تبليغاتX
پله برقی

پله برقی

یادداشت های پراکنده بهمن هاتفی

بحران مالی، رابطه ایسلند و بریتانیا، و قاضی مرتضوی

بحران مالی جهانی منجر به اتفاقاتی عجیب در رابطه دولت‌ها با مردم این کشورها و همچنین در رابطه بین کشورها شده است. یکی از این اتفاقات، داستان رابطه ایسلند و بریتانیا است. بعد از اعلام ورشکستگی بانک‌های ایسلند، دولت ایسلند مقداری از تعهدات آنها را بعهده گرفت. بریتانیا می‌گوید که دولت ایسلند با سرمایه‌گذاران بریتانیایی همانگونه باید برخورد کند که با شهروندان ایسلندی.

 داستان به آنجا برمی‌گردد که به علت شرایط بهتر سوددهی بانک‌های ایسلندی، بسیاری از سرمایه گذاران بریتانیایی در بانک‌های ایسلند سپرده داشته‌اند. این سپرده‌گذاران علاوه بر اشخاص حقیقی، شامل تعداد قابل توجهی از اشخاص حقوقی می شود که در میان آنان، دولت‌های محلی (شوراهای استانی، شهرستانی و منطقه‌ای)، بخشهایی از پلیس، وزارت راه و تعدادی از دانشگاه‌ها را هم شامل می‌شود. بعد از اعلام ورشکستگی و سپس اقدام دولت ایسلند در دراختیار گرفتن بانک‌های ورشکسته، هیچ‌کدام از مؤسسات ذکر شده دیگر به پول خود دسترسی ندارند. دولت بریتانیا به مقابله به مثل پرداخته، عمل دولت ایسلند را غیرقابل قبول خوانده و کلیه دارایی‌های یک بانک ایسلندی در بریتانیا را توقیف کرده است.  

 اما این‌ها چه ربطی به قاضی مرتضوی دارد؟ حتما بیاد دارید که در ماجرای توقیف فله‌ای مطبوعات، قوه قضائیه و قاضی مرتضوی برای دور زدن قانون و کم‌کردن تشریفات قانونی و … روزنامه‌ها را به استناد ماده دوم قانون اقدامات تأمينی و تربيتی مصوب ۱۳۳۹، توقیف موقت (!!؟) کردند. هر چقدر هم که حقوق‌دانان استدلال کردند که این قانون برای مقاصد دیگر وضع شده و به هیچ وجه نمی‌تواند شامل مطبوعات شود، در گوش آقایان فرو نرفت. حال دولت بریتانیا هم اموال بانک ایسلندی را بر اساس قانون مبارزه با تروریسم مصوب ۲۰۰۱ مسدود کرده است.  بله درست است یک کشور عضو پیمان ناتو، دارایی‌های بانکی از کشور دیگر عضو ناتو را با توسل به قانون مبارزه با تروریسم مسدود کرده است.

 دیروز دولت بریتانیا طرحی را به مجلس عوام ارائه کرد که دولت اجازه داشته باشد تا برای مبارزه با تروریسم، کنترل متداول خود بر مخابرات را به تکنولوژی‌های جدید و مثلاً اینترنت نیز اعمال کند و شرکت‌های سرویس‌دهنده خدمات اینترنتی موظف باشند تا با دولت در این مورد همکاری کنند. این طرح با مخالفت شدید افکار عمومی روبرو شد و مردم آنرا ابزاری در جهت کنترل دولت بر زندگی خود تلقی کردند. توضیحات وزیر کشور،جکی اسمیت، و دیگر وزرای کابینه مبنی بر اینکه در این قانون بر موارد خاص تأکید شده و شامل زندگی خصوصی مردم نمی‌شود، نیز کمکی به اقناع مخالفان نکرد. مخالفان می‌گویند مهم نیست در قانون چه نوشته شده، مهم آنست که شما از آن چه استفاده‌ای می‌توانید بکنید.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 5:55  توسط بهمن هاتفی  | 

کمک صد ملیون تومانی به نمایندگان مجلس

در چند روز اخیر بحث کمک صد ملیون تومانی به نمایندگان مجلس، واکنش‌هایی را در جامعه ایجاد کرده است. در میان ده‌ها مطلب نوشته شده توصیه می‌کنم که مقالات عباس عبدی  در روزنامه اعتماد ملی و دکتر احمد شیرزاد  در روزنامه اعتماد را در این رابطه بخوانید. هر دو از زوایای جالبی بحث کرده‌اند که خواندنی است. بطور خلاصه عبدی بر سه محور تأکید کرده است. اول این‌که وظایف نمایندگان و اختیارات آنها، باعث ده‌ها و بلکه صد‌ها میلیارد تومان ضرر و زیان برای جامعه می‌شود و کسی از آنان بازخواست نمی‌کند و اگر به وظایفشان عمل می‌کردند، این رقم چندان مهم نبود. دوم این‌که وقتی نمایندگان نمی‌خواهند جریان به رسانه‌ها کشیده شود بدین معنی است که حق خود نمی‌دانند و نمی‌توانند از آن دفاع کنند و سومین مطلب مهم مورد اشاره عبدی آنست که « امكانات عجيب و غريبی در بهره‌مند شدن مادی برای اينگونه افراد فراهم است كه ظاهراً هيچكدام هم منع قانونی ندارد يا حداقل قابل پيگيری حقوقی نيست»، پس شاید نه تنها اهمیتی ندارد که بهتر هم باشد که آنان این مبلغ را بگیرند. دکتر شیرزاد هم بیشتر از زاویه مقایسه با مجلس ششم و تبلیغات دست راستی‌ها و بخصوص صدا و سیما به موضوع پرداخته است و خلاصه این‌که «اصولگرايان مجلس هشتم به زودی پژواک همان غوغایی را خواهند شنيد که خود و دوستان شان به راه انداختند».

 در کنار نکات خواندنی دو مقاله فوق، چند نکته دیگر را هم می‌خواهم اشاره کنم.

۱. اولین مسئله و سؤال اینست که اساسا ً حقوق و مزایای یک نماینده مجلس چقدر باید باشد. سعی کنید به این سؤال در حالت کلی پاسخ دهید و به نمایندگان در ایران و شکل خاص انتخابشان توجه نکنید. مثلاً در یک کشور دمکراتیک، نمایندگان مردم چقدر باید حقوق بگیرند؟ آیا باید منشی و دفتر کار داشته باشند؟ محافظ و راننده چطور؟

دراین مورد نظر من اینست که نمایندگان باید امکانات کافی برای عمل به وظایفشان داشته باشند. بوضوح وظایف نمایندگی بسیار سنگین است و مهم‌ترین تصمیمات در یک جامعه دمکراتیک در پارلمان گرفته می‌شود. نماینده باید بتواند تمامی فکر و ذهن خود را در جهت ایفای وظایفش بکار گیرد و نه مثلا ً در جهت تأمین احتیاجات مالی خودش. اینکه دقیقا ً باید چقدر باشد، بحث سختی است اما می‌توان گفت که باید شبیه پردرآمدترین بخش "حقوق‌بگیران" جامعه باشد.

