تبليغاتX
پله برقی

پله برقی

یادداشت های پراکنده بهمن هاتفی

نصف به‌اضافه نصف

صادق محصولی، "سردار میلیاردی" با ۱۳۸ رأی موافق نمایندگان مجلس شورای اسلامی، وزیر کشور شد. تعداد نمایندگان حاضر در مجلس در خبر اولیه ۲۷۳ نفر اعلام شد که ۲ رأی موافق کمتر به عدم انتخاب وزیر جدید می انجامید. البته طبق معمول در شمارش آرا تشکیک کردند که در انتها لاریجانی گفت از ۲۷۵ نفر، ۱۳۸ نفر رأی موافق داده‌اند. جالب این که در این صورت  ۱۳۸ حتی نصف باضافه یک نفر تعداد حاضرین هم نیست که نصف به‌اضافه نصفه نفر، رأی موافق به وزیر جدید داده‌اند. دو نکته حاشیه‌ای بر این انتخاب دارم:

 

۱. برخی نمایندگان در تعداد دقیق آرا شک کردند و برخی معترض بودند که آرا را آقای باهنر، نایب رئیس مجلس، شمرده است و صداقت وی را زیر سؤال بردند. این نشان می‌دهد که اولا ً سازوکار دقیقی برای رأی‌گیری از ۲۹۰ نفر وجود ندارد. توجه کنید که رأی‌گیری در صحن مجلس بر اساس آیین نامه داخلی مجلس صورت می‌گیرد. تغییر و تصویب آیین نامه داخلی مجلس هم با خود نمایندگان است. یعنی نمایندگان مجلس نمی‌توانند (نتوانسته‌اند) مکانیسمی را طراحی کنند که از رأی خودشان حفاظت کند و یا مجالی برای شبهه باقی نگذارند. جالب است که ما انتظار داریم که این نمایندگان رویه‌ای برای برگزاری انتخابات عمومی (مجلس و ریاست جمهوری) سالم تصویب کنند.

 

ثانیا ً این اتهام عدم صداقت به آقای باهنر نیز خیلی جالب و نشان دهنده خیلی از چیزهاست. این اتهام نشان می‌دهد که عدم صداقت، به صفتی معمولی در فضای سیاسی ایران تبدیل شده است. تصور کنید که اتهام تقلب به یکی از سیاست‌مداران درجه یک بریتانیا زده شود. موضوع این اتهام تا هفته‌ها یکی از اخبار اصلی تمام رسانه‌ها خواهد بود. فشار رسانه‌ها آنقدر زیاد است که حتی بدون اثبات در دادگاهی به استعفای فرد مذبور می‌انجامد. اصلا ً اگر نماینده‌ای در مجلس عوام بریتانیا نماینده‌ای دیگر را "دروغگو" خطاب کند، بدون شک پایان دوره نمایندگی یکی از آن دو فرارسیده است. منظورم این نیست که سیاستمداران در بریتانیا دروغ نمی‌گویند، بلکه "دروغگو" و یا "متقلب" اتهاماتی بسیار سنگین برای یک سیاستمدار هستند و کسی نمی‌تواند آنها را مثل نقل و نبات بکار برد. در این بحث اصلا ً مهم نیست که آقای باهنر متقلب هست یا نه، مهم اینست که عضو هیأت رئیسه مجلس به تقلب متهم می‌شود. این به خوبی به ما نشان می‌دهد که چرا حتی بعد از کوس رسوایی تقلب مدرک تحصیلی وزیر قبلی، وی استعفا نمی دهد، چرا معاون پارلمانی رئیس جمهور که گفته می‌شود مدرکی مشابه دارد و یار غار کردان است واکنشی نشان نمی‌دهد، چرا فلان معاون وزیر در صدد جعل امضای نمایندگان برای پس گرفتن استیضاح است و چرا وقتی لو می رود آب از آب تکان نمی‌خورد.

 

به خوبی می‌توان فهمید که قبح تقلب در آن فضا از بین رفته است. به همان راحتی که از چراغ قرمز رد می‌شویم، دیگر قوانین را هم زیر پا می‌گذاریم. تقلب مانند تقلب بچه مدرسه‌ای‌ها شده است. ایرادی ندارد به‌شرطی که گیر نیافتی. اگر هم کسی مچت را گرفت باید با پررویی تو چشمهاش نگاه کنی و بگویی «من نبودم. چی اون کاغذ، مال من نیست. نه من حرف نزدم، من اصلا ً صدام گرفته نمی‌تونم خوب حرف بزنم. اصلا ً تقلب کردم، که چی، همه می‌کنن، زورتون به‌ما رسیده. آقا، این آقا ناظم با ما دشمنه، الکی می‌گه و …».

 

 

۲.  در این چند روزه مخالفان وزیر جدید از ثروت وی گفتند و از تناقض در تعیین چنین وزیری با ادعاهای ساده‌زیستی احمدی‌نژاد. اما من جایی نخواندم که این سردار سپاه از کجا اینقدر سرمایه بهم زده است و آنها که می‌دانند هم به یک عبارت "مقاطعه‌کاری" و"پیمان‌کاری" بسنده می‌کنند. البته مسئولیت جناب وزیر را در ستاد انتخاباتی رئیس جمهور شنیده‌ایم و اینکه وی و "مشایی" چقدر در تأمین مالی این مبارزه انتخاباتی نقش داشته‌اند. به هر حال نه ثروت وی، نه وابستگی‌اش به ستاد انتخاباتی احمدی‌نژاد و نه سابقه رأی منفی مجلس به وی برای وزارت‌خانه‌ای کم اهمیت‌تر و نه حتی مصاحبه فاطمه امیرانی، همسر شهید باکری یکی از فرماندهان مشهور جنگ، نتوانست از انتخاب وی جلوگیری کند. همسر باکری، از باندی می‌گوید که روزگاری فقط در ارومیه بودند و حالا در همه ایران.

 

نگاه به وزارت کشور دولت احمدی‌نژاد و کسانی که آنجا مسئولیت داشته‌اند، نیز جالب است. پورمحمدی اولین وزیر، سال‌ها مرد شماره دو وزارت اطلاعات بوده و معروفترین چهره اعلام شده (توسط اپوزسیون) در بین عاملین فاجعه تابستان ۶۷ است. عمادالدین باقی در پیگیری پرونده قتل همسر برادر پورمحمدی (خانمی مذهبی در شهر قم که متأسفانه نامش را فراموش کرده‌ام) در روزنامه خرداد ( و یا جانشینش "فتح ") تلویحا ً از حاج آقا هم یادی می‌کند. در کنار پورمحمدی، قائم مقامی به سردار ذولقدر رسیده بود که روزگاری او را از لیدرهای توطئه علیه اصلاحات می‌دانستند. پس از پورمحمدی نوبت به کردان رسید که داستان مدرک تحصیلی و استیضاحش هنوز برای ساختن جوک تازه است. البته از کردان چیزهای دیگری هم می‌گویند، از مسئولیتش در ساخت فیلم عصر عاشورا تا حکایت زندانش در آخرین ماه‌های منتهی به انقلاب. حال هم که نوبت به آقای محصولی رسیده است. ظاهرا ً روی وزارت کشور حساسیت‌های زیادی وجود دارد و حتی در جناح آقای رئیس جمهور هم فقط یک تیپ خاص می‌توانند وزیر شوند. البته شاید حق داشته باشند، نه تنها برگزاری انتخابات و انتخاب هیأت‌های اجرایی آن که انتخاب تمامی استانداران، فرمانداران و بخشداران نیز به وزارت کشور مرتبط است. نظم تمامی کشور و فرماندهی (حداقل غیر مستقیم ) نیروی انتظامی با وزارت کشور است. اهمیت وزارت کشور بسیار بیش از آن است که هر کسی را به آنجا بفرستند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 5:42  توسط بهمن هاتفی  | 

لطفا ً آنها را دوباره متحد نکنید!!!

بحث انتخابات هر روز داغ‌تر می‌شود. کروبی چند هفته‌ای است کاندیداتوری خود را اعلام داشته است و خاتمی نیز همچنان در شش و بش آمدن و نیامدن است. رسانه‌های دست راستی می‌گویند خاتمی با رفسنجانی دیدار سه ساعته داشته و کاندیداتوری وی حتمی شده، از طرفی امین زاده آن را تکذیب کرده است. حتی دیروز تابناک نوشته بود که مهندس موسوی به خاتمی پیغام داده که اگر کاندیدا نمی‌شوی، من می‌آیم. قصد من در این نوشته، بحث‌های معمول انتخاباتی، شرکت یا تحریم و یا صحبت از مزایا و معایب کاندیداها و بررسی مواضع گروه‌ها نیست، بلکه می‌خواهم از منظری دیگر به موضوع نگاه کنم.

 

طرفداران خاتمی، مهمترین دلیل برای ترغیب وی به کاندیداتوری را اینگونه اعلام می‌کنند که « وی تنها کسی است که توان شکست دادن احمدی‌نژاد را دارد» و یا «درست است که ریاست جمهور اختیارات چندانی ندارد، اما برای خروج از این بن بست تغییر احمدی‌نژاد واجب است». به عبارتی انتخاب نشدن دوباره احمدی نژاد برای بسیاری الویت اصلی است و اینکه چه کسی رئیس جمهور باشد الویت بعدی. در این یادداشت من از این زاویه نگاه می‌کنم که آیا کاندیداتوری محمد خاتمی بهترین راه برای مقابله با انتخاب مجدد احمدی‌نژاد است؟

 

هرگونه بررسی و نتیجه‌گیری در اینگونه بحث‌ها باید مبتنی بر آمار واقعی و نظرسنجی‌های علمی باشد که در جامعه ما موجود نمی‌باشند. پس بحث من صرفا بر داده‌های پراکنده ذهنی و استدلال و شم سیاسیم استوار است که بوضوح ممکن است خواننده را مجاب نکند. ولی فکر می‌کنم بقیه تحلیل‌ها هم همین گونه هستند، با این تفاوت که در بسیاری از تحلیل‌ها رد پایی از منافع شخصی را نیز می‌توان مشاهده کرد.

