تبليغاتX
پله برقی

پله برقی

یادداشت های پراکنده بهمن هاتفی

قدرتمند بودن، یا بودن در قدرت - پاسخ به کامنتی از آقای جعفری

در کامنتی بر یادداشت اعتماد از دست رفته آقای جعفری نوشته اند:

[بهمن جان 

توصیه ای که به «اصلاح طلبان اسمی» کرده ای، یعنی «بازسازی فضای عمومی» بیش ازاندازه کلی ست. بهتر است به نحو جزئی تری به آنها بگوئی باید چه کار کنند که اعتماد عمومی بازسازی شود. تا آنوقت هم آنها و هم ما ببینیم که از پس چنان اموری بر می آیند یا نه. این «بازسازی اعتماد عمومی» یعنی چی دقیقاً؟

ضمن آنکه بگویم: بیشتر آن کارهایی که مراد توست (که اصلاح طلبان اسمی از طریق بازسازی اعتماد عمومی، رای بیاورند و قدرت بگیرند و احیاناً انجام دهند) همین حالا، به شکل بهتر و کم هزینه تری توسط حاکمان فعلی در حال انجام است. فقط سه ماه؛ پیش باورت می شد که بحث بازگشائی دفتر منافع ایالات متحده در ایران پیش کشیده شود؟

 پس کی می خواهی باور کنی که راست، محقق کننده آرزوهای چپ است؟]

 واما جواب من:

 1. قبل از هر چیز باید بگویم که بسیاری از مفاهیم از جمله مفاهیم چپ و راست مفاهیمی نسبی هستند. به آنها در  یادداشتی دیگر خواهم پرداخت. فعلا ً آنها را بکار می برم و با اینکه دوتایی چپ- راست را دقیقا ً منطبق بر دوتایی اصلاح گر- اصول گرا (در ایران) نمی دانم آنها ممکن است در اینجا یکسان پنداشته شوند.

 2. علاقه به قدرتمند شدن اصلاح طلبان دارم اما شیفته بازگشت آنها قدرت نیستم. در آن یادداشت از"بازسازی اعتماد عمومی" برای "آشتی دادن دوباره مردم با سیاست" نوشته بودم که لزوما ً به معنای آشتی دادن فوری آنها با صندوق رأی نیست. سیاست در ذهن من صرفا ً بازی رسمی قدرت در جامعه نیست. هر فعالیتی اجتماعی که در موازنه قوا و در نتیجه در چگونگی اداره جامعه تاثیر داشته باشد، فعالیتی سیاسی است. هدف اصلی باید متشکل کردن مردم در تشکل های سیاسی و اجتماعی باشد که در میان تشکل های اجتماعی، تشکل های صنفی اهمیت بیشتری دارند. در یک جامعه توده وار و بی شکل از دمکراسی خبری نخواهد بود. برای مردمی کردن سیاست باید نقطه اتکای موازنه به سمت پایین انتقال یابد.

  فرهاد  جعفری می تواند عضو یک جمعیت یا کانون نویسندگان باشد. همزمان او می تواند عضوی از یک تشکل از وکلا و حقوق دانان باشد. همسرش می تواند عضو اتحادیه معلمان باشد. او و یا همسرش همچنین نه تنها می توانند عضو، فعال و یا هوادار یک حزب سیاسی باشد که می توانند به انجمن هواداران تیم فوتبال ابومسلم بپیوندد. می توانید این لیست را ادامه دهید ومثلا ً به هیئت تربتی های مشهد و یا جمعیت دوستاران زعفران ایران و غیره برسید. آیا تمامی این گونه تشکل ها سیاسی اند؟ به نظر من بله .فکر می کنید اگر مثلا ً هواداران پرسپولیس و یا استقلال تهران متشکل بودند باند های مختلف سیاسی و امنیتی می توانستند هر کس را که می خواهند برای عضویت در هیئت مدیره این باشگاه ها تعیین کنند؟

 در صورت فراگیر شدن تشکل های مدنی، هر کدام از علایق و هر بخش از منافع یک شخص مفروض در جمعی تبلور می یابد و این جمع می تواند در موازنه قدرت نقش ایفا کند (بحث بنیادی درباره قدرت اصلی یعنی سرمایه بماند برای جایی دیگر، فقط اشاره کنم که آقای جعفری به عنوان راست  نباید خیلی نگران باشند که کار از دستتان در برود چون این قدرت اصلی حرف آخر را می زند و برایند همه این نیروها هم در مدلهای موجود دمکراسی به سمت راست است). آرزوی من این است که چپ ایران نیرویی غیر قابل حذف و تاثیرگذار در صحنه واقعی قدرت باشد و نه اینکه همواره هفتاد درصد رأی را داشته باشد. آرزوی من این است که چپ ایران به کار سیاسی از جنسی دیگر روی آورد. منظورم این نیست که صحنه مبارزه انتخاباتی را کلا ً فراموش کند که آن هم یکی از عرصه هاست و البته نه همه سیاست.