تصور کنید که نماینده مجلس برای ایفای نقش نمایندگی‌اش حقوقی دریافت نکند و یا کم دریافت کند. چه اتفاقی می‌افتد؟ او به وضوح برای امرار معاش باید به جایی دیگر وابسته باشد و یا این‌که "پولدار" باشد. در حالت اول که بوضوح به‌جای توجه به منافع موکلین باید به منافع حامیان مالی خود توجه کند و حالت دوم هم که بوضوح غیردمکراتیک است. یعنی اگر شما شرط نمایندگی را این بدانید که کاندیدا آنقدر متمکن باشد که احتیاجی به حقوق نداشته باشد، عملا ً بخش عظیمی از مردم را (مثلاً ۹۸ درصد آنان را) از نمایندگی محروم کرده‌اید.

این فرض ساخته ذهن من نیست و مثلا ً سال‌ها پس از تأسیس پارلمان در بریتانیا نمایندگان نه تنها حقوق نمی‌گرفتند که باید مالک حداقلی از سرمایه و بخصوص مستغلات می‌بودند. البته این شرط زودتر از پرداخت حقوق از بین رفت ولی عدم پرداخت حقوق و یا پرداخت اندک به نمایندگان تا سال‌ها همچنان یکی از ابزارهای قوی آریستوکراسی (از ما بهتران) برای جلوگیری از ورود "عوام" به مجلس بود. البته این‌گونه روش‌ها هیچگاه صد در صد جواب نداده و نمایندگان کارگران با استفاده از حمایت‌های مالی اتحادیه‌ها حدود صد سال است که در "مجلس عوام" حضور دارند. دقیقا به همین علت است که پرداخت حقوق به نمایندگان یکی از شعارهای جناح چپ در بریتانیا بوده است. (*)

۲.  اگر قرار باشد به زندگی مالی نمایندگان حساس بود، دیگر فعالیت‌های اقتصادی آنان بسیار مهم‌تر از میزان حقوق آن‌ها است. دقت کنید که این نکته هم کاملا ً کلی است و نه مختص ایران که بقول عبدی امکانات عجیب و غریبی که هیچکدام منع حقوقی ندارد، در اختیار نمایندگان است. آیا هیچگاه افکار عمومی به این اهمیت می‌دهد که نماینده سهام‌دار و یا عضو هیپت مدیره چه شرکتی است؟ آیا چنین نمایندگانی در هنگام بحث و رأی در مجلس از حقوق موکلین خود دفاع می‌کنند یا از منافع مالی شرکتی که عضو آن هستند؟ آیا می‌توان (باید) نمایندگان را از فعالیت‌های تجاری محروم کرد؟ در گشت و گذارم در اینترنت نتوانستم حکمی در مورد کار تجاری نمایندگان در بریتانیا بدست آورم. اما می‌دانم که اعضای هیئت دولت اجازه فعالیت‌های تجاری را ندارند و مثلاً یکی از مواردی که حدود دو سال پیش باعث استعفای دیوید بلانکت از وزارت کشور شد، عدم استعفای وی از عضویت در هیئت امنای یک شرکت بود.  توضیح دیوید بلانکت، پس از افشای آن توسط مطبوعات، مبنی بر غیر مادی بودن این عضویت نیز چاره‌ساز نشد. (**)

 ۳.  به علت شکل خاص انتخاب نمایندگان، بسیاری از سیاسیون و مردم هیچ شأن خاصی برای این مجلس قائل نیستند و این به فرایند هرچه فرمایشی‌تر کردن مجلس که روز به روز کامل‌تر می‌شود، کمک می کند. قدرت بدلایل واضح در صدد خلع ید از مجلس ششم بود، اما ظاهرا مجلس هفتم نیازی به سرکوب نداشت و غلام گوش به فرمان بود. اینبار نوبت جبهه مخالف بود تا آن‌ را فرمایشی‌تر از آنچه بود نشان دهد و نمایندگان آن را راهیافته بخواند. همین که از همین جمع راه‌یافته تعدادی در انتهای کار مجلس، رد صلاحیت شدند، نشان از آن داشت که عیار سر به فرمان بودن مجلس چندان هم صد درصد نبوده است.

 مجلس هشتم حتی اگر نه از زاویه نمایندگان منتخب که حداقل بخاطر شرایط زمانی متفاوت، با مجلس هفتم فرق دارد. قدرت چندپاره  شده است و بخش‌هایی از قدرت به مجلس دلبسته‌اند. در این آرایش قدرت، قوه مجریه هر چه بیشتر سعی در دور زدن مجلس دارد و نمایندگان مجلس هم چندان برای نقش تاریخی خود ( تاریخی از منظر دعوای درونی قدرت) آمادگی ندارند. مجلس براحتی توسط قوه مجریه و حتی توسط خودش به تمسخر گرفته می‌شود. در این دعوای کمیک نمایندگان بهانه به دست دولت می‌دهند تا در کوس رسوایی آن ها بدمد. اگر ظاهراً شدیدترین دعوای دولت و مجلس بر سر تصویب یا عدم تصویب طرح اقتصادی رئیس جمهور است، عدم صداقت و سلامت مالی نمایندگان بهترین هدیه تبلیغاتی به دولت است. برای دولتی که با وجود هزینه‌های غیر قابل مقایسه با هر دولت دیگری و بی‌بند و باری مالی لجام گسیخته، ظاهری ساده‌زیست و زاهدمآب در افکار عمومی برای خود دست و پا کرده است، چه هدیه‌ای بالاتر از این که مخالفین سیاسیش نفری صد میلیون وام بلاعوض و یا بدون بهره بگیرند.

 دیدن این واقعیت (استفاده ابزاری افراطیون از برخورد مجلس) توسط من اصلاً بدین معنی نیست که شمای خواننده را از مخالفت با صد میلیون برحذر دارم. می‌خواهم بگویم که اگر می‌خواهید راجع به آن حرف بزنید، آنرا بهانه‌ای قرار دهید برای برخورد فراگیر با تمامی آنها که (و البته با مشارکت و یا سکوت و بی‌عملی مجلس) به غارت و یا حیف و میل سرمایه‌های ملی ما مشغولند.  

 

 پاورقی‌ها

(*) نمایندگان مجلس در بریتانیا تا سال ۱۹۱۲ هیچ حقوقی دریافت نمی‌کردند. از آن به بعد تا مدت‌ها حقوق مختصری دریافت می‌کردند. برای مثال در ۱۹۵۴ حقوق سالیانه آنان ۱۲۵۰ پوند و در ۱۹۶۴، ۳۲۵۰ پوند بود. در ۱۹۹۶ حقوق سالیانه یک نماینده به ۳۴۰۸۶ پوند رسیده بود که همچنان به نسبت قانون‌گذاران در فرانسه، آلمان، ایتالیا و ایالات متحده و همچنین نسبت به مدیران ارشد در بربیتانیا، بصورت قابل ملاحظه‌ای کمتر بود. مثلاً نمایندگان مجلس در ایتالیا و ایالات متحده حدود ۲ برابر نمایندگان بریتانیایی حقوق می‌گرفتند. درجولای ۱۹۹۶ نمایندگان به افزایش ۲۶ درصدی حقوق خود رأی دادند (آنرا به ۴۳۰۰۰ پوند در سال رساندند) که تصمیمی بحث‌برانگیز و غیرمحبوب بود. در حال حاضر حقوق سالانه یک نماینده ۵۹۰۹۵ پوند است.