 

یکی از اشکالات من به برنامه‌ریزان انتخاباتی جریان اصلاح‌طلب آنست که آنان به فاکتور دو مرحله‌ای بودن انتخابات ابداً توجهی نمی‌کنند و به همین دلیل بر اجماع تأکید می‌کنند. این نگاه در انتخابات مجلس قابل درک است زیرا حدنصاب انتخاب ۲۵ درصد است، اما در انتخابات ریاست جمهوری حدنصاب انتخاب در مرحله اول نصف به اضافه یک آرا است. چگونه تعدد کاندیداها در یک جبهه، به سود طرف دیگر است؟  واضح است که اگر کمپین انتخاباتی آن چند کاندیدا بر علیه یکدیگر باشد و آنها سعی کنند آرا بیشتری را از بین هواداران کاندیداهای نزدیک به خود، جذب کنند، به سود طرف مقابل می‌شود. در مقابل اگر تمامی آنها خود را در مقابل یک نفر فرض کنند، مبارزه انتخاباتی کاملا ً شکل دیگری پیدا کرده و هر کس از زاویه ای به کاندیدای اصلی مقابل حمله می‌کند.

 

دو حالت مختلف را تصور کنید: الف) رقابت اصلی بین خاتمی و احمدی نژاد باشد. ب) تعداد زیادی کاندیدا از طیف مقابل وجود داشته باشند. مثلا ً فرض کنید که عارف، کروبی، نجفی هر سه کاندیدا باشند. چه کسی ممکن است به خاتمی رأی بدهد ولی به یکی از این سه نفر رأی ندهد و احمدی نژاد را انتخاب کند. این تفرق نه تنها مجموع رأی جبهه مقابل را بالا می‌برد که به جناح راست جرئت می‌دهد تا فرایند تجزیه‌اش را ادامه دهد. بدیهی است که در صورت الف)، تمامی و یا اکثریت غریب به اتفاق جناح راست مجبور خواهند شد که پشت احمدی‌نژاد قرار بگیرند. در حالی که در حالت ب) شما براحتی می‌توانید تصور کنید که چند نفر از بین لاریجانی، ولایتی، حداد عادل، قالیباف و رضایی و حتی چند کاندیدای جدید دیگر از جبهه راست سربرآورند. این افتراق در کاندیداهای جبهه راست تنها به خرد شدن رأی آنها نمی‌انجامد که (والبته بسیار مهم‌تر) تقلب را مشکل‌تر می‌کند.

 

سخن آخر: علت اینکه دوباره اصلاح‌طلبان احساس می‌کنند که می‌توانند برنده یک بازی در چهارچوب نظام باشند، آن است که قدرت در ایران دوباره چند‌پاره شده است. از این شکاف باید استفاده کرد. خلاصه آن که آمدن خاتمی، فقط کار را برای جبهه مقابل ساده می‌کند. حتی اگر فرض کنیم که اختلافی ۲۰ درصدی هم بین خاتمی و احمدی نژاد باشد، پر کردن این اختلاف برای ماشین انتخاباتی راست (با توجه به همسویی هیأت‌های نظارت و اجرایی و آمادگی برای هرگونه تقلب) کار سختی نخواهد بود. در نهایت اگر هم خاتمی از انتخابات به سلامت بیرون آید، دوباره با جبهه متحد راست روبرو است و نه وضعیت فعلی. پس دوستان « لطفا ً آنها را دوباره متحد نکنید».

 

برخی از دیگر مطالب مرتبط  در این وبلاگ:

آیا دعوای شرکت-تحریم اجتناب ناپذیر است؟ (دوشنبه هفتم مرداد ۱۳۸۷)

چندپارگی قدرت (سه شنبه پانزدهم مرداد)

نباید بیاید اما اگر آمد مجبورم به او رأی دهم.( دوشنبه بیست و هشتم مرداد )

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 15:52  توسط بهمن هاتفی  | 

حق اقلیت

انتخاب باراک اوباما از زوایای مختلفی مورد توجه قرار گرفته است، اما بدون شک به "سیاه" و "آفریقایی تبار" بودن وی بیشتر از هر زاویه دیگری پرداخته شده است. چرا "نژاد" و "رنگ پوست" در این مسأله اینقدر اهمیت پیدا کرده است؟ بدون شک دلیل آن اینست که اقلیتِ سیاه کمتر سهم خودش در مدیریت سیاسی اجتماعی ایالات متحده نقش داشته و دارد. سیاه بودن مهم است زیرا اوباما از میان اقلیتی می‌‌آید که پنجاه سال پیش در اکثر ایالات ِ کشور ایالات متحده حتی "حق انتخاب کردن" هم نداشته‌اند چه رسد به "حق انتخاب شدن". تأکید من در اینجا بر اقلیت بودن است نه بر سیاه بودن. شاید بسیاری از خوانندگان باور نکنند که وقتی یک آمریکایی، کانادایی یا انگلیسی واژه "سفید" را بکار می‌برد، منظورش صرفا ً رنگ پوست نیست و در تقسیم بندی آنها مثلا ً یک ایرانی ساکن گیلان یا کردستان هر چقدر هم که دارای رنگ پوستی سفید باشد، سفید محسوب نمی‌شود.

  سال‌ها پیش نیز انتخاب کندی سر و صدای زیادی ایجاد کرد و البته بیشتر سر و صدا نه بخاطر دمکرات بودن وی که بخاطر "کاتولیک" بودن وی بود. در جامعه مذهبی آمریکا با اکثریت پروتستان، کاتولیک بودن خارج از جریان اصلی مسلط بر جامعه بود و بنابرین انتخاب کندی غیر منتظره. البته فاصله پروتستان - کاتولیک بسیار کمتر از فاصله سفید - سیاه و حتی سفید - غیرسفید بود و به همین دلیل بسیار زودتر شکاف پروتستان - کاتولیک کاهش یافت.

 اقلیت چیست وحق اقلیت کدام است؟ بحث من در اینجا حتی‌المقدور کلی است و سعی می‌کنم به کشوری خاص و یا موقعیت سیاسی ویژه مرتبط نباشد. تقریبا در تمامی کشور‌ها گونه‌های مختلفی از اقلیت وجود دارد. اقلیت می‌تواند هویتی نژادی، قومی، مذهبی، زبانی، جغرافیایی و یا حتی سیاسی (مثلا ً در اثر باخت در یک انتخابات) داشته باشد. "حق اقلیت" معمولاً در مقابل "حاکمیت اکثریت"(*) در حکومت‌های دمکراتیک بکار می‌رود ولی حتی اگر حکومتی نماینده اکثریت مردم هم نباشد، باز ممکن است که اقلیتی از حقوقی یکسان با دیگر آحاد جامعه برخوردار نباشد (ستم مضاعف). پس در این بحث باید دقت کرد که مفهوم حق نسبی است و در مقایسه با حقوق دیگر شهروندان جامعه مطرح می‌شود و بحثی مطلق نیست.  

 در این بحث گاهی مرزها و تفاوت‌های "حق فرد" و "حق اقلیت" مخدوش می شود زیرا هر دو این حقوق در نقطه مقابل "حق اکثریت برای حکومت کردن و قانون‌گذاری" قرار می‌گیرند. در اینجا بایداشاره کنم که حقوق فردی یک شخص (که در اقلیت قرار دارد) تنها بخشی از حق اقلیت است و اقلیت، حقوقی جمعی هم دارد که باید رعایت شود. برای تمایز بین این دو مثالی می‌زنم:

فرض کنید تیمی فوتبال در استادیوم خانگی پنجاه هزار نفری خود بازی می‌کند. بوضوح اکثریت قریب به اتفاق تماشاچیان را طرفداران این تیم تشکیل می‌دهند و فرض کنید که پانصد تماشاچی مخالف (یک در صد گنجایش سکوها) هم می خواهند از این فوتبال دیدن کنند. چه برخوردهای با این مخالفان ممکن است صورت بپذیرد: الف) ممکن است اصلا ً تماشاچی غریبه اجازه ورود نداشته باشد و مثلا ً  کلوپ هواداران باشگاه مسئول فروش بلیط باشد و بلیط فقط به خودی‌ها فروخته شود. ب) ممکن است هر کسی بتواند بلیط خریده و به دیدن مسابقه برود، اما جو آنچنان سنگین و یک طرفه باشد که شما جرئت نکنید بدون پوشیدن لباس‌ها و حمل پرچم‌های مخصوص تیم میزبان در استادیوم حضور یابید. ج) فرض کنید که شما می توانید با لباس دلخواه خود به دیدن فوتبال بروید و حتی پرچم تیم مخالف را هم حمل کنید، اما هرگاه می‌خواهید بازیکن محبوب‌تان را تشویق کنید، جمعیت (به نسبت یک به صد توجه کنید) شما را با مشت و سنگ نوازش می‌کنند.  د) شرایط حضور شما مانند قسمت قبلی است، با این تفاوت که با شما برخورد فیزیکی صورت نمی‌گیرد، ولی صدای تشویق شما هم به گوش بازیکنان نمی رسد.

 واضح است که در مثال‌های الف، ب و ج بخشهایی از حقوق فردی شما نادیده گرفته شده است. در اولی اصلا حق شرکت ندارید، در دومی می‌توانید شرکت کنید ولی باید مانند یکی از آنها (اکثریت) باشید و در سومی می توانید مانند آنها نباشید ولی باید بهای متفاوت بودن را بپردازید. در مثال آخر ظاهراً به نظر می‌رسد که حقی از فرد مخالف پایمال نشده و او فوتبالش را نگاه می‌کند، اگر صدایش به جایی نمی‌رسد بدین دلیل است که در اقلیت است و از صد نفر فقط یکی مانند وی فکر می کند. اما اگر عمیق‌تر نگاه کنیم در حالت آخر نیز حقی از وی ضایع شده است که همان "حق اقلیت" است. پانصد نفر شبیه به وی در ورزشگاه وجود دارند ولی صدای آنها هیچ پژواکی ندارد. این حق اقلیت است که با "هم" فوتبال ببینند و با هم تشویق کنند. پس وقتی می‌توان گفت که حقی ضایع نشده که مسؤلین ورزشگاه و در حقیقت تیم میزبان (اکثریت) سکوهایی از ورزشگاه را برای نشستن مخالفان در نظر بگیرند. یک درجه پایین‌تر آنست که اگر مسؤلین جایی را برای تماشاچیان مخالف در نظر نمی‌گیرند، حداقل از دور هم جمع شدن آنها جلوگیری نکنند، که در این صورت خود آنها به گوشه‌ای (احتمالا ً نامرغوب) می روند و با "هم‌دیگر" بازی را تماشا می کنند و صدایشان هم به اندازه سهمشان در فضا می‌پیچد.

