تبليغاتX
پله برقی

پله برقی

یادداشت های پراکنده بهمن هاتفی

آیا رفراندم بهترین راه است؟

دولت حزب کارگر در بریتانیا با اختلاف هشت رأی موفق به تصویب قانونی در مجلس عوام شد که مدت مجاز بازداشت موقت در مورد متهمان به تروریسم را از 28 روز به 42 روز افزایش داد. (البته برای قانون شدن آن مجلس اعیان هم باید نظر دهد). در حاشیه تصویب این قانون به موضوعات جالبی می توان پرداخت. می توان آن را با مسئله مشابه در ایران مقایسه کرد. می توان از بی اثر بودن قانون در ایران گفت واین که بازداشت موقت در ایران تابع هیچ قانونی نیست. همچنین می توان از تأثیرات اعمال تروریستی یازده سپتامبر و هفت ژولای در محدود کردن آزادی های مدنی در ایالات متحده و بریتانیا گفت. یا می توان فقط به صحنه سیاسی بریتانیا پرداخت و از دلایل مخالفت محافظه کاران (بر خلاف موضع طبیعی لیبرال دمکرات ها در مخالفت) و اهمیت تصویب این قانون برای نخست وزیرگفت(که در صورت رأی منفی پارلمان به احتمال قریب به یقین مجبور به استعفا بود) و یا از دلایل رأی منفی 35 نماینده حزب حاکم کارگر و رأی مثبت 9 نماینده از پروتستان های ایرلند شمالی.

 

اما من قصد ندارم در مورد هیچکدام از آنها بنویسم. نکته ای که می خواهم برجسته کنم این است که بر اساس نظرسنجی ها حدود هفتاد درصد از مردم از تصویب این قانون (سخت گیری بیشتر در مبارزه با تروریسم) حمایت می کردند و بیشتر بحث های علیه این قانون توسط گروه ها و شخصییت های طرفدار آزادی و حقوق بشر بود. (اقلیت مسلمانان بوضوح ناراضی ترین ها بودند چرا که هر قانون ضد تروریستی در شرایط فعلی به معنی ابزاری در اعمال فشار بیشتربر این اقلیت است).

 

تأکید من بر این نکته است که قانونی که به زعم اکثریت فعالین حقوق بشر، محدود کننده آزادی است و با ارزش های جامعه در تضاد است و بسیاری دیگرحتی هیچ ضرورتی برای آن نمی دیدند، براحتی می تواند در افکار عمومی موجه باشد. یعنی اگر دولت بریتانیا می توانست به جای تصویب قانون در مجلس عوام آن را به رفراندم بگذارد براحتی تصویب می شد و دیگر احتیاجی به آن همه بحث و جدل و یا رأی 9 نماینده افراطی ایرلند شمالی نبود.

 

بحث اصلی من در اینجا، بحث دمکراسی مستقیم و مقایسه آن با دمکراسی نمایندگی است. معمولا ً در توجیه دمکراسی نمایندگی بیشتربرعدم کارایی و ناممکن بودن دمکراسی مستقیم اشاره میشود و دمکراسی مستقیم را در محدوده ای بزرگتر از دولت-شهرهای یونان باستان غیرممکن می دانند. اما بحث من از زاویه ای دیگر است. سؤال من این است که مراجعه به افکارعمومی و گرفتن یک رأی آری یا نه از آن ها بیشتر با دمکراسی سازگار است یا بررسی در پارلمان. مسئله اینگونه به نظر می آید که یک طرف (دمکراسی مستقیم) مردمی تر و طرف دیگر (دمکراسی نمایندگی) نخبه گرایانه تر است. این فقط ظاهر قضیه است و در بسیاری از مواقع اقتدارگرایان و یا نخبه گرایان رأی مستقیم را ترجیح داده اند. دلیل آن هم واضح است. مردم به راحتی تهییج می شوند.

 

مردم بسیار راحت تر از یک حقوق دان و یا یک نماینده که خود را وکیل عده ای دیگر می داند، می توانند به چیزی آری یا نه بگویند. آماری در دست نیست اما تصورمی کنید که چند درصد از مردم ایران در لحظه رفراندم قانون اساسی، آن قانون را خوانده بودند و چند درصد از آنان که خوانده بودند می توانستند جزئیات آن را بفهمند تا در مورد سازگاری، کارایی، دمکراتیک بودن و ... نظر دهند. واقعا ً معنی رأی آری 98 درصدی مردم چیست؟ توجه کنیم که اصلی مانند "ولایت فقیه" حتی در مجلس خبرگان (با وجود اشکالات ساختاری در انتخابات آن، تعداد کم نمایندگان، تعداد زیاد روحانی ها) بسیار مشکل تر از عرصه عمومی به تصویب می رسد.

