تبليغاتX
پله برقی

پله برقی

یادداشت های پراکنده بهمن هاتفی

لطفا لینک زیر را چک کنید:

به خاطر اختلالات در محیط بلاگفا برای مدتی در وبلاگی دیگر با آدرس زیر می‌نویسم: لطفاً اینجا را کلیک کنید.

(http://bahmanhatefi.blogspot.com)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 15:20  توسط بهمن هاتفی  | 

انتخابات و شروع دورانی جدید

(بالاخره بعد از دو روز موفق به باز کردن قسمت مدیریت وبلاگ شدم. مطلب زیر نوشته شده در روز شنبه است)

فرقی نمی‌کند نامش را چه بگذاریم، "حضور شکوهمند و اعلام حمایت از رئیس‌جمهور" یا "کودتای مخملی"، روزگاری جدید در تاریخ کشورمان آغاز شد. روایت‌های مختلفی از چگونگی این رویداد می‌شنویم که روایت مخملباف در مصاحبه با VOA از دیگر روایت‌ها شنیدنی‌تر است. او می‌گوید که حتی نتیجه پیروزی موسوی به اطلاع رهبر هم رسیده و او پذیرفته، اما توصیه کرده که در "مدیریت" خبر احتیاط صورت گیرد. به‌هر حال نتایج همگان را شوکه کرد. حاشیه امن در نتایج آنقدر زیاد است که کسی فکر نکند، خلاف آن هم را می‌شود تصور کرد. غیرعادی بودن نتایج واضح‌تر از آن است و حتی با چشم غیر مسلح هم قابل رویت است. احتیاجی نیست تا بر روی نخستین هفت هشت اعلام رسمی نتایج کار آماری خاصی انجام داد تا "منظم" بودن آنها را دید. حتی برخی از وبلاگ‌نویسان خط رگرسیون آن را رسم کرده‌اند و اصلاً تعجبی ندارد که این داده‌ها همگی تقریباً روی یک خط قرار دارند. جالب است که حتی به خود زحمت ندادند تا آمار را شهر به شهر و استان به استان اعلام کنند. آیا از ما می‌خواهند بپذیریم که جامعه ایران کاملاً همگن است و مثلاً احمدی نژاد دو سوم آرا را در روستاها دارد و با آمدن به سمت شهرهای کوچک و سپس شهرهای بزرگ، این محبوبیت با شیبی بسیار اندک و ثابت کم می‌شود. واقعاً اگر این‌گونه باشد (که در هیچ انتخاباتی تاکنون چنین نبوده است و مثلاً رأی در استان‌های مختلف تفاوت‌های معنا دارای داشته است)، این دستاوردی عظیم برای دولت نهم است که بزرگی آن به هیچ وجه با بیست‌هزار اختراع و بیست هزار مقاله علمی که رئیس دولت در آخرین سخنرانی تلویزیونی انتخاباتی خود اعلام کرد، قابل مقایسه نیست.

هر چه در ذهنم به دنبال دلیلی برای این‌ همه شلختگی در اعلام نتایج می‌گردم، کمتر به نتیجه می‌رسم. آیا مسئول ستاد انتخابات نمی‌داند که در تمامی انتخابات در تمام دنیا، آرا باطله وجود دارد؟ پس چگونه است که تا زمان اعلام سه چهارم آرا هنوز از آرا باطله خبری نبود؟ شکی نیست که آنها حتماً می‌دانند. آیا طراحی نتایج آنقدر سخت است که هر کسی که چند اعلام پشت سرهم را می‌شنود باید به تقلب شک کند؟ من گمان نمی‌کنم. اگر شما به مردم بگویید که ۱۳ میلیون عدد خیلی بزرگی است و طبیعی است که شما فکر می‌کرده‌اید موسوی رأی زیادی دارد اما همه این رأی در نهایت ۳۴ درصد کل آراست، شاید باور کردنی بنماید. اما رأی مهدی کروبی (کمتر از ۳۰۰ هزار نفر) را چگونه می‌توان توجیه کرد؟ چگونه می‌توان به مردم باوراند که میزان آرای کروبی از تعداد آرای زواره‌ای در انتخابات دوم خرداد کمتر باشد. آری عملاً به یک نتیجه بیشتر نمی‌رسیم، آرا باید به گونه‌ای باشد که جایی برای شک باقی نماند که تقلبی در کار"هست". حتی شلختگی عمدی است، شما باید بدانی که این شما نیستید که انتخاب می‌کنید. ما باید بفهمیم که با جمهوری اسلامی جدیدی روبرو هستیم.

هم در نامه موسوی به رهبر و سپس به مراجع تقلید و هم در پیام او به مردم یک چیز هویدا است و آن هم ناباوری است. کروبی در نامه به مردم گفته است که این آغاز بازی است و نه پایان آن. جوانان ناباور به خیابان آمدند و اعتراض خود را نشان دادند. اما برخلاف موسوی و کروبی و دیگران، دولت کاملاً آماده بود. سیستم پیام‌ کوتاه قطع می‌شود، موبایل‌ها نباید کار کنند، بی‌بی‌سی باید در دسترس نباشد و نه تنها فیلترینگ سایت‌ها گسترش می‌یابد که برخی از آنها با حملات‌ ویروسی از کار می‌افتند. دولت کاملاً آماده است تا از جمهوری اسلامی جدید حفاظت کند، حکومتی که در آن بسیاری از سیاست‌مداران گذشته‌اش دیگر نه فقط مخالف و یا غریبه که دشمن محسوب می‌شوند. خبرگزاری‌ها از دستگیری تاجزاده، رمضان زاده، میردامادی، بهزاد نبوی، محمدرضا خاتمی، شریعتی، زهره آقاجری و دیگران ( و البته زیدآبادی، رحمانی و جمعی از ملی‌مذهبی‌ها و اعضای مرکزیت نهضت آزادی که غیر عادی نیست) خبر می‌دهند و از حبس خانگی مهندس موسوی می‌گویند تا باور کنیم که دوران جدیدی آغاز شده است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 10:58  توسط بهمن هاتفی  | 

مشکلات فنی-انتخاباتی

پی نوشت: این مطلب در مورد اختلالات دسترسی به وبلاگ بود، اگر (مثل من ) در‌به‌‌در دنبال خبر هستید، خواندن آن را به وقتی دیگر واگذار کنید! 

قبل از ساعت پنج صبح بیدار شدم و یکراست رفتم سراغ اینترنت. دیروز عدم دسترسی به وبلاگم کلافه‌ام کرده بود. مشکل از چهارشنبه شروع شد ولی دیروز خیلی بدتر بود و فقط یک بار توانستم صفحه اصلی وبلاگ را ببینم. نکته جالب این بود که دیروز قابلیت دسترسی به سایت اصلی بلاگفا وجود داشت ولی بسیاری از وبلاگ‌ها در دسترس نبودند. من مطلب کوتاهی نوشتم و آن را در صفحه‌ام به اصطلاح وبلاگی‌ها آپ کردم، بدون آنکه بتوانم آن را ببینم. آمارگیر وبلاگ هم نشان می‌داد که مثلاً در فاصله چهار پنج ساعت تقریباً هیچ کس پله‌برقی را ندیده است. روز چهارشنبه اختلالات گاه و بیگاه را به حساب ترافیک بالا گذاشتم. خوب حتماً هزاران هزار وبلاگی که در بلاگفا وجود دارند در روز قبل از انتخابات مطلب جدید خواهند داشت و خوانندگان هم جاهای مختلفی سرمی‌زنند و خلاصه ترافیک بالاست و پهنای باند و دیگر مسائل فنی که من از آن‌ها سردر نمی‌آورم، مشکل ایجاد کرده است.

اما دیروز اتفاقی متوجه شدم که برخی از وبلاگ‌ها با آدرس اینترنتی بلاگفا در کمال سلامت در حال کار هستند و تقریباً از تمامی وبلاگ‌هایی که صفحه اصلی سایت بلاگفا نشان می‌دهد که مطلب جدید دارند می‌توانم بازدید کنم. ابتدا تصور کردم که تعداد خواننده هر وبلاگ ممکن است تأثیر داشته باشد، اما در کمال تعجب دیدم که وبلاگ‌های پر‌خواننده‌ای مانند توکای‌مقدس یا روزنگارهای سین برای شین و یا وبلاگ خانم علیدوستی هیچ مشکلی ندارند و من به‌راحتی به آنها وصل می‌شوم ولی بطور مثال در تمام ساعات دیروز موفق به دیدن آقازاده نشدم.

نمی‌دانم جه مشکلی بود اما این‌که وبلاگ‌های خاصی دچار مشکل شده باشند برایم غیر قابل فهم بود (و هست) و عصبانی شدم. آیا محتوا و یا مسائل مورد توجه در هر وبلاگ نقشی در این گزینش داشت یا نه، نمی‌دانم. آیا چیزی به‌طور خاص به انتخابات (و نه به‌صورت عام و به خاطر ترافیک ایام انتخابات) مربوط است، نمی‌دانم.

 

امیدوارم که تمامی مشکلات فنی‌ بوده باشد و باید هم همین‌گونه باشد. آخر چرا وبلاگی که خوانندگان بسیار محدودی دارد و مرده باد و زنده بادی هم نمی‌گوید و صرفاً تحلیلی است باید مورد توجه خاص قرار گیرد. امیدوارم که تمام فکرهای دیروزم "توهم" بوده باشد و باز هم این عادت "دیدن توطئه در همه جا و هر موقعیتی" که جزئی جدایی‌ناپذیر از تفکر بسیاری از ما شده است، کار دستم داده باشد و هیچ خبر خاصی نبوده باشد. امیدوارم مجبور به اسباب‌کشی از بلاگفا نباشم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 11:41  توسط بهمن هاتفی  | 

شبه استدلال

 دروغگو ترسوست. این جمله را بار اول در تصویر پوستری تبلیغاتی از قول محمود احمدی‌نژاد دیدم که ادامه داده بود: «اما دولت شما، دست کم این را ثابت کرده که ترسو نیست». آیا این جمله "درست" است. منظورم این نیست که آیا احمدی‌نژاد دروغگوست یا نه و یا ترسوست یا شجاع. سؤال من اینست که آیا این استدلال منطقی است؟ آقای رئیس‌جمهور همین استدلال را در سخنرانی دیروز خود در شریف (گزارش ایسنا) و سخنرانی اضافی دیشب خود در تلویزیون (+) تکرار کرد.

روش گوبلز و شیوه تبلیغاتی آلمان نازی اساساً بر مبنای "تکرار دروغ" و "دروغ هرچه بزرگتر" بنا شده بود.  خوشبختانه خود آقای احمدی‌نژاد هم در آن سخنرانی به گوبلز و هیتلر اشاره کرده است که دشمنان او «شيوه جنگ روانی و شيوه هيتلری را عليه ملت ما به كار گرفته‌اند». آیا تاکنون جایی شنیده‌اید که کسی هیتلر و گوبلز را ترسو خوانده باشد؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 18:12  توسط بهمن هاتفی  | 

نظام در مقابل نظام

 

 نامه هاشمی رفسنجانی به رهبر جمهوری اسلامی آنقدر مهم است که باید در مورد آن حتماً نوشت و دوستان هم در کامنتهایی به مطلب قبلی این اهمیت را یاداور شده و از من خواسته‌اند تا در مورد آن بنویسم.

این نامه یکی از پیامدهای به سیم‌آخر زدن احمدی‌نژاد است. برای بهتر دیدن نامه یکبار دیگر باید به این سیم‌آخر و چرایی آن پرداخت تا بتوان در باره ایران بعد از سیم‌آخر حرفی زد. اگر از حافظه کمی کمک گیریم به راحتی بیاد می‌آوریم که تا چند ماه پیش دولت نهم خود را نه تنها معادل "نظام" که حتی معادل "مردم" فرض می‌کرد. تصور احمدی‌نژاد و برنامه‌ریزانش این بود که براحتی چهار سال دوم آنان تمدید می‌شود. او به‌راحتی پول توزیع می‌کرد و خیلی راحت‌تر نیز وعده پول بیشتر می‌داد. از طرفی او و اطرافیانش تمامی سعی خود را بکار بردند تا احمدی‌نژاد تنها کاندیدای اصول‌گرا باشد. با این دو نقطه مثبت فرضی، آنان رأی محرومان، حاشیه‌نشینان و روستاییان را از طرفی و رأی هواداران سنتی جناح اصول‌گرا را از طرفی دیگر از آن خود می‌دانستند. از سویی دیگر انتخابات‌های مجلس هشتم و شوراهای سوم در مخالفان اجتماعی حرکتی برنیانگیخته بود و تصور نمی‌شد که کاندیداهای موجودی که از صافی شورای نگهبان بگذرند بتوانند موجی ایجاد کنند که ناراضیان شهریِ معمولاً قهر با صندوق رأی را به میدان بکشد. بنابراین قرار بود بار دیگر "نظام" و "مردم" مشت محکمی بر دهان "استکبار" و ایادی داخلی آنها" بکوبند.

کاندیداتوری میر حسین موسوی ورق را برگرداند. او در تبلیغات و گفتارهای خود بر همان جایی دست گذاشت که دولت خیالش راحت بود، محرومین و مومنین. برای آنان که از بیرون  نگاه می‌کردند واضح بود که این نقاط قوت (فرضی) احمدی‌نژاد پوشالی‌اند و مانند حباب می‌ترکند اما دولتی‌ها در چنبره تبلیغات خود دست و پا می‌زدند و آن‌را نمی‌دیدند. کاندیداتوری موسوی و گفتمان او به‌راحتی در صفوف آن‌ها اختلاف ایجاد کرد و احمدی‌نژاد با وجود تلاش فراوان حتی نتوانست از حمایت جامعه مدرسین حوزه علمیه قم با وجود عضویت مصباح، یزدی و جنتی در آن بر خوردار شود.  برخلاف تصور دولتی‌ها موسوی این قابلیت را نیز داشت (به خاطر حمایت خاتمی و احزاب اصلی اصلاح‌طلب و فاکتورهای هوشمندانه‌ای مانند حضور رهنورد در کمپین تبلیغاتی و استفاده از رنگ در تبلیغات) تا جوانان و ناراضیان اجتماعی را نیز با خود همراه کند. کار دولت تمام شده بود و دیگر نه نمی‌توانست از موضع نظام حرف بزند و نه از زبان مردم. در این‌جا بود که احمدی‌نژاد  از موضع رئیس‌جمهور پایین آمد و به کاندیدای ریاست‌جمهوری  تبدیل شد و باید ژشت اپوزسیون می‌گرفت. او به چهار سال قبل بازگشت و دوباره تبلیغات علیه هاشمی محور مبارزه انتخاباتی او شد (گرچه این تبلیغات هیچگاه کاملاً قطع نشده بود و او همواره برای مشروعیت خود  از عدم مشروعیت هاشمی استفاده کرده است). پس باید موسوی را به او منسوب کرد و بازی را با شکل جدید ادامه داد. او آگاهانه در اولین قسمت از حرف‌هایش در اولین مناظره خود، فقط به رفسنجانی حمله کرد و موسوی را عامل او نامید. احمدی‌نژاد در این کار موفق بود و باز هم از عدم محبوبیت دیگران سود برد.

به نظر من از مرحله مناظره به بعد، ابتکار عمل از دست اطرافیان موسوی خارج شده و همه باز در میدانی که  احمدی‌نژاد تعیین کرد، در حال بازی هستند. صحبت‌هایی مانند "مدیریت به شیوه قجری" و یا "گم شدن یک میلیارد دلار" که دیوان محاسبات اعلام کرده پس از آن پژواکی مناسب در جامعه پیدا نکرد، چرا که بسیاری فکر می‌کنند احمدی‌نژاد به "اصل" فساد حمله کرده است. این‌که می‌گویم ابتکار از دست موسوی خارج شده به معنی شکست او و یا پیروزی احمدی‌نژاد نیست. مسأله اینست که موسوی با تأکید بر اینکه هم اصلاح‌طلب است و هم اصول‌گرا می‌خواست تا شکاف بین این دو جبهه را زیادتر نکند و فردای پیروزی، با صف متحد نظامیان و کفن‌پوشان مواجه نشود. برنامه او، برنامه‌ای معتدل و آشتی‌جویانه (با جناح اصول‌گرا و نه با احمدی‌نژاد و اطرافیان محدودش) بود. اما در نقطه مقابل سیم‌آخر احمدی‌نژاد تلاش کرد تا این شکاف را به حداکثر برساند. احمدی‌نژاد بسیاری را که چندان هم تمایلی نداشتند که از او دور شوند، از خود دور کرد تا دوباره حمایت بخشی از جمعیت خاموش را به خود جلب کند. برخلاف آنچه موسوی در ذهن می‌پروراند، احمدی‌نژاد بازی ماندن و رفتن خود را به بازی مرگ و زندگی برای خیلی‌ها تبدیل کرد. او به پشت‌گرمی بازوی اجرایی حکومت و نظامیان تصور می‌کند که می‌تواند با تشر و رکب دیگران را بر سر جای خود بنشاند و دارد تلاشش را می‌کند.

