بسیاری از سیاسی نگاران در سال های اخیر، دمکراسی را هدف اصلی
تغییرات و طبقه متوسط را موتور اصلی این تغییر در شرایط فعلی جامعه ما
معرفی می کنند. همانگونه که در انتهای یادداشت کسی نیست از تورم دفاع کند،
قول داده بودم می خواهم در باره "طبقه متوسط" بنویسم. ابتدا به تعریف
مفهوم "طبقه متوسط" می پردازم، سپس مختصری از طبقه متوسط معاصر انگلستان
خواهم گفت و در انتها به ایران خواهم رسید.
تعریف دقیق طبقه متوسط یکی از موارد مورد مناقشه در جامعه
شناسی و سیاست است. از دیدگاه تاریخی، بوجود آمدن و رشد طبقه متوسط با
انقلاب صنعتی همراه است. بر مبنای برداشت مارکسیستی، اگر شما به طبقات
اجتماعی قبل از انقلاب صنعتی متعلق نبوده و جزئی از طبقات بورژوازی
(سرمایه داری) و یا پرولتاریا (طبقه کارگر) نمی باشید، به طبقه متوسط تعلق
دارید. طبقه ای که از مدیران ارشد و متمول کارخانه های بزرگ تا منشی های
فقیر تجارت خانه های کوچک را شامل می شود.
در هنگامه مبارزه طبقه جدید بورژوازی با اشرافیت سنتی
زمیندار، بورژوازی و مدافعین آن طبقه متوسط نامیده شدند ( آنها نه
آریستوکرات بودند و نه همسان توده مردم). این تعریف از طبقه متوسط هنوز هم
در جامعه انگلیس و زبان انگلیسی جایگاه ویژه ای دارد. مثلا ً اگر منطقه ای
مسکونی به طبقه متوسط منسوب شود (که معمولا ً با White middle class توصیف
می شود) بدین معنی است که آن منطقه، منطقه ای با ساکنین متمول است. در
فرهنگ کامل آکسفورد، "عضو طبقه متوسط" بعنوان اولین معنی کلمه "بورژوا"
نوشته شده است (در فرهنگ آمریکایی وبستر نیز بورژوازی به صورت مشابه تعریف
شده است). البته اینکه اشرافیت زمیندار بریتانیا هیچ گاه شکست نخورده واز
رده اول اقتصاد و سیاست حذف نشده ( و بخش هایی از بورژوازی و آریستوکراسی
سنتی به مرور در هم ادغام شدند)، شاید توجیهی برای طبقه متوسط خوانده شدن
بورژوازی در انگلستان باشد.
جامعه شناسان معمولا ً به تمامی کسانی که به کار غیریدی
اشتغال دارند (یقه سفیدها) به انضمام صاحبان مشاغل کوچک (خرده بورژوازی
سنتی) طبقه متوسط می گویند و این طبقه را به سه قسمت بالایی، میانی و
پایینی تقسیم می کنند. بعنوان مثال در یک سازمان مشخص احتمالا ً مدیران
ارشد در قسمت بالایی، مدیران میانی و کارمندان ارشد در قسمت میانی و
کارمندان جزء در قسمت طبقه متوسط پایینی قرار می گیرند. ( برخی جامعه
شناسان مخصوصا ً آنان که تمایلات مارکسیستی دارند ترجیح می دهند که بخشی
از نیروی کار یقه سفید را جزیی از طبقه کارگر محسوب کنند و آن را طبقه
کارگر جدید می نامند.)
روزنامه نگاران و سیاست مداران وقتی به طبقه متوسط اشاره می
کنند، معمولا ً منظورشان بخشی از جامعه است که درآمدی متوسط دارد. بنا به
تجربه شخصی من، مردم در ایران بیشتر تمایل دارند خود را فردی از طبقه
متوسط بدانند. بنابر این وقتی از طبقه متوسط و نقش اجتماعی آن صحبت می
کنیم باید مراقب باشیم که دقیقا ً چه می گوییم (بخصوص وقتی که متنی ترجمه
است ویا منبع اصلی آن غیر فارسی است باید دقت کنیم که منظور نویسنده دقیقا
ً چه بوده است). در این متن، از این به بعد منظور از طبقه متوسط همان قسمت
های بالایی و میانی تعریف جامعه شناسان (پاراگراف قبلی) خواهد بود.