 

ایران سی سال پیش را فراموش کنیم و به اروپای امروز بیاییم. پنج شنبه گذشته رفراندم سند جایگزین قانون اساسی اروپا (معاهده لیسبون) در جمهوری ایرلند برگزار شد. 26 عضو دیگر اتحادیه اروپا تصویب آن را به مجالس خود ارجاع داده اند و فقط درجمهوری ایرلند (بنا به قانون اساسی اش) باید به رفراندم گذارده می شد. دولت جمهوری ایرلند (که به تنهایی باید نماینده اکثریت جامعه باشد) به اضافه دو حزب اصلی اپوزیسیون از مردم تقاضا کرده بودند که رأی "آری" به صندوق بیاندارند اما جواب مردم ایرلند جنوبی "نه" بود. "نه" مردم ایرلند در حقیقت رأی مثبت تمامی پارلمان های اروپا را "وتو" کرد. براستی چند درصد از مردم ایرلند معاهده چند ده صفحه ای لیسبون را خوانده اند و چند درصد از آنان که خوانده اند می توانند مفاد آن را از نقطه نظر منافع ملی بررسی کنند.

سال گذشته، چندی بحث رفراندم بالا گرفت. من اگر آنقدر قدرت داشته باشم که حکومتی را مجبور به برگزاری رفراندم کنم، آن را مجبور به برگزاری انتخابات آزاد مجلس مؤسسان می کنم.

        

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 6:21  توسط بهمن هاتفی  | 

همه چیز را تا حدِ ممکن ساده کن، اما از آن ساده‌ترش نکن

یادداشتی در باره حاکمیت یکدست، مصاحبه عباس عبدی با روزآنلاین و  افشاگری یکی از اعضای ستادهای انتخاباتی  احمدی نژاد

-----------------

تحلیل سیاست در ایران معمولاً از سادگی گذشته و ساده تر شده است( اشاره به جمله ای منسوب به اینشتین که :"همه چیز را تا حدِ ممکن ساده کنید، اما از آن ساده‌تر نکنید") . بخش بزرگی از اپوزسیون و بخش بزرگ تری از مردم همواره ترجیح داده اند که از "ما" و "آنها" صحبت کرده وخیال خودشان را در تحلیل اوضاع، راحت کنند. حتی آنان که موقعی وسط گود بوده اند با خروج از آن، بقیه را یکسان دیده اند. روزگاری بنی صدر برای پست نخست وزیری مهندس میرسلیم (عضو حزب جمهوری اسلامی و هیأت های مؤتلفه) را به محمدعلی رجایی ترجیح می داد و در دعوای کمیته و سپاه طرف کمیته (به ریاست مهدوی کنی) بود اما به محض خروج از گود همه را سر و ته یک کرباس دید.

 

یکدست دیدن حاکمیت هم ارائه تحلیل را راحت می کند و هم با ارائه دلایل عدم مشروعیت سیاسی حاکمیت (ضمنی یا صریح) به کسب اعتبار منتقد منجر می شود. طیف گسترده ای از اصلاح طلبان نیز همین راه را رفتند و مجلس یکدست ترجیح بند تمامی تحلیل ها و اعلامیه هایشان شد. با وجود آن که بوضوح چند گرایش مختلف حاکمیت را در انتخابات ریاست جمهوری نهم می دیدند (و حتی در مجلس هفتم تعداد نمایندگان متمایل به هاشمی رفسنجانی بیش از طرف داران احمدی نژاد بود)، آن گرایش ها را به مهندسی انتخابات تعبیر کردند و فقط از یکدستی سه قوه گفتند. حتی بحث سلطانی بودن جمهوری اسلامی توسط اکبر گنجی با آن که از موضعی  بسیار رادیکال تر مطرح شده است نگاهی ساده و مشابه دارد که همه وقایع را تحت فرماندهی و کنترل سلطان می داند ( برای نقد من از دیدگاه گنجی نگاه کنید به یادداشتی در ساختارهیئت حاکمه).

 

به نظر من مشکل از آنجا آغاز می شود که مفسر و تحلیل گر به نادرستی می پندارد که با تبیین و تشخیص تفاوت میان افراد و گروه ها، او "مجبور" است یکی را بر دیگری " ترجیح" دهد واحتمالا ً از بد در مقابل بدتر "دفاع" کند. وگرنه وقتی رئیس دولت مثلا ً از مافیای سیگار می گوید و بلافاصله طرف مقابل با زیر سؤال بردن آمار و ارقام ارائه شده توسط رئیس دولت جواب می دهد، ندیدن تفاوت این گروه ها خیلی از تشخیص آنها سخت تر است (دقت کنید که بحث من درستی ونادرستی طرفین دعوا نیست که خشونت موجود در این مقابله است، برخوردی کاملا ً حذفی که خرج دشمنانشان می کنند). وقتی حتی باند امنیتی رودرروی یکدیگر ایستاده اند و محقق معروف وزارت اطلاعات در جایگاه دفاع از دولت، ازمجلس می خواهد اعتبارنامه  روح اله حسینیان را تصویب نکند و او را تلویحا ً بهایی می خواند و از پیروزی دولت در برکناری پورمحمدی می گوید(شهبازي)، صحبت از تنها رقابت بین باندهای حاکم خنده دار است چرا که آنها کمر به حذف یکدیگر بسته اند.