تصور عمومی جناح راست و به خصوص بخش نظامی-امنیتی حاکم اینست که دیگران را با تهدید به‌راحتی می‌توان از میدان به‌در کرد. بعلاوه آن‌ها تصور می‌کنند  که جناح متقابل به خاطر ترس از از دست رفتن کل نظام در نهایت کوتاه می‌آید و  تجربه‌های قبلی آن‌ها نیز همین را نشان می‌دهد. آنها تجربه انتخابات مجلس چهارم را دارند که حتی با وجود نبود قانونی برای نظارت استصوابی (که بعداً توسط همین مجلس تصویب شد) بیش از نیمی از کاندیداهای اصلی رقیب را از دور خارج کرد و آنها هیچ کاری نکردند. آنها تجربه دولت اصلاحات را دارند که قدم به قدم عقب نشست و با وجود تهدید و حتی استعفای نمایندگان و تهدید استعفای استانداران غیر رقابتی‌ترین انتخابات تاریخ جمهوری اسلامی (مجلس هفتم) را برگزار کرد. آنها تصور می‌کنند که طرف مقابل به هر حال کم می‌اورد و حفظ مصالح نظام را به هر چیز دیگر ترجیح می‌دهد و بنابر این همواره با برگ "دیگی که برای من نجوشد، سر سگ در آن بجوشد" بازی می‌کنند. اما تصور من اینست که اینبار اشتباه‌ کرده‌اند و بازی را آنقدر جلو برده‌اند که برخی دیگر نمی‌توانند کوتاه بیایند. فکر نمی‌کنم که تهدیدی مانند اگر سیل راه بیافتد فقط ما را آب نمی‌برد (کیهان امروز و در ترساندن از انقلاب مخملی سبزها) این‌بار اثر دهد.

آنها می‌دانند که دیگر نمی‌توانند انتخابات را با تقلب ببرند و از درگیری خیابانی اجتناب کنند. واقعیت آنست که سیم‌آخر احمدی‌نژاد آگاهانه فرصت‌های یک انتقال قدرت مسالمت‌آمیز را تا حد زیادی از بین برده است. شواهد پیداست که این‌بار کسی هم قرار نیست کوتاه بیاید. کمیته صیانت از آرا پشت سر هم اطلاعیه می‌دهد که اگر فلان اتفاق افتاد بهمان کنید و خبر دهید. (قبلا در موسوی یا خاتمی؟  که قبل از کاندیداتوری هر دو نوشته شده بود گفته بودم که «فهم مهندس موسوی از قدرت سیاسی بسیار واقع‌بینانه‌تر از درک خاتمی از این مقوله است»، موسوی بسیار راحت از قدرت سیاسی خود که در اینجا ناشی از حضور مردم است، استفاده می کند)

نامه رفسنجانی نیز در همین زمین بازی (فضایی که احمدی نژاد آن را طراحی کرده و ساخته است)نوشته شده است. در این وضع بحرانی واضح است که در بالا هم چقدر دعواست. رفسنجانی نامه بنویسد یا ننویسد در نشان دادن این دعوا و یا کم و زیاد نشان دادن آن اثری ندارد. نکته مهم در نامه رفسنجانی اینست که او هم به‌عنوان نظام نامه نوشته است و احمدی‌نژاد را با بنی‌صدر مقایسه کرده است. او حتی در همین نامه و با اشاره به انتخابات مجلس ششم و قراردادن مخالفت اصلاح‌طلبان در آن‌دوره با خودش در ردیف ضدانقلاب اوایل انقلاب و پالیزدار و احمدی‌نژاد سعی کرده باز هم خود را بالاتر و مجزا از گروه‌های حامی موسوی نشان دهد و اصطلاحاً حساب خود را از آنها جدا کند. او که همچون احمدی‌نژاد از موضع "نظام" حرف می‌زند و نامه را با عنوان "دوست، همراه، و هم سنگر دیروز، امروز و فردای رهبر" امضا می‌کند، احمدی نژاد را به جایگاه "ضدنظام" می‌نشاند. این‌که نامه هاشمی چه اثری در اتفاقات این یکی دو روز آینده بگذارد، مشخص نیست (تصور نمی‌کنم که حتی خود وی هم بتواند براوردی از اثر آن داشته باشد) اما هدف او از نوشتن و انتشار "علنی" آن واضح است. هاشمی می‌خواهد رهبر را مجبور کند تا به صورت رسمی به بازی بپیوندد. او نامه را (در واقع دعوای پشت پرده را) علنی می‌کند تا بگوید "هر که غنیمت می‌برد باید غرامت هم بپردازد" و بگوید که اگر فردا رهبر می‌خواهد انتخاب موسوی را نیز به پای نظام بگذارد باید امروز چیزی بگوید و مثلاً از تقلب احتمالی جلوگیری کند.

خلاصه آن‌که اثر واقعی نامه را نمی‌توانم حدس بزنم، اما نامه از موضع "نظام" به ارودگاه دیگری که خود را عین "نظام" می‌داند، حمله کرده است و با زبان بی زبانی می‌گوید که کسی نمی‌تواند رهبر هر دو نظام باشد.  

 پی نوشت: اگر فرصت دارید این دو یادداشت قدیمی‌تر این وبلاگ را نیز بخوانید: هزینه ای ناگزیر که در باره افشاگری های آن روز (یکسال پیش) است و فرصت از دست رفته که یادداشتی به مناسبت سومین سالگرد پیروزی احمدی‌نژاد نوشته بودم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 17:38  توسط بهمن هاتفی  | 

پارلمان اروپا، احمدی‌نژاد و دوست رأی-اولی من!

راست‌های افراطی در همه جا شباهت بسیار زیادی به‌هم دارند. همه آنها از فساد چپ و راست حرف می‌زنند و این‌که آنان آلترناتیو اصلی سیستم هستند. بشدت ضد خارجی هستند و اگر دشمنی که باید با آن مبارزه کنند وجود نداشت، آن‌ها هویت خود را از دست می‌دادند. آن‌ها با وجود موانع قانونی، مخفی نمی‌کنند که ضد یهود هستند و اصرار فراوانی در انکار هولاکاست دارند. زمانی که مجری انتخابات پارلمان اروپا در شمال غرب بریتانیا، آخر شب یکشنبه در گزارش رسمی خود پیروزی و بنابراین نمایندگی نیک گریفین (Nick Griffin) رهبر حزب ملی بریتانیا را اعلام کرد، احساس می‌‌کردم که احمدی‌نژاد یک بار دیگر به ریاست‌جمهوری انتخاب شده است. این حس با مصاحبه وی با رسانه‌ها در من اوج گرفت و در تمامی‌ شب تصویر‌های این‌دو در خوابم مخلوط می‌شدند و نمی‌توانستم در خواب سر در بیاورم که چرا احمدی‌نژاد برای پارلمان اروپا انتخاب شده است. در خواب با خود کلنجار می‌رفتم و بیاد نمی‌آوردم که ما در چه زمانی به اتحادیه اروپا پیوسته‌ایم و چرا نماینده پارلمان اروپا باید رئیس‌جمهور ما باشد. شعار "شغل بریتانیایی برای مردم بریتانیا" با "حق هسته‌ای" مخلوط می‌شد و انگلیسی‌های قوی‌هیکلی که سرهایشان را تراشیده بودند همه جا در حال سینه‌زنی دیده می‌شدند. در خواب به دوست مصریم می‌گفتم که نمی‌دانستم جاماییکایی‌ها درویش هستند و او می‌پرسید که درویش چیست و کیست و من داستان دیدار رسمی هایله‌سلاسی پادشاه اتیوپی از جاماییکا را برایش می‌گفتم که با بارش باران همراه شد و جایگاه او را نزد راستافارین‌ها به حد خدایی رساند.

***

یک هفته است که صحبت از انتخابات همه تلویزیون بی‌بی‌سی را برداشته است. هفته پیش انتخابات شوراهای محلی استانی در بیش از نیمی از انگلستان بود (اسکاتلند و ولز در این روز انتخابات محلی نداشتند) و همزمان انتخابات پارلمان اروپا نیز برگزار شد. به خاطر محدودیت قانونی حق شمارش آرا برای انتخابات پارلمان اروپا تا دیروز وجود نداشت و نتایج این انتخابات یکشنبه شب تکمیل و اعلام شد. خلاصه سه‌ چهار روز خبرهای شکست حزب کارگر را در انتخابات محلی شنیدیم و از دیروز اخبار شکست این حزب و دولت کارگری در انتخابات پارلمان اروپا. البته هیجان انتخابات فقط در تلویزیون بود و در متن جامعه انتخابات بدون هیجان خاصی برگزار شد و کمتر از ۳۵ در صد مردم در این انتخابات شرکت کردند. حزب کارگر در این انتخابات کمتر از ۱۶ درصد رأی آورد و در بعضی از مناطق بدترین نتیجه تاریخ خود را ثبت کرد. به عنوان مثال برای اولین بار بعد از ۱۹۱۸ حزب کارگر در ولز اول نشد. در کل بریتانیا یک حزب کوچک ضد اروپا (حزب مستقل بریتانیا) پس از محافظه‌کاران که صدرنشین انتخابات بودند، دوم شد. محافظه‌کاران تمایلات خروج از اروپا از خود نشان می‌دهند، با معاهده لیسبون مخالفند و قول داده‌اند که اگر در انتخابات بعدی قدرت را در دست بگیرند در مورد آن رفراندم برگذار کنند. محافظه‌کاران بریتانیا که حزب اصلی راست در جامعه هستند و تمایل دارند تا خود را راست میانه بنامند به بلوک اصلی و اکثریت راست‌های میانه در پارلمان اروپا نخواهند پیوست. راست‌های اروپا در این انتخابات براحتی پیروز شدند، از همراهان سارکوزی در فرانسه تا حزب دمکرات مسیحی خانم مرکل در آلمان و همچنین حزب جناب برلوسکونی در ایتالیا. آنان که خود را راست میانه می‌نامند، اکثریت پارلمان را در اختیار خواهند داشت. اما نکته جالب آنست که محافظه‌کاران بریتانیا به‌وضوح و به صراحت گفته‌اند که به این بلوک پارلمانی نخواهند پیوست و با احزاب کمی راست‌گرا تر از چک و لهستان و … بلوکی تشکیل خواهند داد. حزب دوم  (حزب مستقل بریتانیا) در انتخابات نیز به شدت ضد اروپایی است و اساساً طرفدار خروج از اتحادیه اروپاست.

اما پدیده انتخابات نه اول شدن محا‌فظه‌کاران است (که قطعی می‌نمود) و نه رتبه دوم یک حزب کوچک. اتفاق جدیدی که در اتمسفر سیاسی بریتانیا غریب است آنست که برای اولین بار در تاریخ سیاسی انگلستان از یک حزب راست افراطی نماینده‌ای در سطح ملی توانسته‌است انتخاب شود. این حزب BNP (حزب ملی بریتانیا) نام دارد که در این انتخابات در جایگاه ششم قرار گرفت و دو نماینده به پارلمان اروپا فرستاد. بی‌ان‌پی حزبی رسماً نژادپرست است. اقلیت‌های غیر انگلیسی و بخصوص سیاهان حق عضویت در حزب را ندارند، ضد یهودی است و هولوکاست را نفی می‌کند و بشدت مخالف حضور خارجیان و رنگین‌پوستان در جزیره است. آنها اصلاً پروایی ندارند که شهروندان رنگین پوست بریتانیا را که ممکن است قرن‌ها از آمدن اجدادشان به این کشور گذشته باشد، متمایز از خود فرض کنند. این دو نماینده به بلوک نه‌چندان بزرگ راست‌های افراطی در پارلمان اروپا خواهند پیوست و از این پس مشروعیت بیشتری برای استفاده از رسانه‌های عمومی خواهند داشت.

زنگ خطر برای احزاب اصلی و جریان اصلی سیاسی در بریتانیا به صدا در آمده است. سال پیش در انتخابات شوراهای منطقه لندن بی‌ان‌پی اولین نماینده منتخب خود را بدست‌آورد و امسال دو نماینده در سطح ملی و برای پارلمان اروپا. دلایل زیادی برای موفقیت بی‌ان‌پی وجود دارد که مهمترین آن‌ها مشکلات اقتصادی و بخصوص بیکاری است که همیشه شعارهای ضد خارجی را برای طبقه کار جذاب می‌کند. رسوایی مالی نمایندگان مجلس عوام هم موضوعی است که هفته‌هاست خبر اول رسانه‌های بریتانیاست و در تخریب آوازه حزب حاکم کارگر نقشی اساسی ایفا کرده‌است.  این مشکلات که با استعفای چند عضو کابینه و مخالفت علنی بخشی از حزب با رهبری گوردن براون همراه شد دولت را در آستانه سقوط قرار داد که ظاهراً  و البته فقط فعلاً خطر از براون دور شده است. اما به جز مشکلات یاد شده، سیستم انتخابات اروپا (بر اساس نمایندگی نسبی یا سهمی) به احزاب کوچک فرصت می‌دهد تا انتخاب شوند، که در سیستم سنتی بریتانیا (FPTP) این امکان وجود ندارد.

***

دوستی ایرانی را دیدم. باور نمی‌کردم هیجان انتخابات به او هم سرایت کرده باشد. حمید شکایت می‌کرد که با همسرش نمی‌تواند در مورد انتخابات حرف بزند و زهره وقتی خبری از انتخابات باشد، حتی کانال تلویزیون را عوض می‌کند. حمید بیش از بیست سال است که در انگلیس زندگی می‌کند. او هرگز رأی نداده ولی با هیجان از انتخابات امسال می‌گوید. تمامی بستگانشان در ایران ۴ سال پیش به احمدی‌نژاد رأی داده‌اند و زهره هم اوایل از احمدی‌نژاد دفاع می‌کرد که به‌سرعت در مقابل بحث‌های من منفعل شد و الان مدت‌هاست دیگر چیزی نمی‌گوید. برادرِ مجید اما هنوز هم ته دلش احمدی‌نژادی است. او که بیش از سی و پنج سال است خارج از ایران زندگی کرده است، می‌گوید که موضع ضد اسرائیلی احمدی‌نژاد را دوست دارد. می‌دانم که اگر رأی بدهد انتخابش هنوز هم احمدی‌نژاد است ولی می‌گوید که رأی نمی‌دهد. نمی‌دانم شاید دلش نمی‌خواهد مرا ناراحت کند و شاید هم به این نتیجه رسیده است که شعارهای ضداسرائیلی احمدی‌نژاد فقط به‌سود اسرائیل بوده است.

با حمید قرار می‌گذارم تا جمعه به لندن برویم و رأی دهیم. حمید فکر می‌کند که انتخاب موسوی فصلی جدید در سیاست ایران خواهد بود. او دوم خرداد و هیجان آن را ندیده است و ۱۲ سال پیش هنوز از اصحاب "سگ زرد برادر شغال است" و "همه سرو ته یک کرباس‌اند" بوده است.  وقتی او را با اکثریت جامعه ایران در ۱۲ سال پیش مقایسه می‌کنم، به این نتیجه می رسم که هیجان و امید او دست کمی از شور و باور ما در دوم خرداد ندارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 13:56  توسط بهمن هاتفی  | 

نکته‌ای انحرافی در بحث

آقای اعلمی نماینده مجلس‌های ششم وهفتم از تبریز و کاندیدای رد صلاحیت شده انتخابات جاری ریاست‌جمهوری نامه‌ای به رهبر جمهوری اسلامی نگاشته‌اند که خواندنی است. همانگونه که انتظار می‌رود محور اصلی این نامه و استدلال‌های آن "حق انتخاب کردن و انتخاب شدن" و حمله به "نظارت استصوابی شورای نگهبان" است و درانتها هم ایشان مسئولیت تمامی این اقدامات را برعهده رهبری دانسته‌اند. در اینجا من می‌خواهم به قسمت خاصی از نامه اشاره کرده و در مورد آن بنویسم.

ایشان می‌نویسند: «پارادوکسی که بیش از هرچیز مرا رنج داده و متاسف می‌نماید این است که رسیدگی به صلاحیت ملت و رد صلاحیت فرزندان انقلاب با برچسب‌هائی مانند عدم اعتقاد و التزام به اسلام و مبانی آن، توسط گروه بسیار کوچکی صورت می‌گیرد که نه تنها هنوز صلاحیت و اعتقاد آنان به جمهوریت نظام در معرض قضاوت و تائید ملت قرار نگرفته است، بلکه سرسلسله و دبیری آنرا فردی مانند جنتی بر عهده دارد که فرزندش حسین پس از اعلام جنگ مسلحانه مجاهدین خلق علیه جمهوری اسلامی به حمایت از این سازمان برخاسته و به‌اتهام محاربه با نظام و کشتار مردم، در درگیریهای ۱۹ بهمن ۶۰ بدست پاسداران کشته شد و عروسش فاطمه سروری نیز به خارج از کشور متواری و در آنجا به عنوان مسئول یکی از نهادهای اجرایی سازمان مجاهدین خلق به فعالیت علیه نظام جمهوری اسلامی ادامه می‌دهد!»