 حق حکومت برای اکثریت یکی از پیش شرطهای اساسی در دمکراسی است ولی بوضوح حکومت اکثریت نمی‌تواند احقاق حقوق فردی تمامی آحاد جامعه را تضمین کند. اگر کسی دمکراسی را صرفا ً حق حاکمیت اکثریت بپندارد، به سرعت به تناقض می‌رسد. کافی است به جای هرگونه بحث نظری بیاد آوریم که هیتلر و حزب نازی نیز در آلمان با فرایندی دمکراتیک بقدرت رسیدند ولی بعداً انتخابات را بی معنی و قوانین اساسی را نیز عوض کردند. گرچه در ظاهر " حق حاکمیت اکثریت" و "حقوق فردی و حق اقلیت" متناقض یکدیگرند اما می توان آنها را مانند دو بال مختلف مردم سالاری تصور کرد که مکمل هم‌دیگرهستند. بدون توجه به حقوق فردی و حق اقلیت و تنها توجه به نظر اکثریت بسرعت به "دیکتاتوری اکثریت" می‌رسیم.

 برخی از سنت‌ها، باورها و یا اعمال هستند که در جمع معنای کامل خود را می‌یابند و اقلیت حق دارد که در این موارد به رفتاری جمعی دست بزند. به همین دلیل شما نمی توانید بگویید اعتقاد به فلان دین یا مذهب آزاد است ولی مثلا ً کلیسا یا مسجد آنان ممنوع می‌باشد. نمی‌توانید بگویید نوشتن به زبانی آزاد است ولی آموزش همگانی آن ممنوع می‌باشد و الی‌آخر. اکثریت باید بپذیرد که وجود "تنوع" قومی، مذهبی، سیاسی، فرهنگی و غیره نه یک تهدید که سرمایه‌ای ملی برای غنی کردن فرهنگی جامعه است و فضایی را ایجاد کند که هر اقلیتی بتواند به اکثریت "اعتماد" کند. اقلیت در صورتی می‌تواند اعتماد کند که با حکومت اکثریت، حقوق اقلیت (نژادی، مذهبی،جغرافیایی و یا سیاسی) سرکوب نگردد. پذیرش تنوع و تساهل با ارزش‌های اقلیت، از طرف اکثریت جامعه در واقع مهمترین چالش در مقابل دمکراسی است.

 چگونه دمکراسی می‌تواند از دیکتاتوری اکثریت جلوگیری کند؟ مهمترین اصل آنست که قانون‌گذاری باید "محدود" باشد و اکثریت نتواند هر قانونی را تصویب و سپس اجرا کند. این محدودیت در قانون‌گذاری باید در قوانین اساسی تصریح شده باشد و هیچ قدرت فراقانونی نیز وجود نداشته باشد. همچنین باید در قوانین اساسی هر کشوری مکانیزم‌های برای رعایت حقوق اقلیت در نظر گرفته شود. مثلا ً بنابر قانون اساسی جمهوری اسلامی اقلیت زرتشتی یک نماینده در پارلمان دارد . احتمالا برای خواننده واضح است که بدون این اصل در قانون اساسی هیچ‌گاه نماینده‌ای زرتشتی به مجلس شورای اسلامی راه نمی‌یافت. مهمترین مکانیزم برای حمایت از حق اقلیت، استفاده از زیر ساخت‌های سیاسی و تقسیمات جغرافیایی در تخصیص کرسی‌های پارلمان و دیگر مناصب سیاسی و اجرایی است. اما بوضوح این‌گونه مکانیزم‌ها در تمامی موارد راهگشا نبوده و در هر کشوری، بنا به موقعیت خاص اجتماعی و سیاسی اکثریت و یک اقلیت خاص باید راه حل مطلوب را پیدا کرد.

 پانوشت

(*) برخی بحث می‌کنند که حکومت اکثریت در هیچ مکان و در هیچ زمانی (به جز احتمالا دمکراسی مستقیم در یونان باستان) وجود نداشته است و آنچه  حکومت اکثریت یا دمکراسی نامیده می‌شود در واقع حکومت اقلیت‌های سازمان‌دهی شده است. اقلیت‌های متشکلی که به شیوه‌های گوناگون نظرخود را به اکثریت دیکته می‌کنند. در بحث فوق  فرض کرده‌ام که حکومت اکثریت با شیوه معمول انتخاب دمکراتیک و حکومت از طریق قانون‌گذاری در پارلمان "شدنی" است.

 پی نوشت: این یادداشت در شماره اول دوهفته نامه روژهه لات به چاپ رسیده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 23:17  توسط بهمن هاتفی  | 

وبلاگی دیگر - جهت اطلاع

پسرک روی پله برقی ، وبلاگ مشترک من و همسرم است. در آنجا قرار است راجع به پسرکم و زندگی بنویسم و احتمالاً با پله برقی کاملاً متفاوت خواهد بود.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 17:18  توسط بهمن هاتفی  | 

یأس و امید در ایران - پیروزی اوباما

پیروزی اوباما در انتخابات ریاست جمهوری امریکا، موجی از احساسات و رفتارهای غیر قابل باور را در همه نقاط جهان ایجاد کرده است. از رقص و پایکوبی در آفریقا تا به هیجان آمدن اروپایی‌ها و پیام تبریک پرزیدنت احمدی‌نژاد به اوباما. البته احمدی‌نژاد فراموش کرد که پیش بینی کرده بود که "نمی‌گذارند" اوباما رئیس‌جمهور شود و به آن دیگر اشاره‌ای نکرد. بقول نویسنده‌ای مشخصه اصلی پیروزی اوباما در این است که "هر کسی چیزی برای دلخوش کردن دارد"(*). صدها مطلب در باره شخصیت اوباما یا پیروزی وی و یا اهمیت پیروزی وی نوشته شده است و من قصدی برای تکرار آن‌ها و یا ارائه تحلیلی دیگر ندارم.

 انگیزه نوشتن این یادداشت، پس از خواندن دو مقاله از عباس عبدی و حسین قاضیان در مورد رفتارشناسی ایرانیان در برخورد با این پدیده (انتخابات ریاست جمهوری امریکا و سپس پیروزی اوباما) در من ایجاد شد. عبدی وجود حساسیت بسیار زیاد در جامعه ایران را به ناامیدی و عدم اعتماد به نفس مربوط دانسته و اینکه همه منتظرند تا حوادث در آمریکا سرنوشت‌شان را در ایران عوض کند. آقای قاضیان هم دقیقا ً از همین زاویه بحث کرده است و اینکه « این انتخابات برای مردم اهمیت پیدا کرده است چون نه تنها اوضاع کشور بر وفق مرادشان نیست، که راهی برای دگرگونی از داخل نیز نمی‌بینند» و نتیجه گرفته است که نگاه به خارج در این سالها رشد کرده است. آقایان عبدی و قاضیان هر دو جامعه شناسند و احکامی که آنان در باره جامعه ارائه کنند، باید کاملا ً جدی گرفته شوند. اما حتی اگر جامعه شناس هم نبودند، حکمی را بیان می کنند که به نظر کاملا ً درست می‌نماید. "ناامیدی" و "نگاه به خارج" را براحتی می‌توان از فرسنگ‌ها دورتر نیز دید و حتی آن‌را در بین خطوط نوشته‌های بسیاری از روشنفکران و روزنامه‌نگاران و اعمال بسیاری از سیاست‌مداران ملاحظه کرد.

 اما با وجود اعتقاد به درست بودن این احکام با استدلال این دو مقاله موافق نیستم. توجه به این‌دوره از انتخابات ریاست جمهوری امریکا و ابراز احساسات برای پیروزی اوباما، آنقدر در گوشه و کنار جهان فراگیر بود (وهنوز هست) که نمی توان توجه مردم و رسانه‌ها را در ایران غیر عادی و یا بیش از حد محسوب کرد. البته این نکته هم واضح است که علاوه بر اهمیت طبیعی انتخابات آمریکا برای مردم همه جهان، برخی از کشورها از آن بیشتر تأثیر می‌گیرند و برخی کمتر. در این میان با توجه به همسایگی ایران با آمریکا (درعراق و افغانستان)، سال‌ها تنش در روابط دو کشور و بخصوص حساسیت آمریکا در مناقشه هسته‌ای با ایران، سیاست تند دولت آمریکا و بدنبال آن سازمان ملل با ایران، هرگونه شکی را از بین می‌برد که ما در زمره تأثیر پذیرترین کشورها از انتخابات آمریکا هستیم. در کنار این واقعیت نمی‌دانم که واقعا ً در ایران به این انتخابات چقدر اهمیت داده شده است. واقعا ً شک دارم که توجه افکار عمومی و رسانه‌ها به انتخابات آمریکا، در ایران بیش از بریتانیا بوده باشد.

 من شاهد چند انتخابات عمومی و محلی در بریتانیا بوده‌ام و بخاطر علاقه به سیاست همواره سعی کرده‌ام حتی جزئیات حوادث و فعل و انفعالات سیاسی را دنبال کنم. در اینجا باید با قاطعیت بگویم که توجه مردم و رسانه‌ها و هیجان ایجاد شده در انتخابات اخیر آمریکا، بسیار بیش‌تر از انتخابات در بریتانیا بود. به‌عنوان مثال افراد زیادی تا نیمه های شب بیدار ماندند تا نتایج را دنبال کنند، پدیده‌ای که حتی برای یک روز تعطیل هم عجیب است تا چه رسد به یک روز وسط هفته و کاری. مثالی دیگر اینکه شبکه‌های تلویزیونی در بریتانیا، بسیاری از برنامه‌های خود را از نیویورک، واشینگتن، شیکاگو و یا دیگر شهرهای مهم آمریکا پخش می‌کردند. تقریبا هر بخش خبری با اخبار یک مجری در آنسوی اقیانوس آغاز می‌شد و وی از چند گزارشگر دیگر (باز هم آنطرف) گزارش اخذ می‌کرد و در نهایت به استودیوی لندن آمده و چند خبر داخلی را نیز مرور می‌کرد. در هفته آخر منتهی به انتخابات و چند روز بعد از آن مقر اصلی تمامی بخش‌های خبری و برنامه‌های سیاسی بی‌بی‌سی، از "سیاست روزانه" گرفته تا "این هفته" و "زمان پرسش" به آمریکا انتقال یافتند. این تغییرات صرفا ً در رابطه با مضمون برنامه‌ها نبود که بصورت فیزیکی هم انتقال انجام شده بود و مجری، کارشناسان و گزارشگران برنامه‌ها به آمریکا رفته بودند. این هیجان و پوشش خبری فراگیر را من در انتخابات داخلی بریتانیا نیز ندیده بودم.