طبقه متوسط در انگلستان معاصر
طبقه متوسط در نیمه دوم قرن بیستم حجیم تر شد. دلایلی گوناگون
برای آن می توان برشمرد. پیشرفت تکنولوژی (مخصوصا ً کامپیوتر و
انفورماتیک) و اتوماسیون بیشتر روند تولید، به حذف بخشی از نیروی کار
وجایگزینی متخصصان شد. حجم و تنوع کارهای خدماتی اضافه ترشده و طبعا ً به
تعداد افراد منسوب به طبقه متوسط افزوده شده است. این روند با سیاست های
دولت های رفاه ( دهه های 50 و 60) تسریع شده و تعداد بیشتری از مردم به
حقوق بگیران دولت تبدیل شدند. این بخش از طبقه متوسط در انتخابات معمولا ً
به جناح چپ رأی می داده است ( هنوز هم در انگلستان، اکثریت پرستاران،
پزشکان و معلمان و دیگر یقه سفیدان بخش دولتی به جناح چپ متمایلند که شاید
آن را بتوان به ترس از خصوصی سازی، که امنیت شغلی را کاهش می دهد، مربوط
دانست).
سیاست های نئولیبرالی "راست جدید" در دهه های 80 و 90 سبب از
بین رفتن بخش بزرگی از طبقه متوسط بخش دولتی شد ولی در عوض به گسترش این
طبقه در بخش غیر دولتی منجر شد. این دوره را آغاز دوران "بعد- از- صنعتی"
در انگلستان می نامند زیرا اکثریت صنایع تعطیل شده و کارخانه های تولیدی
به دیگر کشورها مخصوصا ً آسیای جنوب شرقی انتقال یافتند. کاهش کمی طبقه
کارگر به همراه ضعیف شدن تشکل های کارگری (در اثر حملات شدید راست جدید به
آنها) به کاهش نیروی سیاسی طبقه کارگر و در نتیجه افزایش قدرت و اهمیت
طبقه متوسط منجر شده و این طبقه به بازیگر اصلی در صحنه سیاسی تبدیل شد .
این روند در دوران "راه سوم" بلر نیز ادامه یافت (بلر در مبارزات
انتخاباتی سال 97 اعلام کرد که دوران شعارهای طبقاتی پایان یافته و حزب
کارگر را "حزب جدید کارگر" نامید). بنابراین احزاب سیاسی اصلی متمایل به
مرکز شدند. در حال حاضر در اکثر زمینه ها، تفاوت ناچیزی بین سیاست های حزب
جدید کارگر و حزب محافظه کار وجود دارد. جالب اینکه حزب لیبرال دمکرات هم
بین این دو حزب قرار دارد و در حقیقت هر سه حزب در محدوده ای نزدیک به هم
فعالیت می کنند ( هر سه در زمین لیبرال دمکرات ها بازی می کنند).
نقش سیاسی طبقه متوسط (در مقایسه با لایه های زیرین) در ایران
مطبوعات بعد از دوم خرداد بارها بر نقش طبقه متوسط در صحنه
سیاست ایران و مخصوصا ً سردمداری این طبقه در دمکراسی خواهی تأکید کردند.
حتی بخشی از روشنفکران پا را فراتر گذاشته و جنبش دوم خرداد را جنبش طبقه
متوسط می نامند. البته این ادعا در همان زمان به چالش کشیده شد و بهترین
دلیل برای رد آن توزیع رأی خاتمی در ایران بود. در بسیاری از استان های
محروم کشور درصد رأی به خاتمی بیش از شهرهای بزرگ بود و مشخصا ً درصد رأی
وی در تهران از متوسط رأی کل کشور کمتر بود. به این واقعیت توجه چندانی
نشد و مثلا ً آقای خاتمی گفت که وی هیچ شعار اقتصادی نداده است. در جواب
این جمله آغاجری در همان زمان گفت: "مهم نیست چه گفته می شود، مهم این است
که چه شنیده می شود". اگر بخش بزرگی از "نه بزرگ" در دوم خرداد "نه" به
انحصارطلبی سیاسی و یا قشری گری بود، برای بخش قابل توجه ای از مردم
واکنشی بود به سیاست های یک جانبه اقتصادی، تورم بالا و فساد اقتصادی.