واضح است که من هیچ تعلق خاطری به سازمان مجاهدین و یا دبیر شورای نگهبان ندارم. اما روش آقای اعلمی و استدلال ایشان در این پاراگراف برای مقابله با مخالف سیاسی خود، آقای جنتی، اشتباه و ناشایست است. در ایران تعداد کسانی که به خاطر انتساب سببی یا نسبی به شخص دیگری از بخشی از حقوق سیاسی و یا اجتماعی خود محروم شده‌اند، کم نیست. گزینش و برخورد گزینشی با افراد مختلف جامعه یکی از ابزارهای اساسی سرکوب اجتماعی است. اما نوع برخورد گزینشی فوق، از بدترین انواع آن است. تصور کنید که به شخصی بگویند که صلاحیت فلان کار را ندارد به‌خاطر اینکه مثلاً  به نمازجمعه نمی‌رود و به دیگری بگویند "صلاحیت ندارد چون مثلاً پدر تو به نمازجمعه نمی‌رود". نفر اول هر چقدر هم که در مورد برخورد گزینشی با خود شاکی باشد و آن را ناعادلانه بداند، اما درعوض می‌داند که چوب رفتار خود را می‌خورد. اما نفر دوم چه باید بگوید. با او برخورد ناعادلانه‌ای شده است به بهانه اینکه فلان خویشاوند وی پایش را کج گذاشته است. برخورد دومی نه تنها غیرعادلانه‌تر است که به‌وضوح غیرعقلانی‌تر هم هست و بسیاری از کسانی که ممکن است بتوانند از اولی دفاع کنند، در دفاع از دومی در می‌مانند.   

برخورد آقای اعلمی در پاراگراف مورد بحث از نوع دوم است و این‌که کل نامه سبک و سیاقی دیگر دارد نباید ما را از توجه به این ایراد اساسی منحرف کند. مهم نیست که آقای اعلمی و مخاطب نامه چقدر مجاهدین  را دشمن می‌دانند و آقای اعلمی چقدر با دبیر شورای نگهبان اختلاف دارد که هیچکدام از آن‌ها این‌گونه برخوردها را توجیه نمی‌کند.

با توجه به همین نکات ظاهراً ریز است که می‌توان به قوت یا ضعف پرنسیپ‌های سیاسی و اخلاقی در رفتار شخصیت‌های سیاسی پ‍ی برد و دانست تا چه حد به روش "هدف وسیله را توجیه می‌کند" متوسل می‌شوند و یا  تا چه حد و به‌خصوص آگاهانه ازاستفاده از چنین روشهایی برای موجه جلوه دادن بحث خود وپیش‌بردن اهدافشان اجتناب می‌کنند.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 15:43  توسط بهمن هاتفی  | 

مناظره و سیم‌آخر

مناظره احمدی‌نژاد و موسوی دیشب برگزار شد. گرچه همه می‌دانستند که مهمترین لحظه در مبارزه انتخاباتی این مناظره است، اما کسی پیش‌بینی نمی‌کرد که تا این حد این مناظره ملتهب باشد. برنامه تلویزیونی دیشب نشان داد که انتخابات در جمهوری اسلامی چقدر اهمیت دارد و چگونه در موسم انتخابات جامعه و فضای سیاسی پوست می‌اندازد و تغییر می‌کند (در حقیقت تغییرات زیرپوستی خود را نمایان می‌سازد).

متأسفانه و بخاطر سرعت پایین اینترنتم هنوز موفق به تماشای این برنامه نشدم و بنابر این نوشته‌ام بر اساس خوانده‌ها و شنیده‌هایم از این رویداد و متن کامل منتشر شده آن است.

در زمانی که آقای احمدی‌نژاد استاندار اردبیل در دوره هاشمی بود، عباس عبدی عضو شورای سردبیری روزنامه سلام (که در نهایت و پس از دوم خرداد با شکایت همین آقای احمدی‌نژاد بسته شد) ، برای انتقادهایی از دولت رفسنجانی به زندان افتاد و سپس از نوشتن وی ممانعت شد. انتقادهای عمومی و سیاسی یک روزنامه‌نگار را با اتهام‌های کیفری دیشب احمدی‌نژاد به هاشمی مقایسه کنید، تا تغییرات عظیم را ببینید.

 سایت‌ها و رسانه‌های مخالف دولت از متانت و نجابت و صبوری موسوی و هتاکی، پرخاش و بی‌ادبی احمدی‌نژاد گفته‌اند. در عوض سایت‌های طرفدار دولت هم از احمدی‌نژاد قهرمان نوشتند که ناگفته‌ها را گفت و دست عوامل فساد را رو کرد. اما چه کسی در این مناظره پیروز شد؟ در پاسخ به این سؤال نباید حرف‌هایی که "زده می‌شود" را ملاک قرار داد، بلکه باید "حرف‌هایی که شنیده می‌شود" را در نظر گرفت.

موسوی می‌گوید: «یک مدیریت بر اساس ماجراجویی و بی ثباتی ، رفتار های نمایشی و قهرمانانه، خودنمایی، خیال بافی و خرافه گرایی، پنهان کاری، خود محوری و قانون گریزی، سطحی نگری و روزمرگی و افراط و تفریط است و من بقیه بحث هایم را در این چهارچوب پیش خواهم برد. یک موردی هم هست که ما بر اساس متانت و رفتارهای منطقی و کارشناسی شده ، واقع بینی و خرافه ستیزی، شفافیت و صداقت ، قانون گرایی و اتکا به خرد جمعی، دور اندیشی و آینده نگری و اعتدال و میانه روی کار کنیم». آنها که این‌گونه جملات را شنیده‌اند، برنده را قطعاً موسوی می‌دانند. برای امثال من این حرف‌ها خوب است و دلنشین، اما این‌که آیا با گفتن جملاتی شبیه جمله فوق موسوی می‌تواند خرافه گرایی، پنهان کاری، خود محوری و قانون گریزی، سطحی نگری و روزمرگی دولت نهم را به مردم نشان دهد. من بر این باور نیستم. اگر مخاطبین موسوی هنرمندان، دانشگاهیان و یا حتی کارگزاران و مسؤلین نظام جمهوری اسلامی بودند، می‌توانستیم بگوییم او با اختلاف زیاد در مناظره برنده شده است. اما اکثریت مخاطبین کسان دیگری بودند، کسانی که موسوی نتوانست با آنها ارتباط چندانی برقرار کند.

در نقطه مقابل، جدا از درست یا غلط بودن حرف‌هایش، احمدی‌نژاد بی‌پروا حرف زد. او به راحتی با صندوق رأی معامله کرد. او می‌دانست که با این حرف‌ها بخشی از رأی را از خود دور می‌کند، اما هدف او جمعیتی بزرگتر بود. مردمی که به فساد دستگاه دولتی و سران مملکت ایمان دارند. او خود را با مردم نشان داد که تمامی فساد حاکمیت به سرکردگی هاشمی در مقابل او ایستاده‌اند. من نمی‌توانم تشخیص دهم که این استراتژی موفق بوده است یا نه و فقط با یک نظرسنجی واقعی می‌توان آن را اندازه گرفت. اما احمدی‌نژاد برنامه دقیقی برای این مناظره داشت که آن‌را اجرا کرد. در بیشتر دقایق او حمله می‌کرد (به جای آن‌که مجبور باشد از عملکرد چهار ساله خود دفاع کند) و موسوی نتوانست او را به موضعی دفاعی بکشاند.

احمدی‌نژاد حتی مدرک تقلبی کردان را به فرصتی برای حمله به هاشمی تبدیل کرد که در آن دوره مدرک‌گرایی رشد کرده و همه مسؤلین نفری یک مدرک گرفته‌اند و حتی به شبهه‌ای در مورد تحصیلات خانم رهنورد پرداخت که در چند روز گذشته سایت‌های وابسته به او آن را داغ کرده بودند. مهم این نیست که اتهامات خنده‌دار یا احمقانه باشد و مهم نیست که او نتواند چیزی را ثابت کند، مهم آنست که او در برنامه‌ای که میلیون‌ها نفر تماشا می‌کنند، همسر موسوی را که یکی از نقاط قوت کمپین انتخاباتی موسوی است، متقلب می‌نامد. چند درصد این تماشاچیان  بعداً متوجه غلط بودن آن ادعا می‌شوند؟ این شیوه متداولی برای برنامه‌ریزان و تبلیغاتچی‌های دولت نهم است. با همین شیوه دو سه شب پیش خبری مبنی بر ناخشنودی سه مرجع تقلید از فیلم تلویزیونی موسوی را بخش خبری ۲۰:۳۰ سیما بخش می‌کند، مگر چند درصد بینندگان آن برنامه تکذیب مراجع را در روزنامه‌ها و سایت‌های مخالف خواهند دید.

ممکن است خواننده اینجا بحث از اخلاق کند و این‌که این شیوه برخورد غیراخلاقی است. این دقیقاً همان چیزی است که تمامی هواداران موسوی گفته‌اند و نوشته‌اند. بله غیر اخلاقی است ولی مطمئن نیستم شنونده‌ای که موضوع را نمی‌داند و به خصوص آنان که دل به احمدی‌نژاد بسته‌اند، نیز متوجه آن شوند. این وظیفه موسوی بود که وقتی احمدی‌نژاد به "مافیای قدرت و ثروت" اشاره می‌کند، با سؤالاتی مشخص نسبت احمدی‌نژاد را با قدرت مشخص کند. وظیفه موسوی بود که وقتی او از تخلف رهنورد می‌گوید، بپرسد که چرا پس این شخص متخلف استاد بزرگترین دانشگاه ایران است و وزرات علوم آقای احمدی‌نژاد در این زمینه اقدامی نکرده است و حتی از این خانم تقدیر هم کرده است. وظیفه موسوی بود تا جنبه تبلیغاتی جنجال وی را مشخص کند و نه این‌که بگوید که خاتمی و هاشمی آدم‌های مهمی هستند و خودشان باید دفاع کنند و یا به‌دفاع منفعلانه از همسرش بپردازد.

 موسوی برای این مناظره بیش از اندازه نجیب بود و ظاهراً این نجابت در خیلی‌ها اثر مثبت گذاشته است. اما در مجموع من نمی‌توانم قضاوت کنم که کدامیک تأثیر بیشتری بر مخاطب گذاشته‌اند، نجابت بیشتر تأثیر داشته یا "افشاگری" و در نهایت چه کسی برنده این مناظره بوده است. اما نکته‌ای دیگر هم وجود دارد که بسیار مهم‌تر از چند درصد بالا و پایین شدن رأی در اثر این مناظره است. این نکته آنست که احمدی‌نژاد به سیم آخر زده است. این به‌خودی خود نشان می‌دهد که جناب رئیس‌جمهور بر خلاف چند ماه قبل نه تنها برد را از آن خود نمی‌دانسته است که (احتمالاً) اخبار موثقی هم دارد که ورق برگشته و او در موضع دست دوم قرار گرفته است.

احمدی‌نژاد در این مناظره رئیس‌جمهور نبود بلکه کاندیدایی بود که خود را به هر آب و آتشی می‌زند تا خود را آلترناتیو "وضع موجود" نشان دهد. او و طرفدارانش که تا همین چند ماه پیش خود را معادل "نظام" می‌دانستند، دوباره به موقعیت چهار سال پیش و حتی پایین‌تر برگشته بودند. احمدی‌نژاد و سیم آخرش یک‌بار دیگر نشان داد که چرا جناح راست با وی به بن‌بست رسیده است.

موسوی اگر فرض کنیم که در مناظره رودررو موفق نبوده است، اما توانسته است تا احمدی‌نژاد را به اینجا (موقعیت سیم آخر) برساند. وضعیتی که احمدی‌نژاد در آن قرار دارد صرفاً به خاطر عدم محبوبیت و عدم کارایی نیست. برنامه‌هایش بهم ریخته است. با وجود هماهنگی هیأت‌های نظارت و اجرایی انتخابات، او دیگر به صندوق‌ها با اطمینان نگاه نمی‌کند. دوستانش در وزارت کشور صندوق‌های سیار را ده برابر کرده‌اند ولی او می‌داند که فقط صندوق‌های سیار نمی‌تواند نتیجه انتخابات را تعیین کند.

در کاندیداتوری موسوی قابلیتی بود که به آن چندین بار دیگر اشاره کرده‌ام. حضور موسوی اختلافات در قدرت را تشدید کرد و به افتراق بیشتر آن منجر شد. اتفاقی که با حضور خاتمی پیش نمی‌آمد. اگر مناظره تلویزیونی برگذار می‌شود برای آنست که تعادل در بالا بهم خورده است. عدم موازنه در بالا فقط به منافع شخصی و جناحی بازیگران در قدرت محدود نمی‌شود، که به پایین هم به شدت ربط دارد. خواننده‌ای در کامنتی دو ماه پیش برایم نوشته بود که در بسیج محلشان بین انتخاب موسوی و احمدی‌نژاد و حمایت از کدامیک از این دو دعوا است. این اتفاق با حضور دوباره خاتمی هرگز پیش نمی‌آمد. مهم اینست که بازوی اجرایی نظام با ورود موسوی نتوانست هماهنگ شود.

همه ما از دوم خرداد و رأی عجیب مردم می‌گوییم ولی این واقعیت را نمی‌بینیم که بیش از هفتاد درصد اعضای سپاه و خانواده‌هایشان در دوم خرداد به خاتمی رأی دادند و نه به رقیب وی ( این آمار از صندوق‌هایی که در شهرک‌های محل اقامت سپاهیان قرار داشته، بدست آمده است). اگر "نظام" برای خودش تصمیم به ریاست‌جمهوری ناطق گرفته بود، بازوی اجرایی نظام (همگام با مردم) با آن موافق نبود و به همین علت کار از دست آن‌ها خارج شد. این‌بار نیز این اتفاق به نوعی دیگر افتاد و سیم‌آخر احمدی‌نژاد را در مناظره منجر شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 22:21  توسط بهمن هاتفی  | 

سرود "ای احمدی نژاد"، کیش شخصیت، و مناظره کاندیداها

سرود تبلیغاتی "مهر" که با آهنگ سرود تاریخی و محبوب "ای ایران" ساخته شده است را شنیده‌اید؟ البته من قصد ندارم که در مورد سرود ای ایران بنویسم. این موضوع مرا به سوی دیگری سوق داد. آیا برای شما جملاتی مانند «زنده باد نام تو احمدی نژاد» یا «دانش و فرّ ما گشته پر ثمر/ بر سپهر امید ما گرفته بال و پر»  و یا «ای که لرزانده ای پشت ظالمان/ چرخه هسته ای از تو جاودان» در این سرود عجیب به نظر نمی‌رسد؟

محمود احمدی‌نژاد قطعاً رکورددار تعداد جوک ساخته شده در باره یک نفر در ایران است. این جوک‌ها و بیان، ارسال و دریافت چند باره آن‌ها، باعث می‌شود تا روی دیگر سکه یعنی شکل برخورد طرفداران وی کمتر به چشم بیاید. آیا تا به حال وبلاگ‌های طرفداران احمدی‌نژاد را دیده‌اید؟ در باره او عاشقانه می‌نویسند. شما براحتی می‌توانید وبلاگ‌هایی پیدا کنید که در آن‌ها حتی از رهبری و ولایت و امام و… هم خبر چندانی نباشد، اما در شکوه و عظمت، خلاقیت و توانایی، مردم‌داری و نوع‌دوستی احمدی‌نژاد قلم‌فرسایی شده باشد. احمدی‌نژاد همانگونه که در بسیاری از تحلیل‌ها و نظرات مخالفینش مترسک کس یا کسانی دیگر محسوب می‌شود، در برخی دیگر (چه مخالفان و چه عاشقان سینه چاکش) منشأ تحولات محسوب می‌شود.

 پروپاگاندا حول شخصیت رئیس اجرایی کشور (با وجود رهبری مافوق در ساختار حقیقی و حقوقی) از مشخصات مهم دوران ریاست جمهوری احمدی‌نژاد است. البته پروپاگاندای "سردار سازندگی" برای هاشمی رفسنجانی هم چند صباحی اوج گرفت، اما آن با کیش شخصیت* احمدی‌نژاد متفاوت بود. مهمترین تفاوت هاشمی‌‌رفسنجانی با احمدی‌نژاد در این است که هاشمی در رژیم حقیقی قدرت دست دوم محسوب نمی‌شد. بعد از مرگ آیت‌الله خمینی، قدرت ظاهراً بین او و رهبری جدید تقسیم شد و او در ذهن مردم کوچه و خیابان چندان زیردست محسوب نمی‌شد که حتی بسیاری او را نفر اول واقعی در قدرت می‌دانستند. ابداع و بکارگیری واژه "اکبر شاه" توسط مردم نشان از قدرت زیاد وی در آن دوران داشت (روند قدرتمند شدن آیت‌الله خامنه‌ای، با دور شدن نسبی جناح راست از هاشمی در دوره دوم ریاست جمهوری وی شروع و سپس در دوره خاتمی که تمامی مخالفین اصلاحات زیر چتر رهبری جمع شدند، کامل شد). در واقع پروپاگاندای "سردار سازندگی"، تبلیغات رسمی نظام بود که به‌خاطر موقعیت رفسنجانی در قدرت به وی می‌رسید.