 شاید خواننده تصور کند که تمامی این هیجان ساخته و دست پخت رسانه‌ها بوده است. درست است که رسانه‌ها نقشی اساسی در شکل دادن به افکار عمومی دارند، اما در کنار آن رقابت ِ رسانه‌ها باعث می‌شود که اگر خبری یا موضوعی با اقبال عمومی روبرو نباشد و رسانه‌ای در پرداختن به آن اصرار کند، مخاطبش را از دست بدهد. یک موضوع باید پتانسیل فراگیر شدن را دارا باشد و اجماعی عمومی در رسانه‌های مختلف بر سر آن وجود داشته باشد تا بتواند به خبر اول تبدیل شود. پس از آن نیز "خبر اول" ماندن یک موضوع به میزان "فروش" آن خبر بستگی دارد که به‌معنی اقبال عمومی به آن است. پس هیجان ایجاد شده نه صرفا ً در اثر "تصمیم" رسانه‌ها که به "واکنش" مخاطبان نیز بستگی دارد.

 همچنین شاید خواننده تصور کند که به خاطر تأثیرپذیری سیاست در بریتانیا از ایالات متحده و یا نزدیکی سیاست‌ در این دو کشور، انتخابات ریاست جمهوری امریکا همیشه همین قدر در افکار عمومی این کشور برجسته بوده است. دراین مورد نیز باید بگویم که گرچه این حکم اساسا ً حرفی درست است و سیاست در ایلات متحده برای سیاست‌مداران و حتی مردم عادی بریتانیا مهم است، اما این اهمیت هیچ ربطی به میزان هیجان این دوره ندارد. به عنوان مثال انتخابات دوره پیشین ریاست جمهوری امریکا را نیز من در همین فضا دیده‌ام. دوره دوم انتخاب جورج بوش و پیروزی وی بر جان کری رقابتی بسیار نزدیک‌تر (و طبیعتا ً هیجان‌انگیزتر) از رقابت اوباما و مک‌کین بود. اما بازتاب آن انتخابات در افکار عمومی مردم بریتانیا با این انتخابات اصلا ً قابل مقایسه نمی‌باشد.

 افکار عمومی در ایران بسیار بیشتر از دیگر کشورهای خاور میانه و حتی بیشتر از کشورهای اروپایی "طرفدار آمریکا" است. در بین کشورهای اروپایی، دولت و مردم بریتانیا را می‌توان نزدیک‌ترین‌ها به ایلات متحده محسوب کرد. جایی که من در بریتانیا زندگی میکنم، جنوب این کشور، راستگراترین بخش این کشور است و احساسات ضدآمریکایی( و یا طرفداری از نزدیکی به اروپا) در بقیه کشور راحت‌تر مشاهده می‌شود تا در جنوب. با این حال بارها از میزان ضدآمریکایی بودن برخی از افراد در اینجا تعجب کرده‌ام. یکی دوباری که همسرم برای شرکت در کنفرانس و ارائه مقاله‌ای، درگیر گرفتن ویزای آمریکا بود، چند بار این جمله را شنیدم که برای چه می‌خواهد به امریکا برود و این سفر ارزش ندارد. مثالی دیگر اینکه تقریبا ً بعد از ردوبدل شدن دو سه جمله اول سیاسی در یک گفتگوی دوطرفه، طرف انگلیسی خیلی زود سعی می‌کند که حساب خود را از "آمریکایی‌ها" جدا کند و یا روزی فردی که نماینده شورای یک شهر کوچک است (و بنابرین فردی است سیاسی) به من گفت " آیا احساسات ضد آمریکایی را زیر پوست این شهر حس می‌کنی".

 نظرسنجی بی‌بی‌سی در زمان شروع جنگ عراق نشان می‌داد که فقط افکار عمومی دو کشور با جنگ موافقند، آمریکا و ایران. بنابر این شاید طبیعی باشد که مک‌کین در انتخاباتی که گذشت طرفدارانی در ایران داشته باشد. بوضوح بخش‌هایی از اپوزسیون سیاست سخت و خشن توسط ایالات متحده را در برابر ایران ترجیح می‌دهند و حتی برخی ابایی از طرفداری از جنگ ندارند. برای بخش‌هایی از حاکمیت نیز سیاست مستقیم جمهوری‌خواهان به برخوردهای حقوق بشری دمکرات‌ها ارجح است. اما برای بقیه دنیا، این انتخابات نماد "تفاوت" بود و امید برای دیدن "دنیایی متفاوت". اگر هشتاد در صد از فرانسوی‌ها گفته بودند که خواهان پیروزی اوباما هستند و یا انگلیسی‌ها حاضر شدند روز بعد دیرتر سر کار حاضر شوند تا نتایج انتخاباتی را دنبال کنند که چندان هم حساس نیست و تقریبا ً برنده آن معلوم است، بیش از آنکه به سفید یا سیاه بودن کاندیدایی ربط داشته باشد، شکاف عمیقی را نشان می داد که بین "سیاست جاری" در هشت سال گذشته در ایالات متحده و انتظارات و ارزشهای مردم در دیگر کشورها وجود داشت. "تغییری" که اوباما شعارش را می‌داد بیش از آمریکایی‌ها، غیر آمریکاییان را بوجد می‌آورد. 

 دنیای امروز را دنیای ارتباطات خوانده‌اند. با وجود ماهواره و اینترنت حتی در ایران هم، مردم با جریان اصلی خبر در دنیا بیگانه نیستند و رسانه‌های داخلی نیز به صورت کاملا ً طبیعی از رسانه‌های جهانی تآثیر می‌پذیرند. بنابرین طبیعی است که بحث جهانی اوباما یا مک‌کین به خانه‌های ایران نیز راه یافته باشد. اما برخلاف آقایان عبدی و قاضیان، به باور من به این بحث، توجه کافی نشده است. البته من برای این اثبات این حکم هیچ آماری نمی‌توانم ارائه دهم جز برداشتم از ایران با استفاده از دنیای مجازی و همچنین ارتباط تلفنی محدودی که با ایران دارم. اما اگر این حکم (که به انتخاب اوباما در ایران کمتر از بقیه دنیا توجه شده است) درست باشد برای آن هیچ دلیلی جز همان دلایل آقایان عبدی و قاضیان یعنی "نومیدی" و "نگاه به خارج" نمی‌یابم. برای آنان که برای تغییر بدنبال "خارج" هستند، سیاست‌های بوش بسیار قابل فهم تر از شعارهای اوباماست و برای آنانی نیز که در "خارج" بدنبال دشمن (حتی ظاهری) می‌گردند، بوش دشمن بسیار بهتری است. در این صورت می‌توان تصور کرد که امید و حمایت جهانی از برد اوباما با توهمات بسیاری از مردم، اپوزسیون و حاکمیت در باره آمریکا، همخوانی نداشته و باعث شده است پیروزی اوباما در ایران چندان برجسته نشود.

 پاورقی

(*) بیاد نیاوردم که این جمله را کجا خواندم و یا از چه کسی شنیدم.

 

 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 16:20  توسط بهمن هاتفی  | 

"تاریخ" برای کودکان شش ساله

پسرم هنوز شش سالش نشده است و در اینجا (انگلستان) دومین سالی است که به صورت رسمی به مدرسه می‌رود. سال قبل را می توان معادل "آمادگی" یا "پیش دبستان" در ایران در نظر گرفت (گرچه جدی‌تر و اجباری است) و امسال را معادل سال اول در ایران. حتی با این فرض (معادل گرفتن اولین سال آموزش رسمی با آمادگی) هم بچه‌ها یکسال زودتر از ایران به مدرسه می روند. با این حال شما می توانید این یکسال زودتر رفتن را فراموش کنید و فکر کنید که من در مورد "آموزش تاریخ" به یک دانش‌آموز اول دبستان می‌خواهم صحبت کنم.

 به نظر شما، اینکار شدنی است؟ اگر شدنی است چگونه و چه مطالبی را می‌توان آموزش داد؟ فرض کنید که مثلا ً می‌خواهیم در باره "ایران در زمان فتحعلی‌شاه" با یک کودک پنج شش ساله صحبت کنیم. چه باید بگوییم؟ شاید شما در جواب بگویید که آمورش تاریخ به یک بچه شش ساله زود است و خلاصه راه حل مسأله همان پاک شدن صورت آن باشد. اما در انگلستان، علاوه بر در موارد درسی معمول یعنی خواندن و نوشتن، حساب، علوم و آموزش بدنی، تاریخ و جغرافیا هم آموزش می‌دهند. در سرفصل درس تاریخ آنها برای کلاس پسرم نوشته شده است :"بریتانیا در دوره ویکتوریا".

 اگر به نظر برخی از ما آموزش تاریخ به یک کودک شش ساله غیر ممکن می‌آید، شاید به علت تفاوت دیدگاه‌ها در تعریف تاریخ باشد. از آموزش تاریخ چه انتظاری داریم؟ آموزش به کودکان را فراموش کنید، شما از خواندن تاریخ چه انتظاری دارید؟ واقعا ً نام پدر فتحعلی‌شاه مهم‌‌تر است یا اینکه "نان" مردم تهران در آغاز سلطنت وی سنگک بوده یا تافتون؟ اینکه فتحعلی‌شاه چند تا زن داشته مهم‌‌تر است یا اینکه چند درصد از مردم سواد داشته‌اند؟ و یا اینکه مدارس چگونه بوده‌اند؟ مردم چه می‌پوشیده‌اند و آن ‌را چگونه تهیه می‌کرده‌اند؟ قوت غالب مردم چه بوده است؟ چگونه به سر کار می‌رفته‌اند و چه کارهایی می‌کرده‌اند؟ و ده‌ها سؤال مشابه دیگر.

 حتی اگر تاریخ را به شکل سنتی و به معنی زندگی شاهان و جنگ‌های آنان تعریف کنیم، آیا نمی‌توانیم آن را ملموس‌تر و واقعی‌تر آموزش دهیم؟ چرا تصویر نادر شاه افشار، شاه عباس صفوی، محمود غزنوی و حتی خسرو پرویز ساسانی در ذهن عموم ایرانیان با هم تفاوتی ندارند. واضح است اینکه صرفا ً فلانی متعلق به بهمان سلسله است و در سال فلان بر علیه بهمان شوریده است و به تخت نشسته، هیچ کمکی به خواننده مبتدی نمی‌کند و وی همچنان تاریخ را مملو از نام‌ها و مکان‌هایی می‌یابد که آنان را باید بخاطر سپرد، زمانی برای کسب نمره و زمانی دیگر برای برخ کشیدن نکته‌ای در بحثی.