 منظورم از اعتماد اینست که من ِ نوعی به عنوان شخصی کاملا ً معمولی (نه شخصی با علایق و یا تحلیل سیاسی خاص) بتوانم به فرد یا تشکلی اعتماد کنم. اعتماد عمومی که من می گویم از جنس اعتماد رانندگان شرکت واحد به منصور اصانلو است. اعتمادی که با وجود وضعیت بد معیشتی رانندگان شرکت واحد آنها حاضرشده اند برای عضویت در سندیکا، حق عضویت بپردازند. و نه از جنس اعتمادی که با دریافت پاکت های اهدایی جناب رئیس جمهور بدست می آید.البته اعتماد عمومی می تواند در مقیاسی کاملا ً بزرگتر و اعتماد به یک رهبر کاریزماتیک باشد (اعتماد به آیت الله خمینی در 57 و در مقیاسی کوچکتر به محمد خاتمی در2 خرداد). بوجود آمدن یک رهبر کاریزماتیک به شرایط بسیاری بستگی دارد که بنظر نمی رسد این شرایط  موجود باشد. مقصود من از بازسازی اعتماد عمومی گشتن و یافتن شخصی با کاریزمای بالا برای کاندیداتوری نیست. من بدنبال باز تولید قدرت درعرصه عمومی هستم نه جمع کردن رأی (گرچه گاهی رأی به قدرتمند شدن عرصه عمومی کمک می کند، مانند دوم خرداد). هدف من طرح مسئله است برای پرداخت جمعی به آن. انتخاب راه و اعمال تاکتیکی باید از دل بحث جمعی افراد درگیر در مسئله بیرون بیاید و من هیچگاه به خودم اجازه نسخه پیچی از راه دور را نمی دهم.

 آقای جعفری از «اصلاح طلبان اسمی» نام برده اند. باید بگویم که دسته بزرگی از آنان که اصلاح طلب نامیده می شوند، صرفا ً تکنوکرات هایی هستند که اگر احمدی نژاد هم از آنها می خواست وزیر شوند، براحتی قبول می کردند و مدعی می شدند که بدنه کارشناسی دولت را نباید تضعیف کرد. بسیاری از آنان بیشتر محافظه کارند تا اصلاح طلب. بسیاری از آنها خاتمی و یا یک هم جناحی دیگر را فقط به این دلیل به احمدی نژاد یا لاریجانی ترجیح می دهند که امکان گرفتن پست برایشان درهر دو مورد یکسان نمی باشد. من هیچگاه روی سخنم با آنان نبوده است.

 3.آقای جعفری از موفقیت راست گفته اند و باورنکردنی بودن بحث بازگشائی دفتر منافع ایالات متحده در ایران در سه ماه پیش. من موفقیتی نمی بینم. نه تنها سه ماه پیش که حتی سه سال پیش و در فردای پیروزی احمدی نژاد بسیاری از مفسران داخلی و غربی منتظر اتفاقات مهمی بودند. اینکه نه تنها راست ها که افراطی های آنها باید پشت میز مذاکره بنشینند و صلح کنند، نظر خیلی هاست. وقتی معتدل ترها به توافق می رسند بوضوح همواره امکان جرزدن افراطی ها وجود دارد. نمونه بارز این گونه جرزدن ها را می توان در توافق جناح چپ اسرائیل با عرفات دید که تنها نتایج آن، ترور نخست وزیر اسرائیل (رابین) به دست یک صهیونیست افراطی بود و قدرت گرفتن حماس در غزه.

 قبلا ً درفرصت از رفته نوشته بودم که یکی از مفاد اصلی برنامه راست در صورت خلاصی از شر اصلاح طلبان، تشنج زدایی با غرب بود. این برنامه درپناه پیروزی غیرمترقبه انتخاباتی، عدم مخالفت جناح مقابل و احتیاج مبرم ایالات متحده (بخاطر مشکلات در عراق) میتوانست براحتی پیگیری شود. کاریکاتوری از طرح اصلی را احمدی نژاد اجرا کرد، مثلا ً با نامه نوشتن به سران دنیا. در کنار آن با اظهاراتی شبیه "اسرائیل باید محو شود" و اعمالی نظیر "کنفرانس نفی هولاکاست" فرصت های بسیاری را از دست داد. بدتر از آن اینکه رفتارها و شعارهای پوپولیستی و غیردیپلماتیک که حداقل از عرصه رسمی سیاست خارجی ایران رخت بربسته بود را دوباره به صحنه اصلی آورد. رفتارها و شعارهایی که به جز مصرف داخلی و تا حدودی افکار عمومی کشورهای عربی (و البته نه دولت های آن ها) هیچ کاربردی نداشت. این رفتارها نه تنها خوراک تبلیغاتی که حتی خوراک عملیاتی ِ درست و حسابی به جناح های راست آمریکا و اسرائیل داد.

 انگلیسی ها می گویند سیب از درختش خیلی دورتر نمی افتد. اگر خاتمی نتوانست خیلی دورتر از اصلش برود و فرصت تاریخی چپ را هدر داد ، احمدی نژاد همانقدر هم نتوانست. او همچنان در حد وقیافه سخنران انصار حزب الله باقی ماند و فرصت تاریخی راست را سوزاند. شاید باید فکر کنیم که از کوزه همان تراود که در اوست و جامعه از نظر سیاسی عقب مانده، نمی تواند رجال سیاسی چندان متفاوتی تولید کند.

 4. درتاریخ سیاسی بریتانیا مثال خوبی وجود دارد که به بحث ما کمک می کند. وقتی گلداستون (رهبر حزب لیبرال) با مخالفت محافظه کاران و لیبرال های افراطی نتوانست قانون "واجدین حق رأی" را تعدیل کند ( در آن زمان فقط 5 درصد از افراد بالای 18 سال حق رأی داشتند) و لایحه وی در مجلس عوام رأی نیاورد، مجبور به استعفا از پست نخست وزیری شد. دیزرائیلی رهبر حزب  محافظه کار و یکی از اسطوره های این حزب، دولت اقلیت تشکیل داد.  دولت اقلیت دیزرائیلی قانون انتخابات را تغییر داد (1867) و درصد دارندگان حق رأی به 13 درصد افزایش یافت. چرا؟ چون دیزرائیلی مجبور بود. او سیاستمدار قابلی بود و می دانست دولت شکننده ای دارد. او می دانست که نمی تواند در مقابل فشار جامعه مقاومت کند.