 اما احمدی‌نژاد حتی بنا به ادعای طرفداران دو‌آتشه‌اش نفر اول نیست و در سایه نفری دیگر قرار دارد. همین خصوصیت است که کیش شخصیت محمود احمدی نژاد را متفاوت می‌کند. او و اطرافیانش از فردای ریاست وی بر شهرداری تهران، اقدامات خود را در برجسته کردن شخصی وی آغاز و پس از انتخابات نهم با جدیت دنبال کردند. احمدی نژاد باید همه جا می‌بود. هر سال به مجمع عمومی سازمان ملل رفت و به شهرهای مختلف سر زد. او باید منشأ و منبع تمامی تغییرات و دستاوردهای واقعی یا فرضی معرفی می‌شد. تغییر سیاست خارجی به‌خاطر او بود (مثبت یا منفی دیدن نتیجه تأثیری در این تصویر ندارد) و ایران هسته‌ای دستاورد اوست. او نه فقط به رهبران سیاسی دنیا که به پاپ هم نامه نوشت و پیامبرگونه آنان را نصیحت کرد. داستان "هاله نور" فقط گوشه‌ای از کیش شخصیت احمدی نژاد را نشان می‌دهد. در محافل غیررسمی از این‌گونه اخبار زیاد است، داستان آن که خود را رئیس‌جمهور امام زمان خوانده و نه رئیس‌جمهور "آقا" توسط منتجب نیا به روزنامه‌ها آمد و یکی دو هفته ایست که سایت سلام  صحبت‌های وی در یک جلسه خصوصی را نوشته که صحبت از تغییر قانون کرده است تا انتخاب رئیس جمهور بیش از دو دوره متوالی نیز امکان‌پذیر باشد (البته هیچکدام از خبرها تأیید رسمی نشده‌اند).   

کیش شخصیت یکی از ارکان لاینفک پوپولیسم است. وجود رهبر، پیشوا و فرمانده‌ای که مردم را به دور خود جمع کند ضرورت هر پروژه پوپولیستی است. تبلیغ می‌شود که پیشوا هم شجاع است و توانا و دوراندیش و هم از جنس مردم، و او که یک‌تنه در مقابل "فساد" و تمامی "دشمنان" ایستاده است تنها کسی است که کشور را به ساحل نجات می‌رساند. محمود احمدی‌نژاد قدم‌هایی بسیار در این راه برداشت، اما نه خود کاملاً قابلیت آن را داشت که به پیشوا تبدیل شود و نه ساختار حکومت جمهوری اسلامی این اجازه را به‌وی می‌داد. اما این اقدامات هیچ‌گاه تعطیل نشد و سرود مورد اشاره نمونه دیگری از آن است.

انتخابات بلای جان کیش شخصیت است. انتقاد علنی و رودررو تفاوتی ماهوی با انتقاد در خفا و یا هجو و جوک دارد. انتقاد علنی و به خصوص مناظره رودررو فرد را از آسمان به زمین می‌آورد و شکوه و فر خودساخته را می‌شکند. پس ترس احمدی‌نژاد از مناظره با موسوی و کروبی طبیعی است. البته او باز هم می‌خواهد مثل همیشه به جلو فرار کند. از طرفی می‌گوید که "اگر لازم شد در مناظره اسامی مفسدین اقتصادی را اعلام می‌کنم" و از طرفی خبرسازان برایش خبری می‌سازند که "موسوی آماده مناظره نیست" و یا "پیشنهاد تعویق آن را داده است". اما تصور نمی‌کنم این‌بار این فرار راه به جایی ببرد. مناظره‌های جناب رئیس‌جمهور با موسوی و کروبی از اتفاقات مهم، تأثیرگذار و بیادماندنی این‌دوره خواهد بود.

پانوشت:

(*) کیش شخصیت مجموعه اقداماتی است که در حکومت‌های توتالیتر برای ارتقای موقعیت لیدر صورت می‌گیرد تا وی در وضعیتی برتر قرار گیرد. لیدر منشأ تعقل سیاسی معرفی می‌شود و معمار رخدادهای سیاسی و اجتماعی است. در این رویه نقد و مخالفت با لیدر ممنوع است و کنش سیاسی به شرکت در مراسم آیینی و بزرگداشت موفقیت‌ها و دستاوردهای لیدر، کاهش می‌یابد (نقل از فرهنگ جامعه شناسی کالینز).

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 17:27  توسط بهمن هاتفی  | 

لیلی زن بود یا مرد؟

بارها برایم پیش آمده است که بعد از خواندن متنی در وبلاگی به سراغ کامنت‌ها رفته‌ام و به کامنت‌هایی برخورده‌ام که به وضوح مطلب را درست متوجه نشده‌اند و در مسیری دیگر نظری را ابراز کرده‌اند. خوب می‌توان گفت همیشه عده‌ای متوجه نمی‌شوند و این پدیده خاصی نیست. قبل از ادامه حرفم می‌خواهم نظر شما را به دو مورد اخیر جلب کنم. 

اولین مورد یادداشتی است از توکا نیستانی در وبلاگ توکای مقدس با عنوان فرشته نگهبان. توکا از تمثیل فرشته‌ای که امر و نهی می‌کند استفاده کرده تا در باره محدودیت‌های اجتماعی بنویسد. در این متن او به "انقلاب فرهنگی و مسائل دیگری" که منجر به گرفتن لیسانس در ۲۷ سالگی می‌شود، تا "گزینش" که به او اجازه ادامه تحصیل نمی‌دهد، اشاره می‌کند. از "سانسور" طرح‌هایش می‌گوید، چه در دوران کار در مطبوعات و چه حال که می‌خواهد نمایشگاهی برپا کند. از "مشکلات کار" هم می‌نویسد، چه آن‌وقت که می‌خواسته برای خودش کار کند و چه بعداً که برای شرکتی بزرگ کار کرده است (خوانندگان دائمی وی باید بدانند که وی کارش را درست آخر سال قبل یعنی "شب عید" از دست داده است).

برای چنین یادداشتی بسیاری یاد فرشته‌های خودشان (!؟) افتاده‌اند و عده‌ای از مشخصات فرشته توکا پرسیده‌اند که مثلاً روی شانه چپش نشسته یا روی شانه راستش. عده‌ای هم به‌وی توصیه‌هایی کرده‌اند که مثلاً باید "دمدمی مزاج نباشد و در کارها بیشتر مقاومت کند" و یا نباید "حرف فرشته را گوش کند". من نمی‌دانم توکا وقتی این کامنت‌ها را می‌خوانده تا آن‌ها را یکی‌یکی تأیید کند و برای بعضی هم جوابکی بنویسد، چه حس و حالی داشته است، اما من در موقع خواندن آن‌ها به‌شدت کلافه شدم. من همه را نخواندم و پس از پنجاه شصت تای اول عطای آن‌ها را به لقایشان بخشیدم، اما طفلکی توکا که باید همه آن‌ها را بخواند و "تأیید" کند.

مثال دوم طنزی است  از خانم رویا صدر در وبلاگ بی‌بی‌گل. ایشان با آوردن ۹ دلیل به طنز می‌گوید که "چرا در انتخابات شرکت نمی‌کند" که تمسخر برخی از دلایل تحریمی‌هاست و حاوی این پیام روشن و صریح است که "باید در انتخابات شرکت کرد".  به عنوان مثال در مورد پنجم برای تمسخر آنان‌که فقط حرف‌های قلمبه سلمبه بکار می‌برند، می‌گوید «من نطق تلویزیونی مهندس موسوی را دیدم. انتظار داشتم حالا که ایشان حمایت بخش مهمی از انتلکتوئل هارا به خودش جلب کرده، کمی در رابطه با پروسۀ پیشبرد پارادایم های دگرباشانه در راستای محدودساختن کارکردهای کاریزماتیک در انگاره‌های پسامدرن بیشتر صحبت کند تا دیسکورسش دستمان بیاید. متاسفانه بیشتر صحبت های او در رویکرد پوپولیستی به اعتیاد و گرانی و بیکاری بود و پویش پراگماتیستش برایم قدری کم مایه بود و من اصلاً رای نمی دهم». اما برخی خوانندگان گرامی ایشان موضوع را نگرفته‌اند و با او به بحث برخواسته‌اند که "اشتباه می‌کنی باید شرکت کرد". چگونه می‌توان چنین طنزی را نفهمید؟ این داستان آنقدر تعجب‌آور است که یکی از خوانندگان در کامنتی می‌گوید: «من پستو خوندم و فکر کردم مسخره کردن تحریمی هاست و خوشم اومد. بعد کامنت ها رو خوندم و دیدم همه برعکس فکر می کنن و انگار که متن جدی نوشته شده. بعد دوباره متنو خوندم و دوباره به نظرم رسید مسخره تحریمی هاست. نمیدونم والله».

چند درصد مردم داخل ایران به اینترنت دسترسی دارند؟ نمی‌دانم، اما واضح است که آنهایی که دسترسی دارند در مجموع باسوادتر، پولدارتر، و جوان‌تر از آنهایی هستند که کاربر اینترنت نیستند. در بین این جماعت اینترنتی بسیاری فقط با آن کاسبی می‌کنند و بسیاری هم اینترنت برایشان یک ابزار سرگرمی است. کسر بسیاری خاص‌تری از این کاربران اینترنت کسانی هستند که به جاهایی مانند وبلاگ خانم صدر سر می‌زنند. وقتی نتیجه برخورد یک جمع برگزیده (که قطعاً میانگین سواد آن‌ها بیش از مردم است) با نوشته‌ها اینگونه است پس می‌توان براحتی نتیجه گرفت که مردم چگونه با متن برخورد می‌کنند و چقدر آن را می فهمند. امیدوارم که خواننده از نتیجه‌گیری من این‌گونه برداشت نکند که من می‌گویم «مردم نمی‌فهمند». نتیجه گیری من اینست که "ما" خوانندگان خوبی نیستیم و ارتباط ما با "متن" ضعیف است.

سال‌هاست که از پایین بودن سرانه مطالعه کتاب در ایران باخبریم و یا تیراژ مطبوعات سراسری کشور قابل مقایسه با تیراژ مطبوعات محلی بسیاری از دیگر کشورها نیست. نتیجه‌گیری من چیز جدیدی نیست: "ما نمی‌خوانیم" و یا "کم می‌خوانیم". اگر نخوانیم، چگونه می‌توانیم یاد بگیریم که متن‌های مختلف چه می‌گویند؟

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 2:44  توسط بهمن هاتفی  | 

فوتبال، مذهب، خشونت

تصوراتی از غرب داریم که بعد از زندگی در "اینور آب" یکی پس از دیگری نقش بر آب می‌شوند. بارها در مواجهه هموطنانم در ایران با حرف‌هایم در مورد اینجا نوعی ناباوری دیده‌ام. چرا که ظاهراً هر چه می‌گویم با تصورات و پیش‌فرض‌ها در مورد غرب متفاوت است. یکی از این پیش‌فرض‌ها چگونگی نقش دین در کشورهای سکولار است.

می‌خواهم از فوتبال بنویسم. اما نمی‌خواهم از فوتبال امشب و رقابت منچستریونایتد و بارسلونا در فینال باشگا‌های اروپا بگویم. دو خبر از این هفته فوتبال در بریتانیا گوشه‌هایی از واقعیت‌هایی را نشان می‌دهد که در زیر پوست شهرهای آن جاری است و در تیررس نگاه عادی قرار ندارد. یکی از این دو خبر مرگ مردی در ایرلند شمالی است و خبر دیگر حمله تماشاگران تیم لوتون به چند فروشگاه مسلمانان.

فوتبال یکی از اصلی‌ترین تفریحات مردم بریتانیاست. روزهای شنبه که روز اصلی فوتبال است، چهره تمامی کشور دگرگون می‌شود. پیراهن‌ها و پرچم‌های تیم‌ها همه جا حضور دارند. از ساعت‌های اول روز حرکت برای رسیدن به شهرهای دیگر برای دیدن فلان مسابقه را در ایستگاه‌های قطار می‌توان دید. و دسته‌هایی که شعار می‌دهند و سرود می‌خوانند. این جو در بعدازظهر به درون ورزشگاه‌ها و کافه‌ها و مغازه‌های شرط‌‌بندی می‌رود و پس از مسابقه دوباره به سطح شهر می‌آید تا به آرامی مضمحل شود.

چند هفته پیش، در شهر کوچک لوتون در شمال لندن بخش‌هایی از ارتش بریتانیا که از عراق بازگشته بود، رژه رفتند و مورد استقبال عموم قرار گرفتند. در جریان رژه عده‌ای معدود (آن‌گونه که دوربین‌های تلویزیونی نشان دادند، هفت یا هشت نفر) در مخالفت با جنگ عراق و حضور بریتانیا در این جنگ شعار دادند و از سربازان با پلاکاردهایی با مضمون "متجاوزران" استقبال کردند. در میان این عده که ظاهراً همگی مسلمان بودند، چند چهره افراطی که مظنون به همکاری با تروریست‌ها هستند، دیده می‌شدند. تا چند روز "توهین به سربازان" از خبرهای درشت رسانه‌ها بود و جو لوتون تا حدودی ملتهب گزارش می‌شد. تصور می‌کردم داستان پایان یافته است اما یکشنبه بعد از پایان مسابقه لوتون، عده‌ای از تماشاچی‌ها به چند مغازه مسلمانان حمله کرده‌اند. مسلمانان (اکثراً پاکستانی تبار) اقلیت بزرگی در لوتون هستند. مکان‌های مورد حمله، متعلق به این اقلیت است و هیچ خصوصیت خاص دیگری ندارند. در عکسی که بی‌بی‌سی نشان داد حمله کننده‌ای صورت‌ خود را پوشانده بود و پرچم انگلیس (سفید با صلیبی قرمز) را  در دست داشت، پرچمی که اینگونه موارد به مظهر نژادپرستی تبدیل می‌شود ( این پرچم انگلیس بیشتر کاربرد ورزشی دارد، اما گروه‌های ملی‌گرای افراطی از آن بیشتر استفاده می‌کنند).

خبر دوم، آخر هفته گذشته مسابقه سرنوشت سازی بین سلتیک گلاسکو و گلاسکو رنجرز برقرار بود که سرنوشت قهرمانی اسکاتلند را مشخص می‌کرد. در جریان تماشای این فوتبال مردی در ایرلند شمالی کشته شد و همسر باردارش بشدت مضروب. دیشب در اخبار تلویزیون مصاحبه کوتاه زن مضروب را دیدم که صورتش کبود شده بود و اشک می‌ریخت. دسته گل‌هایی در محل واقعه به همراه پیراهن‌های سبز راه‌راه سلتیک و پرچم‌های کوچک ایرلند جنوبی دیگر چیزهایی بود که دوربین به ما نشان داد. شاید بپرسید که قهرمانی اسکاتلند چه ربطی به ایرلند شمالی دارد.

تماشای فوتبال در بریتانیا جمعی است. این فقط ورزشگاه‌ها نیستند که پذیرای تماشاچیان هستند که مردم برای تماشای فوتبال به "کافه" و "بار" می‌روند و در بسیاری از موارد همانند ورزشگاه شعار می‌دهند و برای رقیب کُری می‌خوانند. احتمالاً باز هم مسأله به‌طور کامل حل نشد که قهرمانی باشگاه‌های اسکاتلند چه ربطی به ایرلند شمالی دارد. داستان از این قرار است که سلتیک تیم کاتولیک‌های گلاسکو و رنجرز تیم پروتستان‌هاست. دو قطبی بودن فوتبال اسکاتلند، انعکاسی از دوقطبی کاتولیک- پروتستان در آنجاست. از طرفی دعوای ایرلند شمالی که ما سال‌هاست فقط جنبه سیاسی آن را می‌بینیم، دعوایی مذهبی بین کاتولیک‌های جدایی‌طلب و پروتستان‌های وحدت‌طلب است. پس بی‌جهت نیست که سلتیک در بلفاست پایتخت ایرلند شمالی طرفدار داشته باشد، چرا که سلتیک به جرأت بهترین تیم کاتولیک در فوتبال بریتانیا است و تیمی از ایرلند جنوبی نیز به خوبی سلتیک نیست. و البته واضح است که هر جا سلتیک باشد، سروکله رنجرز نیز پیدا شود. پس برای من بیننده در گزارش دیشب، سمبل‌های تیم سلتیک بیش از آن‌که نمادهایی ورزشی و سکولار و پرچم‌های ایرلند جنوبی بیش از آن‌که نمادهایی ملی و سکولار باشند، نمادهایی مذهبی‌اند که هویت کاتولیک خود را به رخ می‌کشند.