 در ساعت درس تاریخ، به کودک من در باره لباس مردم بریتانیا در دوره ویکتوریا می‌گویند و عکس‌های نقاشی شده آن را نشان می‌دهند. در باره مدارس در آن دوره می‌گویند و از شکل رابطه معلم و دانش‌آموز. حتی قرار است یک روز، به نام روز ویکتوریا، همه، از دانش‌آموز تا معلم، مانند دوره ویکتوریا لباس بپوشند و کلاس‌ها مانند آن دوران باشد. دراین روز معلمین مانند آن دوره چوب بدست خواهند گرفت و بچه‌ها در صف ایستاده و تمیزی دست‌ها و دستمال‌هایشان بررسی خواهد شد. در این روز قرار است غذای مدرسه، غذای متداول آن دوران باشد و به پدر و مادر بچه‌هایی که غذا از خانه می‌برند نیز گفته شده که چه غذاهایی در آن روز مجاز است و کودک باید غذایش را در دستمال بپیچد و نه کیف و الی آخر. برای بچه پنج شش ساله همه چیز مثل بازی می‌گذرد، اما چیزهای مهمی یاد می‌گیرد حتی بدون اینکه بفهمد که دارد یاد می‌گیرد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 0:8  توسط بهمن هاتفی  | 

تاتنهام، کروبی، و معمای اصفهان

اخیراً خواننده‌ای به جمع خوانندگان پله‌برقی اضافه شده و دو سه کامنت با نام "آرسنال" ثبت کرده است. به همین مناسبت نوشته امروزم را می‌خواهم با مثالی از فوتبال انگلستان آغاز کنم. آنان که فوتبال را دنبال نمی‌کنند، می‌توانند از روی این قسمت بپرند و به قسمت اصلی بحث برسند. البته مثال من در مورد آرسنال، این تیم محبوب شمال لندن، نیست که در مورد رقیب دیرینه آن تاتنهام، دیگر تیم محبوب شمال لندن، است (دیشب داربی شمال لندن با نتیجه تساوی ۴-۴ بین این دو تیم به پایان رسید).

 تاتنهام پارسال نتیجه چندان بدی نگرفت، در یک سوم بالایی جدول لیگ برتر قرار گرفت، کارلینگ کاپ را برد و به جام یوفا راه یافت. برای تاتنهام این نتیجه بد نبود چرا که مدت‌هاست تیم‌های مختلف از قرار گرفتن در رده‌های اول تا چهارم (که چهار تیم شهره به "چهار بزرگ" (Big Four) آن‌ها را بین خود تقسیم می‌کنند) ناامید شده اند. مهمترین نقطه قوت این تیم خط حمله آن متشکل از "بربیتف" بلغاری، "روبی کین" ایرلندی و دو مهاجم مطرح انگلیسی "دیفو" و "بنت" بود. اما امسال در آغاز لیگ تاتنهام در بحران فرو رفت. فقط ۲ امتیاز از ۸ بازی، بدترین شروع یک فصل را در تاریخ باشگاه رقم زد و باعث تغییر مربی این تیم شد (تاتنهام پس از آوردن هری‌ردنپ، در دو بازی اخیر ۴ امتیاز گرفته و بخصوص تساوی دیشب، آنان را کاملاً از بحران خارج کرد). نکته‌ای که می‌خواهم به آن اشاره کنم ارتباط نقطه قوت فصل پیش این تیم، با عدم موفقیت آغازی این فصل است. وجود چهار مهاجم درجه یک در تیمی که حداکثر با دو مهاجم بازی می‌کند، باعث دردسر است. تصور کنید که مربی تیم ملی برای محک زدن "دیفو" و یا "بنت" به تماشای بازی تاتنهام بشیند و بازی به این دو نرسد. طبیعی است که اولین فکر در ذهن این بازیکنان ترک باشگاه باشد. دو بازیکن اصلی‌تر یعنی "بربیتف" و "کین" هم با تعویض‌هایشان مشکل داشتند. نتیجه اینکه قبل از پایان فصل، "دیفو" به پورتموث رفت تا دوباره بطور ثابت بازی کند و تیم ملی برگردد. در ابتدای فصل جدید هم "روبی کین" به لیورپول پیوست و "بربیتف" هم بعد از چهار پنج هفته "راه رفتن" در زمین و تمارض از بازی، مسؤلان تاتنهام را مجبور کرد تا با پیوستن وی به منچستر یونایتد موافقت کنند. نقطه قوت تاتنهام بخار شد و به آسمان رفت و حتی تبدیل شد به نقطه ضعف این تیم.

 اصفهان درسال‌های بعد از انقلاب یکی از سیاسی‌ترین شهرهای ایران بوده است. نماینده اول این شهر در اولین دوره مجلس، امید نجف‌آبادی توسط دادگاه ویژه روحانیت اعدام شد. احمد سلامتیان، سیاسی‌ترین چهره در جناح بنی‌صدر و کاندیدای وی برای احراز پست نخست‌وزیری نیز نماینده این شهر بود. پس از آن نیز این شهر معروف به حمایت از جناح چپ و آقای منتظری بود.  به نظر من جنبش دوم خرداد (جنبش دهن کجی در پای صندوق رأی) قبل از دوم خرداد و در انتخابات مجلس پنجم بسیار گسترده‌تر از دیگر نقاط ایران در اصفهان شروع شد. انتخاباتی که با وجود غیبت رقیب به پیروزی جناح حاکم منجر نشد و به ابطال انتخابات انجامید. وزن چپ در این شهر آنچنان غیرقابل انکار بود که دکتر مصطفی معین بعد از عدم موفقیت در انتخابات مجلس پنجم از شهر تهران، با استفاده از انتخابات میان‌دوره‌ای به راحتی نماینده مردم اصفهان شد. امام جمعه شهر، آقای طاهری، ارشد‌ترین روحانی مخالف باقی‌مانده در کسوت امامت جمعه، مدت‌ها دردسری بزرگ برای حاکمیت بود و سرانجام استعفایی معروف داد. استعفایی که چاپ سانسور شده آن نیز به توقیف روزنامه "نوروز" منجر شد.

  عباس عبدی در شهروند امروز مصاحبه‌ای خواندنی دارد با مهدی کروبی، دبیرکل حزب اعتماد ملی، رئیس سابق مجلس، کاندیدای دوره قبلی (و آتی) ریاست‌جمهوری. نکات بسیاری در این مصاحبه وجود دارد که باید به آن‌ها توجه ویژه کرد اما من فقط به اصفهان در این مصاحبه می‌پردازم. قبلاً هم شنیده بودم که در انتخابات دوره نهم ریاست جمهوری، قبل از محاسبه رأی قم، اصفهان و تهران، احمدی نژاد حتی سوم هم نبوده و بنابرین با رأی این سه شهر به مرحله دوم رسیده است، اما میزان رای وی در اصفهان را نمی‌دانستم. کروبی می‌گوید: « من بعد فهميدم كه در مجموع ما بيست و هفت استان جلوتر بوده‌ايم و فقط يك اصفهان همه چيز را تغيير داده است. خب، اگر من اين خبر را داشتم و عصر آن روز، با اين خبر به ملاقات مي‌رفتم، حرفم را مي‌زدم و پاي آن مي‌ايستادم. چطور مي‌شود در شهر اصفهان كه يكي از قطب‌هاي صنعتي و فرهنگي ما است و آقاي‌معين هم اصفهاني بوده‌اند، آقاي‌احمدي‌نژاد از مجموع راي همه كانديداها، راي بيشتري مي‌آورد و ايشان هشتصد هزار راي مي‌آورند و در مقابل، من، معين، قاليباف و لاريجاني، هر كدام زير دويست هزار راي مي‌آوريم و آقاي‌رفسنجاني هم 250 هزار راي مي‌آورد؟» و یا در ادامه می گوید: « مردم اصفهان واقعاً هشتصد هزار راي به آقاي احمدي‌نژاد داده‌اند؟ آيا اين مساله، اصلاً بوي صداقت مي‌دهد. اصلاً مگر مي‌شود كه در يك استان يك كانديدا فاصله‌اي چنين معنادار با ديگر كانديداها داشته باشد در حالي‌كه حتي به عنوان مثال متولد آن جا هم نيست. آيا واقعاً تفكر مردم اصفهان اينگونه است كه در آنجا راي آقاي احمدي‌نژاد، چهار يا پنج برابر راي من يا آقاي معين باشد». باید بگویم که من نیز همانند آقای کروبی متعجبم.

 براستی چه بر سر اصفهان آمده است؟ آمار مرحله اول ریاست جمهوری نهم در اصفهان از دو حالت خارج نیست. فرض اول تقلب گسترده است آنگونه که کروبی می گوید و فرض دوم واقعی بودن نتایج آنگونه که دیگران می‌گویند. هیچ‌کدام از این دو فرض برای اصفهان خوشایند نخواهد بود. اگر مبنا را بر فرض اول قرار دهیم، بدین معنی است که عده‌ای (مثلاً بگویید حزب پادگانی) توانسته‌اند در نتایج انتخابات در اصفهان بسیار بیشتر از دیگر شهرهای ایران دستکاری کنند. فکر نمی‌کنم اصفهانی‌ها از این فرض چندان راضی باشند. اصفهانی‌ها بسیار حساسند که "کلاه سرشان نرود". اصفهانی‌ها اگر فرض اول را بپذیرند، پذیرفته‌اند که با وجود اینکه جاپاهای بسیار محکمی در ساختار سیاسی دارند و به "زرنگی" هم معروفند، کلاه سرشان رفته و تقلب در استان و شهر آنها بیش از بقیه کشور بوده است.

 اما اگر فرض کنیم که این رأی واقعی است و یا حداقل ریشه‌هایی در واقعیت دارد (بدین معنی که در اصفهان مردم بیشتر به رئیس جمهور فعلی رأی داده‌اند و سپس این رأی تشدید شده است)، این فرض را چگونه می‌توان توضیح داد. در انتخابات پرکاندیدای نهم، کاندیداها بهترین نتیجه خود را در استان زادگاه‌شان گرفته‌اند به جز دکتر مصطفی معین که در اصفهان به نتیجه قابل توجه‌ای نرسیده است. چرا؟ در استان مشهور به چپ، رأی راست افراطی نزدیک به مجموع آرای دیگر کاندیداها است. آیا قوت جناح چپ (اصفهان) مانند خط حمله پارسال تاتنهام به نقطه ضعف آن برای کل ایران تبدیل شده است؟ ویا اینکه قوت اصفهانی‌ها یعنی زرنگی، محاسبه‌گری و تلاش برای "گول نخوردن"، کار دست آن‌ها و در نتیجه بقیه ایران داده است؟ شاید بتوان گفت که اصفهانی‌ها بیش از بقیه سعی کرده‌اند "دنباله‌رو" نباشند و روحیه رأی "متفاوت" دادن و یا  "لجبازی" و یا استفاده از صندوق برای گفتن "نه" در آن‌ها قوی‌تر از بقیه نقاط ایران است. شاید این سؤال موضوع تحقیقی جالب، برای خود اصفهانی‌ها نیز باشد که چگونه این اتفاق افتاده است.