 آقای جعفری می گوید " راست، محقق کننده آرزوهای چپ است". باید در جواب بگویم که نه تمامی آنچه را چپ آرزو می  کند که برخی از آنها را راست اجرا می کند. چرا؟ چون چاره ای جز آن ندارد. راست همانقدر از آرزوهای چپ را اجرا می کند که مجبور شده است. شاید شما فکر کنید که آنها به میل خودشان، مثلا ً در اروپا، کم کم شرایط زندگی را انسانی تر کرده اند. ولی دوست من، از قانون محدودیت ساعات کار هفتگی گرفته تا حق رأی زنان و از حق تحصیل و حق اعتصاب گرفته تا ممنوعیت حکم اعدام همه وهمه با مبارزه بدست آمده اند. در هر جا و هر زمان که جبهه مقابل کمی ضعیف شده، دولت های راست سعی کرده اند به عقب برگردند. در هر حیطه ای هم که مبارزه نبوده و یا زور مبارزه کافی نبوده، راستگرایان نیاز به تغییر را حس نکرده اند. شاید باور آن برای خواننده سخت باشد که زنان در سوئیس سالها بعد از ایران صاحب حق رأی داشتند یعنی در سال هزار و نهصد و هفتاد و یک میلادی. این در حالی است که برای بسیاری از ایرانیان سوئیس مظهر دمکراسی و لیبرالیسم است.

 بر عکس این داستان هم هست، بسیاری از آنچه نئولیبرال های راست جدید آرزوی اجرایش را داشته اند،در دهه گذشته حزب کارگر بریتانیا، حزب سوسیال دمکرات آلمان و حزب سوسیالیست فرانسه انجام داده اند. مسلما ً دولتی راست گرا در آلمان نمی توانست براحتی ِ شرودر، قانون بیمه های بیکاری را تعدیل کند و با اعتصابات و اعتراضات کارگری کمرشکن مواجه نشود. آیا بانوی آهنین (مارگارت تاچر) می توانست باور کند که روزی تونی بلر، رهبر حزب کارگر، شهریه دانشگاه ها را سه برابر کند و بسیاری از آرزوها و برنامه های عملی نشده وی را اجرا کند؟  کنترل همزمان چپ (سابق؟!) براتحادیه های دانشجویی و کارگری و پست اجرایی آنها در دولت یکی از دلایل نبود ِ اعتراضات وسیع به اصلاحات نئولیبرالی راه سومی ها بوده است.

 حال می توانم دوباره به اول نوشته ام برگردم که چرا به قدرتمند شدن چپ علاقه دارم اما شیفته بازگشت آنها به قدرت نیستم. آری دوست من، برای من یک جناح چپ قوی که از منافع طبقات فرودست جامعه دفاع کند، چپ قدرتمندی که با بالانس قدرت، از ترکتازی راست بکاهد و چپی که سیاست های خود را بر حکومت دیکته کند، بسیار مهمتر از داشتن قدرت ظاهری و تدارکاتچی بودن است. مهم نیست که افتخاراتش برای که باشد، مهم آنست که مردم سرزمین من بهتر زندگی کنند.

 

 

واما جواب من:

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 7:19  توسط بهمن هاتفی  | 

اعتماد از دست رفته

اوایل امسال فکر می کردم چقدر خوب است که چند وقتی بحثی از انتخابات نخواهد بود و می توانیم چند صباحی بدون دغدغه دعوای "شرکت" و "تحریم" یا رأی به این یا آن، سیاست بخوانیم، بیاموزیم و بیاموزانیم. اما این خیالی ساده انگارانه بود. همانگونه که در تقلیل کار سیاسی نوشتم، وارد ِ کارزار ِ انتخابات ریاست جمهوری شده ایم.

 وقتی نتایج مرحله اول انتخابات مجلس ششم اعلام شد، باور نتایج برای بسیاری، آسان نبود. اگر می شد رأی نفرات اول تا سوم تهران یعنی محمدررضا خاتمی، جمیله کدیور و علیرضا نوری را به آوازه بستگان آنها و واکنش مردم به فشار بر دولت خاتمی و دادگاه های کدیور و عبدالله نوری مربوط دانست، اما رأی بسیاری از چهره های نسبتا ً جدید اصلاح طلب بسیاری را شگفت زده کرد. چند درصد از مردم تهران قبل از انتخابات با نام فاطمه حقیقت جو، مهندس نعیمی، و یا علیرضا رجایی آشنا بودند؟ مگر چهار سال قبل از آن تاریخ، فائزه هاشمی نفر دوم (و حتی اول) تهران و یکی از دو منتخب مرحله اول در تهران نبود؟ چه اتفاقی افتاده بود؟

 اتفاق مهم اعتماد سیاسی مردم به جریانی سیاسی و بخصوص به روزنامه های اصلاح طلب بود. در آن  روزها با دوستی معلم صحبت می کردم. او که چندان هم سیاسی نبود با هیجان می گفت:" نه این مردم، دیگه اون مردم نیستن، اینا لیست دست شون گرفتن رفتن رأی دادن"،  که در جوابش گقتم:" خوب، سی نفر خیلی زیاده، نمی شه همه را بخاطر سپرد". با خنده ادامه داد که " من چه می دونم الهه کولایی کیه" و من شروع کردم به گفتن چیزهایی که در مورد خانم کولایی می دونستم که حرفم را برید و گفت: "نه آقاجان نگرفتی، ما بیشتر اینا را نمی شناسیم اما بهشون رأی دادیم، این مردم باور کرده اند که دارد اتفاقی می افتد".