امکانات نمایندگان هم کم کم افزایش یافته است. در سال‌های میانی دهه ۶۰ یک نماینده فقط می‌توانست انتظار یک کمد برای نگهداری کاغذ و وسایل شخصی کوچک را داشته باشد و اگر منشی استخدام می‌کرد باید خود حقوق اورا می‌پرداخت. در حالی‌که در ۲۰۰۶ نمایندگان علاوه بر دارا بودن دفتر کار می توانستند سه نفر را هم استخدام کنند ( بودجه‌ای معادل با ۸۴۰۸۱ پوند در سال در اختیار هر نماینده برای استخدام وجود داشت).  (به نقل از Philip Norton, The House of Commons, in: B. Jones, D. Kavanagh, M. Moran, P. Norton, Politics UK, Pearson, 2007.)

 (**) توجه کنید که در بریتانیا تفکیک قوا بین قوای مقننه و مجریه وجود ندارد و اعضای دولت از بین نمایندگان حزب حائز اکثریت انتخاب می‌شوند. پس حداقل برای بخشی از نمایندگان منع فعالیت تجاری وجود دارد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 15:45  توسط بهمن هاتفی  | 

شطرنج در خاطراتم

۱.

در هوای خفه و گرم اتاقم در خوابگاه دمر خوابیده بودم و سعی می‌کردم از حرکت عجیب بابی فیشر در نبرد با پتروسیان سردر بیاورم. تفسیر بازی را در کتاب "بابی فیشر و شطرنج" برای چندمین بار می‌خواندم و مهره ها را با بی‌حوصلگی تکان می‌دادم.

 ۲.

 کتاب بابی فیشر و شطرنج تنها دارایی تئوریک من در شطرنج بود. کتابی فوق‌العاده که من چاپ قبل از انقلابش را داشتم. کتابم را که چند صفحه اولش پاره شده بود، هدیه گرفته بودم. نه این‌که من پاره‌اش کرده باشم، وقتی هدیه گرفتم پاره بود. هدیه‌ای از دوستی دانشجو که متأسفانه هیچ وقت او را جدی نگرفته بودم. نمی‌دانم چرا، شاید بخاطر این‌که زیادی سرخوش بود، یا این‌که چون داییش وزیر بود، لابد. همیشه خطی پنهانی بین من و او وجود داشت. در جمع هر دو حضور داشتیم، توی حیاط دانشکده گل کوچک بازی می‌کردیم، گله‌ای به سلف سرویس می‌رفتیم وچند نفری به سینما، ولی من با او هم‌کلام نمی‌شدم. حداکثر سلامی بود و بس. روزی مستقیم به من نگاه کرد و پرسید: «تو شطرنج بازی می‌کنی؟» شطرنج هنوز آزاد نشده بود و او گرچه برخلاف من ریش نداشت، برایم حکومتی محسوب می‌شد. دلم نمی‌خواست جوابش را بدهم ولی با بی‌میلی گفتم: «پنج سالم بود که یاد گرفتم، چطو مگه؟». خواست تا دنبالش بروم. به طبقه سوم ساختمان دانشکده رفتیم و او از کمد دانشجویی‌اش کتاب "بابی فیشر و شطرنج" و یک ساعت شطرنج خارج کرد و به من داد. اولین بار بود که ساعت شطرنج را از نزدیک می‌دیدم. یک ساعت کرم رنگ که رنگ آن بیشتر به زرد نزدیک بود تا به سفید.

 ۳.

 یکی دو سال بعد ساعت شطرنج روسی یکی از سوغات‌های متداول مسافرین آستارا بود چرا که هم شطرنج آزاد شده بود و هم پروستریکای گورباچف خیلی چیزها را تغییر داده بود. آن ساعت‌ها را آنقدر وارد کردند که روزبروز از قیمتش کاسته شد. خودم پنج تا از آن ساعت‌ها را فقط ۲۰۰۰ تومان خریدم و برای گروه شطرنج تازه تأسیس یکی از کارخانه‌ها به شهرستان بردم. ساعت من دیگر تک نبود و هر جایی می‌توانستی انتظار یک ساعت شطرنج را داشته باشی. بازی برق‌آسا (بلیتس) با کمک ساعت‌هایی که براحتی تحمل ضربه‌های محکم بازیکنان عصبانی ِ در کمبود وقت قرار گرفته را داشت، به تفریحی عادی در حیاط دانشکده‌ها و بخصوص در محوطه روبروی دانشکده فنی تبدیل شد. فقط چند ماه کافی بود تا گوشه‌ای از پارک لاله پاتوق شطرنج‌بازان شود و توانایی بسیاری از آن بازیکنان در استفاده از ساعت و وقت در بازی دست کمی از دیگر توانایی‌های شطرنجی آنان نداشته باشد.  ساعت من دیگر تک نبود اما هنوز هم خاص بود. بوضوح قدیمی‌تر و حتی زردتر از بقیه بود و بنابر این با پرستیژ.  جمله «معلومه شما سال‌هاست بازی می کنید» را بارها شنیده بودم که نه به توانایی بازی‌ام که به ساعت شطرنجم اشاره داشت.

 ۴.

فهمیدن حرکت فیشر برایم غیر ممکن می‌نمود. مهره ها را جمع کردم و برای مطالعه مسابقه‌ای دیگر دوباره چیدم، اینبار مسابقه‌ای با اسپاسکی و باز هم گشایش "اسپانیولی" یا "روی لوپز". این مسابقه را به این خاطر انتخاب کردم که همانند بازی با پتروسیان شروع می‌شد و امیدوار بودم از دل تحلیل‌هایش، حکمت حرکت فیشر را در بررسی نافرجام قبلیم، کشف کنم. صدای چند تقه به در اتاق مرا به دنیای واقعی آورد. قبل از آنکه خودم را جمع و جور کنم و از کف اتاق برخیزم، در نیمه باز شد و پسرکی دانشجو سرک کشید و گفت: «آقای هاتفی، تلفن». تلفن توی راهرو بود و اولین رهگذر آن را برمی‌داشت شماره اتاق و نام را می‌پرسید و خبر می‌داد. مأموریت پسرک پایان یافته بود و باید راهش را می‌کشید و می‌رفت. اما او که بسختی تا شانه من میرسید حاج و واج در دهانه در ایستاده بود و نمی‌توانست چشم از مهره‌های شطرنج بردارد. گفتم: «ممنون» که یعنی «خب، خوش اومدی». ولی او آنچنان بهت زده بود که نمی‌توانست از سر راهم کنار رود. بالاخره با هر زحمتی بود و با اشاره دست به بیرون فرستادمش.