 شاید از منظری دیگر بتوان گفت در جاهایی که رأی مردم توسط نهاد‌های مدنی و احزاب جهت خود را پیدا نمی‌کنند، مکان‌های رأی راست افراطی و چپ هم‌پوشانی پیدا می کنند. این حکم می‌تواند کلی‌تر از اصفهان و ایران باشد، اگر چپ نتواند حاشیه نشینان را متحد کند، راست افراطی و پوپولیست بهترین گزینه برای اینکار است.

 پی‌نوشت اول: اگر مثال اول ربطی نداشت، آنرا به جناب "آرسنال" ببخشید.

 پی نو‌شت دوم: در نوشتن فاکت‌های تاریخی فقط به حافظه متکی بوده‌ام و بنابر این ممکن است دقیق نباشد. مثلاً ممکن است روزنامه‌ی دیگری بعد از استعفای آقای طاهری مشکل پیدا کرده باشد و نه "نوروز".

 پی نو‌شت سوم: از خوانندگان بخصوص اصفهانی‌های عزیز تقاضا می کنم نظر خود را برایم بنویسند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 16:39  توسط بهمن هاتفی  | 

آقای احمدی‌نژاد دست بجنبانید!

مروز در خبرها شنیدم که نظر سنجی‌ها نشان می‌دهد که اوباما کاملاً از مک‌کین جلو افتاده و مثلاً واشنگین‌پست خبر از اختلاف هشت درصدی آنها می‌دهد. بیش از پنجاه درصد از مردم ایالات متحده در این نظرسنجی الویت اصلی خود را مسائل اقتصادی اعلام کرده‌اند و فقط هفت و هشت  درصد مردم از مبارزه با تروریسم و جنگ در عراق بعنوان مسائل اصلی نام برده‌اند. شاید در اینجا لازم باشد اشاره کنم که هرچه توجه رأی‌دهندگان به تروریسم و مسائل امنیتی بیشتر شود احتمال رأی به جمهوری‌خواهان و مک‌کین بیشتر می‌شود.

 چند شب پیش در برنامه‌ سیاسی "این هفته" در بی‌بی‌سی، مفسرین این برنامه معتقد بودند که کار تمام شده است و به احتمال قریب به یقین اوباما برنده انتخابات خواهد بود. وقتی مجری (اندرو نیل) پرسید که "هیچ شانسی برای برای مک‌کین قائل نیستید؟"، کارشناس برنامه، دایان ابوت (Diane Abbott) که نماینده مجلس عوام نیزاست، جواب داد که فقط "ایران" می تواند مسیر را عوض کند.

 فقط یک هفته تا انتخابات ریاست‌جمهوری آمریکا باقی است و افراطیون در ایالات متحده به شدت به شعارهای "هسته‌ای" و "ضد اسرائیلی" ایران نیاز دارند. یک نفر به گوش احمدی‌نژاد یا دیگر مقامات برساند که دارد دیر می‌شود (اگر دیر نشده باشد)، دست بجنبانید، غفلت موجب پشیمانی است، جماعتی متنظر شما هستند و روی اقدامات شما حساب باز کرده‌اند. فرصت مناسبی است تا دوباره در بوق شوید، آنرا از دست ندهید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 19:17  توسط بهمن هاتفی  | 

کدام لیبرالیسم

آقای رشید اسماعیلی نوشته‌ای دارند با عنوان « کدام لیبرالیسم، کدام سوسیالیسم» که نقدی است بر مقاله آقای زیدآبادی با عنوان «لیبرالیسم و سوسیالیسم، دو دوست اما بیگانه». گرچه می‌توان ده‌ها موضوع را در مقاله آقای اسماعیلی انتخاب کرد و در مخالفت یا موافقت با آن نوشت، اما من فقط می‌خواهم به سؤال «کدام لیبرالیسم» بپردازم.

 دو سه سال از زندگی من در انگلستان باید سپری می شد تا متوجه شوم که کاربرد واژه لیبرال در بحث‌های سیاسی با تلقی من از این واژه اختلافی بنیادین دارد. بحثم در اینجا دفاع یا مخالفت با هیچ‌کدام از برداشت‌ها از لیبرالیسم نیست و تنها تلاش می‌کنم تا پس از تعریفی و مقدمه‌ای اجمالی در لیبرالیسم، به تفاوت‌های لیبرالیسم کلاسیک، لیبرالیسم جدید یا پیشرو ، و نئولیبرالیسم بپردازم. در این نوشته بیشتر بر شناساندن "لیبرالیسم جدید" نظر دارم که دلیل آن در انتها مشخص خواهد شد. این بحث در حقیقت همان بحثی است که در یادداشت چپ - راست قول نوشتنش را داده بودم و بیشتر ناظر بر تاریخ سیاسی وفضای سیاسی بریتانیا است، که خوشبختانه مقاله آقای اسماعیلی انگیزه ای برای نوشتن آن در من ایجاد کرد.عدم انگیزه من از آنجا ناشی می‌شود که احساس نمی‌کنم خوانندگان ثابت وبلاگ مباحث نظری را چندان دنبال کنند. در انتها کمی هم به ایران خواهم پرداخت که روی سخن این قسمت بیشتر آقای اسماعیلی خواهد بود.

 تاریخ لیبرالیسم را نباید تنها در متفکران بزرگ آن از جان لاک و منتسکیو تا استوارت میل و آدام اسمیت خلاصه کرد، زیرا که لیبرالیسم با آشوب‌ها و انقلابات قرون ۱۷، ۱۸، و ۱۹ ارتباطی تنگاتنگ دارد. ایده‌های انقلابی لیبرالیسم در آن سال‌ها بسیاری از سنت‌های اجتماعی را دگرگون کرده و بر سلسله مراتب اجتماعی تأثیر گذارده است. جنگ داخلی ده ساله ضد سلطنتی در انگلستان (دهه ۱۶۴۰) که به اعدام جورج اول و اعلام جمهوری منجر شد بر سلسله مراتب اجتماعی تأثیرات عمیقی گذارد و پس از پیروزی سلطنت‌طلبان و بازگشت دوباره رژیم سلطنتی، نهاد سلطنت هیچگاه نتوانست قدرت قبلی را بدست آورد. پیروزی مردم آمریکا در جنگ‌های استقلال از بریتانیا (۱۷۷۶) به بنیانگذاری قانونی اساسی بر مبنای تضمین حقوق فردی شهروندان و محدود کردن دولت انجامید. انقلاب کبیر فرانسه در این میان جایگاه ویژه‌ای دارد و منجر به شکست اشرافیت فرانسه، اعلام جمهوری و اعلامیه حقوق بشر(۱۷۸۹) شد. ایده‌های لیبرالی شالوده‌ اصلی تفکر دراین انقلابات را تشکیل می‌دادند.

 شکوفایی لیبرالیسم با شکست فئودالیسم و رشد سرمایه‌داری و بازار همراه است. لیبرالیسم اولیه با پیشرفت طبقه متوسط رشد کرد و ارتباط تنگاتنگی با رشد سرمایه‌داری داشت. در سال‌های اولیه لیبرالیسم یک دکترین سیاسی برای مبارزه با استبداد و نظام فئودالی بود که شعارهای قانون اساسی و حق نمایندگی پارلمانی را مطرح می‌کرد. در قرن نوزدهم لیبرالیسم اقتصادی پدید آمد که به تحسین اقتصاد آزاد پرداخت و با هرگونه دخالت دولتی مخالفت کرد. S. McAnulla (صفحه ۶۳) هسته‌های اصلی تفکر لیبرال را اینگونه خلاصه کرده است [۱]:

«۱. فردگرایی (Individualism) : فرد واحد اصلی تشکیل دهنده جامعه است و نه تقسیم‌بندی‌های ملی، نژادی، مذهبی و یا طبقاتی. حقوق فردی باید محترم انگاشته شود و آنرا نمی‌توان به بهانه‌های مثل مصالح اجتماعی و غیره به تعویق انداخت. فرد حق دارد بیاندیشد و تفکر خود را اظهار دارد و کسی حق محدود کردن آن‌را ندارد. بعلاوه افراد حق مالکیت دارند و باید بتوانند آنرا حفظ و یا به‌دلخواه انتقال دهند.

۲. آزادی: افراد حق آزادی فردی را دارند و دولت حق محدود کردن آن را ندارد.

۳. تساهل ( Toleration): از آنجا که اساس بر حق فرد است، افراد باید بتوانند همدیگر را تحمل کنند و در مقابل اعتقادات و رفتارهای دیگران با مدارا رفتار کنند برای مثال در مقابل دیگر ادیان و یا باورهای سیاسی تساهل نشان دهند.

۴. برابری: افراد در مقابل قانون، برای انتخاب شدن و انتخاب کردن با هم برابرند. بنابر این لیبرال‌ها بطور طبیعی مخالف سلطنت و دیگر سلسله مراتب اجتماعی هستند.

۵. عقلانیت: لیبرالیسم نسبت به ذات آدمی محتاطانه خوش بین است. افراد بهترین قاضی برای منافع خویش هستند و می‌توانند منافع خود را تشخیص دهند. وقتی آنها حق انتخاب داشته باشند، قدرت غیرارادی خود را بکار می‌گیرند که پیامد آن مثبت است.»

 لیبرالیسم نگاه سیاسی مسلط در بریتانیاست و حتی می‌توان گفت که دیگر ایدئولوژی‌های سیاسی در بریتانیا (و از جمله دو ایدئولوژی‌ دیگر اصلی و رقیب یعنی سوسیالیسم ومحافظه‌کاری) تأثیرات فراوانی از آن گرفته‌اند و هسته‌های مشترک بسیاری با آن دارند و به همین علت برخی آن را فرا-‌ ایدئولوژیک می‌دانند.

 لیبرال‌های کلاسیک در بریتانیا با استفاده از اندیشه‌های اندیشمندان لیبرال به دولت کوچک با حداقل دخالت در امور شهروندان، اقتصاد بازار آزاد و دولت نمایندگی رسیدند. دستاورد آنان در عرصه سیاست، دمکراسی پارلمانی و پیامد بلافاصله آن سیستم چند حزبی بود. دستاورد لیبرالیسم در عرصه اجتماعی توسعه سرمایه‌داری و محدود کردن قدرت اشرافیتی بود که خیلی سریع مجبور شده بود قدرت سیاسی را با بورژوازی تقسیم کند. از طرفی در عرصه اقتصادی با استفاده از تجارت آزاد، بریتانیا به قدرت مسلط اقتصادی در عرصه بین‌المللی تبدیل شد.