 

وقتی یکی از این جریانات از ماه ها قبل از برگذاری انتخابات مجلس هشتم اعلام می کند که اگر برنده شوند رئیس مجلس لاریجانی خواهد بود، بی اهمیت دیدن انتخابات ریاست مجلس واقعا ً عجیب است. عباس عبدی تحلیل گر مسائل سیاسی که معمولا ً دقیق تر از بسیاری دیگر صحبت می کند هم در این مورد مستثنی نیست. او که قبلا ً نیز از دنبال نکردن گرایش های مختلف جناح حاکم (هیأت حاکمه) گفته بود در مصاحبه با روزآنلاین می گوید:" اين اختلافات علي‌الاصول سهم‌خواهانه است و اصالتي ندارد". مگر سهم‌خواهی از قدرت از کارهای گروهای سیاسی نیست، چرا ایشان اصالتي برای آن قائل نیست. واضح است که این افراد حتی اگر فقط سهم شخص خودشان را هم بخواهند، باید آن را در راستای منافع گروه و دسته ای پیگیری کنند و نه به صورت فردی. شناخت این باندها و جریانات، از چگونگی تشکیل آنها و افراد و گروه های وابسته و یا حامی آنان تا درک اهداف، برنامه ها و روش های آنها، از وظایف تحلیل سیاسی است که منجر به درک و فهم تأثیرات آنها در معادلات سیاسی خواهد شد.

 

آیا این که قدرت (حداقل) دو شقه شده است و هیچکدام (به سادگی) قادر به حذف هم نیستند، اهمیتی ندارد؟ آیا این که یک کادر درجه چندم یک جریان سیاسی در یک جلسه علنی، بالاترین افراد یک جریان سیاسی دیگر را به فساد مالی متهم کند، مهم نیست؟ البته موارد مطرح شده چندان جدید هم نبودند. آن چه جدید است آوردن اسامی آیت اله یزدی و آیت اله امامی کاشانی و ... ، توسط فردی با تابلوی دفاع از دولت و در جلسه برگذارشده توسط جامعه اسلامی دانشجویان، است وگرنه اگر تمامی این موارد یکجا توسط نوری زاده ویا پیک نت در خارج از کشور گفته می شد، اصلا ً اهمیتی نداشت. مردم بسیار بیش از اینها را (نه مستند)می گویند و بسیار بیشتر از این را تصور می کنند.

 

اهمیت این ماجرا نه صرفا ً در افشاگری که در قدرت نمایی حامیان افشاگر است و این که از زبان وی به رادیو فردا می گویند تمامی این ها مستند است و مدارک بسیار دیگری هم وجود دارد. این یعنی دو جریان متخاصم که قادر به حذف هم نیستند، یعنی شکاف قدرت که لاجرم باید به حذف یکی از دو طرف بیانجامد و یا در غیر این صورت (یعنی بقای هر دو جریان برای مدت طولانی در قدرت) به نوعی تعادل جدید و نوعی دمکراسی (حداقل در سطوح فوقانی) منجر شود. این جنگی واقعی است، مبارزه ای برای کسب قدرت و حفظ آن. البته بازی قدرت در ایران قوانین خود را دارد و بسیاری از آنان که سال هاست در این میدان بازیگر بوده اند آن را به خوبی فراگرفته اند. آنان در این بازی از همه ابزارهای ممکن استفاده خواهند کرد و افشاگری یکی از ابزارهای مهم بازی قدرت در ایران است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 5:26  توسط بهمن هاتفی  | 

نگاه به بالا

در یادداشت پیش، نگاه به بالا را به عنوان یک ویژگی مهم طبقه متوسط ایران برشمرده بودم. سؤال طبیعی که در اینجا می تواند پرسیده شود اینست که مگر این نگاه بد است. مگر هر شخصی نباید سعی کند که جایگاهش در جامعه بهتر شود و پیشرفت کند. بحث در اینجا بحث خوب و بد نیست، مهم اینست که در هر جامعه ای چقدر این امکان وجود دارد.

 

 

در کشورهای پیشرفته صنعتی (غرب) این امکان رشد ( به معنی ارتقاء طبقه) برای اعضای طبقه متوسط خیلی کم وجود دارد. قسمت اعظم ثروت و قدرت در دستان بخش کوچکی از جامعه قرار دارد. شاید ارائه آماری در بریتانیا مفید باشد: در سال 1923 (سال تشکیل اولین دولت کارگری در بریتانیا) 95 درصد از ثروت ملی در مالکییت 20 درصد جامعه قرار داشت. در میانه دهه هفتاد ( یعنی در نقطه اوج سیاست های "جامعه رفاه") ثروت این یک پنجم تنها به 85 درصد کاهش یافته بود. در انتهای قرن بیستم 70 درصد از زمین ها در مالکیت کمتر از یک درصد جمعیت قرار داشت و 77 درصد از جمعیت درکمتر از شش درصد زمین ها زندگی می کردند.