 آنسوی خط هم اتاقیم، علی، بود که از من می‌خواست فلان جزوه‌اش را برایش به دانشکده ببرم. از شنیدن داستان پسرک، بشدت عصبانی و حتی پریشان شد: «بابا مگه تو نمی دونی نباید وسط روز بشینی … بازی کنی؟». معلوم بود که از دانشگاه زنگ می‌زد و حتی دلش نمی‌خواست لغت "شطرنج" را بر زبان بیاورد.  می‌دانستم که چه خواهد گفت: «ما را ببین با کی هم اتاق شدیم، آخه آدم هم اینقدر بی‌ملاحظه…». وقتی دیدمش هنوز عصبانی بود. گفتم: «هیچی نگو، می‌دونم چی می‌خوای بگی». گفت: «نه نمی‌دونی. می‌دونی اینا راجع شطرنج چی میگن؟ می‌دونی میگن وقتی سر بریده امام حسین را برا یزید بردن، داشته شراب می‌خورده و شطرنج بازی می‌کرده، تو نمی‌دونی پدر و مادر من با هزار تا آرزو منو فرستادند تو این خراب شده». مضطرب‌تر از آن بود که بتوانم با او بحث کنم. مجبورم کرد تا شطرنجم را در ساک لباس‌هایم بگذارم که «اگر فردایی، روزی اتفا‌قی افتاد بگوید روحش هم خبر نداشته است». تا چند روز بعد هم علی از شماتت من نزد دوستان مشترکمان خسته نمی‌شد و نمی‌دانم این جمله را چند بار تکرار کرد که: «کاش من می‌فهمیدم چرا اینقدر این شطرنج برا بهمن مهمه»

 ۵.

شطرنج سوغات پدرم بود از زندان. در زندان بازی را یاد گرفته بود و با علاقه تعریف می‌کرد که چگونه با کناره‌های نان مهره‌ها را ساخته بودند و نیمی از آنها را با دوده سیاه کرده بودند. فقط پنج سالم بود که بازی کردن با او را شروع کردم. پدرم شطرنج را به من و تعدادی از جوان‌های فامیل یاد داد. سپس شطرنج را با خود به تبعید بردیم. پدرم برای دو سال به شهری دورافتاده در جنوب تبعید شده بود و من که کلاس اول بودم به همراه خانواده‌ام به تبعید رفتم و در تبعید با پدر شطرنج بازی کردم. البته سال‌ها گذشت تا فهمیدیم که قانون پانزده حرکت، فقط مختص بازیکنانی در ایران است و در قوانین رسمی شطرنج جایی ندارد. سال‌ها گذشت تا شکل درست قلعه رفتن را یاد بگیریم و بیاموزیم که موقعیت شاه در قلعه کوچک و بزرگ متفاوت است. اما ندانستن این قوانین باعث نشد تا ما شطرنج بازی نکنیم. بعد از بازگشت از تبعید با دایی‌ها و پسرخاله‌ها لیگ شطرنج راه می‌انداختیم و دیوانه‌وار بازی می کردیم، رفت و برگشت، یک بار با مهره سیاه و یک بار با مهره سفید. من تقریبا ً همیشه آخر می‌شدم و نمی‌فهمیدم چرا باز هم از من تعریف می‌کنند: «با این سن کمش خیلی خوب بازی می‌کند». من در کودکی کم تشویق نشده‌ام، اما تشویق‌های شطرنجی حسابی در خاطرم مانده است.

  نه ساله بودم که ستون شطرنج ِ "دنیای ورزش" را کشف کردم. تا قبل از آن برای من، و حتی بسیاری از بچه‌های بزرگتر از من، مجله ورزشی معادل بود با عکس رنگی بازیکنان ایرانی فوتبال، پله و محمدعلی کلی. به سختی و با هر جان کندنی بود قراردادهای نگارش حرکات را کشف کردم تا بازی هفته را در دنیای ورزش دنبال کنم. اما اکثر اوقات بعد از چند حرکت می‌رسیدم به یکی ازعلامت‌های لعنتی 0-0 و یا 0-0-0 وکسی هم نبود که من بگوید این ها نماد حرکت‌های قلعه کوچک و بزرگ هستند. در همان ستون بود که با نام بابی فیشر آشنا شدم. نابغه آمریکایی، انحصار شطرنج را از دستان اُف‌ها و سکی‌ها خارج کرده بود. بی‌دلیل نبود که "دنیای ورزش" ستون شطرنج پیدا کرده بود. شطرنج نه تنها دیگر نمادی "چپ" نبود که اندکی بعد، مسابقه تاریخی فیشر- اسپاسکی سمبلی شد از "جنگ سرد"، و قهرمانی فیشر به نمادی از پیروزی آمریکا تبدیل گشت. شطرنج بیش از بیش "جهانی" شده بود.

 ۶.

روزی که شطرنج آزاد شد (۱۹ شهریور ۱۳۶۷) ما آن را به چیزهای دیگری ربط می‌دادیم، به تمام شدن جنگ، به خالی بودن جامعه از سرگرمی، به اینکه بالاخره سر جوانها باید یک جوری گرم شود و دلایلی مشابه. ولی برای مردم و بخصوص جوان‌ها این‌ها مهم نبود. تا ماه‌ها پس از آزادی شطرنج، به سختی می‌توانستی یک دست شطرنج خوب در بازار پیدا کنی. بسختی می‌شد جوانی پیدا کرد که اگر نه "خوب" حداقل "قابل قبول" بازی کند. از طرفی تمامی مراجع تقلید آنرا حرام می‌دانستند و البته هنوز هم برخی از آنان بر سر حرف خود هستند. پس چگونه در فاصله زمانی نسبتا ً کوتاهی اینقدر شطرنج فراگیر شد؟

 "بابی فیشر و شطرنج"، "مایزلیس" و  خودآموز شطرنج "روزبه"، البته این آخری بدون نام مؤلف، تجدید چاپ و ده‌ها کتاب خوب و بد دیگر نیز منتشر شدند . "ماهنامه شطرنج" هم آمد و "فرزین" هم منتشر شد. در کتابفروشی "مرتضوی" کم کم حتی می توانستید کپی دایرة‌المعارف چندین جلدی "شروع بازی" را پیدا کنید. شرکت در مسابقات انفرادی دانشکده و دانشگاه، انفرادی تهران برایمان عادی شد. چیزی که برایم عادی نشد، نگاه ناباورانه آن پسر دانشجو و وحشت علی از آن واقعه بود. نه اینکه از این دست برخوردها ندیده و یا کم دیده باشم. بعضی چیزها هر چقدر هم تکرار شوند، برایم عادی نمی‌شوند و فکر می‌کنم نباید هم عادی شوند.