 

لیبرالیسم جدید )یا پیشرو(

 لیبرال‌های بریتانیا با سؤالات و مشکلات زیادی روبرو بودند که پاسخ به آنها ساده نبود. فقر پایدار، نابرابری و بیکاری ادعای "ارتقاء خوشبختی عمومی" توسط اقتصاد آزاد را به تمسخر گرفته بود. فیلسوف لیبرال آکسفوردی، توماس هیل گرین (۱۸۳۶-۱۸۸۲) برای آن جوابی داشت. او مفهوم آزادی مثبت (پوزیتیو) را مطرح کرد. در این دیدگاه فقر، بیماری، بیکاری و زورگویی توسط ثروتمندان، توده‌های مردم را "غیرآزاد" می‌کند. یک شهروند آزاد باید بتواند شغل داشته باشد نه اینکه فقط آزاد باشد تا سوار دوچرخه‌اش شود و بدنبال کار بگردد. نه تنها در مفهوم آزادی که در مفهوم "حق" نیز لیبرال‌های جدید برخورد منفی (نگاتیو) را قبول نداشتند. برای فهم بهتربه مثال "حق تحصیل" توجه کنید. برخورد منفی با این حق (آنگونه که لیبرالیسم کلاسیک آن را می‌فهمد) آنست که کسی حق "جلوگیری" از تحصیل کسی را ندارد در حالی که در برخورد مثبت، جامعه (و بنابر این دولت به نمایندگی از طرف مردم) وظیفه دارد که "امکان" تحصیل را برای همه مردم فراهم کند.

 هاب‌هاوس(L. T. Hobhouse) دیگر متفکر لیبرال برای دولت نقشی پدرانه قائل است که باید از فرزندان آسیب‌پذیر خود بیشتر حمایت کند. وی بحث می‌کند که « درحالیکه لیبرالیسم کلاسیک بدنبال آزادی فرد از قید و بند دولت بود، لیبرالیسم جدید بدنبال استفاده از دولت برای آزادی فرد از محدودیت‌های اجتماعی و اقتصادی است». در این نگرش دیگر دخالت دولت مذموم نیست و دولت حزب لیبرال در سال‌های ۱۹۰۵ الی ۱۹۱۵ اینگونه می‌اندیشید و به مقدمات پایه‌گذاری "جامعه رفاه" پرداخت. بنابر این لیبرالیسم جدید با تلقی مثبت از آزادی به جامعه رفاه و "اقتصاد مختلط" می‌رسد.

 در اینجا باید به دو شخصیت دیگر لیبرال در فاصله دو جنگ جهانی اشاره کرد. شخصیت اول جان مینارد کینز (John Maynard Keynes) متفکر و اقتصاددان بزرگ دانشگاه کمبریج است. نظرات کینز در مقابله با بحران اقتصادی و نظریه "اشتغال کامل" وی در زمان خودش مورد استقبال قرار نگرفت. وی با معرفی مفهومی به نام ضریب نشان می‌دهد که با افزایش اشتغال در حوزه عمومی (بلطبع توسط دولت) می توان قدرت خرید جامعه را بالا نگاه داشت و با استفاده از آن از بحران گذر کرد. نظریه وی در حقیقت بیش از سه دهه (از پایان جنگ دوم تا اواسط دهه ۷۰) میداندار اصلی اقتصاد در بریتانیا و دیگر کشورهای سرمایه‌داری بود. در این سه دهه فقط جناح چپ، یعنی لیبرال‌ها و سوسیال دمکراتها از نظرات کینز حمایت نمی‌کردند که حتی محافظه‌کاران نیز که در اکثر مواقع در دولت بودند، کم و بیش آن نظرات را قبول و تقریباً آن را اجرا می‌کردند. به همین دلیل با وجود عوض شدن چندین و چند باره دولت‌ها، باز هم سیاست‌های حمایتی "جامعه رفاه" تعطیل نشد.

 نفر دوم که در اجماع بر سر برنامه‌های دولت رفاه در بریتانیا نقشی اساسی بازی کرد، شخصیت دیگر لیبرال ویلیام بوریج (William Beveridge) بود. وی در سال ۱۹۴۲ گزارش مستندی تهیه کرد و در آن نشان داد که مشکلاتی نظیر فقر و بیکاری نتیجه ایرادات و اشکالات فردی نیستند و مشکلاتی اجتماعی هستند که ریشه در سیستم اقتصادی دارند. گزارش بوریج به صورت کتابی منتشر شد و ۶۳۰ هزار نسخه از آن فروخته شد. نظرسنجی‌ها نشان داد که ۸۶ درصد مردم با گزارش موافقند. تأثیر این گزارش آنچنان تکان‌دهنده بود که یکی از اعضای خواننده سلطنتی، با اشاره به مقاومت مردم در دوران جنگ، در نامه‌ای به ملکه نوشت: «این مردم لایق زندگی بهتری هستند». برخی از منتقدین می‌گویند که راه کارهای گزارش بوریج بیشتر سوسیالیسم است تا لیبرالیسم. از طرفی لیبرال‌ها با افتخار می‌گویند که ایده‌هایی مانند مقرری برای بیکاران، معلولین وبیماران؛ مستمری بازنشستگی برای همگان؛ و خدمات درمانی ملی برای همگان، قبل از اجرا توسط دولت حزب کارگر توسط لیبرال‌ها اعلام شده بود.

  بوریج را معمار دولت رفاه بعد از جنگ می‌نامند ولی برنامه وی و شهرت کتابش، در اولین انتخابات بعد از جنگ (۱۹۴۵)، به پیروزی برای حزب لیبرال (که کمپین انتخاباتی این حزب توسط بوریج اداره می شد) منجر نشد و فقط ۱۲ نماینده از این حزب به مجلس عوام راه یافتند و حزب کارگر پیروزی قاطعی در انتخابات بدست آورد. البته حزب لیبرال بریتانیا پس از آن نیزنتوانست موفقیت‌ خاصی در انتخابات بدست آورد و تعداد نمایندگان آن همواره در همین حد ماند. حزب لیبرال بریتانیا در دهه ۸۰ با حزب سوسیال دمکرات ائتلاف کرد و این ائتلاف بیش از ۲۰نماینده را پارلمان فرستاد. ائتلاف انتخاباتی این دو حزب در سال‌ ۱۹۸۸ به وحدت کامل آن دو منجر شد و بالاخره در ۱۹۸۹ حزب جدید خود را لیبرال دمکرات نامید. لیبرال‌های بریتانیا پس از تشکیل این حزب جدید توانستند تا حدودی در نقش حزب سوم (با بیش از حدود ۵۰ نماینده در مجلس) و حزب میانه ظاهر شوند و فضای دو حزبی بریتانیا را کمی تغییر دهند.

  نکته‌ای که در اینجا می‌خواهم تأکید کنم اینست که تا قبل از ظهور حزب کارگر در فضای سیاسی بریتانیا، حزب لیبرال، حزب جناح چپ بود و حتی اولین نمایندگان حزب کارگر هم با چتر حمایتی لیبرال‌ها وارد مجلس شدند. پس از قدرت گرفتن (محبوب شدن) حزب کارگر، لیبرال‌ها همواره سعی کرده‌اند در میانه طیف‌های سیاسی بازی کنند و حزب طبقه متوسط بمانند. اما این وسط بودن همواره به چپ متمایل می‌شده است و نه به راست. به عنوان مثال این حزب همواره طرفدار مالیات بیشتر در جهت ارائه خدمات رفاهی (و در نتیجه دولت بزرگتر) بوده است. قبلاً در بحثی در مفهوم دوقطبی چپ - راست نوشته بودم که نتایج یک نظرسنجی در بریتانیا در سال ۲۰۰۵ نشان داد که مردم چارلز کندی رهبر وقت حزب لیبرال دمکرات را چپ‌تر از تونی بلر رهبر حزب کارگر ارزیابی کرده بودند. تصویر متمایل به چپ از لیبرال دمکرات‌ها تصویری پایدار در افکار عمومی مردم بریتانیا است. برای مثال تابستان امسال در کنفرانس سالانه حزب لیبرال دمکرات، کاهش مالیات‌ها (که شعاری راست‌گرایانه است) در برنامه حزب اعلام شد. اندرو نیل مجری و مفسر سیاسی بی بی سی در برنامه "سیاست روزانه" از چارلز کندی (رهبر سابق حزب) پرسید که «آیا شما همچنان لیبرال هستید؟ چرا شعار توری‌ها (لقب محافظه‌کاران دربریتانیا) را در برنامه خود گنجانده‌اید» و پس از توجیهات نه چندان موفق چارلز کندی، اندرو نیل ادامه داد که «مردم این شعار را باور نمی‌کنند، مردم خواهند گفت که این شعار برای جمع‌آوری رأی است و طرفداران کاهش مالیات به توری‌ها رآی می‌دهند نه شما».

 با فضای سیاسی دیگر کشورهای غربی و کاربرد واژه لیبرال در آنها آشنایی خاصی ندارم، اما با پیگیری حتی سردستی اخبار براحتی می‌توان متوجه شد که در ایالات متحده نیز لیبرالیسم کاربردی چپ دارد و به بخش‌هایی از حزب دمکرات اطلاق می‌شود. اندرو هیوود (Andrew Heywood) می‌نویسد [۲]:«در ایالات متحده آمریکا واژه لیبرال معادل طرفدار دخالت دولت است».

 

نئولیبرالیسم

نئولیبرالیسم در عرصه عمل و رهبری سیاسی جامعه در اواخر دهه ۷۰ و اوایل دهه ۸۰ میلادی ظهور یافت اما این بدان معنی نیست که در عرصه تفکر نیز قبل آن غایب بوده باشد. نئولیبرالیسم در حقیقت مخالفت با لیبرالیسم جدید (واقعاً موجود در آن دوران) و بازگشت به لیبرالیسم اقتصادی کلاسیک است و آن را می‌توان در مکتب اتریش و کارهای فردریک وان هایک (Friedrich von Hayek, 1899-1992)، مکتب شیکاگو و کارهای میلتون فریدمن (Milton Friedman) و در هسته اقتصاددانان دانشگاه ویرجینیا دید. هایک معتقد بود که هرگونه سیاست‌های جمع‌گرایانه به استبداد منجر می‌شود. فریدمن طراح سیاست‌های پولی و اقتصاددانی ضدکینزی است که می‌گوید فقط باید از تولید حمایت مالی کرد و هر سیاست حمایتی  دیگر منجر به تورم می‌شود. او بر اقتصاد بازار تأکید دارد و مخالف هرگونه دخالت دولت است. اقتصاددانان دانشگاه ویرجینیا نیز به مردم، سیاست‌مداران و بوروکرات‌ها، به دید کسانی که عاقلانه منافع خود را حداکثر می‌کنند نگاه کردند (سنتی دیگر از لیبرالیسم کلاسیک) و بنابر این به نتیجه "لزوم حمایت دولت از تهیه‌کنندگان و نه مصرف‌کنندگان" رسیدند.