 

البته این گونه نیست که جامعه بریتانیا از نظر طبقاتی کاملا ً بسته باشد و هیچ کس نتواند طبقه خود را عوض کند. اما بیشتر جابجایی ها بین طبقه کارگر و طبقه متوسط و همچنین بین لایه های مختلف طبقه متوسط صورت می پذیرد و طبقه فوقانی تقریبا ً بسته است. آنها به مدارس خاص خود می روند و آموزش خاص می بینند. معمولا ً در خانه های اعیانی حومه (ونه در شهرها) زندگی می کنند و حتی لهجه خاص خود را دارند. خلاصه آنها "بدنیا می آیند که حکومت کنند". بنابرین یک عضو طبقه متوسط نمی تواند از حدی پولدارتر شود و حتی اگر  پولدارشود نمی تواند براحتی به یک آریستوکرات تبدیل شود. خلاصه هیچ گاه نمی تواند آنگونه که در آرزویش می تواند بپروراند، پیشرفت کند. پس واقعیت این که "او از طبقه متوسط است" را می پذیرد و در کنش سیاسی و اجتماعی هم آن را در نظر دارد که قرار نیست معجزه ای رخ دهد و باید به فکر بهبود وضع طبقه خود باشد.

 

اما در ایران هماگونه که در یادداشت پیش اشاره کردم به دو دلیل وقوع انقلاب و وجود پول نفت و رانت های ایجاد شده در حاشیه آن، شما براحتی می توانید تصور کنید که اگر فلان شود، آنگاه در دو سال دیگر در خانه ای بهمان زندگی می کنید و الی آخر. نفش آن که "در کجای جامعه ایستاده ایم" در تعیین رفتار سیاسی و اجتماعی ما بسیار کمتر از آن است که "آمال و آرزویمان ایستادن در کجاست". 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 5:9  توسط بهمن هاتفی  | 

طبقه متوسط و نقش آن در پیشبرد دمکراسی

بسیاری از سیاسی نگاران در سال های اخیر، دمکراسی را هدف اصلی تغییرات و طبقه متوسط را موتور اصلی این تغییر در شرایط فعلی جامعه ما معرفی می کنند. همانگونه که در انتهای یادداشت کسی نیست از تورم دفاع کند، قول داده بودم می خواهم در باره "طبقه متوسط" بنویسم. ابتدا به تعریف مفهوم "طبقه متوسط" می پردازم، سپس مختصری از طبقه متوسط معاصر انگلستان خواهم گفت و در انتها به ایران خواهم رسید.

تعریف دقیق طبقه متوسط یکی از موارد مورد مناقشه در جامعه شناسی و سیاست است. از دیدگاه تاریخی، بوجود آمدن و رشد طبقه متوسط با انقلاب صنعتی همراه است. بر مبنای برداشت مارکسیستی، اگر شما به طبقات اجتماعی قبل از انقلاب صنعتی متعلق نبوده و جزئی از طبقات بورژوازی (سرمایه داری) و یا پرولتاریا (طبقه کارگر) نمی باشید، به طبقه متوسط تعلق دارید. طبقه ای که از مدیران ارشد و متمول کارخانه های بزرگ تا منشی های فقیر تجارت خانه های کوچک را شامل می شود.

 

در هنگامه مبارزه طبقه جدید بورژوازی با اشرافیت سنتی زمیندار، بورژوازی و مدافعین آن طبقه متوسط نامیده شدند ( آنها نه آریستوکرات بودند و نه همسان توده مردم). این تعریف از طبقه متوسط هنوز هم در جامعه انگلیس و زبان انگلیسی جایگاه ویژه ای دارد. مثلا ً اگر منطقه ای مسکونی به طبقه متوسط منسوب شود (که معمولا ً با White middle class توصیف می شود) بدین معنی است که آن منطقه، منطقه ای با ساکنین متمول است. در فرهنگ کامل آکسفورد، "عضو طبقه متوسط" بعنوان اولین معنی کلمه "بورژوا" نوشته شده است (در فرهنگ آمریکایی وبستر نیز بورژوازی به صورت مشابه تعریف شده است). البته اینکه اشرافیت زمیندار بریتانیا هیچ گاه شکست نخورده واز رده اول اقتصاد و سیاست حذف نشده ( و بخش هایی از بورژوازی و آریستوکراسی سنتی به مرور در هم ادغام شدند)، شاید توجیهی برای طبقه متوسط خوانده شدن بورژوازی در انگلستان باشد.