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 10:38  توسط بهمن هاتفی  | 

این سخن احمدی نژاد است. باور نمی کنید؟

« در صورتی که رهبران فلسطین با راه حل دو دولت موافقت کنند ممکن است ایران همزیستی با دولت اسراییل را بپذیرد» و «اگر آنها (فلسطینیها ) خواهان ماندن صهیونیستها هستند ،پس می توانند بمانند، ما به تصمیم ملت فلسطین احترام می گذاریم » جمله‌هایی است که احمدی نژاد درباره اسرائیل به خوان گنزالس ،خبرنگار روزنامه نيويورك ديلي نيوز وخانم امی گودمن گزارشگر برنامه تلویزیون "دمکراسی هم اکنون" گفته است. پیتر تاچل خبرنگار گاردین یادداشتی در باره آن در ستون اینترنتی کامنت آزاد نوشته که العربیه آن را انعکاس داده و امروز بنقل از العربیه آن را آورده است و من هم البته برای اولین بار آنرا در "امروز" دیدم. البته بعد از "امروز"، "تابناک" و "پیک نت" هم آن را آورده‌اند و البته نه از قول "امروز" که از قول العربیه. اما چرا چنین مطلبی، بعد از بیش از یک هفته باید اینگونه غیر مستقیم به گوش من برسد. شاید فردا دوست خواننده‌ای کامنت بگذارد که خبر را در فلان جا نیز دیده بوده است. حتی در این صورت هم تفاوتی ایجاد نخواهد شد. آن چه من می‌خواهم بگویم اینست که روی این خبر "کار" نشده است چه برسد به آن که در "بوق" شود. اتفاقا ً کامنت پیتر تاچل هم همین را می‌گوید که چرا به اندازه کافی به این خبر پرداخته نشده است و حداقل خوبی نوشته تاچل در این است که این خبر به طریقی غیر مستقیم به گوش ما رسید وگرنه گوش ِ مخاطبین اصلی تاچل اصلا بدهکار نیست و کار خود را می‌کنند.

 

 جملات منسوب به احمدی‌نژاد در فوق و یا جملات معاون وی مشایی در باره "ملت اسرائیل" چه را نشان می دهند و حاوی چه سیاست‌هایی هستند؟ تناقض ذاتی و درونی ِ بین این اظهارات و دیگر گفته‌ها و عملکرد‌های دولتی‌ها، واضح‌تر از آنست که احتیاج به توضیح داشته باشد. تأکید چندین باره در حذف اسرائیل، کنفرانس نفی هولوکاست و حتی سخنرانی اخیر احمدی‌نژاد در مجمع عمومی سازمان ملل، و مقایسه آنها با جملات فوق، دو رویکرد کاملا ً متفاوت را در بحران فلسطین از جانب دولتی‌ها نشان می‌دهد. اینکه کدام‌یک از این رویکرد‌ها عقیده اصلی آنهاست چندان مهم نیست چه بسا که حتی به هیچ‌کدام هم اعتقادی نداشته باشند. اگر فرض کنیم که این تناقض‌ها آگاهانه است و دوستان دوباره آنها را به ندانم‌کاری منسوب نکنند، باید یکی از این دو رویکرد را تاکتیک و دیگری را استراتژی فرض کرد.

 اما کدام‌ رویکرد تاکتیکی است و کدامیک اگر نه استراتژی که حداقل هدفی درازمدت‌تر را نشانه گرفته است. نکته جالب این بحث این است که هر دو رویکرد "حذف" اسرائیل و "سازش" با اسرائیل را می توان اصلی و دیگری را تاکتیکی فرض کرد.

 الف: می‌توان فرض کرد که احمدی‌نژاد و همراهان او بدنبال "حذف" اسرائیل از نقشه سیاسی خاورمیانه هستند. آنها در آرزوی "صدور انقلاب اسلامی" و دیگر شعارهای اولیه حاکمیت در اول انقلاب هستند. در این راه بدنبال تسلیحات اتمی و موشک‌های دوربرد با کلاهک هسته‌ای هستند، برای ناامنی در عراق و افغانستان برنامه‌ریزی می‌کنند و به حزب الله در لبنان و حماس در فلسطین کمک نظامی می‌کنند. بر این مبنا تمامی حرف‌های احمدی‌نژاد، امیال واقعی حاکمیت است و فقط احمدی‌نژاد راحت‌تر از بقیه آن‌ها را بیان می‌کند. برای این راحتی ِ بیان دلایلی همچون، او مانند قبلی‌ها "سیاست‌مدار نیست"، "شجاع‌تر است"، "سازشکار نیست"، "اصولگرا است"، ویا دیگر دلایل و توجیهات مشابه را ارائه می دهند.

 در این تحلیل رویکرد دوم، واقعی نبوده و صرفا ً در اثر فشار غرب و قطعنامه‌های سازمان ملل پدید آمده و اصالت ندارد و حتی می توان تحلیل کرد که حرف‌هایی از جنس رویکرد دوم فقط برای "خریدن وقت" زده می شوند تا فشار را کم کنند و تاکتیکی هستند تا رژیم مثلا ً به سلاح اتمی دست یابد. این نگاه و این تحلیل تنها شامل دسته‌ای از طرفداران دوآتشه احمدی‌نژاد نمی‌شود که بسیاری از افراد اپوزسیون هم اینگونه فکر می‌کنند. اگر نگوییم که تحلیل نئومحافظه‌کاران آمریکایی نیز تماما ً اینگونه است، قطعا ً باید بگوییم که سیاست‌های رسمی اسرائیل و تبلیغات رسمی آن، دقیقا ً از تحلیل فوق پیروی می‌کند.

 ب: می‌توان فرض کرد که احمدی‌نژاد و همراهان او بدنبال راه حلی سیاسی و نوعی "سازش" با اسرائیل هستند و بدنبال ارتباط دیپلماتیک با ایالات متحده. من شخصا ً این فرضیه را تأیید می‌کنم. همانگونه که در فرصت از دست رفته نوشته بودم، یکی از اهداف جناح راست پس از پیروزی در انتخابات ریاست‌جمهوری نهم، تشنج زدایی در روابط با غرب بود. اینکه دولت نهم در ابتدا زیگ زاگ می‌رفت و نه نتها نتوانست اوضاع را بهتر کند که آنرا بسیار هم بدتر کرد، می‌تواند دو دلیل داشته باشد.


دلیل اول آنکه فرد انتخاب شده نهایی (احمدی‌نژاد) از پروژه برنامه‌ریزی شده خارج بود و … (همانطور که تقریبا ً درفرصت از دست رفته ادعا  کردم) و احمدی‌نژاد کارهای خلاف این استراتژی را بصورت غریزی و در واقع به اشتباه انجام داده است و در عوض اظهارات وی در مصاحبه با امی گودمن (جملات پاراگراف اول این یادداشت) و یا حرف‌های مشایی و یا اقدامات در جهت باز کردن "دفتر حافظ منافع ایالات متحده در تهران" و یا اخیرا "شورای ایرانیان و آمریکاییان" حساب شده است.

دلیل دوم می‌تواند این باشد که احمدی‌نژاد و تیم همراهش به تبلیغات ضداسرائیلی و ضد آمریکایی دامن زدند تا در درجه اول خود را به عنوان ضد آمریکایی‌ترین‌ها در حیطه طرفداران دوآتشه حاکمیت تثبیت کنند تا فردای "مذاکره با آمریکا" یا "برسمیت شناختن اسرائیل" اتهام جاسوس یا سازشکار یا … به آن‌ها نچسبد. به عبارتی هدف آنها از تندروی‌های ظاهری و تاکتیکی اولیه هم، در نهایت نشستن بر سر میز مذاکره بوده است. از طرفی توافق با افراطی‌ترین‌ها مطلوب‌ترین گزینه برای طرف مقابل است و این افراطی‌گری آنان را(به نسبت گروه‌های رقیب) به مذاکره نزدیک‌تر می‌کند.از دلایل که بگذریم (چرا که هیچ‌کدام، حداقل با دانش فعلی ما از حوادث پشت‌پرده، قابل اثبات نیستند) به نظر من تندروی‌های اولیه تاکتیکی بوده‌اند و استراتژی اصلی "سازش" بوده است.  