بسیاری از ما بارها و به‌خصوص در دهه نود، اخبار مرتبط با ارتش جمهوری‌خواه ایرلند را از میان خبرهای دیگر شنیده‌ایم. بسیاری از ما نام بابی ساندز را شنیده‌ایم، شاید از خیابان آن در تهران نیز عبور کرده باشیم، و شاید برخی از ما بدانیم که کسرایی «قطره قطره مردن و شب جمع را به سحر آوردن» را برای اعتصاب غذای "بابی" سروده است، اعتصاب غذایی که به زندگی او خاتمه داد. اما من مطمئنم که بسیاری از ما از زمینه مذهبی مسأله ایرلند شمالی، که اگر تمام مسأله نباشد بخش بزرگی از آن است، بی اطلاعیم.

فوتبال و تماشاچیانش ربطی به نژادپرستی یا دعواهای مذهبی ندارند، اما فوتبال، رفتار جمعی تماشاگرانش را به نمایش می‌گذارد. هیجان فوتبال، تماشاچی را به جایی می‌برد تا او احساساتی را که  در حالت عادی از خود نشان نمی‌دهد، به‌راحتی بروز دهد. اگر فوتبال را دوست ندارید، باز هم می‌توانید به آن و به‌خصوص حواشی‌اش نگاه کنید و به بسیاری از واقعیات جامعه دست یابید.

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 12:32  توسط بهمن هاتفی  | 

بانوی اول، زهرا رهنورد و میشل اوباما!

این روزها با همراهی زهرا رهنورد در مبارزه انتخاباتی جاری در کنار همسرش میرحسین موسوی، عنوان بانوی اول آینده هم در متن‌ها بکار می‌رود. محبوب بودن میشل اوباما همسر رئیس‌جمهور آمریکا برای رسانه‌ها، باعث شد تا "بانوی اول" نیز به صفتی مشهور در رسانه‌های ایران تبدیل شود. آیا باید برای زهرا رهنورد هم همان نقشی را قائل بود که برای میشل اوباما در انتخابات ریاست‌جمهوری آمریکا؟ مسأله مطرح این یادداشت ارزیابی جایگاه رهنورد در کمپین موسوی است.

مانند هر پدیده جدید دیگری و به‌خصوص اگر آن پدیده از آمریکا بیاید، برخی بدون هیچ مقاومتی آن را می‌ستایند و کسانی هم با آن مخالفت می‌کنند. همراهی همسر کاندیدا برای دسته‌ای نشان متمدن بودن می‌شود و برای دسته‌ای دیگر نشان بی‌بندوباری و فراموش کردن ارزش‌های اخلاقی جامعه. اما قبل از هرگونه برخورد  مثبت و منفی باید جایگاه "بانوی اول" را شناخت. بانوی اول ایالت متحده در درجه اول نشان از خصوصیتی در پرزیدنت ایالت متحده است. در جامعه آمریکا مرد ِ خانواده بودن مهم است. اهمیت آن نه در آوردن رأی که نداشتن آن خصوصیت،  یک نقصان برای کاندیدای ریاست‌جمهوری به شمار می‌رود. به همین علت همسر کاندیدا دوشادوش وی در مبارزه انتخاباتی حاضر می‌شود و گاهی پای بچه‌ها را هم به میان می‌کشند. این نقش پس از انتخاب جناب پرزیدنت نیز برای بانوی اول باقی می‌ماند و او باید شخصی متشخص و رسمی باقی بماند تا در میهمانی‌های رسمی حضور یابد و میزبان همسران دیگر سران باشد. اگر بانوی اول بخواهد به کاری اجتماعی هم بپردازد، معمولاً در حول‌ و حوش مؤسسات خیریه و کارهای عام‌المنفعه خواهد بود. در این فعالیت‌ها هم بانوی اول در سایه سنگین همسر قرار دارد و حتی بخش بزرگی از اعتبار احتمالی که کسب می‌کند به همسر می‌رسد. خلاصه آنکه بانوی اول خیلی بیشتر از آن‌که "خودش" باشد، "همسر رئیس جمهور" است. البته توجه رسانه‌ها به بانوی اول بسته به مورد کم و زیاد می‌شود که آن‌هم به جاذبه‌های فردی او برمی‌گردد. نکته مهمی که می‌خواهم تأکید کنم آنست که بانوی اول نه تنها شخصیت سیاسی مستقلی از خود ندارد و در سایه همسر قرار دارد که در حقیقت اصلاً شخصیت سیاسی ندارد.

در اینجا بحثم در مورد خانم رهنورد این نیست که او و همسرش تابوشکنی کرده‌اند و با هم به میدان آمده‌اند، که از این زاویه بارها صحبت شده است. شاید ایمیل‌هایی که حاوی عکس این‌دو در دست یکدیگر که از جلسه سخنرانی بیرون می‌آیند، به دست شما هم رسیده باشد، ایمیل‌هایی که نشان می‌دهد برخی از ما از همین تابوشکنی هم چقدر به‌وجد آمده‌ایم. بحثم در این‌جا اینست که عنوان بانوی‌ اول برازنده خانم رهنورد نیست.

رهنورد پابه‌پای همسرش سخنرانی می‌کند و مواضعی را اتخاذ می‌کند که موسوی هنوز نتوانسته است شخصاً به آنها نزدیک شود. رهنورد از  پیوستن به "کنوانسیون رفع تبعیض از زنان" می‌گوید و از "تامین رفاه کرامت مندانه" آنان. او نگاه "قیم مآبانه به زن" را نقد می‌کند که از "سفر تا جراحی"، زن را محتاج به اجازه همسرش می‌داند. او "رفتار گشت های امنيتی با زنان را زشت ترين و کثيف ترين رفتار با آنان" می‌داند و آن را بارها در سخنرانی‌هایش عنوان می‌کند. او نظام حقوقی‌ای را نقد می‌کند که برای زن ارزش خاصی قائل نیست و می‌گوید: "وقتی پای یک زن به دادگاه می رسد، من ندیده ام به راحتی به حق خود برسد، زیرا برای سعادت و سلامت او قانون نداریم". سخن‌رانی‌های رهنورد فقط به مسائل زنان خلاصه نمی‌شود و به راحتی می توان جملاتی چون "تمام زن‌ها و مردهايی که زندانی سياسی هستند،‌ اعم از دانشجو و غير دانشجو آزاد بايد گردند" و یا "جوانان ما آزادی بیان و اندیشه می‌خواهند" را در سخنرانی‌هایش پیدا کرد. رهنورد انتخابات را یک "فرصت ملی" می‌داند که باید از آن برای مطرح کردن مطالبات استفاده کرد.

برخلاف بانوی اول، رهنورد یکی از اجزای دکور نمایش نیست که خود یکی از بازیگران این نمایش است. نقشی که او بازی می‌کند، نقش همسر کاندیدا نیست که او نقش منحصربه‌فرد خودش را بازی می‌کند.

برخی مطالب مرتبط با موسوی در این وبلاگ

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 0:58  توسط بهمن هاتفی  | 

آلترناتیو احمدی‌نژاد

موسوی در اولین جلسه تبلیغ تلویزیونی خود نشان داد که با دیگر رجال سیاسی در سال‌های اخیر در قدرت، متفاوت است. او از زاویه‌ای حرف زد که مدت‌هاست از سوی کسی در تلویزیون رسمی ایران صحبت نشده‌است. او از اخراج کارگران گفت و از دستمزدهای معوقه‌ی آنان، که می‌دانیم مختص امروز و دوران احمدی‌نژاد نیست (گرچه در این دوره رشدی سریع‌تر داشته است). او گرچه از تورم انتقاد کرد اما وعده ارزانی نداد. از نابودشدن صنعت داخلی و کشاورزی گفت و از واردات بی‌رویه که در این سال‌ها کشاورزی ما را به نابودی کشانده است. از لزوم حمایت از برنج ایرانی و چای داخلی حرف زد و از بلایی که واردات شکر اضافی بر سر تولید قند و شکر در ایران آورده است. او هیچ وعده‌ای برای ارزانی و فراوانی نداد، که از اشتغال گفت. از بیکاری این سال‌ها گفت و از این‌که بیکاری پدر بسیاری از نابسامانی‌هاست و برای مبارزه با اعتیاد و مشکلات فرهنگی باید بیکاری را نشانه رفت.

موسوی گر‌چه برای عموم حرف می‌زد اما به دام شعار زدگی نیافتاد و وعده‌های مردم‌پسند نداد. او مشکلات را گفت و در این میان سمت و سوی اقتصادی خویش را هم مشخص کرد که همانا "نگاه به درون" و "حمایت از کشاورزی و صنعت داخلی" بود (برای برنامه اقتصادی او اینجا را ببینید). او حمایت از فلسطین و لبنان را نیز منوط به به اقتصاد قوی داخل کرد. او با مثالی ساده در مورد مالیات سیگار رویکرد مالیاتی خود را نیز مشخص کرد. مالیات بیشتر بر روی سیگارهای گران‌تر و ارزان نگهداشتن سیگارهای ارزان که وی آن‌را به بنیان‌گذار جمهوری‌اسلامی منسوب کرد، همان راه‌کار مالیاتی پله‌ای- تصاعدی جناح چپ در همه دنیاست. (بحثم در این‌جا امکان یا عدم امکان اجرای آن نیست که بحثی دیگر است).

موسوی از خط فقر حرف زد، معیاری که راست‌گرایان از آن دل‌خوشی ندارند و بیش‌تر ترجیح می‌دهند تا از اضافه شدن "درآمد" مردم صحبت کنند و نه البته از "قدرت خرید" آنان. موسوی نشان داد که چقدر زاویه‌دیدش با دولت نهم متفاوت است و جنس شعارهای حمایتی وی از محرومان با شعارهای احمدی‌نژاد تفاوتی ماهوی دارد. وی نشان داد که نه تنها آلترناتیو سیاسی احمدی‌نژاد است که سیاست‌های اقتصادی‌اش و نگاه‌اش به مسائل نیز نقطه مقابل دولت نهم است.

در دو ماه اخیر بارها در وب جملاتی با این مضمون خوانده‌ام که "موسوی گونه اصلاح‌شده احمدی‌نژاد است" و من امروز بیش از هر زمان دیگری به این‌گونه اظهارات می‌خندم.

برخی مطالب مرتبط با موسوی در این وبلاگ

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 21:30  توسط بهمن هاتفی  | 

توطئه موسوی!

روزنامه یاس‌نو پس از یک روز انتشار دوباره توقیف شد. نعمت احمدی وکیل روزنامه از غیرقانونی بودن این توقیف صحبت کرده است ولی قاضی مرتضوی گفته است که حکم دادگاه تجدیدنظر به موقع به دست وی نرسیده است وگرنه وی در زمان قانونی به آن اعتراض می‌کرده است. کدام‌یک از این خبرها جدید است؟ در واقع هیچ‌کدام و شاید صد بار دیگر هم حکم بستن روزنامه‌ای را شنیده باشیم  یا مصاحبه‌ای از نعمت احمدی خوانده باشیم که از غیر‌قانونی بودن حکم توقیف می‌گوید. پس چه چیزی جدید است؟ توقیف روزنامه در شرایط زمانی تبلیغات انتخاباتی؟ نه آن‌هم جدید نیست، در انتخابات قبلی هم درست در چند روز آخر تنها روزنامه حامی معین را بستند (همین یاس نو بود اگر اشتباه نکنم).

آنچه امروز تفاوت کرده، آنست که عده‌ای ادعا می‌کنند موسوی کاندیدای نظام است و یا رهبری نظام به وی نظر دارد. خیلی جالب است اگر نظام نتواند جلوی توقیف روزنامه‌ای را که قرار است عصای دست کاندیدایش باشد،  سد کند. تا الان نمی‌دانستم چقدر این نظام دست‌و‌پا چلفتی است که نه تنها می‌شود بر علیه نظر او فعالیت کرد که حتی می‌توان کار غیر قانونی بر ضد او هم انجام داد. آهان الان فهمیدم! مردم ما لج‌بازند و اگر همه تبلیغات برعلیه یک نفر باشد و امکانات در اختیار دیگری، مردم کاندیدای مظلوم را انتخاب می‌کنند. پس باید بازی راه انداخت که اینها مظلومند تا ببرند؟ اما چی می‌شد اگر یاس‌نو هم روی دکه روزنامه‌فروشی می‌رفت و در یاس‌نو هم هر روز می‌نوشتند ما مظلومیم؟ خبر توقیف روزنامه را مردم بیشتری می‌شنوند یا خود روزنامه را؟ بگذریم این بحث به جایی نمی‌رسد، می‌دانید چرا؟ برای آنکه نگاه با تئوری توطئه تمامی درها را می‌بندد و حرف به هیچ جا نمی‌رسد. مهم نیست بحث چه باشد، می‌توان آن را رد کرد، چرا که توطئه است.

مثالی دیگر بزنم. فاطمه رجبی همسر معروف سخنگوی دولت، در چند روز اول بعد از کاندیداتوری موسوی، با همان ادبیات مخصوص خود، موسوی را نواخت. آنان که از قبل فرض کرده بودند که موسوی "آدم" خودشان است به‌راحتی می‌گفتند که رجبی را فرستاده‌اند وسط تا با فحش‌های او، از موسوی چهره‌ای متفاوت و اصلاح‌طلب بسازند. چند صباحی است که جناب رجبی ساکت شده وعده‌ای دیگر باز می‌گویند: «به او گفتند ساکت باش، فلانی از خودمان است» و بالاخره من نفهمیدم که خانم رجبی اگر برعلیه کسی قلم‌فرسایی کند به او لطف کرده و یا اگر نکند هوایش را داشته است. مشکل تئوری توطئه همین است. مهم نیست فاکت اصلی چیست، هر چه باشد در خدمت تحلیل قرار می‌گیرد و به آن کمک می‌کند.

توهم توطئه فراگیر است. اگر شما دقیق شوید رد آن‌را در برخی از تحلیل‌های این وبلاگ نیز می‌یابید. بخشی از آن طبیعی است چرا که نمی‌توان توطئه را از اساس منکر شد. اما چرا در تحلیل‌های ما اینقدر توطئه پررنگ است. می‌گویند اگر کسی یک‌بار پذیرفت که توطئه‌ای در کار است بسیار راحت‌تر از کسی که هیچ‌گاه به وجود توطئه اذعان نکرده، توطئه‌ای جدید را می‌پذیرد. برخی از ما هنوز دوم خرداد را "توطئه خاتمی" می‌نامیم! وقتی وجه غالب نگاه نه فقط "کیهان" که حتی صدا و سیما بر اساس تئوری توطئه و بنابراین امنیتی است چگونه می‌توان انتظار داشت که ما متفاوت باشیم. تئوری توطئه نگاه غالب همه ماست و باید با خود کلنجار برویم تا بتوانیم بدون آن به واقعه‌ای بیندیشیم.

تئوری توطئه هم یکی از اشکال ساده کردن رخدادها برای تحلیل است و هم گاهی در اثر دیگر ساده‌کردن‌ها باعث می‌شود تا تحلیل‌گر در‌بماند و به توطئه روی ‌آورد. البته ساده کردن به خودی‌خود بد نیست و برای تجزیه و تحلیل لازم است، اما باید تا آنجا شرایط را ساده کرد، که ماهیت اصلی پدیده حفظ شود. این جمله منسوب به اینشتین را یکبار دیگر استفاده کرده بودم که «همه چیز را تا آنجا که می‌توانی ساده کن، اما  از آن ساده‌ترش نکن». برای مثال نظام "جمهوری اسلامی و حاکمیت آن" موجودات بشدت پیچیده‌ای هستند و فروکاستن آنان به "نظام فردی یا سلطانی" و یا "شخص رهبر" یکی از اصلی‌ترین دلایل نگاه توطئه‌آلود مردم و اپوزیسیون به پدیده‌هاست؛ چرا که در این مدل رایج، بسیاری از سؤال‌ها بی‌پاسخ می‌مانند و باید برایشان توجیهی تراشید. پس اگر رهبر حرفی بزند که به‌وضوح نشانه حمایت از زید باشد باز یکی می‌گوید که او طرفدار زید است و دیگری می‌گوید نه او می‌داند که مردم عکس آن عمل می‌کند، او می خواهد عمر به قدرت برسد.

حمایت بخشی از حاکمیت از موسوی طبیعی است. راست افراطی اولاً نتوانسته خود را با برآیند "نیروهای راست" هماهنگ کند و از طرفی در بسیاری از زمینه‌ها "ناکارایی" قابل ملاحظه‌ای از خود بروز داده است (انتخاب احمدی‌نژاد به همراه سه سال قیمت سرسام‌آور نفت فرصتی طلایی برای راست بود تا خود را برای سال‌ها بیمه کند، اما همین ناکارایی فرصت آنان را هدر داد). حمایت بخشی از حاکمیت از موسوی هزینه ناگزیر این عدم موفقیت است. مشکلات کشور و بالطبع حاکمیت در اثر مدل حکمرانی احمدی‌نژاد آنقدر عمیق‌تر گشته که حتی بخشی از اپوزیسیون تصور می‌کردند که امکان طرح کاندیدایی رادیکال مانند عبدالله نوری نیز وجود دارد (که به نظر من وجود نداشت) ولی حتی بسیاری از همین تحلیل‌گران هم تحلیل‌های خود را فراموش کرده و حمایت بخشی از حاکمیت از موسوی را توطئه‌آلود دیدند.