 

جامعه شناسان معمولا ً به تمامی کسانی که به کار غیریدی اشتغال دارند (یقه سفیدها) به انضمام صاحبان مشاغل کوچک (خرده بورژوازی سنتی) طبقه متوسط می گویند و این طبقه را به سه قسمت بالایی، میانی و پایینی تقسیم می کنند. بعنوان مثال در یک سازمان مشخص احتمالا ً مدیران ارشد در قسمت بالایی، مدیران میانی و کارمندان ارشد در قسمت میانی و  کارمندان جزء در قسمت طبقه متوسط پایینی قرار می گیرند. ( برخی جامعه شناسان مخصوصا ً آنان که تمایلات مارکسیستی دارند ترجیح می دهند که بخشی از نیروی کار یقه سفید را جزیی از طبقه کارگر محسوب کنند و آن را طبقه کارگر جدید می نامند.)

 

روزنامه نگاران و سیاست مداران وقتی به طبقه متوسط اشاره می کنند، معمولا ً منظورشان بخشی از جامعه است که درآمدی متوسط دارد. بنا به تجربه شخصی من، مردم در ایران بیشتر تمایل دارند خود را فردی از طبقه متوسط بدانند. بنابر این وقتی از طبقه متوسط و نقش اجتماعی آن صحبت می کنیم باید مراقب باشیم که دقیقا ً چه می گوییم (بخصوص وقتی که متنی ترجمه است ویا منبع اصلی آن غیر فارسی است باید دقت کنیم که منظور نویسنده دقیقا ً چه بوده است). در این متن، از این به بعد منظور از طبقه متوسط همان قسمت های بالایی و میانی تعریف جامعه شناسان (پاراگراف قبلی) خواهد بود.

 

طبقه متوسط در انگلستان معاصر

طبقه متوسط در نیمه دوم قرن بیستم حجیم تر شد. دلایلی گوناگون برای آن می توان برشمرد. پیشرفت تکنولوژی (مخصوصا ً کامپیوتر و انفورماتیک) و اتوماسیون بیشتر روند تولید، به حذف بخشی از نیروی کار وجایگزینی متخصصان شد. حجم و تنوع کارهای خدماتی اضافه ترشده و طبعا ً به تعداد افراد منسوب به طبقه متوسط افزوده شده است. این روند با سیاست های دولت های رفاه ( دهه های 50 و 60) تسریع شده و تعداد بیشتری از مردم به حقوق بگیران دولت تبدیل شدند. این بخش از طبقه متوسط در انتخابات معمولا ً به جناح چپ رأی می داده است ( هنوز هم در انگلستان، اکثریت پرستاران، پزشکان و معلمان و دیگر یقه سفیدان بخش دولتی به جناح چپ متمایلند که شاید آن را بتوان به ترس از خصوصی سازی، که امنیت شغلی را کاهش می دهد، مربوط دانست).

 

سیاست های نئولیبرالی "راست جدید" در دهه های 80 و 90 سبب از بین رفتن بخش بزرگی از طبقه متوسط بخش دولتی شد ولی در عوض به گسترش این طبقه در بخش غیر دولتی منجر شد. این دوره را آغاز دوران "بعد- از- صنعتی" در انگلستان می نامند زیرا اکثریت صنایع تعطیل شده و کارخانه های تولیدی به دیگر کشورها مخصوصا ً آسیای جنوب شرقی انتقال یافتند. کاهش کمی طبقه کارگر به همراه ضعیف شدن تشکل های کارگری (در اثر حملات شدید راست جدید به آنها) به کاهش نیروی سیاسی طبقه کارگر و در نتیجه افزایش قدرت و اهمیت طبقه متوسط منجر شده و این طبقه به بازیگر اصلی در صحنه سیاسی تبدیل شد . این روند در دوران "راه سوم" بلر نیز ادامه یافت (بلر در مبارزات انتخاباتی سال 97 اعلام کرد که دوران شعارهای طبقاتی پایان یافته و حزب کارگر را "حزب جدید کارگر" نامید). بنابراین احزاب سیاسی اصلی متمایل به مرکز شدند. در حال حاضر در اکثر زمینه ها، تفاوت ناچیزی بین سیاست های حزب جدید کارگر و حزب محافظه کار وجود دارد. جالب اینکه حزب لیبرال دمکرات هم بین این دو حزب قرار دارد و در حقیقت هر سه حزب در محدوده ای نزدیک به هم فعالیت می کنند ( هر سه در زمین لیبرال دمکرات ها بازی می کنند).