 مسأله این است که احمدی‌نژاد و تیم همراهش در اجرای تاکتیک خود زیاده‌روی کردند و اکنون نشان دادن رویکرد دوم (به خصوص با اقدامات متقابل باورکنندگان به تحلیل اول چه در داخل و چه در خارج) و باوراندن آن به طرف مقابل مشکل شده است. یعنی حرفی به اهمیت فوق (به رسمیت شناختن تلویحی اسرائیل) در غرب هیچ پژواکی ندارد. نه تنها به عنوان یک اتفاق مهم در بوق نمی‌شود که حتی به‌عنوان یک خبر عادی هم از روزنامه‌ها و بخش‌های خبری تلویزیون‌ها و سایت‌های خبری معروف سر برنمی‌آورد. تصور من اینست که احمدی‌نژاد و دولتش آنقدر حرف تکراری و خارج از عرف بین‌المللی زدند که دیگر کسی آنها را جدی نمی‌گیرد. آنها که با شعارهای به شدت افراطی چند صباحی خود را در تیتر اول (هرچند به صورت منفی) نگاه داشتند، نتوانستند از فرصت‌های طبیعی ایجاد شده استفاده کنند و حالا که پالس متفاوت می‌فرستند گیرنده‌ها خاموش است و یا خود را به نشنیدن می‌زنند.

  بارها گزارش‌های ضد اسرائیلی در رسانه‌های غربی دیدام، گزارش‌هایی تأثیرگذار از خشونت دولت اسرائیل، از حقوق آوارگان و یا از فقر و فشار در سرزمین‌های فلسطینی. چند سال پیش این روند آنقدر دامنه‌دار شد که مظلومیت تاریخی یهودی‌ها در افکار عمومی غرب و بخصوص اروپا جای خود را به مظلومیت فلسطینی‌ها داده بود. در اثر کاهش سنگینی فضا در حمایت بی چون و چرا از اسرائیل، حتی رئیس جمهور اسبق و دمکرات ایالت‌متحده، جیمی کارتر، توانست کتابی منتشر کند و به آپارتاید گسترده در اسرائیل و سرزمین‌های اشغالی بپردازد.

  اما در سه سال گذشته به مدد مبارزه ضد صهیونیستی احمدی‌نژاد، هولوکاست، امامزاده‌ای که مدت‌ها بود دیگر معجزه‌ای نمی‌داد و نقش خود را در نشان دادن "مظلومیت تاریخی قوم یهود" و "مشروعیت اسرائیل" از دست داده بود، دوباره زنده شد. با ایجاد چنین جوی از گزارش‌های ضد اسرائیلی بشدت کاسته شد و اگر هم جایی اشاره به خشونتی از جانب اسرائیل می‌شد، بلافاصله باید اشاره می‌شد که البته این رژیم دشمنانی مانند پرزیدنت احمدی‌نژاد دارد که «می‌خواهند اسرائیلی‌ها را به دریا بریزند». دراین سه سال گزارشی در مورد پرونده هسته‌ای ایران نشنیدم که با جمله‌ای نظیر «البته این رژیم ادعای صلح‌امیز بودن برنامه هسته‌ای خود را دارد ولی رئیس‌جمهور آن منکر قتل عام یهودیان شده است» خاتمه نیابد.  

 حاکمیت در ایران همواره به این باور دامن می‌زند ( به درستی یا نادرستی آن فعلا ً نمی‌پردازم) که رسانه‌های عمده در جهان در تسلط بی‌چون و چرای محافل صهیونیستی قرار دارد. بهتر است برای یک‌بار هم که شده از خود بپرسیم که «چرا این رسانه‌های صهیونیستی از کوچکترین اشاره ضد اسرائیلی احمدی‌نژاد حتی در فلان شهر دورافتاده ایران نمی‌گذرند و به آن پوشش خبری می‌دهند؟» و «این چگونه مبارزه‌ای است که دشمن از تمامی اقدامات ما بر علیه خودش استقبال می‌کند؟». نمی‌دانم احمدی‌نژاد چقدر می‌داند ولی مطمئن هستم که بسیاری از طرفداراران وی باور نمی‌کنند که اقدامات وی چقدر به سود اسرائیل تمام شده است.

 به هر حال اگر فرض گفته شده در بالا (الویت خط سازش به خط حذف) هم درست باشد، تأثیری چندانی در روابط دولت نهم با غرب و اسرائیل نخواهد داشت. سیاست‌های خارجی احمدی‌نژاد آنقدر به محافل دست راستی و جنگ طلب در غرب و اسرائیل کمک کرده است که این محافل تمایلی به از بین رفتن آن (مثلا ً تغییر چهره‌ی تثبیت شده احمدی‌نژاد به چهره‌ای متفاوت) ندارند. تاکتیک‌های احمدی‌نژاد جایی برای استراتژی او نگذاشته است. احمدی‌نژاد با اصرار در اجرای تاکتیک‌های افراطی، در واقع چهره خود را در رسانه‌های غربی انتخاب کرده است و به نظر من توانایی تغییر این چهره- ماسک ضد صهیونیستی را ندارد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 23:31  توسط بهمن هاتفی  | 

بحران های اقتصادی و "آلیس در سرزمین عجایب"

«قبول کنید : در باره کاپیتالیسم تا حدودی حق با مارکس بود» عنوان مقاله ای است از یکی ازمتنفذترین مقام‌های کلیسای انجیلی انگلستان، اسقف اعظم کانتربری، دکتر ویلیامز. اهمیت اسقف اعظم کانترپری و شخص دکتر ویلیامز در جامعه انگلستان آنقدر زیاد است که BBC قسمت‌هایی از مقاله‌ی او را در خبرهای نخست و مهم خود در بخش خبری ساعت ده تلویزیون آورد. اخبار BBC به نقل از نوشته وی گفت که « سالها پیش مارکس طریقی را مشاهده کرد که سرمایه‌داری افسارگسیخته به نوعی افسانه تبدیل می‌شود که واقعیت، قدرت و کارگزاری را به چیزهایی منسوب می‌کند که جان ندارند؛ در این مورد حق با مارکس بود اگر چه در موارد نادر دیگری چنین بود».

 چند روز پیش نیشابور در یازده سپتامبر اقتصادی نوشته بود که « سخنرانی‌ها را در سازمان ملل شنیده‌اید. شنیده‌اید که از اخلاق سرمایه‌داری و از برادری می‌گویند. آقای سارکوزی از برادری می گفت از خوش اخلاق کردن کاپیتالیسم. می‌بینید چگونه سوسیالیسم به نجات لیبرالیسم آمده است و یک شبه عزیز گشته».