 اتفاق مهم در دوران جنبش دوم خرداد این بود: اعتماد عمومی و باور جمعی به تغییر. مردم باور کردند که می توان تغییر داد و برای این تغییر به گروهی اعتماد کردند. برای رهبران دوم خرداد این اعتماد به همان راحتی که بدست آمد، از دست رفت. کافی است به انتخابات شورای شهر دوم بنگریم. نه از رد صلاحیت خبری بود و نه از تقلب فراگیر. در مقایسه با دیگر انتخابات درایران انتخاباتی بود نسبتا ً آزاد. اما مردم شرکت نکردند و هر پانزده صندلی شورای شهر تهران به "آبادگران" رسید و احمدی نژاد با انتخاب شورای شهر، شهردار تهران شد.

 به جای آنکه فکر کنید که کاندیدایتان حسن باشد یا حسین، به چگونگی بازسازی اعتماد عمومی فکر کنید. اینکه  کاندیدایتان چه کسی باشد، مردم او را می شناسند یا نه، مدیر است یا دنباله رو، شجاع است یا ترسو، اهل زدوبند است یا نه، در مرحله بعدی قرار دارد. باید بتوانید باور مردم را که در حال حاضر مانند جامی ترک خورده است، ترمیم کنید. بیایید به کل پروژه انتخابات از این دیدگاه بنگریم. به شرکت یا عدم شرکت و کلا ً چگونه شرکت کردن در انتخابات از این منظر بنگریم. تنها با بازسازی اعتماد عمومی می توان مردم را دوباره با سیاست آشتی داد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 11:21  توسط بهمن هاتفی  | 

تقلیل کار سیاسی

سیاست و کار سیاسی در ایران به فعالیت انتخاباتی تقلیل یافته است. بسیاری از سیاسیون هنوز یک انتخابات تمام نشده به فکر انتخابات بعدی و چگونگی تأثیرگذاری بر آن هستند. بسیاری از احزاب و گروه های رسمی و غیررسمی هم کم و بیش به ستادهای انتخاباتی و یا لابی هایی برای چانه زنی در مورد لیست های انتخاباتی شبیه هستند تا یک گروه سیاسی. با گذشت کمی بیش از یک سال از انتخابات ریاست جمهوری، موقع انتخابات شورای شهرفرا می رسد و فتح آن مقدمه ای برای انتخابات مجلس قلمداد می شود. با فاصله زمانی تقریبا ً مشابه نوبت انتخابات مجلس است و گوشزد کردن آنکه نه تنها "مجلس خیلی مهم است" که این انتخابات تأثیری مستقیم بر انتخابات ریاست جمهوری دارد. اهمیت انتخابات ریاست جمهوری هم که باز یک سال و اندی بعد از انتخابات مجلس برگذار می شود برای آنان واضح و مبرهن است. خلاصه تمامی حرکات سیاسی در چارچوب این قصد (تأثیرگذاری بر انتخابات بعدی) دسته بندی و توجیه می شود. فراگیر بودن بحث انتخابات منحصر به گروه های شرکت کننده در انتخابات نمی شود و بسیاری نیز با تحریم سعی دارند از انتخابات برای نشان دادن عدم مشروعیت حکومت استفاده کنند.

 بعد از انتخابات مجلس هشتم و شکست راه و روش اصلاح طلبان در آن، انتظار طبیعی آن بود که حداقل برخی از آنان تغییراتی اساسی در شیوه مبارزه سیاسی خود بوجود آورند. شاید این انتظار چندان موجه نمی نمود زیرا شکست های بزرگتر هم نتوانسته بود شوکی کافی برای آنان باشد، اما این بار مصاحبه حجاریان با محمد جواد روح در روزنامه اعتماد (در اواخر فروردین) از رویکرد جدیدی خبر می داد که با توجه به جایگاه وی در میان اصلاح طلبان (و عنوان تئوریسین اصلاحات) مهم می نمود. وی بیش از یک ماه قبل از آن مقاله "بت وارگی صندوق رأی" را نگاشته بود و به نظر من موضع وی در این مصاحبه، ادامه طبیعی آن مقاله بود. نکته مهم درصحبت های حجاریان در این مصاحبه این بود که گفت: "حرف من اين است اگر نيروي اجتماعي باشد، نيروي سياسي هم هست و مي شود انتخابات هم برگزار کرد و در آن مشارکت داشت. در عين حال خيلي هم به پارلمانتاريسم در ايران اعتقاد ندارم بلکه معتقدم کار سياسي فقط انتخابات نيست. صدها نوع کار سياسي مي شود تعريف کرد که يک نوع آن انتخابات است". البته وی شرکت در انتخابات را رد نکرده و گفته بود: "من معتقدم بايد آماده بود در مواقعي که جنبش ها و نيروهاي اجتماعي قوي هستند، بلافاصله در انتخابات شرکت کرد".  اما این مصاحبه نتوانست بحث چندانی را در فضای سیاسی برانگیزد.

 سعید حجاریان چندی بعد در گفتگويي با عباس عبدی که در شهروند امروز منتشر شد، موضع یاد شده در فوق را پی نگرفت و نه تنها از روش های سیاسی دیگر بحثی به میان نیاورد که حتی سؤال غیر انتخاباتی عبدی را به سمت انتخابات سوق داد و در نهایت از عبدالله نوری بعنوان یکی از امکانات اصلاح طلبان یاد کرد که در صورت کانديداتوری، اصلاح طلبان راديکال و دانشجويان از نامزدی وی استقبال مي ‏کنند. طرح موضوع کانديداتوری عبدالله نوری توسط  حجاریان موجی در فضای سیاسی ایجاد کرد. این موج حتی به چهره هایی مانند سحرخیز و زیدآبادی که در چند انتخابات اخیر موضع عدم شرکت داشته اند نیز رسید. سحرخیز از"آچمز شدن کروبی" در صورت کانديداتوری عبدالله نوری گفت و زیدآبادی از "ايجاد هيجان عمومی و نوعی شوک به فضای سياسی و جامعه". زیدآبادی ادامه داده بود که:" حضور وی در عرصه انتخابات می تواند جديت اصلاح طلبان برای انجام يک تحول واقعی در مديريت اجرايی کشور را نشان دهد".