این درست است که افراد طبقه متوسط (با سلایق مختلف) نمی
توانند در صحنه سیاسی ایران برای خود نماینده ای بیابند ولی تقریبا ً
تمامی تشکل ها و احزاب سیاسی هم متعلق به طبقه متوسط (و یا بالاتر)هستند.
تشکل های غیرمذهبی چپ به شدت سرکوب شده اند و چپ های مذهبی هم مدت هاست با
شعارهای نئولیبرالی همراه و در عرصه های اقتصادی حرفی متفاوت با گروه های
رنگارنگ "راست" نمی زنند. فقط کافی است بیاد بیاوریم که بسیاری از مدافعین
قانون کار در مجالس دوم و سوم اکنون صرفا ً از موضع مدیران کارخانه به
قانون کار می نگرند و از قوانین دست و پا گیر آن می گویند.
آن چه رخداده این است که شکاف بین لایه های زیرین جامعه و
طبقه متوسط در عرصه سیاسی بسیار عمیق تر از عرصه اقتصادی شده است و تقریبا
ً هیچ صدایی ( نیروهای سیاسی، مطبوعات، تشکل های صنفی) از نیروی کار در
ایران دفاع نمی کند. (تنها تشکل موجود سازمان های وابسته به خانه کارگر و
حزب اسلامی کار هستند که در سال های اخیر به متحد استراتژیک کارگزاران و
آقای رفسنجانی تبدیل شده اند). شکل پوشش خبری اعتصاب کارگران نیشکر هفت
تپه در هفته قبل نمونه ای از بی پناهی و کم صدایی طبقه کارگر در ایران
است. در این سال ها صدها کارخانه ورشکسته اعلام شده اند ( غالبا ً برای
آنکه ارزش زمین آنها برای مقاصد مسکونی یا دیگر مقاصد تجاری ارزش بیشتری
یافته است). در اکثر قریب به اتفاق حالات، کارگران این کارخانه ها ماه ها
(حتی در بعضی از موارد تا دو سال) دستمزد دریافت نکردند تا نمایش ورشکستگی
کامل شود و صاحبان آن صنایع بتوانند حق و حقوق قانونی بر اساس قانون کار
را نپردازند و یا حداقل ِ آن را بپردازند. صدای هزاران کارگر (و خانواده
های آنها) که طی این سال ها از اولین حق خود (دریافت دستمزد) محروم بوده
اند هیچ پژواکی در گروه های سیاسی، مطبوعات و دیگر رسانه ها نداشته است.
گروه های سیاسی، چه آنان که "باید" و چه آنان که "نباید"، در تنور نخبه گرایی
دمیدند و از توده مردم غافل شدند. این سیاست تا انتخابات ریاست جمهوری نهم
ادامه یافت و حتی پیشروترین ِ گروه های سیاسی حاضر در انتخابات، با تأکید
بر "کیفیت" رأی خود و اینکه رأی آنها رأی اقشار "فهمیده" است، حتی به
توهین غیر مستقیم به "مردم" پرداختند. از این دیدگاه شعارهای پوپولیستی
نتیجه مستقیم عدم توجه متوازن به بخش های مختلف جامعه توسط دولت خاتمی و
تکنوکرات های آن و عدم وجود نماینده ای برای پیگیری منافع بخش عظیمی از
مردم در عرصه سیاسی (چه در بخش رسمی و چه اپوزیسیون) بود.