 چه اتفاقی افتاده است؟ چرا اسقف اعظم بیاد مارکس افتاده است؟ ازبحران اقتصادی فراگیر در غرب بخصوص در بازار مسکن و بیش از همه در ایالات متحده و سپس در بریتانیا چیزی شنیده‌اید؟ افزایش نرخ تورم که به افزایش نرخ سود بانکی منجر شده، کسادی بازار مسکن را تشدید کرده است. قیمت‌ها کاهش می‌یابند ولی خریداری وجود ندارد. بازپرداخت اقساط وام بانکی برای بسیاری از مردم سخت شده و آنها توانایی پرداخت آن را ندارند. در سال گذشته سه میلیون آمریکایی خانه خود را از دست داده‌اند و بانک‌ها و مؤسسات پرداخت‌کننده وام‌های مسکن خانه‌ها را در اختیار گرفته‌اند. اما در کسادی بازار این خانه‌ها دردی را از این مؤسسات مالی دوا نمی‌کند و یکی پس از دیگری به سمت ورشکستگی می‌روند.

 دولت بریتانیا خیلی زودتر از دولت ایالات متحده واکنش نشان داد و شش هفت ماه پیش مؤسسه اعتباری نورترن راک را علی‌رغم مخالفت محافظه‌کاران، "ملی" کرد و بنابرین خرید و فروش سهام نورترن راک پایان یافت و با این کار از کاهش ارزش سهام جلوگیری کرد (در اینگونه موارد مکانیسم‌های دلالی و بورس‌بازی و عجله سهام‌داران در فروش سهامشان به‌خاطر ترس از افت بیشتر، به ورشکستگی کامل مؤسسه مورد نظر منجر می‌شود). از طرف دیگر دولت طرحی (یک میلیارد پوندی) دارد برای حمایت از خانواده‌هایی که در بازپرداخت وام مسکن مشکل دارند. البته نباید فکر کنیم این مسکن‌ها مسأله را حل کرده است. آنگونه که در خبرها آمده است، دولت بریتانیا فردا در اولین روز کاری هفته، خبر ملی شدن یک بانک دیگر (برادفورد و بینگلی) را اعلام خواهد کرد. حالا شاید بهتر متوجه جمله نیشابور شوید که می‌گوید «می‌بینید چگونه سوسیالیسم به نجات لیبرالیسم آمده است و یک شبه عزیز گشته».

 در ایالات متحده دخالت دولت خیلی دیرتر از بریتانیا صورت گرفت ( دلیل آن شاید از آنجا ریشه داشته باشد که دولت گوردن براون به جناح چپ بسیار نزدیک‌تر است تا دولت راست‌گرای جرج بوش) و دو سه هفته پیش بود که دو مؤسسه اصلی پرداخت وام مسکن (mortgage) یعنی مؤسسات اعتباری فانی می (Fannie Mae) و فردی‌مک (Freddie Mac) را ملی کرد. البته آمریکایی‌ها تمایلی ندارند که لغت "ملی کردن"  (Nationalization) را بکار برند و در خبرها از در دست گرفتن کنترل (Take over) این مؤسسات توسط دولت سخن می‌گویند. سپس جرج بوش لایحه ۷۰۰ بیلیون دلاری خود را ارائه کرده تا بانک‌هایی شبیه "برادران لمن" (Lehman Brothers) از ورشکستگی نجات یابند. این بدین معنی است که حدود ۲۵۰۰ دلار از جیب هر آمریکایی بیرون می‌رود تا شاید بحران زبانه نکشد.

 از طرفی دکتر سنتامو، اسقف اعظم یورک، از مشکل کشاورزانی که به علت بدی آب و هوا متضرر شده‌اند سخن می‌گوید و می‌پرسد چرا دولت نباید به جای بانک‌ها به آن‌ها کمک کند. او می‌گوید که «ما خود را در سیستم تجاری‌ای یافته‌ایم که انگار قوانین خود را از "آلیس در سرزمین عجایب" اخذ کرده است که در آن ارزش سهام بانک‌ها نه از قدرت عملکرد آنها بلکه از میزان تمایل دولت در قرار دادن وثیقه برای آن‌ها ناشی می‌شود و یا حتی اعلام آن‌که دولت چنان قصدی دارد». اسقف اعظم سپس از مدیران بانک‌ها که سهام را زیر قیمت، خرید و فروش می‌کنند به‌عنوان "دزدان" و "بزخران" نام می‌برد.

 نمی‌دانم تئوریسین‌های نئولیبرال، چگونه این بحران‌های اقتصادی را توجیه خواهند کرد. بحران‌هایی که بنا به گفته رسانه‌ها، عمیق‌ترین و حجیم‌ترین بحران‌ها از ۱۹۲۹ به بعد است. یعنی اقتصاد جهانی امروز غیرقابل اعتمادتر و شکننده تر از همیشه طی نود سال گذشته است. حدود سی سال از اصلاحات نئولیبرالی "راست جدید" می‌گذرد و نئولیبرال‌ها که با تاچر در بریتانیا و ریگان در ایالات متحده، در بزرگترین اقتصادهای جهان به قدرت رسیدند، تئوری‌های "دولت هر چه کوچک‌تر" و "ضدیت با دولت‌های رفاه" را به جهان سرمایه‌داری دیکته کردند. همچنین نمی‌دانم پس از توجیه بحران‌های اقتصادی ، دخالت گسترده دولت‌ها را در تنظیم بازار چگونه توجیه می‌کنند. البته شاید امروز آن‌ها بگویند که دخالت دولت برای کمک به سرمایه‌داران و یا "نظام" سرمایه‌داری مباح است، آنچه ایراد دارد، کمک هزینه بیکاری، سیستم درمانی رایگان، آموزش رایگان و … است.

 اما نئولیبرال‌های وطنی مشغول‌تر از آن هستند که حتی به اخبار بحران‌های جهانی گوش فرا دهند، چه رسد به آن که آن‌ها را تحلیل کنند. آن‌ها عادت کرده‌اند که مفروضات و اعتقادات نئولیبرالی را به عنوان حقایق "علم اقتصاد" به خورد مردم دهند و هیچگاه در مقالات و سخنرانی‌هایشان نمی‌گویند که حتی در بین معتقدین به نظام سرمایه‌داری ، نه فقط سیاست‌مداران که اقتصاددانان بسیاری وجود دارند که با این ایده‌ها موافق نیستند. «بازار خودش تنظیم می‌کند» شاه بیت استدلالی نئولیبرال‌هاست. ای کاش وقتی آنها این جمله را بر زبان می‌آورند، بیاد بحران‌ها و تورم‌های اقتصادی هم باشند. بحران‌ها و تورم‌های اقتصادی‌ای که دولت‌های "سرمایه‌داری" را مجبور به دخالت کرده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 0:11  توسط بهمن هاتفی  | 

خاطراتی از اول مهر

خاطره دو اول مهر خاص در ذهنم برجسته تر آنست که اجازه دهد به خاطرات دوران کودکیم بروم. اولی خاطره‌ای است نسبتا ً دور، اول مهری در نوجوانی و دومی خاطره ایست نزدیک‌تر.