 

نقش سیاسی طبقه متوسط (در مقایسه با لایه های زیرین) در ایران

مطبوعات بعد از دوم خرداد بارها بر نقش طبقه متوسط در صحنه سیاست ایران و مخصوصا ً سردمداری این طبقه در دمکراسی خواهی تأکید کردند. حتی بخشی از روشنفکران پا را فراتر گذاشته و جنبش دوم خرداد را جنبش طبقه متوسط می نامند. البته این ادعا در همان زمان به چالش کشیده شد و بهترین دلیل برای رد آن توزیع رأی خاتمی در ایران بود. در بسیاری از استان های محروم کشور درصد رأی به خاتمی بیش از شهرهای بزرگ بود و مشخصا ً درصد رأی وی در تهران از متوسط رأی کل کشور کمتر بود. به این واقعیت توجه چندانی نشد و مثلا ً آقای خاتمی گفت که وی هیچ شعار اقتصادی نداده است. در جواب این جمله آغاجری در همان زمان گفت: "مهم نیست چه گفته می شود، مهم این است که چه شنیده می شود". اگر بخش بزرگی از "نه بزرگ" در دوم خرداد "نه" به انحصارطلبی سیاسی و یا قشری گری بود، برای بخش قابل توجه ای از مردم واکنشی بود به سیاست های یک جانبه اقتصادی، تورم بالا و فساد اقتصادی.

 

این درست است که افراد طبقه متوسط (با سلایق مختلف) نمی توانند در صحنه سیاسی ایران برای خود نماینده ای بیابند ولی تقریبا ً تمامی تشکل ها و احزاب سیاسی هم متعلق به طبقه متوسط (و یا بالاتر)هستند. تشکل های غیرمذهبی چپ به شدت سرکوب شده اند و چپ های مذهبی هم مدت هاست با شعارهای نئولیبرالی همراه و در عرصه های اقتصادی حرفی متفاوت با گروه های رنگارنگ "راست" نمی زنند. فقط کافی است بیاد بیاوریم که بسیاری از مدافعین قانون کار در مجالس دوم و سوم اکنون صرفا ً از موضع مدیران کارخانه به قانون کار می نگرند و از قوانین دست و پا گیر آن می گویند.

 

آن چه رخداده این است که شکاف بین لایه های زیرین جامعه و طبقه متوسط در عرصه سیاسی بسیار عمیق تر از عرصه اقتصادی شده است و تقریبا ً هیچ صدایی ( نیروهای سیاسی، مطبوعات، تشکل های صنفی) از نیروی کار در ایران دفاع نمی کند. (تنها تشکل موجود سازمان های وابسته به خانه کارگر و حزب اسلامی کار هستند که در سال های اخیر به متحد استراتژیک کارگزاران و آقای رفسنجانی تبدیل شده اند). شکل پوشش خبری اعتصاب کارگران نیشکر هفت تپه در هفته قبل نمونه ای از بی پناهی و کم صدایی طبقه کارگر در ایران است. در این سال ها صدها کارخانه ورشکسته اعلام شده اند ( غالبا ً برای آنکه ارزش زمین آنها برای مقاصد مسکونی یا دیگر مقاصد تجاری ارزش بیشتری یافته است). در اکثر قریب به اتفاق حالات، کارگران این کارخانه ها ماه ها (حتی در بعضی از موارد تا دو سال) دستمزد دریافت نکردند تا نمایش ورشکستگی کامل شود و صاحبان آن صنایع بتوانند حق و حقوق قانونی بر اساس قانون کار را نپردازند و یا حداقل ِ آن را بپردازند. صدای هزاران کارگر (و خانواده های آنها) که طی این سال ها از اولین حق خود (دریافت دستمزد) محروم بوده اند هیچ پژواکی در گروه های سیاسی، مطبوعات و دیگر رسانه ها نداشته است.

 

گروه های سیاسی، چه آنان که "باید" و چه آنان که "نباید"، در تنور نخبه گرایی دمیدند و از توده مردم غافل شدند. این سیاست تا انتخابات ریاست جمهوری نهم ادامه یافت و حتی پیشروترین ِ گروه های سیاسی حاضر در انتخابات، با تأکید بر "کیفیت" رأی خود و اینکه رأی آنها رأی اقشار "فهمیده" است، حتی به توهین غیر مستقیم به "مردم" پرداختند. از این دیدگاه شعارهای پوپولیستی نتیجه مستقیم عدم توجه متوازن به بخش های مختلف جامعه توسط دولت خاتمی و تکنوکرات های آن و عدم وجود نماینده ای برای پیگیری منافع بخش عظیمی از مردم در عرصه سیاسی (چه در بخش رسمی و چه اپوزیسیون) بود.