آنچه در اینجا می‌خواهم تأکید کنم اینست که وقتی واقعه‌ای (حتی بدون دانستن اخبار پشت پرده) قابل پیش‌بینی است، نشانگر آنست که وقوع آن کاملاً طبیعی است و برای تحلیل آن رویداد قطعاً تمسک به تئوری توطئه خنده‌دار خواهد بود. کاندیداتوری مهندس موسوی یکی از این موارد است. در این مورد و روزها قبل از آن نوشته بودم :«بطور خلاصه حضور موسوی چه در عرصه انتخابات و چه پس از آن در رأس قدرت اجرایی به تجزیه قدرت و پیشبرد دمکراسی  کمک می‌کند و حضور خاتمی به تمرکز دوباره قدرت».

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 18:14  توسط بهمن هاتفی  | 

نظرسنجی

یادداشت قبلی  و کامنت آقای محمدحسین مرا به نوشتن در مورد "نظرسنجی" تشویق کرد. من متخصص نظرسنجی نیستم ولی نکاتی را که در این باره می‌دانم، می‌نویسم. از آنجا که این‌روزها بحث نظرسنجی انتخاباتی داغ است، شاید مفید باشد.

بحث پست قبلی در مورد پیش‌بینی بود. "بررسی آماری یک نمونه" یکی از روشهای پیش‌بینی است. معمولاً ما وقتی از یک "نمونه" استفاده می‌کنیم که دسترسی به "کل" امکان‌پذیر نباشد. این روش در حقیقت همان ‌است که ما در مثل می‌گوییم: "مشت نمونه خروار است". اساس استدلال برای درستی "مشت نمونه خروار است" در این است که همه مشت‌ها باید تقریباً مشابه باشند. به‌عبارت دیگر نمونه باید حتی‌المقدور مشخصات کل را داشته باشد.

به عنوان مثال اگر در مورد محصول کارخانه‌ای با پنج خط تولید مختلف تحقیق می‌کنیم در صورتی می‌توانیم تمامی نمونه را از یک خط انتخاب کنیم که تفاوت معناداری بین این خطوط نباشد. اگر از این یکسانی مطمئن نباشیم باید نمونه خود را از همه خطوط تولید انتخاب کنیم. این دقت می‌تواند بیشتر شود مثلاً تولیدات ممکن است در ساعات مختلف به خاطر عواملی مانند خستگی کارگران یا گرم شدن ماشین‌ها‌ یکسان نباشند، در این صورت در انتخاب نمونه باید عامل زمان را هم در نظر گرفت و در ساعات مختلف نمونه‌ها را برگزید. درستی تحقیق در گرو انتخاب درست نمونه است و برای انتخاب درست نمونه، احتیاج به دانش کافی از محصول مورد نظر و مراحل تولید آن داریم.

اگر سؤال ما در مورد عقاید و نظرات دسته‌ای از مردم باشد، بررسی آماری یک نمونه را نظرسنجی می‌نامیم. درستی یک نظرسنجی هم مانند مورد فوق به انتخاب درست نمونه بستگی دارد و صرفاً یک کار مکانیکی نیست. در انتخاب نمونه  باید شانس انتخاب تمامی افراد مساوی باشد. مثلاً  در یک نظرسنجی تلفنی، شانس انتخاب کسانی که تلفن ندارند صفر است. در این صورت باید بگوییم که نتایج بدست آمده بین دارندگان تلفن معتبر است. اگر اکثریت قریب به اتفاق جامعه مثلا ۹۹ درصد به تلفن دسترسی داشته باشند، شما می‌توانید نتیجه را به کل تعمیم دهید. دقیقاً به همین دلیل است که در هر نظرسنجی وجود "جامعه‌شناس" و نگاه جامعه‌شناسی لازم است. جامعه‌شناس باید به ما بگوید که انتخاب نمونه منطبق با مشخصات جامعه است و شانس انتخاب تمامی افراد یکسان است.

نظرسنجی‌ها دو نوعند: در نوع اول نمونه کاملاً "تصادفی" انتخاب می‌شوند و در نوع دوم در انتخاب نمونه بدنبال فاکتورهای خاصی هستیم. این نوع دوم انتخاب نمونه را "سهمیه‌ای" می‌نامند. برای مشخص شدن موضوع و تفاوت این دو نوع، متداول‌ترین کاربرد نظرسنجی که همان نظرسنجی در مورد انتخابات است را در نظر بگیرید. شما می‌توانید گوشه یک خیابان بایستید و از اولین ۱۰۰۰ نفری که می‌بینید، سؤالی را بپرسید. این شکل برخورد را تصادفی می‌نامیم. واضح است که پرسیدن از اولین ۱۰۰۰ نفر عابر فلان خیابان نمونه‌گیری خوبی نیست. بدی این روش ربطی به تصادفی بودن ندارد. این انتخاب تصادفی است اما شانس انتخاب‌ها با هم برابر نیستند.

فرض کنید که ما "می‌دانیم" و یا جامعه‌شناسان به ما می‌گویند که  زنان و مردان شبیه به هم رأی نمی‌دهند، در این صورت بهتر است به جای انتخاب تصادفی ۱۰۰۰ نفر ، از ۵۰۰ مرد و ۵۰۰ زن سؤال کنیم. پس اگر ما قبلاً نظر ۵۰۰ مرد و ۳۰۰ زن را پرسیده‌ایم، بدنبال مرد دیگری نمی‌گردیم تا نظر او را بپرسیم. به این دلیل است که می‌گوییم "به دنبال شخص خاصی" هستیم (نمونه‌گیری سهمیه‌ای). واضح است که تنها فاکتور مهم جنسیت نیست. مثلاً اگر ۴۰ درصد واجدین حق رأی روستایی هستند، باید ۴۰ درصد نمونه آماری نیز روستایی باشند. اگر ۲۰ درصد واجدین حق رأی کمتر از ۲۵ سال سن دارند، باید این درصد در نمونه نیز رعایت شود و الی‌آخر. فاکتورهایی نظیر جنسیت، سن، میزان سواد، میزان درآمد، طبقه اجتماعی، محل سکونت معمولاً در هر نظرسنجی باید در نظر گرفته ‌شوند. هر چه تعداد این فاکتورها بیشتر باشد نمونه انتخاب شده بیشتر شبیه جامعه اصلی است و نتیجه بدست آمده دقیق‌تر خواهد بود. در هر کشوری نیز مؤلفه‌هایی وجود دارند که در جاهای دیگر ممکن است اهمیت نداشته باشد. مثلاً در کشور ما قومیت قطعاً اهمیت دارد و شما نمی‌توانید فرض کنید که مثلاً رفتار انتخاباتی کردها و بلوچ‌ها یکسان است. همچنین مذهب مهم است و نمی‌توان رفتار انتخاباتی شیعه، سنی و یا مسیحی و یهودی را یکسان پنداشت. در حال حاضر اکثریت سازمان‌های نظرسنجی معتبر از روش سهمیه‌ای در انتخاب نمونه استفاده می‌کنند.

پس برگزاری یک نظرسنجی خوب کار ساده‌ای نیست و انتخاب نمونه‌ای که بتواند مصداق جامعه باشد، کاری کاملاً حرفه‌ای است. به همین دلیل در نظرسنجی‌های معتبر ده‌ها سؤال پرسیده می‌شود تا در نهایت به سؤال اصلی برسند که مثلاً به چه کسی رأی می‌دهید و جالب این‌که شما ممکن است وقت بگذارید و فرم بلندبالای نظرسنجی را پر کنید، اما نظر شما به حساب نیاید چرا که "به دنبال کسی با مشخصات شما نمی‌گشته‌اند".

 مدتی قبل خبری در سایت‌های آینده و تابناک دیدم که با نگاه کاملاً پلیسی و امنیتی خبر داده بود که تلفن‌هایی از آلمان به بهانه نظرسنجی انتخاباتی به برخی از شهروندان ایرانی شده است که تعداد زیادی سؤال پرسیده‌اند و باید معلوم شود که این اطلاعات را آلمانی‌ها برای چه منظوری طبقه‌بندی می‌کنند! تنظیم کننده خبر با تعجب نوشته بود که در برخی موارد مصاحبه کننده درخواست داشته تا فقط با خانم‌ها مصاحبه کند و از نظرسنجی آقایان امتناع کرده است. این خبر نشان می‌دهد که تنظیم‌کننده خبر هیچ تصور درستی از نظرسنجی ندارد و همه مراحل کاملاً عادی در یک نظرسنجی، برایش عجیب است. نکته جالب اینست که این‌گونه سایت‌ها دائماً از نتایج فلان نظرسنجی هم خبر می‌دهند و خود نیز گاهی به نظرسنجی مشغولند.

شرایط و فاکتورهای خاص دیگری نیز وجود دارند که در نگاه اول چندان خود را نشان نمی‌دهند. بعنوان مثال ممکن است ما درصد بیسوادان را در نمونه درست در نظر بگیریم ولی توجه نکنیم که چه کسی رأی آن‌ها را خواهد نوشت. واضح است که وجود رأی نویسان حرفه‌ای در پای صندوق‌های رأی در سیستم انتخاباتی ایران را نمی‌توان نادیده گرفت. پس فرم نظرخواهی را باید به گونه‌ای طراحی کرد که بتواند مشخص کند که فرد بیسواد چگونه به حوزه رأی‌گیری می‌رود. آیا به همراه فردی مورد اعتماد به پای صندوق می‌رود یا می‌گوید کسی را پیدا می‌کنم تا برایم بنویسد. (در مورد تقلب انتخاباتی این مطلب مرا می‌توانید بخوانید). فاکتور دیگری که به عنوان مثال در انتخابات دوم خرداد و نظرسنجی‌های قبل از آن خیلی اهمیت داشت، مسأله احساس امنیت است. مصاحبه شونده در موارد بسیاری احساس امنیت نمی‌کند تا نظر خود را دقیقاً بیان کند. ممکن است اصلاً در انتخابات شرکت نکند اما بترسد آن را بازگو کند و یا به جای این کاندیدا از آن یکی نام ببرد (مسأله احساس عدم امنیت همچنان هم باقی است اما به نظر من کمتر از قبل از دوم خرداد شده و مردم راحت‌تر نظر خود را ابراز می‌کنند).

سؤالی که در انتها می‌خواهم به آن بپردازم، اینست که اگر همه این‌گونه شرایط رعایت شود، آیا می‌توان مطمئن بود که نتایج نظرسنجی با نتایج انتخابات یکسان و یا حداقل نزدیک است؟ جواب نظری به این سؤال مثبت است. زیرا در فرض سؤال آمده است که " اگر همه این‌گونه شرایط رعایت شود"، اما چگونه می‌توان اطمینان یافت که همه اینگونه شرایط رعایت شده است؟ فرض کنید که یک مرکز نظرسنجی کاملاً کار خود را بلد باشد اما به روانشناسی جامعه ایرانی آشنا نباشد و مثلاً احساس عدم امنیت در هنگام اظهار نظر را نشناسد. بوضوح حاصل کار واقعی نخواهد بود. برای این که تصور نکنید که اختلاف زیاد بین نتایج نظرسنجی و نتایج واقعی در جاهای دیگر پیش نمی‌آید، می‌توان به نتایج انتخابات ۱۹۹۲ در بریتانیا نگاه کرد.

حزب محافظه‌کار بریتانیا با بحران‌های زیادی در جامعه و در حزب روبروست که ناچار می‌شود در میانه دوره جان میجر را به نخست‌وزیری برساند (با فشارهای درون حزبی، مارگارت تاچر مجبور به استعفا می‌شود). تمامی نظرسنجی‌ها بر عقب بودن حزب محافظه‌کار از رقیب کارگر خود دلالت دارد. به همین علت میجر انتخابات را تا آنجا که قانون اجازه می‌دهد به تعویق می‌اندازد. نظرسنجی‌های تمامی مؤسسات نظرسنجی در شب انتخابات از پیروزی حزب کارگر خبر می‌دهند، اما میجر انتخابات را می‌برد. اختلاف میانگین پیش‌بینی شش مؤسسه اصلی و معروف نظرسنجی با آرای واقعی هشت و نیم درصد است.

چه اتفاقی افتاده بود، آیا می‌توان گفت که تمامی این مؤسسات به اندازه کافی دقت نکرده‌اند؟ قطعاً نه، چون آنان رقیب یکدیگرند و به دنبال ارائه نتیجه بهتر هستند. بررسی‌های بعدی نشان داد که فاکتوری بسیار مهم وجود داشته است که کسی به آن توجه نکرده است. شرایط بد اقتصادی، باعث شده بود تا بسیاری از مردم خانه‌های خود را از دست بدهند و یا بیکار شوند. بوضوح تمامی این مشکلات به حساب دولت و حزب حاکم نوشته می‌شود. تصور کنید که شما یک رأی دهنده به حزب حاکم هستید که همچنان معتقدید که باید به آن‌ها دوباره رأی داد، اما دوست بغل دستی شما بی‌خانمان شده است و یا برادر شما کار خود را از دست داده است. به طور طبیعی شما دیگر تمایلی ندارید که از حزب حاکم دفاع کنید و سکوت پیشه می‌کنید. اگر هم از شما بپرسند که به چه کسی رأی می‌دهید، نظر واقعی خود را ابراز نمی‌کنید. پس در واقع فاکتوری که مؤسسات نظرسنجی از آن غافل شده بودند، فاکتور "خجالت" و "تمایل به سکوت" بود. پس از این تجربه عجیب که اعتبار نظرسنجی را زیر سؤال برده بود این مؤسسات به این نتیجه رسیدند که مردم در برخوردهای رودررو همیشه نظرشان را نمی‌گویند و مراعات دیگران را می‌کنند. این تجربه باعث شد که نظرسنجی‌ها به سمت نظرسنجی تلفنی متمایل شود، چرا که مردم در این حالت راحت‌تر حرف می‌زنند.  اما آیا مشکلات کلاً حل شده است؟ نه هنوز هم نمی‌توان مطمئن بود و به ادعای خود مؤسسات نظرسنجی آنهادر ۹۵ درصد اوقات درست (با اختلاف کمتر از ۳ درصد خطا) پیش‌بینی می‌کنند.

به نظر می‌رسد هیچ نظرسنجی بی‌طرفانه و علمی‌ای در ایران صورت نمی‌گیرد (من اطلاع دقیقی ندارم، حدس خود را نوشتم. دوستانی که اطلاع دارند، اگر اشاره به مؤسسات ایرانی نظرسنجی کنند، ممنون خواهم شد) و نظرسنجی‌های یک‌طرفه و جانب‌دارانه و یا غیر دقیق باعث شده است تا برخی به جایگاه اصلی نظرسنجی شک کنند. در نظرسنجی علمی، احتمال خطا وجود دارد اما در بسیاری از کشورهای دنیا از آن در برنامه‌ریزی‌ استفاده می‌کنند. علت هم واضح است، هیچ جایگزین دیگری برای آن وجود ندارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 3:44  توسط بهمن هاتفی  | 

همینه! اینه که من بهت می‌گم!

ازار پیش‌بینی همیشه خریدار دارد، اما در موسم انتخابات این بازار داغ‌تر می‌شود. اما در این نوشته قرار نیست چیزی را پیش‌بینی کنم، بلکه می‌خواهم در مورد پیش‌بینی آقای منتجبی که از روزنامه‌نگاران معروف و فعال حال حاضر ایران هستند، بنویسم. قبل از آنکه به مطلب مورد اشاره برسم، مقدمه‌ای نسیتاً طولانی را در باره پیش‌بینی می‌آورم.

پیش‌بینی و پیش‌گویی وقایع آینده همواره برای بشر جذاب بوده است اما تمایز بین پیش‌بینی و پیش‌گویی برای بسیاری چندان مشخص نیست. بازار رمالی همچنان پررونق است. اگر این رونق را باور نمی‌کنید و فکر می‌کنید دوران خرافات بسر آمده است و نسل‌های جدید کمتر بدنبال آن هستند، بهتر است نگاهی به اطرافتان بیاندازید تا براحتی مثلاً مشتاقان فال قهوه و یا فال ورق را ببینید.  صفحه طالع‌بینی، صفحه‌ای ثابت در تقریباً تمامی هفته‌نامه‌ و بسیاری از روزنامه‌های بریتانیاست. بله آنها هر روز به این امر مهم می‌پردازند و به شما می‌گویند که اگر متولد شهریور هستید باید این روزها بیشتر مواظب باشید و اگر متولد آذرید فرصتی استثنایی در انتظار شماست و الی‌آخر. شاید بگویید که همه اینها بازی است و کسان زیادی به آن‌ها اعتقاد ندارند اما حتی در این صورت هم این بازی نشان از شوق بی‌پایان بشر برای پیش‌بینی (یا پیش‌گویی) است.