 هدف من در اینجا بحث در مورد جزییات مسئله مطرح شده نیست که تنها هدفم تأکید بر مقایسه دو مصاحبه از یک فرد (حجاریان) و در باره یک موضوع (انتخابات) است که اولی هیچ بازتاب خاصی ندارد و دومی تعداد زیادی را وادار به اظهارنظر می کند. حجاریان در مصاحبه با محمد جواد روح، در جواب این سؤال که این "کارهای دیگر" چیست که شما ادعا می کنید آنها را انجام خواهید داد ، می گوید: " ما اين کارها را زمان انقلاب کرده ايم و بلد هستيم .… و فکر مي کنم اين مسائل خيلي بديهی باشد". ظاهرا ً این مسائل برای خیلی های دیگر چندان هم بديهی نیست و برعکس هر تاکتیک انتخاباتی می تواند به هيجان عمومی (حداقل در سیاسیون) منجر شود.

 به طور خلاصه برای بسیاری سیاست و کار سیاسی در ایران به فعالیت انتخاباتی تقلیل یافته است و حتی برخی رسما ً آن را اعلام می کنند همانگونه که ملیحه محمدی  "انتخابات را مهمترين و تنها فعاليت سياسي موجود درجامعه" می پندارد و آن را " اثرگذارترين حرکت سياسي" می داند. دلایل این پندار فرصتی دیگر می خواهد و بررسی ای مفصل تر.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 3:37  توسط بهمن هاتفی  | 

اگر نشکسته، تعمیرش نکن!

 در چند یادداشت مختلف به صورت سطحی و گذرا اشاراتی به محافظه کاری و محافظه کاران کرده ام، بخصوص یادداشت "هزینه ای ناگزیر" که با جمله زیر خاتمه یافت: "هزینه ای که (همچون دولت فعلی) ریشه در نشناختن راه و روش محافظه کاری توسط محافظه کاران ایران دارد". اما محافظه کاری Conservatismچیست و چه مشخصاتی دارد؟  آیا همه دست راستی ها محافظه کارند؟

استفاده از واژه های "محافظه کاری" و "محافظه کار" در عرصه سیاسی ایران بیشتر به مطبوعات بعد از دوم خرداد (برای اشاره به جناح راست) برمی گردد، واژه هایی در مقابل اصلاح طلبی و اصلاح طلب. گرچه واژه اصلاح طلب به حیات و اعتبار خود در عرصه سیاسی ادامه داد و حتی برخی از گروه های جبهه مقابل از آن استفاده کردند (مانند اصولگرایان اصلاح طلب) ولی برچسب محافظه کار به "گروه های راست" نچسبید وهمانند دیگر عرصه ها، که ابتکار عمل کاملا به دست جناح راست افتاد، در عرصه نامگذاری نیز چنین شد و آنها خود را اصولگرا نامیدند و آنرا جاانداختند. البته هنوز در رسانه های غربی، گاهی، از واژه محافظه کاران برای اشاره به جناح راست استفاده می شود اما در داخل کشور واژه ای تقریبا ً فراموش شده است و فقط در خبرها و تحلیل ها واژه های نئوکان و نئومحافظه کار برای اشاره به جناح جرج بوش در ایالات متحده بکار می رود.

 در این جا به مشخصات و هسته های اصلی تفکر محافظه کاری خواهم پرداخت. بحثی کلی که به گروه، فرد و کشور خاصی نظر ندارد گرچه به هر حال نمی تواند از فضای بریتانیا یعنی جایگاه پیدایش و رشد و نمو کانسرواتیسم فاصله زیادی پیدا کند.

 ایدئولوژی های لیبرالیسم و سوسیالیسم محصولات اصلی مدرنیته غرب برای تغییر و پیشرفت هستند و با مطرح شدن و رشد آنها، ایدئولوژی ِ واکنشی ِ قدرتمندی به نام "محافظه کاری" شکل گرفته است. محافظه کاری آیین واکنش است. محافظه کاری سعی در ارائه دلایل منطقی برای "مقاومت در برابر تغییر" دارد. در اولین کاربردهای سیاسی این واژه برای نشان دادن مقاومت آریستوکراسی ِ بریتانیا در مقابل عصر روشنگری و انقلاب کبیر فرانسه استفاده شده است. این انقلاب و خشونت آن، تأثیرات عمیقی بر طبقه اشراف بریتانیا بر جای گذاشت. کتاب اثرگذار ادموند بورک (*) واکنشی به انقلاب فرانسه بود و حمله به ایده های لیبرال خردگرا در این انقلاب. بورک به این نتیجه رسید که برای اطمینان از پایداری و هماهنگی جامعه، باید آداب و رسوم، عرف و نهادهای سنتی موجود در جامعه محافظت شوند.

 تفکرات محافظه کارانه در قرن نوزدهم در واکنش به "صنعتی شدن" و "توسعه شهری" رشد کردند. پیدایش نوستالژی زندگی با ثبات روستایی و اقتصاد ساده فئودالی (در مقابل اقتصاد پیچیده سرمایه داری) که به سرعت محو می شد، محصول همین دوران است. محافظه کاری علاوه بر ایفای نقش مخالفت با "لیبرالیسم" و "سوسیالیسم" بعدا ً با مقاومت در مقابل "جمهوری خواهی"، "فایده گرایی" و "فمینیسم" و ... به بازتعریف چند باره خود پرداخت.