 در دوران طولانی مدت رونق اقتصادی (دهه‌های۴۰ و ۵۰ میلادی) نظریات نئولیبرالی طرفتار چندانی در دنیای سرمایه‌‌داری نداشت. اما با آغاز بحران‌های اقتصادی در دهه ۷۰، نظرات نئولیبرالی مورد توجه قرار می‌گیرند و هایک و فریدمن هر دو جایزه نوبل (به ترتیب در سال‌های ۷۴ و ۷۶) را می‌برند. سوزان جورج در این باره می‌گوید: «در سال‌های ۱۹۴۵ یا ۱۹۵۰، اگر شما یکی از ایده‌ها یا سیاست‌هایی را که امروز کیسه ابزار استاندارد نئولیبرلیسم وجود دارد، مطرح می‌کردید به شما می‌خندیدند و یا شما را به تیمارستان می فرستادند. حداقل در کشورهای غربی، در آن زمان، همه کینزی، یا سوسیال دمکرات، یا سوسیال - دمکرات مسیحی و یا گونه‌ای از مارکسیست بودند. نظری که بگوید بازار باید اجازه داشته باشد تصمیمات اصلی سیاسی و اقتصادی را اتخاذ کند، نظری که بگوید دولت باید داوطلبانه نقش خود را در اقتصاد کاهش دهد و یا شرکت‌ها باید آزادی کامل داشته باشند و یا نظری که بگوید براتحادیه‌های کارگری باید افسار زد و از شهروندان نه بیشتر که کمتر باید حفاظت کرد، چنان نظراتی با روح زمانه کاملاً بیگانه بود».

 در انتخابات ۱۹۷۹ مارگارت تاچر در انگلستان و در ۱۹۸۰ رونالد ریگان در ایالات متحده به قدرت می‌رسند (که آنها را "راست جدید" می‌نامند) و دوران حاکمیت اجرایی نئولیبرال‌ها آغاز می‌شود. نویسندگان مختلف از "راست جدید" با عناوین مختلفی یاد می‌کنند: راست افراطی، راست اقتدارگرا، نئولیبرالیسم، ضدجمع‌گرا، نئوکانسرواتیسم، تاچریسم و ریگانیزم. اما بسیاری از آنها (و به عقیده من بدرستی) بین نئولیبرالیسم و نئوکانسرواتیسم تمایز قائل می‌شوند و راست جدید و یا تاچریسم را مجموعه‌‌ای از این دو ایدئولوژی می‌دانند.

 بانوی آهنین (مارگارت تاچر) بعد از رسیدن به قدرت در اولین گام به "سیستم رفاهی" یورش برد. فقط یکسال کافی بود تا بیش از نیمی از دارایی‌های دولت به بخش خصوصی واگذار شود. مقرری بیکاری کاهش یافت و در نتیجه نیروی کار مجبور به قبول شرایط نازل‌تر در کار شد و بنابر‌این دستمزدها کاهش یافت. تاچر به مبارزه با اتحادیه‌های کارگری پرداخت و در حق اعتصاب محدودیت‌هایی را ایجاد کرد. بسیاری از کارخانه‌ها تعطیل و در بسیاری از آن‌ها نیروی کار تعدیل و عده زیادی به عنوان مازاد بیکار شدند. تمامی این اقدامات با اقتدار تمام انجام شد و وی نشان داد که "دولت مقتدر" جزو لاینفک تاچریسم است.

 با وجود رشد اقتصادی، یازده سال حکومت تاچر برای جانشین او جان میجر، مشکلاتی عظیم (و بخصوص بیکاری) به ارث گذاشت که نتیجه طبیعی آن بازگشت حزب کارگر تونی بلر با اکثریتی باور نکردنی به دولت بود (تقریبا همین الگو در ایالات متحده هم بوقوع پیوست، کافی است ریگان را با تاچر، بوش پدر را با میجر، و بیل کلینتون را با تونی بلر متناظر کنید).  پایان جنگ سرد، موازانه نیروها را در سطح جهان تغییر داد و نیرویی تازه به نئولیبرالیسم بخشید. دکترین نظم نوین جهانی بوش پدر و نسخه‌های نئولیبرالی صندوق بین‌المللی پول برای کشورهایی که به جرگه دنیای سرمایه‌داری می‌پیوستند، نئولیبرالیسم را به ایدئولوژی مسلط جهانی تبدیل کرد. نسخه‌‌ای معتدل‌تر از نئولیبرالیسم خود را درجنبش سوسیال دمکراسی نیز بازتولید کرد و "راه سوم" آنتونی گیدنز را پدید آورد و حزب کارگر خود را حزب جدید کارگر خواند. بررسی "راه سوم" و "چپ میانه" را به فرصتی دیگر موکول می‌کنم. راه سوم، صورتی (ویا انحرافی) از سوسیال دمکراسی است و نه لیبرالیسم، بنابرین و بطور طبیعی جای بحث آن اینجا نیست.

 بحران اقتصادی دامنه‌دار فعلی چالشی جدی برای تئوریسین‌های اقتصاد سرمایه‌داری است. این روزها دوباره نام کینز را در برنامه‌های سیاسی تلویزیونی به‌دفعات می‌توان شنید. دخالت گسترده دولت‌ها یادآور گونه‌ای دیگر از اداره جامعه و سؤالی اساسی پیش روی نئولیبرال‌هاست. حتی برخی از نویسندگان  (به عنوان مثال جوزف استیگلیتز برنده جایزه نوبل اقتصاد در سال ۲۰۰۱)، بحران فعلی را پایان نئولیبرالیسم خوانده‌اند.

 

تقدس بازار و خصوصی سازی

قبل از شروع هر حرفی باید اشاره کنم که خواننده نباید از متن من دفاع از دولتی بودن را برداشت کند. با هر موضوعی باید بطور مشخص و در شرایط خاص خودش برخورد کرد. برای اقتصاد شبه دولتی ایران نباید حکم‌های کلی صادر کرد. در ضمن بگویم نباید دولتی بودن را با چپ بودن یکسان پنداشت. برای آنکه بدانید چقدر اقتصاد شبه دولتی ایران چپ است، کافی است سرانه درمان را در ایران با دیگر کشور ها مقایسه کنید (آمار دقیق ندارم، در صورت تهیه، مطلبی در باره آن خواهم نوشت)، یا تعداد مسکن‌های ساخته‌ شده برای کم درآمدها ویا میزان مالیاتی که از ثروت‌مندان گرفته می‌شود. یا می توان به آمار دارایی‌های دهک های مختلف جامعه توجه کرد، ضریب "جینی" را نگاه کرد و یا درصد افراد زیر خط فقر نظری انداخت. شاید خواننده آموزش رایگان را یکی از مشخصه‌های چپ و رفاهی در ایران بداند. در این مورد هم باید بگویم که در مقایسه با ۱۳۵۷ ما عقب‌تریم. مدارس "ملی" که در اواخر حکومت شاه (یکی از راست گراترین حکومت‌های زمان خودش) ملغی شده بود دوباره در غالب مدارس "غیر انتفاعی" سازماندهی شدند.

 لیبرال‌ها در ایران چه کسانی هستند؟ واقعاً نمی توانم با تعریف ذهنیم لیبرال‌های زیادی بیابم. در عوض تا چشم کار می‌کند معتقدین به آموزه‌های نئولیبرالی وجود دارند. وقتی که در خیال به این می‌اندیشم که اگر دکتر موسی غنی‌نژاد در بریتانیا زندگی می‌کرد و می‌خواست کار سیاسی کند، باید به کدام حزب می‌پیوست، بدون هیچ شک و تردیدی به حزب محافظه‌کار می‌رسم و نه جایی دیگر. البته شاید طبیعی باشد چون در بریتانیا نیز حزب‌محافظه‌کار  مارگارت تاچر سردمدار نئولیبرالیسم بود و در ایالات متحده نیز حزب جمهوری‌خواه رونالد ریگان.

 واقعیت آنست که پیش‌فرض‌های نئولیبرالی که بارها در دنیای لیبرال و توسط لیبرال‌ها و دیگران به چالش کشیده شده است، در ایران تقدسی دینی یافته‌اند و شما حق ندارید به هیچیک شک کنید. با پیش‌فرض «بازار خود تنظیم کننده است» مانند یک فاکت علمی اثبات شده برخورد می‌شود، با اینکه نه تنها در عرصه اندیشه، که در زندگی واقعی اجتماعی نیز غلط بودن این پیش فرض (شعار) بارها نشان داده شده است. البته از نظر روانی می‌توان درک کرد که زندگی در جامعه‌ای که دولت به خودش حق دخالت در همه امور را می‌دهد، چرا و چگونه هر چیز غیر دولتی و ضد دولتی تقدس می‌یابد.

 آقای اسماعیلی عدم بیگانگی لیبرالیسم و سوسیالیسم مطرح شده توسط دکتر زیدآبادی را مختص غرب می‌داند و نبودن چنین نزدیکی در ایران را به افراطی بودن سوسیالیست‌های ایرانی نسبت می‌دهد. همانگونه که قبلاً هم اشاره کردم در اینجا قصدم پرداختن به ده‌ها نکته ریز و درشت مقاله آقای اسماعیلی نیست و فقط می خواهم به این نکته اشاره کنم که اگر ما در ایران سوسیالیست به سبک اروپایی نداریم (کم داریم)، لیبرال اروپایی هم نداریم (کم داریم). شکاف عمیق این دو فقط به چپ ایرانی برنمی‌گردد که راست‌های ما هم بشدت افراطی اند که البته این‌ها بوضوح دلایلی بیش از برداشت شخصی و یا منش رفتاری فلان شخصیت و یا فلان گروه سیاسی دارد.

 

 

دیگر یادداشتهای وبلاگ که به این بحث مربوطند و در بالا به آنها ارجاع داده شده است:

بحثی در مفهوم دوقطبی چپ - راست

اگر نشکسته، تعمیرش نکن!

طبقه متوسط و نقش آن در پیشبرد دمکراسی

 

منابع:

1.  S. McAnulla, British Politics: A Critical Introduction, Continuum, 2006.

2.  A. Heywood, Politics, MacMillan, 1997.

دیگر منابع مورد استفاده:

 

3. J. Kingdom, Government and Politics in Britain, Polity, 2003.

4. J. W. McAuley, An Introduction to Politics, State, and Society, SAGE Publications, 2003.

5. D. Murphy, Britain 1914 - 2000, Collins Educational, 2000.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 22:58  توسط بهمن هاتفی  |