 اگر دویست سال پیش فردی ادعا می‌کرد که مثلاً روز یکشنبه باران می‌بارد، صرفاً پیش‌گویی کرده بود اما امروز اگر یک متخصص هواشناسی بگوید روز یکشنبه بین ۱۰ تا ۱۵ میلیمتر باران می‌بارد، پیش‌بینی کرده است. آن پیش‌گویی می‌توانست درست یا غلط از آب ازدربیاید و این پیش‌بینی نیز ممکن است درست یا نادرست باشد. نکته مهم که می‌خواهم به آن اشاره کنم این است که "نتیجه" و درستی یا نادرستی ادعا نیست که مشخص می‌کند چه حکمی پیش‌بینی است و چه حکمی پیش‌گویی. آنچه باعث تمایز این دو می‌شود "علم" است. فرض کنید روز یکشنبه ۲۰۰ سال پیش باران نباریده باشد و در یکشنبه مورد بحث متخصص هواشناسی نیز خبری از باران نبوده باشد. پیش‌گوی اولی هیچ توضیحی برای آن عدم رخداد ندارد، اما متخصص دومی می‌تواند بگوید که "کجا اشتباه کرده است" و یا "کدام فاکتور را در نظر نگرفته است" و یا "کدام عامل وجود داشته که در سطح دانش امروز او نبوده است". به طور خلاصه پیش‌بینی از دانش می‌آید و پیش‌گویی از جهل.

 فرض کنید دوست شما قصد خرید مسکن دارد و در مورد بالا یا پایین رفتن قیمت مسکن در سال آینده از شما نظر بخواهد. شما می‌توانید با آوردن دلایلی به این نتیجه برسید که قیمت بالا می‌رود. یا اینکه می‌توانید بگویید: «بخر، من بهت می‌گم بخر». برخورد اول، حتی اگر نتیجه درستی در بر نداشته باشد یک پیش بینی است. ممکن است که فقط ایراد بگیریم که دانش شما برای این پیش‌بینی کافی نبوده است. اما برخورد دوم یا یک "پیش‌گویی" است و یا اینکه اگر شما برای خودتان دلیلی دارید، طرف مقابل را در حد فهم دلایل خود نمی‌دانید و "از بالا" به دوست خود نگاه کرده‌اید.

پس اگر ما پیشامدی را پیش‌بینی می‌کنیم در حقیقت دانسته‌هایمان را به محک می‌گزاریم. اما باید بدانیم وقتی که در مورد جامعه صحبت می‌کنیم، به خاطر ماهیت پیچیده جامعه و روابط درون آن و همچنین غیر قطعی بودن علوم انسانی، نمی‌توانیم برای بسیاری از احکاممان (پیش‌بینی‌هایمان) قطعیت قائل شویم. در این‌جاست که فراتر از خود پیش‌بینی ،  شیوه استدلال و راه رسیدن به آن نیز اهمیت می‌یابد و ما را مجبور می‌کند تا استدلال‌هایمان را نیز به همراه حکم مطرح کنیم (در حالی‌که مثلاً یک متخصص نجوم لزومی ندارد تا محاسبات خود در مورد زمان خسوف بعدی را به ما نشان دهد تا حرفش را معتبر بدانیم). در اینگونه بحث‌ها دانسته‌هایمان (که به پیش‌بینی منجر می‌شوند) بلافاصله بعد از وقوع هر واقعه محک می‌خورند و "تغییر" می‌یابند. نکته مهم این است که "تغییر" ممکن است آنقدر بزرگ باشد که دانسته‌های قبلی‌مان دیگر دانایی محسوب نشوند و جای خود را به باورهای جدیدی بدهند. اما این تغییرات لزوم وجود "دلیل" را نه تنها رد نمی‌کند که چه بسا منشأ آن تغییرات همان استدلال‌ها بوده‌اند.

همان گونه که اشاره کردم، آن چه بهانه شد تا در این یادداشت به پیش‌بینی و پیش‌گویی بپردازم، مطلبی بود از آقای اکبر منتجبی با عنوان باور کنید یا نکنید همین است که در بحث با خانم سمیه توحیدلو نوشته‌اند. لازم است یادآوری کنم که به محتوای بحث ایشان با خانم توحیدلو و درستی و نادرستی احکام ردوبدل شده نمی‌پردازم، چرا که هر گونه بحث سلبی در مورد یکی از کاندیداهای اصلاح‌طلب را به سود رئیس‌جمهور فعلی می‌دانم و باید بگویم که من از طرفداران تعدد کاندیداها بوده و هستم* و در حال حاضر نیز امیدوارم هر دو کاندیدا بدون مقابله با یکدیگر تا پایان در میدان رقابت بمانند.

 شاید با دیدن تیتر مطلب آقای منتجبی (باور کنید یا نکنید همین است) باید بفهمیم که با چه نوع نوشته‌ای سروکار داریم. ایشان ابتدا از واقعه "انصراف آقای خاتمی"  استفاده کرده** و با بکاربردن عبارات "پیش‌بینی کردم"، " به کرات نوشتم" و "شرط بستم"، قدرت پیش‌گویی خود را به رخ می‌کشد. این شکل برخورد آقای منتجبی را می‌توانید در جاهای دیگر هم ببینید. به عنوان مثال در جواب کامنتی در یکی از پست‌های قبلی می‌گوید: «اما دیدیم و دیدند که انتخاب من درست بود. کسانی که آن روزها به هاشمی انتقاد می کردند مجبور شدند به خیابانها بیایند و از او حمایت کنند. اکنون نیز همین طور خواهد شد***».  ایشان سپس در بحث با خانم توحیدلو با گفتن جمله « استدلال خودم را الان نمی گویم. اما دلایل زیادی برای این موضوع دارم و شواهد آن نیز کم نیست» خود را در جایگاه برتری از مخاطب (و شخصی که با وی در حال بحث است) قرار می‌دهد.

 

دنیای سیاست، دنیای پیش‌بینی و پیش‌گویی است. در این دنیا نه فقط مرزهای پیش‌بینی و پیش‌گویی مخدوشند  که مرزهای میان "هدف" نیز با پیش‌گویی نامشخصند. این حق هر کسی است که ایده سیاسی خود را داشته باشد و به تبلیغ آن بپردازد و به پیروزی راه خود امید ببندد. اما گاهی باید به برخی گوشزد کرد که پیش‌بینی‌هایشان تا چه حد پیش‌گویی است و پیش‌گوی آن‌ها چقدر متأثر از آرزوی سیاسی‌شان است.

 

پانوشت‌ها:

(*) آقای منتجبی همواره فکر می‌کرد که باید در جبهه اصلاحات وحدت بر سر یک کاندیدا شکل گیرد و تنها تفاوت ایشان با اکثریت اصلاح‌طلبان و از جمله خانم توحیدلو این بود که ایشان "خاتمی" را مناسب نمی‌دانست. به‌ عنوان مثال ایشان پس از کاندیداتوری میرحسین موسوی از استعفای خاتمی و کروبی بسود او حمایت کرد و حتی نوشته بود که در غیر این‌صورت "چون آرای اين طرف پراكنده می شود و فاتحه همه خوانده است". فکر می‌کتم هنوز هم ایشان دقیقاً به دلایل و فواید "تعدد نامزدها" پی نبرده است و آن را صرفاً به عنوان "شرایط موجود" پذیرفته است.

برای آشنایی با موضع من به دیگر یادداشت‌های این وبلاگ در مورد انتخابات مثلاً بازی اجماع یا بازی تکثر  و یا خاک مراجعه کنید.

(**) برای تحلیل من از اینکه "چرا خاتمی استعفا خواهد داد"، اینجا را ببینید. آقای منتجبی فقط به دودلی، عدم ایستادگی و عدم توانایی خاتمی اشاره کرده است. از دید ایشان تمامی مشکل اصلاحات خصوصیات فردی آقای خاتمی بوده است.

(***) آقای منتجبی که در مرحله اول انتخابات نهم به هاشمی رأی داده است می‌گوید دیدیم که انتخاب من درست بود. دلیلی که برای این درستی می‌آورد نیز اینست که کسانی که آن روزها به هاشمی انتقاد می کردند مجبور شدند به خیابانها بیایند و از او حمایت کنند. او نمی‌گوید که چرا با وجود همه حمایت‌ها در دور دوم انتخابات، هاشمی باز هم نیمی از آرا را نیاورده است و چرا فکر می‌کند که اگر دیگران نیز در جبهه اصلاحات مثل او فکر و عمل کرده بودند (غیر واقعی بودن و غیر ممکن بودن این فرض به کنار) آقای هاشمی رفسنجانی انتخاب می‌شد. در حقیقت آقای منتجبی واقعه‌ای را که دلیل بر "عدم قضاوت صحیح سیاسی" ایشان و دیگر طرفداران هاشمی در انتخابات قبلی است، جزو افتخارات تحلیلی خویش بشمار می‌آورد.

 دیگر مطالب مرتبط با انتخابات در این وبلاگ

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 1:59  توسط بهمن هاتفی  | 

دوست اتیوپیایی من و پرتقال

و سه هفته پیش، در خانه دوستی ایرانی مهمان بودم. دیوید اهل اتیوبی نیز یکی از مهمان‌ها بود. او را چند سال پیش یک بار دیده‌بودم و می‌دانستم که فردی سیاسی است. بیشتر وقتم را در گفتگو با او گذراندم. من بیشتر تمایل داشتم تا در مورد شمال آفریقا حرف بزنم (سؤال کنم) و او برعکس حرف را به سمت ایران می‌برد. بعد از صحبتی گذرا در ماجرای سودان و دارفور و سپس دلایل ارتباط راستافارین‌ها با هایله سلاسی پادشاه سابق اریتره، او پیروز شده و بحث را به مسائل مربوط به ایران برد. در کمال تعجب دیدم که اطلاعاتش در مورد ایران شباهتی به انگلیسی‌هایی که گاهی با آنان حرف زده‌ام ندارد که فقط احمدی‌نژاد را می‌شناسند و وقتی به خود فشار می‌آورند می‌گویند " خمینی را نیز بیاد می‌آورند" و سپس نام رهبر فعلی را می‌پرسند. او نه تنها رفسنجانی و خاتمی را می‌شناخت که حتی از احوالات مهندس بازرگان و بنی صدر نیز سؤال می‌کرد. او که سؤالات زیادی در مورد پایگاه اجتماعی رئیس‌جمهور و چگونگی به قدرت رسیدن او داشت، در مجموع تصویری منفی از احمدی‌نژاد در ذهن نداشت. مکالمه با دیوید برایم بسیار جالب بود و کم‌کم متوجه شدم که در جواب بسیاری از سؤالات بی‌پایانش، باید بگویم نمی‌دانم و سپس جوابی تقریبی دست و پا کنم. نداشتن جواب دقیق برای سؤالاتی مانند صادرات نفت خام ایران چند بشکه در روز است و متوسط درآمد سرانه در ایران چقدر است، باعث تعجب وی شد. اما او کم‌کم چیزهایی شنید که باورکردنش برایش غیر ممکن بود.

او وقتی شنید که حجم واردات ایران در چند سال اخیر، رشدی نجومی داشته است، فقط شاخ در نیاورد. او دو سه بار پرسید که آیا من مطمئنم که ما پول نفت را صرف واردات پرتقال و موز کرده‌ایم و باز هم ناباورانه به من نگاه می‌کرد. وقتی گفتم که طبق آمار رسمی بانک مرکزی ایران، تورم در سال گذشته ۲۵ درصد بوده است، گفت این غیر ممکن است و اجازه نداد تا بگویم که مردم و کارشناسان مستقل نرخ واقعی تورم را بیش از آمار رسمی می‌دانند. او دوباره پرسید ۲۵ درصد و پس از تأیید من دوباره گفت این ممکن نیست. او که کاملاً مطمئن بود من اشتباه می‌کنم و حدس می‌زد ایراد از گفتگو به زبان انگلیسی است، کاغذی از جیب در آورد و روی آن نوشت ۲۵ و از من تأیید مجدد خواست. او باور نمی‌کرد که صدها کارخانه تعطیل شده‌اند و یا در شرف تعطیل شدن هستند و این تعطیل شدن ها ربطی به بحران فعلی جهان سرمایه داری ندارد و سال هاست که همین گونه است. البته من نیز آمار دقیق نداشتم و او حق داشت تا باور نکند.

دیروز وقتی در خبر‌ها، خبر منفی شدن صندوق ذخیره ارزی (منفی پانزده میلیارد دلار) را خواندم، قبل از هر چیز یاد قیافه بهت زده دیوید افتادم. بیاد آوردم که به وی از صندوق ذخیره ارزی چیزی نگفته‌ام و این‌که این دولت علاوه بر پول افسانه‌ای نفت در سه سال اخیر، وارث صندوقی ارزی نیز بود. داشتم فکر می‌کردم که وقتی از کسری بودجه دولت و واردات کالاهای مصرفی حرف زده بودم، پرسیده بود: «مگر چقدر می‌توان وارد کرد، چقدر می‌توان پرتقال خورد» که به خبری برخوردم: سعید لیلاز کارشناس اقتصادی در سخنرانی‌اش در ابهر گفت: « در سال گذشته بیش از ۶ میلیارد دلار هزینه سفر مدیران به خارج از کشور بوده است در حالی که در برخی از سال‌ها مجموع درآمد دولت موسوی کمتر از ۶ میلیارد دلار بود».

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 11:0  توسط بهمن هاتفی  | 

بستن سنگ‌ها و رها کردن سگ‌ها

شاید این حکایت را شنیده‌اید که فردی در سرمای شدید موردحمله سگ‌ها قرار می‌گیرد و وقتی دست دراز می‌کند تا سنگی برای دفاع از زمین بردارد، سنگ بر روی زمین چسبیده است (به علت سرما) و می‌گوید «بی‌انصاف‌ها سگ‌‌ها را رها کرده و سنگ‌ها را بسته‌اند». دفاع از خود یکی از اولین حقوق انسانی است و برای همین باید توقع داشت که اگر سگ‌ها آزادند، لااقل سنگی برای پرتاب در دسترس باشد.

"اعتصاب" یکی از این سنگ‌هاست و "حق اعتصاب" سال‌هاست که در بسیاری از جاها ، از جمله درمنشور اجتماعی اتحادیه اروپا و قانون اساسی اکثر کشورهای اروپایی به رسمیت شناخته شده است. اما آن‌گونه که ویکی‌پیدیا می‌گوید قانون اساسی مکزیک در سال ۱۹۱۷ اولین قانون اساسی بود که حق اعتصاب را برسمیت شناخت. در شوروی، چین و کشورهای بلوک شرق اعتصاب ممنوع بود و ضد انقلابی محسوب می‌شد، چرا که آن دولت‌ها مدعی نمایندگی طبقه کارگر بودند و فرض بر این بود که اعتصاب لازم نیست. تقریباً در تمامی حکومت‌های توتالیتر اعتصاب غیرقانونی است. در برخی از کشورها هم که اعتصاب آزاد است، محدودیت‌هایی برای آن وجود دارد. قانونی‌بودن اعتصاب در بریتانیا به قانونی مصوبه ۱۹۰۵ برمی‌گردد (بریتانیا قانون اساسی مدون ندارد) و طبق سنت سیاسی اعتصاب آزاد بوده است که البته در دهه‌های هشتاد و نود و در دوران استیلای کامل تاچریسم چندین قانون برضد اعتصاب تصویب شد و در واقع بسیاری از حقوق اولیه را از بین برد. به‌عنوان مثال اعتصاب برای همدردی و یا حمایت از اعتصابی دیگر ممنوع شده است و یا اعتصابی که طرف مقابل آن (کارفرمای مورد نظر) دقیقاً تعریف نشده باشد، قانونی نیست. اما مهم‌ترین تغییر ایجاد شده در قوانین بریتانیا، محفوظ نبودن شغل اعتصابیون بود که به شکل چشم گیری ایمنی کارگران برای اعتصاب را کم کرده است. در ایالات متحده اعتصاب در خطوط هوایی و راه آهن به جز حالات خاص ممنوع است. همچنین در برخی ایالات آن اعتصاب تمامی بخش‌های عمومی و در برخی دیگر اعتصاب پلیس و آتش‌نشانی ممنوع است (در بریتانیا اعتصاب پلیس غیرقانونی است اما آتش‌نشانی حق اعتصاب دارد). البته در بریتانیا و آمریکا اعتصاب به فراگیری کشورهایی مانند ایتالیا و فرانسه نیست. تعدد اعتصابات در این کشورها برای برخی از مردم به مشکلی اساسی تبدیل شده تا جایی که "وجود حداقلی از خدمات در رفت و آمد شهری" در خلال اعتصاب از جمله قول‌هایی بود که نیکولاس سارکوزی در مبارزه انتخاباتی خود داد.