 نباید محافظه کاری را آنقدر ساده پنداشت که با هر تغییری مخالفت می کند. به هر حال اصلاح ممکن است لازم باشد. یک جمله معروف که نام گوینده محافظه کار آن را فراموش کرده ام، می گوید: " تغییر را فقط وقتی بپذیر که نپذیرفتن آن به تغییری بزرگتر منجر شود". تفکر محافظه کاری عمل گراست و اگر چیزی کار می کند، قابل قبول است و کمی تئوری در باره این که چرا  کار می کند، کافی است.

 ذات و فطرت آدمی در تفکر محافظه کاری: محافظه کاری مدعی است که آدمی را همان گونه که هست می بیند و بنابرین تئوری های فردگرایانه را رد می کند. مردم واقعی همیشه جزیی از جامعه هستند با آداب، رسوم، سنت ها، زبان و ادبیات مشخص. آنها را نمی توان از فرهنگشان جدا کرد. عقل بشر محدود است و "خرد" تنها محصول تفکر عقلانی نیست بلکه احساسات، شم وغرایض، و پیش داوری های تمامی نسل ها در آن اثر دارد. انسان خودخواه و گناهکار است و تمایل به فساد دارد.

 شکل و سازمان دولت در تفکر محافظه کاری: محافظه کاری نقشه از پیش تعیین شده ای برای شکل دولت ارائه نمی دهد. قانون اساسی مدونی ندارد. تفکر محافظه کاری معتقد است که هر ملتی راه حل منحصربفرد خود و سیستم مطلوب خود را دارد. محافظه کاری به سیستم ها و توصیه های رفتاری ِ وارداتی بدبین است. با این نگاه محافظه کاری در بریتانیا، سلطنت، سلسله مراتب اجتماعی، طبقه حاکم، خانواده پدر سالار، مجلس اعیان، مالکیت  بر زمین و... را بخشی از سنت خود دانسته و از آنها دفاع می کند. بنابر این برای یک دولت محافظه کار، وجود فقر در جامعه خجالت آور نمی باشد.

 جمع بندی: هسته های اصلی تفکر محافظه کاری را می توان این گونه خلاصه کرد(**):

1. کامل نبودن انسان   2. دولت مقتدر  3. سلسله مراتب اجتماعی و حاکمیت نخبه گرا  4. سنت گرایی  5. نهادهای اجتماعی پایدار  6. ملت و خانواده  7. عمل گرایی.

نویسنده ای دیگر(***) به جای موارد شماره دو، پنج و شش فوق، اقتدار، طبیعی گرایی ( برای فهم طبیعی گرایی به مثال هایی مانند مخالفت با سقط جنین و یا مخالفت با همجنس گرایی توجه کنید) و احترام به مالکیت را به عنوان خصیصه های اصلی این تفکر ذکر می کند.

 در اینجا من فقط به خصوصیات اصلی محافظه کاری پرداختم واز تنوع برداشت ها و تفاوت در گرایش های مختلف  محافظه کاری چیزی ننوشتم که بوضوح به معنی انکار آنان نیست. حتی این تفاوت ها را براحتی می توان در حزب محافظه کار بریتانیا و یا حزب جمهوریخواه آمریکا دید. به هر حال محافظه کاری را نه بعنوان یک مجموعه بسته و لایتغیر که باید به عنوان شیوه ای از تفکر، در نظر گرفت. همچنین می توان از محافظه کاری به عنوان ترازویی برای سنجش افراد و گروه ها در فضای سیاسی ایران استفاده کرد و مثلا ً گفت فلانی از بهمانی محافظه کارتر است همانگونه که توصیف هایی مانند چپ تر و یا لیبرال تر بکار می روند.

  

 (*) Edmund Burke, Reflections on the Revolution in France, 1789 

 Stuart McAnulla, British Politics, A Critical Introduction, Continuum, 2002(**)

 Andrew Heywood, Politics, MacMillan, 1997(***)

در نوشتن مطلب فوق از کتاب زیر نیز استفاده شده است:

John Kingdom, Government and Politics in Britain, Polity, 2003

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 3:55  توسط بهمن هاتفی  | 

فرصت از دست رفته

یادداشت زیر را در سوم تیر، سومین سالگرد انتخاب محمود احمدی نژاد به ریاست جمهوری نوشته بودم ولی به دلیل اینکه کاملا ً از آن راضی نبودم، آنرا پست نکردم. مسئله را برای خودم با نوشتن پی نوشتی حل کردم. در ادامه اصل یادداشت و پی نوشت آن می آید:

  سه سال از انتخاب محمود احمدی نژاد به ریاست جمهوری گذشت و من برآنم تا با مروری مختصر از آن انتخابات، نتیجه آن را با سه سال پس از دوم خرداد مقایسه کنم. این مقایسه از زاویه ای غیرمعمول خواهد بود.

 در یادآوری دوران اصلاحات و یا نقد آن نگاه حسرت بار ِ"فرصت از دست رفته" زیاد به چشم می خورد. اجماع ِ بی نظیر ملی در دوم خرداد که به نظر می رسید می تواند هر مانعی را ذوب کند به آرامی به سردی گرایید و جنبش اصلاحات با فاصله گرفتن از منشأ اصلی خود (مردم) صرفا ً به برچسبی برای برخی گروه های سیاسی و یا رویکردی که به نظر می رسد دورانش بسر آمده، تبدیل شد. در این فرایند شاید بتوان سه سال بعد از دوم خرداد را نقطه عطفی در روند اصلاحات محسوب کرد. در سال سوم، پس از اضافه شدن فشار جناح راست، سیاست "آرامش فعال" توسط رهبران اصلاحات اعلام شد و از آن زمان به بعد تقریبا ً ابتکار عمل همواره با جناح مقابل بود.  