ویژگی متفاوت طبقه متوسط ایران
به نظر می رسد که تأکید بر نقش طبقه متوسط در ایران توسط
نویسندگان نوعی الگوبرداری از وقایع سیاسی در دنیای غرب باشد و مخصوصا ً
"راه سوم" بلر- کلینتون. من قصد پرداختن به راه سوم را ندارم و فقط از
بستر اجتماعی (با استفاده از مثال انگلستان) وقایع رخداده نوشتم تا
خواننده با شرایط ایران مقایسه کند. فقط اشاره کنم که آنها مدعی گذر از
دورانی هستند ( خود را در دوران فرا- صنعتی می دانند) که کسی نمی تواند
بگوید ما بدرستی وارد آن شده ایم. تفاوت دیگر که می خواهم تأکید کنم اینست
که نگاه و جهت گیری طبقه متوسط ایران رو به بالاست. این نگاه که مطلوب خود
را در بالا می بیند، هم در اشخاص قابل مشاهده است و هم در گروه ها. در
ایران به دو دلیل وقوع انقلاب و وجود پول نفت ( و رانت های ایجاد شده در
حاشیه آن) جابجایی افراد در طبقات اجتماعی بیش از دیگر کشورها دیده می
شود. یک فرد طبقه متوسط در ایران براحتی می تواند خود را در موقعیت بالاتر
(چه از نظر سیاسی و چه از نظر اقتصادی) تصور کند. او بسیار دیده است
نمایندگان مجلس و وزرایی را که از او سَر نیستند و بسیار ثروتمندانی را که
تا چندی پیش متوسط و یا زیر متوسط بودند. پس از دید وی واقع بینانه به نظر
می رسد که در آرزویش جایگاهی بالاتر برای خود یا اطرافیانش ببیند.
گروه های سیاسی طبقه متوسط هم نگاهشان به مذاکره و چانه زنی
با هیئت حاکمه بوده و فقط وقتی به پایین نظری انداخته اند که می خواسته
اند با اشاره به پایینی ها، بالایی ها را بترسانند. این تشکل ها اگر داعیه
رهبری جامعه را دارند باید راهی برای دیالوگ با توده مردم بیابند و به
آنها نشان دهند که می توانند حامی منافع آنان باشند. تنها توانایی آنها در
این ارتباط و کمک به ایجاد تشکل های صنفی می تواند به بالانس قدرت در
جامعه منجر شود. ایجاد تشکل های صنفی (و بخصوص کارگری) مستقل نوعی فشار
دائمی را در بطن جامعه ایجاد می کند که در این صورت تشکل های سیاسی طبقه
متوسط میتوانند به جایگاه اصلی خود (در وسط و نه مانند شرایط فعلی که برخی
از آنها در منتهی علیه چپ هستند) برگردند و پروژه سیاسی خود را پیش برند.
نکته ای دیگر
از منظری دیگر، برخی از روشنفکران حل تمامی مشکلات ساختاری
ایران را در حل مسئله نفت می دانند و رسیدن به دمکراسی را بدون حل این
مسئله ناشدنی (عباس عبدی نماینده پیگیر این نظر است). اگر این فرض را
بپذیریم، آنگاه به نظر من طبقه متوسط نه تنها پتانسیل رهبری که حتی بخش
هایی از آن توان همراهی با جنبش دمکراسی خواهی را ندارند. سیاست های
توزیعی درآمد نفت بیشتر در جهت منافع اقتصادی آنهاست و توان برخوردی این
چنین رادیکال در آنها وجود ندارد. البته من تصوری اجرایی برای حل مسئله
نفت (خارج کردن پول آن از کیسه دولت و ریختن آن به حساب ملت ( دقت کنید
ملت نه بخش خصوصی)) ندارم و تصورم این است که این یک شعار آرمانی است نه
ایده ای شدنی و اجرایی. اجرا شدن آن مستلزم تغییرات بنیادی در ساختار
حکومت و جامعه است. تغییراتی که اگر واقع شوند شاید دیگرمسئله ای بنام
مسئله نفت باقی نباشد.
پی نوشت: در متن فوق نگاه به بالا به عنوان یکی از ویژگی های
طبقه متوسط ایران محسوب شده. یادداشت بعدی در این وبلاگ به این ویژگی
پرداخته است. نگاه به بالا