 

ویژگی متفاوت طبقه متوسط ایران

به نظر می رسد که تأکید بر نقش طبقه متوسط در ایران توسط نویسندگان نوعی الگوبرداری از وقایع سیاسی در دنیای غرب باشد و مخصوصا ً "راه سوم" بلر- کلینتون. من قصد پرداختن به راه سوم را ندارم و فقط از بستر اجتماعی (با استفاده از مثال انگلستان) وقایع رخداده نوشتم تا خواننده با شرایط ایران مقایسه کند. فقط اشاره کنم که آنها مدعی گذر از دورانی هستند ( خود را در دوران فرا- صنعتی می دانند) که کسی نمی تواند بگوید ما بدرستی وارد آن شده ایم. تفاوت دیگر که می خواهم تأکید کنم اینست که نگاه و جهت گیری طبقه متوسط ایران رو به بالاست. این نگاه که مطلوب خود را در بالا می بیند، هم در اشخاص قابل مشاهده است و هم در گروه ها. در ایران به دو دلیل وقوع انقلاب و وجود پول نفت ( و رانت های ایجاد شده در حاشیه آن) جابجایی افراد در طبقات اجتماعی بیش از دیگر کشورها دیده می شود. یک فرد طبقه متوسط در ایران براحتی می تواند خود را در موقعیت بالاتر (چه از نظر سیاسی و چه از نظر اقتصادی) تصور کند. او بسیار دیده است نمایندگان مجلس و وزرایی را که از او سَر نیستند و بسیار ثروتمندانی را که تا چندی پیش متوسط و یا زیر متوسط بودند. پس از دید وی واقع بینانه به نظر می رسد که در آرزویش جایگاهی بالاتر برای خود یا اطرافیانش ببیند.

 

 گروه های سیاسی طبقه متوسط هم نگاهشان به مذاکره و چانه زنی با هیئت حاکمه بوده و فقط وقتی به پایین نظری انداخته اند که می خواسته اند با اشاره به پایینی ها، بالایی ها را بترسانند. این تشکل ها اگر داعیه رهبری جامعه را دارند باید راهی برای دیالوگ با توده مردم بیابند و به آنها نشان دهند که می توانند حامی منافع آنان باشند. تنها توانایی آنها در این ارتباط و کمک به ایجاد تشکل های صنفی می تواند به بالانس قدرت در جامعه منجر شود. ایجاد تشکل های صنفی (و بخصوص کارگری) مستقل نوعی فشار دائمی را در بطن جامعه ایجاد می کند که در این صورت تشکل های سیاسی طبقه متوسط میتوانند به جایگاه اصلی خود (در وسط و نه مانند شرایط فعلی که برخی از آنها در منتهی علیه چپ هستند) برگردند و پروژه سیاسی خود را پیش برند.

 

نکته ای دیگر

از منظری دیگر، برخی از روشنفکران حل تمامی مشکلات ساختاری ایران را در حل مسئله نفت می دانند و رسیدن به دمکراسی را بدون حل این مسئله ناشدنی (عباس عبدی نماینده پیگیر این نظر است). اگر این فرض را بپذیریم، آنگاه به نظر من طبقه متوسط نه تنها پتانسیل رهبری که حتی بخش هایی از آن توان همراهی با جنبش دمکراسی خواهی را ندارند. سیاست های توزیعی درآمد نفت بیشتر در جهت منافع اقتصادی آنهاست و توان برخوردی این چنین رادیکال در آنها وجود ندارد. البته من تصوری اجرایی برای حل مسئله نفت (خارج کردن پول آن از کیسه دولت و ریختن آن به حساب ملت ( دقت کنید ملت نه بخش خصوصی)) ندارم و تصورم این است که این یک شعار آرمانی است نه ایده ای شدنی و اجرایی. اجرا شدن آن مستلزم تغییرات بنیادی در ساختار حکومت و جامعه است. تغییراتی که اگر واقع شوند شاید دیگرمسئله ای بنام مسئله نفت باقی نباشد.

پی نوشت: در متن فوق نگاه به بالا به عنوان یکی از ویژگی های طبقه متوسط ایران محسوب شده. یادداشت بعدی در این وبلاگ به این ویژگی پرداخته است. نگاه به بالا

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 3:54  توسط بهمن هاتفی  | 

مصاحبه 60 ثانیه ای ناومی کلاین

ناومی کلاین (Naomi Klein) نویسنده کتاب پرفروش No Logo اخیرا ً کتابی با عنوان دکترین شوک (Shock Doctrine) نوشته است. یکی دو ماه پیش مروری براین کتاب را در وبلاگ آق بهمن خوانده بودم ( پدرسوختگی‌های راست پدرسوخته). روزنامه مترو (چاپ لندن) ستونی دارد به نام "مصاحبه ۶۰  ثانیه ای" که شماره بیستم مه آن به مصاحبه با خانم ناومی کلاین در مورد کتاب جدیدش اختصاص دارد. ترجمه سردستی این مصاحبه ( لینک مصاحبه )  را اینجا می آورم:

  نکته اصلی بحث شما چیست؟

این کتاب گزارش مستندی است از اینکه چگونه در 35 سال گذشته سیاست های افراطی هواداری از شرکت ها، از وقوع بحران های بزرگ استقبال کرده اند.