حق اعتصاب چیست؟

واضح است که هر قشری که کار می‌کنند، در هر شرایطی و در هر حکومتی، می‌توانند دست از کار بکشند و اعتصاب کنند. آنچه حق اعتصاب خوانده می‌شود، در حقیقت عدم پیگرد و کیفر برای اعتصاب است. این عدم پیگرد نه تنها باید از طرف مراجع انتظامی و قضایی برسمیت شناخته شود که حتی (و مهم‌تر) باید امنیت کاری اعتصاب کننده از بین نرود و پس از اعتصاب کار خود را از دست ندهد. به عبارت دیگر کارفرما به بهانه اعتصاب حق فسخ قرارداد و یا اعمال جریمه‌ای را نداشته باشد و همچنین کسی نتواند از اعتصاب کننده بابت از دست رفتن منافع کارفرما در اثر اعتصاب، بازخواست کند. بوضوح حق اعتصاب شامل تبلیغ برای آن نیز می‌شود. در بسیاری از جاها برای اعتصاب از همه کارگران رأی‌گیری (با رأی مخفی) می‌شود و اتحادیه صرفاً مجری انتخابات است و نه تصمیم گیرنده نهایی آن.  بنابرین آنان که معتقدند باید آخرین گام را برداشت (اعتصاب کرد) باید حق داشته باشند که نظر خود را تبلیغ کنند.

اما چرا اعتصاب "مشروع" است و چرا آن را "حق" می‌نامیم؟

حق پیوستن به اتحادیه و حق اعتصاب همانقدر اساسی‌اند که "آزادی بیان". اگر شما این حقوق را نداشته باشید، شما یک "مزد‌بگیر" نیستید و یک "برده" هستید. برده باید کار کند، بخواهد یا نخواهد. با برده همانند ابزار کار برخورد می شود و از خود اختیار ندارد. ارباب دستور می‌دهد که او چه کند و کجا کار کند و اگر لازم باشد از زور هم استفاده می‌کند. انسان آزاد ممکن است دست از کار بکشد. او قرارداد می‌بندد و در ازای مبلغ معینی دستمزد کار می‌کند. این حق لازم هر شهروند مزدبگیری است که دست از کار بکشد و اعتصاب کند، چرا که کار اجباری بردگی است.

فروشنده نیروی کار حق دارد که در مورد دستمزدش چانه بزند. حق اعتصاب قدرت چانه‌زنی جمعی را افزایش می‌دهد. ممکن است بگویند که بازار باید قیمت مزد را آزادانه تعیین کند اما بخصوص وقتی که کارفرما مونوپولی دارد و ارائه کار انحصاری است، قدرت چانه‌زنی فردی به صفر نزدیک می‌شود. مثلاً فرض کنید که تخصص شخصی رانندگی قطار است و یک شرکت بیشتر وجود ندارد که وی بتواند در آن کار کند. این شخص چگونه می‌تواند از "قیمت" نیروی کارش محافظت کند و اصولاً چگونه می‌تواند بر سر دستمزدش چانه بزند. از طرفی آنان که از بازار و تنظیم قیمت مزد در آن حرف می‌زنند خوب می‌دانند که اگر تنظیمی هم وجود داشته باشد در شرایط "رقابت" است و در شرایط انحصار نمی‌توان از تنظیم صحبتی کرد. حتی در مواردی هم که رقابت بین چند کارفرما وجود دارد، وجود "لشکر بیکاران" جایی برای چانه‌زنی فردی باقی نمی‌گذارد.

علاوه بر میزان دستمزد، موارد بسیار دیگری وجود دارد که بدون پیگیری جمعی نیروی کار راه به‌جایی نمی‌برد. حدود ساعات کار، تعطیلی هفتگی، مرخصی سالانه، شرایط کار و بخصوص ایمنی کار هیچگاه داوطلبانه توسط کارفرما بسود نیروی کار تعیین نمی‌شود و بخش لاینفک و همیشگی مذاکرات (چانه‌زنی) اتحادیه‌های کارگری با کارفرماها ( یا اتحادیه‌های کارفرمایی و یا دولت از طرف آنان) هستند.

مزدبگیران مانند هر فرد آزاد دیگر حق دارند که نمایندگان خود را انتخاب کنند و سازمان‌های خود را (سندیکاها و اتحادیه‌ها) تشکیل دهند، حقی که در اعلامیه جهانی حقوق بشر نیز تصریح شده است. این سازمان‌ها و نمایندگان آنها از جانب نیروی کار در مذاکرات شرکت می‌کنند. در هر مذاکره، هر طرف ِ مذاکره نیرو و قدرتی دارد که از آن در جهت منافع خود استفاده می‌کند. قدرت اتحادیه و یا سندیکای کارگری در هنگام مذاکره از کجا می‌آید؟ اگر خوب دقت کنیم تنها منشأ قدرت این سازمان‌ها از امتناع در انجام کار و به عبارتی از "اعتصاب" می‌آید و اگر این ابزار را از آنها بگیریم دیگر هیچ قدرتی برای آنان باقی نمی‌ماند. بدون وجود ابزارِ حق اعتصاب اتحادیه چگونه می‌تواند از موضعی برابر برسر حقوق موکلین خود مذاکره کند. بدون این ابزار، اتحادیه ارزش وجودی خود را از دست می‌دهد و به نهادی که موعظه می‌کند و از طرف مقابل می‌خواهد که اخلاقاً رعایت حال موکلینش را بکند، تبدیل می‌شود. چنین سازمان‌‌هایی خیلی سریع به سازمان‌هایی "زرد" تبدیل می‌شوند که حداکثر حلقه ارتباطی کارگران با "بالا" هستند و کار دیگری از پیش نمی‌برند. اکثریت سندیکاها در آخرین سال‌های حکومت پهلوی این‌گونه بودند. بی‌اثر شدن "خانه‌کارگر" در جمهوری اسلامی نیز بیش از آن‌که محصول وابستگی رهبران آن به حکومت باشد، در اثر برسمیت نشناختن ابزار اعتصاب است و دقیقاً به همین دلیل است که به محض تشکیل سازمانی مستقل، اعتصاب (حتی با وجود غیرقانونی بودن آن) از راه می‌رسد. اعتصاب رانندگان شرکت واحد اتوبوس‌رانی تهران و حومه و اعتصاب معلمان که پس از تشکیل سندیکای کارگران واحد و سازمان مستقل معلمان بوقوع پیوستند، مثال‌های خوبی هستند که نشان می‌دهند سازمان‌های کار مجبورند از ابزار اعتصاب استفاده کنند.  

در انتخابات ریاست‌جمهوری قبلی، دکتر مصطفی معین در کنار حق تشکل‌های کارگری از حق اعتصاب نیز، البته به صورتی گذرا و بدون تأکید، سخن گفت. اما این شعار چپ گرا در مقابل شعارهای چپ‌نمای پوپولیستی که وعده "پول نفت بر سرسفره" و یا " ۵۰ هزار تومان برای هر نفر" سر داده بودند، راه به جایی نبرد و زحمتکشان جامعه به کسانی دیگر رأی دادند. این‌بار هم، در انتخابات فعلی میرحسین موسوی به حق تشکیل سازمان‌های مستقل اشاره‌ای کرده ولی هنوز از "حق اعتصاب" سخنی به‌میان نیاورده‌است (و فکر هم نمی‌کنم در نهایت شعاری در این زمینه سر دهد). باید به مهندس موسوی و دیگران گفت که اگر سندیکاهای مستقل از راه برسند، اعتصاب هم خواهد آمد و یکی از اولین خواسته‌های اعتصاب کنندگان، "حق اعتصاب" خواهد بود. جای اتحادیه‌های مستقل و حق اعتصاب در جامعه ما بوضوح خالی است و اصلاح‌طلبان می‌توانند با پیگیری آن به  جایگاه نیروی کار جامعه در موازنه قدرت کمک کنند. جایگاهی که در نهایت به سود دمکراسی خواهد بود.

این را نیز ببینید: موسوی و سندیکا

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:44  توسط بهمن هاتفی  | 

موسوی و سندیکا

حاشیه ای بر پیام میرحسین موسوی به مناسبت روز جهانی کارگر:

میرحسین موسوی در پیام روز جهانی کارگر خود از "لزوم اصلاح  قوانين و مقررات حاکم بر شکل‌گيری تشکل‌های صنفی کارگری و کارفرمايی مستقل" صحبت کرده است.  لازم به ذکر نیست که وضعیت تشکل‌های صنفی و سندیکاهای کارگری در کشور ما چگونه است چرا که همه می‌دانند نه تنها کارگران از حق داشتن سندیکاهای مستقل محرومند که کارفرمایان هم نمی توانند به صورت متشکل از منافع خود دفاع کنند. موسوی قبلا هم چندین بار از کارگران دفاع کرده بود و مثلاً در مصاجبه با ایلنا (خبرگزاری کار ایران) از رابطه ارگانیک آزادی و عدالت گفته بود و حتی این‌که « كارگر نبايد نيروي كار خود را ارزان بفروشد».  شاید شما این سخنان را تبلیغاتی بدانید و آن را از جملات مرسوم کاندیداهای ریاست جمهوری محسوب کنید. اما حمایت از تشکیل تشکل‌های کارگری مستقل نمی تواند از آن دست باشد.

این سخن موسوی از دو جهت متفاوت است و نمی‌تواند صرفاً یک شعار انتخاباتی توخالی باشد. اول این‌که شعاری نیست که بتوان حول آن تبلیغات کرد. به عبارتی دیگر شعاری پوپولیستی نیست که بتوان گفت که با آن می‌خواهد رأی جمع کند و به همین علت هم بازتاب رسانه‌ای چندانی پیدا نمی‌کند. به این سخن موسوی  از بعد دیگری هم باید نگاه کرد و آن اینکه "خانه کارگر" به نوعی حق ایجاد تشکل‌های کارگری را حق انحصاری خود می‌داند و تشکیلات "خانه کارگر" به همراه حزب اسلامی کار و خبرگزاری ایلنا که هر دو به خانه کارگر نزدیکند، از اولین حامیان موسوی بوده‌اند. خانه کارگر از شعار "دفاع از تشکلات مستقل کارگری" چندان خوشش نمی‌آید. در اینجا نمی‌خواهم نبش قبر کنم و از برخورد خانه کارگر در سال‌های دور حرف بزنم. نمونه برخوردهای اخیر خانه کارگر با سندیکای مستقل را می‌توان در برخورد آن با سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوس‌رانی دید. خانه کارگر نه تنها از سندیکای کارگران شرکت واحد حمایت نکرد که حتی آن را غیرقانونی می‌دانست و عملاً در سرکوب آن به حکومت کمک کرد. بنابرین حمایت از تشکل‌های مستقل کارگری شعاری تبلیغاتی نیست و فقط نشان می‌دهد که موسوی (یا مشاورانش) به این نکته پی‌برده‌اند که برای توازن قوا در جامعه باید این تشکل‌ها تقویت (و در حقیقت مجدداً تأسیس) شوند.

سندیکا چیزی بیش از یک نهاد مدنی صرف است و آن را با هیچ NGO  دیگری نباید مقایسه کرد. وجود تشکل‌های کارگری مطالبات چپ را در جامعه سازماندهی می‌کند. ایستادگی و مقاومت اعضای اتحادیه‌های کارگری را با هیچ نهاد مدنی دیگر نمی‌توان مقایسه کرد. تصور کنید که حتی درصدی از توان طبقه کارگر ایران متشکل بود، آنگاه آیا بستن ده‌ها کارخانه در این سال‌ها به همین سادگی بود که دیده‌ایم و یا آیا "راست افراطی پوپولیست" می‌توانست رأی محرومان را بسادگی از آن خود کند.

سخن آخر آنکه تشکل‌های کارگری بازوی اجرایی جناح چپ ِ جامعه برای چانه‌زنی هستند. نیروی متشکل در سندیکاها و اتحادیه های کارگری، نیروی اصلی احزاب چپ در تمامی دمکراسی‌های لیبرال هستند. بدون وجود اتحادیه‌های کارگری وجود احزاب چپ و حتی لیبرال غیر قابل تصور است و بدون احزاب سیاسی که اکثریت مردم را نمایندگی کنند، دمکراسی قابل تصور نیست. آنان که خیال می‌کنند صرفأ با تشکیل احزاب و گروه‌های طبقه متوسط می‌توانند به دمکراسی دست یابند، منابع قدرت در جامعه را به‌درستی نمی شناسند.

پی‌نوشت ۱.  با یک روز تأخیر، روز اول ماه مه را به کارگران (گرچه بعید است کارگری این سطور را ببیند) و روشنفکرانی که دل در گرو زحمتکشان دارند (که شاید از این دسته چند تایی این مطلب را بخوانند) تبریک می گویم.

پی‌نوشت ۲. تصمیم داشتم به مناسبت روز جهانی کارگر مطلبی در باره حق اعتصاب بنویسم که متأسفانه فرصت نشد. امیدوارم تا یکی دو روز آینده آن را، که به نوعی در ادامه این یادداشت است، تقدیم کنم.

 دیگر مطالب مرتبط با انتخابات در این وبلاگ

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 6:57  توسط بهمن هاتفی  | 

کودکان و "اخراجی‌ها"

دو سه روز قبل خواهرم که پسری شش هفت ساله دارد، در تماس تلفنی‌اش در میان حرف‌های دیگر گفته بود که مدرسه پسرش، دانش‌آموزان را به تماشای فیلم اخراجی‌ها ۲ * برده است.

سؤال طبیعی که پیش می‌آید اینست که آیا این فیلمی مناسب برای یک بچه کلاس اول دبستان است؟ یک کودک هفت ساله چه چیزی از این فیلم برداشت می‌کند؟ آیا صرف کمدی بودن و یا طنز بودن اثری دلیلی برای توصیه آن برای کودکان است؟ توجه کنید که اگر حتی اثری برای یک محدوده سنی "نامناسب" تشخیص داده نشود بدان معنی نیست که "مناسب" آن رده سنی است. برای این‌که کودکان را از سر کلاس درس برداشته و به "صورت جمعی" به تماشای چیزی ببریم باید توجیهی بیش از سرگرمی وجود داشته باشد.

به نظر می‌رسد این‌که چه نوع فیلمی برای کودکان مناسب است در ایران مورد توجه و یا دقت کافی نیست. این فقط به حکومت، دولت و یا رادیو تلویزیون مربوط نیست، مردم هم تصور روشنی از خوب و بد برای بچه‌ها ندارند. ظاهراً مسائل جنسی و یا آنچه آن را "اختلاط زن و مرد" می‌نامند، تنها چیزی است که ممنوعیت دارد و ابتذال شمرده می‌شود و مثلا ً جامعه هیچ واکنشی در برابر "خشونت" از خود نشان نمی‌دهد و کسی آن را مبتذل نمی‌داند.  در حالی‌که تأثیر آن در روح و روان کودک و نوجوان آن‌چنان زیاد است که در بسیاری از کشورهای جهان، نمایش صحنه‌های خشن خبری در اخبار، در طول ساعاتی که احتمال دیدن آن‌ها توسط کودکان وجود دارد، ممنوع است.

بردن بچه‌ها به سینما برای دیدن فیلمی که فیلم کودک نیست را به حساب کج‌سلیقگی مسؤلین مدرسه گذاشته بودم و پیروی از مد. تصور می‌کردم اثری پرفروش بوده و همه حرفش را می‌زده‌اند.  خانم یا آقای مدیر هم جوگیر شده و خلاصه دانش‌آموزان را برای تماشای آن به سینما برده است تا اینکه امروز این خبر را دیدم. بخشنامه‌ای از اداره آموزش و پرورش به برخی مدارس دستور داده است تا دانش‌آموزان را به تماشای فیلم اخراجی‌ها ۲ ببرد.

 

پانوشت:

(*) اخراجی‌ها ۲ فیلم دوم داستانی ـ سینمایی مسعود ده‌نمکی تمامی رکوردهای فروش فیلم را در ایران شکسته است. ده‌نمکی یکی از چهره‌های شناخته شده انصار حزب‌الله تهران ( و احتمالا ً بعد از الله کرم، معروف‌ترین آنان) است که سابقه کار مطبوعاتی و سردبیری نشریات وابسته به انصار را در کارنامه دارد. او با ساختن فیلمی مستند در باره فحشا کار سینمایی خود را آغاز کرده و با ساخت دو فیلم "اخراجی‌ها" و "اخراجی‌ها ۲ " به عرصه سینمای حرفه‌ای وارد شده است. من هیچ‌کدام از فیلم‌هایش را ندیده‌ام و بنابر‌این حرفی برای گفتن در مورد آنان و بخصوص اخراجی‌ها ۲ ندارم. ده‌نمکی اما هنوز هم برایم همان چهره را دارد که در "شلمچه" داشت، فردی که فکر می‌کند که تمامی حقیقت نزد خودش است و او به خودش حق می‌دهد تا با رویه‌ای تهاجمی و پرخاشگرانه نظرش را اعلام کند. او عدم استقبال منتقدین و یا داوران جشنواره‌ فجر را به حساب توطئه و حداکثر حسادت آن‌ها می‌گذارد. جزئیات حرف‌هایش را بیاد ندارم اما مصاحبه‌هایش و بخصوص صحبت‌هایش بعد از نگرفتن جایزه‌ای در جشنواره‌ فجر (برای فیلم اولش) این تصویر را در ذهن من پایدار کرده است. او ادعا می‌کند که هر کس دیگر این فیلم ها را ساخته بود، همگان به‌به و چه‌چه می‌زدند و خلاصه از او هیچ حمایتی نمی‌شود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 5:40  توسط بهمن هاتفی  |