 در سوم تیر، گذشته از مجموعه عوامل و شرایطی که منجر به انتخاب احمدی نژاد شد، جناح راست توانست با رأی مردم بر مسند قوه اجرایی قرار گیرد. اتفاقی که چند سال قبل از آن خوش بین ترین آنان، آن را غیرممکن می دیدند. علاوه بر رأی ناباورانه، شرایط اقتصادی کشور در بهترین وضع در دوران پس از انقلاب بود ( صندوق ذخیره ارزی، قیمت بالای نفت) و در اینجا حتی بدبین ترین سیاستمدار راست هم نمی توانست تصور کند که سه سال بعد با تحریم های اقتصادی، دولتی فروپاشیده، اقتصادی کلنگی، اعتراضات دانشجویی و در نهایت بحران افشاگری روبرو باشند. سه سال بعد از دوم خرداد، گرچه اصلاح طلبان به موانعی جدی برخورده بودند و با وجود فتح مجلس کم کم به محدودیت های واقعی خود پی می بردند، اما هنوز بسیار زود بود تا کسی دولت ویا کل جریان اصلاحات را بحران زده بپندارد. اما سه سال بعد از سوم تیر،تنها نتیجه بدست آمده از پیروزی، بحران رهبری در جناح راست است.

  برنامه (بخشی از) جناح راست بسیار ساده بود و آنقدر "کارا" به نظر می رسید که حتی احتیاجی نبود آن را مخفی کنند:

- بستن فضای سیاسی (حداقل کوتاه کردن دست آنان که افراطیون دوم خردادی نامیده می شدند)

- ترمیم ویترین سیاسی حکومت با آوردن چهره های جدید

- به پشت صحنه فرستادن روحانیت و حتی بازنشسته کردن اجباری بسیاری از آنها ( پروژه با انتخاب درصد پایینی از روحانیون در مجلس هفتم، که انتخاباتی کاملا ً حساب شده و غیررقابتی داشت، آغاز و با انتخاب اولین رئیس مجلس غیرروحانی ادامه یافت. انتخاب رئیس جمهور غیرروحانی گام مهم بعدی بود.)

- کاهش محدودیت های اجتماعی در برخی زمینه های کم دردسر مانند روابط جوانان

- تنش زدایی حتی با دادن امتیاز به غرب (برای جلوگیری از دستمایه قرار گرفتن شعارهای حقوق بشری) و ...

درصورت اجرای برنامه فوق، با کمی شانس (مثلا ً بالا ماندن و یا بالاتر رفتن قیمت نفت) آن ها می توانستند یک دوره طولانی حکومتِ با اقتدار را تصور کنند.

 کاندیدای حاکمیت در رویکرد فوق "قالیباف" بود و تا سه روز قبل از برگذاری مرحله اول انتخابات (27 خرداد) قرار بود ماشین رأی (حزب پادگانی) از وی حمایت کند. اما سه شنبه 24 خرداد جمعیت ایثارگران حمایت خود را از قالیباف لغوکرد و از احمدی نژاد اعلام حمایت نمود. تغییر موضعی که دلایل واقعی آن همچنان در پرده ابهام است. دلایل این چرخش را می توان پتانسیل بالاتر احمدی نژاد (به نسبت قالیباف) برای مقابله با رفسنجانی در مرحله دوم، ترس از شعار 50 هزار تومانی کروبی و نیاز به آرای رأی دهندگان به کروبی در مرحله دوم، توجه جناح راست به اقشار فرودست جامعه در آخرین لحظات و یا حتی کودتا و یا پیشدستی بخشی از حزب پادگانی بر علیه مابقی برشمرد. اما اصلاح طلبان ترجیح می دهند این چرخش را به عنوان بخشی از برنامه جناح راست (مهندسی انتخابات) محسوب کنند، فرضی که با توجه به حوادث بعدی، بخصوص دسته بندی فشرده هشت در برابر هفت برای حمایت ازشهرداری قالیباف (در شورای شهر ظاهرا ً یکدست دوم)، چندان معقول به نظر نمی رسد.

 بعد از گذشت سه سال از سوم تیر نه تنها دررسیدن به اهداف یاد شده جناح راست پیشرفتی حاصل نشد که تقریبا ً در تمامی موارد آنان از نقطه آغازی عقب ترند. حال دو نفر سیاسی کار را (نه خیلی خیال باف و خوش بین) یکی در جناح اصلاح طلب و دیگری در جناح راست در نظر بگیرید. نهایت تصور اولی از موفقیت بعد از پیروزی دوم خرداد، مثلا ً بعد از سه سال چه می توانست باشد؟ تصویر ساخته شده توسط دومی در آینده پس از سوم تیرچطور؟ واقعیت رویدادها با خیال کدامیک بیشتر فاصله دارد؟ به نظرمن بوضوح انتظارات دومی بسیار کمتر برآورده شده است. بنابرین اگر دوم خرداد فرصتی از دست رفته است بدون شک سوم تیر را باید فرصتی بزرگتر و فنا شده بنامیم. این که این فرصت، فرصتی برای من یا شما نبوده است، نباید چشمان ما را بروی بزرگی آن ببندد.

 

پی نوشت: در بررسی رخدادهای سیاسی، روش های متفاوتی وجود دارد. یکی از این روش ها را می توان "بررسی دربالا" نامید. در این رویکرد صرفا ً به معادلات و کنش ها در رأس هرم قدرت توجه می شود و معمولا ً نقش مردم و یا لایه های میانی فراموش می شود. نگاه غالب در نوشته فوق نیز "بررسی دربالا" است. این که هر کدام از روش های بررسی گوشه هایی از مسئله غامض "سیاست" را می کاوند و به هر حال به فهم آن کمک می کنند، نباید مانع از آن شود که بگویم این روش (بررسی دربالا) مورد علاقه من نیست. دومین مطلبی که باید یادآوری کنم اینست که خواننده ممکن است از متن این گونه برداشت کند که اگر فلان اتفاق بوقوع نپیوسته بود، نتیجه بهمان بود (مثلا ً نتیجه ساده اینکه "قالیباف رئیس جمهور بود"). باید بگویم چنان احکامی اثبات شدنی نیستند زیرا نمی توانیم فرض را بر ثابت بودن دیگر پارامترها قرار دهیم. با عوض شدن مولفه ای در صحنه، دیگر اجزای آن ممکن است رفتاری متفاوت از خود نشان دهند. و ناگفته نماند که حتی از "احتمال" وقوع رویداد های سیاسی (به مفهوم ریاضی احتمال) نیز نمی توان صحبت کرد زیرا وقایع سیاسی تکرار شدنی نیستند.