چگونه؟

وقتی نیواورلئان زیر آب بود یک لابی گسترده برای عدم ساخت دوباره مدارس عمومی و جایگزینی آنان با مدارس خصوصی وجود داشت و یا اینکه به جای پروژه های خانه سازی عمومی، هتل ساحته شود. پاسخ به فاجعه نیز خصوصی سازی بود. بعد از سرازیر شدن سیل، کمپانی خصوصی Blackwater USA در نقش پلیس ظاهر شد. ما نمونه های زیاد دیگری از سرمایه داری ِ"فاجعه" در بحران غذایی فعلی می بینیم. محصولات کشاورزی به صورت ژنتیکی تغییریافته ای که ممنوع بودند، به دیگر کشورها فرستاده شده اند.

 آخرش کجاست؟

در جریان آتش سوزی بزرگ کالیفرنیا در سال پیش، بعد از نزدیک یک قرن شاهد حضور اولین آتش نشان های بخش خصوصی در ایالات متحده بودیم و این خدمت پایه ای دولت به یک فرصت تجاری جدید تبدیل شد. حالا در مناطق متمول حفاظت از آتش برای اشخاص مهم را می بینیم که توسط شرکت های بیمه، آتش نشان های بخش خصوصی فرستاده خواهند شد. در انتها داریم به یک آپارتاید ِ"فاجعه" می رسیم که پاسخ به مصیبت ها در مدل اقتصادی فعلی به خط مقدم خصوصی سازی تبدیل شده است.

فکر می کنم راه چاره آن جدی گرفتن بحث "گرم شدن زمین" و کاهش استفاده از منابع نفت، گاز و آب است. ما باید یک مدل اقتصادی با مصرف معقول ایجاد کنیم.

 به عنوان یک فرد چه تأثیری می توانید بگذارید؟

فشار را بر رهبران سیاسی افزایش دهید. تغییر در عادات خرید کافی نیست. حیرت انگیز است که چرا رهبران سیاسی در رویایی با "تغییرات جوی" و "اقتصاد جهانی" که این بحران ها را می آفرینند، این قدر خوش بینانه برخورد می کنند. ما به عمل سیاسی احتیاج داریم.

 مردم به سیاست بدبین هستند. دیده ایم که دولت ها تظاهرات عظیم عمومی را به حساب نمی آورند.

مردم بدبین هستند و حق دارند. دست راستی ها از بحران ها سوء استفاده می کنند و در برخورد با بحران ها سیاستمداران غیر محبوب خود را جلو می فرستند. زیرا می دانند که اگر هیچ کاری نکنند، باید پاسخی تهاجمی را تحمل کنند. بعد از سقوط وال استریت مردم دیدند که بازار نمی تواند خودش را دوباره تنظیم کند - آنها فقر و مشقت عظیم را می دیدند – آنها عقب ننشستند تا سیاست مداران برای آنان تغییر ایجاد کنند و جنبش های اجتماعی را سازماندهی کردند. بحران های فعلی نیز می تواند به حرکت های اجتماعی بیانجامد. مدل اقتصادی فعلی اقدامی است بوسیله نخبگان که خود را پیشاپیش از شر چیزهایی که به کاهش سود آنها بیانجامد، خلاص کنند. مردم بدبین اند که "رأی" و یا "تظاهرات" چه می توانند بکنند. به همین دلیل ما به یک فشار با دوام سیاسی نیاز داریم.

روزگار فعالیت سیاسی توده مردم پایان یافته؟

شما نمی توانید فقط با رفتن به تظاهرات تغییر ایجاد کنید. همه اینها بهم پیوسته است. مدل اقتصادی 30 سال اخیر فقط برای تقسیم فقیر و غنی ایجاد نشده که به مبارزه با تشکیلاتی مانند اتحادیه های صنفی پرداخته که به ضعیف شدن جامعه منجر شده است. ما به این خلاصه شده ایم که وبلاگ بنویسم و یا یه تظاهرات برویم. این با سازماندهی یک قدرت-متقابل فاصله دارد.

 آیا امیدوارید که مردم را با کتابتان سیاسی کنید؟

هدف من دنبال کردن استراتژیی بود که پیشاپیش از گیجی مردم بعد از یک بحران جلوگیری کنم. با شرح اتفاقات بعد از یازده سپتامبر منظورم را می رسانم. رهبری سیاسی ایالات متحده ماهرانه قدرت تبلغاتی خود را بکار انداخت و قسمت های عظیمی از اقتصاد که قبل از آن هیچگاه صحبتی در باره آنها نبود، را خصوصی کرد. این برنامه ای است که با عدم آمادگی ما امکان وقوع می یابد. این دانستن باعث می شود که در رخداد اتفاق بعدی شما گیج نباشید و مردم در مواجهه با بحران ها آماده تر باشند  

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 15:53  توسط بهمن هاتفی  |