  اول مهر آن سال، با لباس کار و برای رفع خستگی در گوشه ی خیابانی در تهران ایستاده بودم. خیابان با هر روز متفاوت بود. بچه ها در دسته‌های چند نفری با هم از مدرسه برمی‌گشتند و گپ می‌زدند، می‌خندیدند و یا جروبحث می‌کردند. برخی از فوتبال چند روز قبل می گفتند و تعدادی از معلم جدیدشان. نه فقط پیاده‌رو که ترافیک خیابان هم نشان از روزی متفاوت داشت و بچه‌هایی دیگر در اتومبیل پدر یا مادرشان، تند تند حرف می‌زدند. صدای آنها را نمی شنیدم ولی می‌شد حدس زد که آنان نیز از مدرسه می‌گویند و یا به سؤالات پدر و مادر در مورد مدرسه پاسخ می‌دهند. من حسرت‌بار به آنان نگاه می‌کردم و می دانستم که مدتی است زندگی دانش آموزی من پایان یافته است. با اینکه اول مهر سال قبل از آن هم برای من شرایط عادی نبود و نتوانسته بودم مانند دیگر بچه‌ها سال را شروع کنم، ولی این بار می‌دانستم که برای درس خواندن باید راه دیگری بیابم.

 اینکه اول مهر سال قبل در ذهنم برجسته نشده بود، شاید طبیعی بود. دبیرستان "هاتف" از ثبت‌نام من خودداری کرده بود اما من فکر می‌کردم که مهم نیست، «یه جای دیگه می‌رم سرکلاس». فکر می‌کردم اگرچه از دوستانم جدا می‌شوم و یا اگر نمی‌توانم تیم بسکتبال دبیرستانمان را همراهی کنم و انتقام شکست پارسال را در فینال ناحیه از هنرستان رقیبمان بگیرم، اما در عوض از شر خیلی مشکلات هم راحت می شوم. از شر مدیر حجتیه‌ای که نفرت از خودم را در چشم‌هایش می‌دیدم و حداقل دوهفته‌ای یکبار در سخنرانیش سر صف صبح‌گاه، مستقیم یا غیرمستقیم به من اشاره‌ای می‌کرد. از شر پسرعموی آقای مدیر که معلم دینی دبیرستان بود و وقتی می‌خواست بگوید که چقدر آدم خوب و منصفی است، می گفت که حتی ورقه "هاتفی" را هم درست تصحیح کرده و حتی به "هاتفی" هم نمره کم نمی‌دهد. از شر دبیر حساب و جبرمان که بارها در افاضاتش در کلاس گفته بود که « بیشتر شما مثل میوه کالید، مهم نیست بعدا ً می‌رسید و خوب می شوید ولی بعضی‌هاتون (اشاره به من و با نگاه مستقیم توی چشمانم) گندیده‌اید، دیگه هیچ کاری براتون نمی‌شه کرد».

 خلاصه پرونده‌ام را دادند به پدرم، که پسرت به‌درد مدرسه ما نمی‌خورد. یادم نمی‌رود که وقتی وارد دفتر دبیرستان "نشاط" شدم و گفتم که برای ثبت‌نام آمده‌ام، آقای مدیر پرسید برای چه کلاسی و پرونده‌ را از دستم گرفت. بعد از یک نگاه سطحی به پرونده و معدلم از جایش برخواست و با من دست داد که دبیرستان ما افتخار می‌کند که مورد علاقه چنین دانش آموزانی قرار دارد و از من خواست تا بنشینم. من که سرمست از فضای ایجاد شده، در حال مقایسه این دو مدیرِ دبیرستان بودم، ناگهان وا رفتم، چرا که آقای ناظم داشت نمره انضباط مرا به جناب مدیر نشان می داد و جناب مدیر هم گفت «یه زنگی بزنید و با "هاتف" چک کنید». نمی‌دانم چه کسی زنگ زد و چه شنید، اما آقای ناظم بعد از حدود ده دقیقه آمد و به من گفت که متأسفانه کلاس سوم ریاضی و فیزیک دبیرستان آنها جا ندارد.

 نمی‌دانم برای ثبت‌نام به چند تا دبیرستان دیگر رفتم. هیچ کدام "برای من" جا نداشتند. خلاصه بعد از چند روز تلاش بی‌نتیجه و ملاقات با هر چه رئیس و مدیرکل در ادارات آموزش و پرورش ناحیه و منطقه بود، با پارتی بازی به ملاقات مدیرکل استان رفتم. جناب مدیرکل ابتدا از احوالات دوست قدیمی‌اش (پارتی من) پرسید و نتوانست تعجب خود را از اینکه شنید دوستش راننده تاکسی شده است، پنهان کند. سپس نظر مرا در مورد فلان مسأله روز پرسید و پس از پاسخ من، گفت «شما انتظار دارید کسی که اینجوری فکر می کند، برود و پشت میز و نیمکت‌های دبیرستان‌های ما بنشیند. مگر نمی‌دانید که می‌گویند یک بز گر، گله را گر می‌کند. به فلانی سلام برسون و بگو کاری از دست من برنمی‌آید».

 وقتی پارتی بازی‌مان به بن بست رسید، من رفتم سر موضع همیشگی و اینکه شما "باید" مرا ثبت نام کنید. شما بر اساس اصل سی‌ام قانون اساسی (۱) "وظیفه" دارید که وسایل آموزش و پرورش رایگان را برای "همه ملت" تا پایان دوره متوسطه فراهم آورید و الی آخر. بعد از کلی بحث جناب مدیرکل، دست به قلم شد و نامه ای برای اداره منطقه نوشت که مرا ثبت نام کنند و البته بلد بود چگونه بنویسد که هم از خودش رفع مسؤلیت کند و هم برای من نتیجه ای در بر نداشته باشد.

 با وجود آن‌همه ماجرا، اول مهر و آغاز سال تحصیلی آن سال برایم برجسته نشد، چرا که تمامی ماجراها بخشی بود از زندگی روزمره‌ام و آن چه که ما آن را مبارزه می نامیدیم. اما سال بعد از آن به تصویری همیشگی برای اول مهر من تبدیل شده است، با آنکه ظاهرا ً هیچ اتفاق جدیدی نیافتاده بود و من صرفا ً ناظری ساکت بودم که در سایه درختی ایستاده است و به هیاهوی خیابان می‌نگرد.

تصویر دوم به روزی برمی‌گردد که بعد از چند سال بیکاری، بسر کار می‌رفتم. صبح زود، در راه و در قطار بودم که تلفن همراهم خبر از رسیدن یک پیغام کوتاه داد. همسرم بود و پیام فرستاده بود که «اول مهرت مبارک». نمی‌خواهم در اینجا به داستان‌های قبل و بعد این "کار" بپردازم. فقط می خواستم بگویم که اول مهر امسال، ذهن من درگیر دو تصویر بود یکی در باره "تحصیل" و دیگری در باره "کار".

 باز هم در باره "حق تحصیل" و "حق کار" خواهم نوشت.

 پاورقی

(۱) اصل سی‌ام قانون اساسی جمهوری اسلامی: دولت موظف است وسایل آموزش و پرورش رایگان را برای همه ملت تا پایان دوره متوسطه فراهم سازد و وسایل تحصیلات عالی را تا سر حد خودکفایی کشور به طور رایگان گسترش دهد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 3:32  توسط بهمن هاتفی  |