   

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 5:41  توسط بهمن هاتفی  | 

هزینه ای ناگزیر

 شعارهای سیاسی فقط تعدادی کلمه نیستند که بر زبان می آیند. آنها مخصوصا ً وقتی تکرار می شوند و هنگامی که از آنها برای بسیج نیرو استفاده می شود، اثراتی پایدار در جامعه از خود به جای می گذارند. انتظاراتی می آفرینند و منجر به مسؤلیت سیاسی می شوند. غیرقابل اجرا بودن شعارها نیز نافی انتظارات و مسؤلیت ایجاد شده نمی باشد. یکی از این شعارها مبارزه با فساد در دولت جدید است. به عامه پسند بودن این شعار بارها اشاره شده است، اما نکته اصلی این است که زمینه واقعی طرح این شعارها وجود داشته و دارد.

 زمینه عینی وجود این شعار همان وجود فساد اقتصادی در جامعه است. غیردمکراتیک بودن مناسبات سیاسی، عدم وجود نظارت قضایی مستقل و نبود مطبوعات آزاد در کنار منبع تقریبا ً انحصاری تولید و توزیع ثروت (نفت-دولت) و رانت ها در حاشیه آن بستری یکتا برای فساد اقتصادی بوجود آورده است. اما در کنار این زمینه عینی یک زمینه ذهنی قوی نیز برای طرح این شعارها وجود دارد. بنیان این زمینه ذهنی بر سنت عدالت طلبی در جامعه استوار است که در اثر انقلاب تشدید و ترویج شده و چندین سال به گفتمان اصلی صحنه سیاسی تبدیل شده است.

  این گفتمان در سالهایی از دوره ریاست جمهوری رفسنجانی و تقریبا ً تمامی دوره خاتمی به ابزاری در دست بخش هایی از جناح راست تبدیل شد. آنان به جایگاه واقعی خود (محافظه کاری و تلاش در جهت حفظ وضع موجود) توجهی نکرده و علی رغم نداشتن پتانسیل اجرای چنان شعارهایی از آنها به عنوان ابزاری سیاسی استفاده کردند. با توجه به این زمینه های عینی و ذهنی و پیشینه رئیس جمهور و همکاران اصلی وی که بوضوح نمی توان آنها را به هسته اصلی محافظه کاران محسوب کرد، انتخاب شعار مبارزه با فساد در این دولت انتخابی کاملا ً طبیعی بود.

 نکته اصلی این است که دولت و حتی کل هیأت حاکمه توان مقابله با فساد اقتصادی را ندارند (حتی اگر بخواهند). این فساد بسیار عمیق تر از آن است که صرفا ً با برخورد قضایی (حتی در دادگاه های مستقل) بتوان با آن مقابله کرد. زیرا بسیاری از سوء استفاده های مالی (که اتفاقا ً موارد اصلی را شامل می شود) در حقیقت استفاده از رانت های اطلاعاتی و عملیاتی در همراهی با ماشین دولت است و اصلا ً عنوان مجرمانه ندارد. این وضعیت صرفا ً به شکاف بیشتر بالایی ها و پایینی ها در آن جبهه منجر می شود و "نفی کل" نتیجه طبیعی افراطیون معتقدی خواهد بود که شعارها را باور کرده اند (فرض من این است که این جریان پتانسیل تبدیل شدن به جریان غالب را ندارد).

 نمونه این "نفی کل" را در بین افراطی ها قبلا ً هم دیده ایم. "انجمن اسلامی دانشجویی" در اواخر دهه شصت برای مقابله با انجمن اسلامی دانشجویان (دفتر تحکیم) از موضع راست اما افراطی تشکیل شد. ارگان آنان "پیام دانشجو"، به عنوان یک نشریه سراسری منتشر می شد. این نشریه کتمان نمی کرد که از دفتر رهبری کمک مالی دریافت می کند و افتخار می کرد که اولین نشریه ای است که از عنوان "امام خامنه ای" استفاده کرده است. این نشریه علاوه بر مبارزه با چپی های دفتر تحکیم، مبارزه با فساد را در دستور کار خود قرار داده بود. پیگیری مطبوعاتی ماجرای اختلاس 123 میلیارد تومانی ( یا ریالی، بخاطر نمی آورم) خداداد-رفیقدوست مهمترین دستاورد آن بود. پیگیری آنان در شعارهایشان، آنها را از کل حاکمیت دور کرد و حتی تعدادی از رهبران آنان به زندان افتادند.

 بحران افشاگری فعلی به هر کجا که بیانجامد (پیگیری چند مورد کوچک و قربانی شدن چند نفر و یا "بریدن" بخشی قابل توجه از نیروهای پایین) هزینه ای غیر قابل جبران برای جناح راست در بر خواهد داشت. هزینه ای ناگزیر که برای امتناع در پرداخت آن بسیار دیر است. هزینه ای که (همچون دولت فعلی) ریشه در نشناختن راه و روش محافظه کاری توسط محافظه کاران ایران دارد.   

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 6:8  توسط بهمن هاتفی  |