«فلسطینیها اگر صلح میخواستند، نباید به حماس رأی میدادند» یکی از جملاتی است که این روزها زیاد میشنویم، نه فقط از طرف اسرائیل و حامیانش که همچنین از طرف برخی از آنان که میخواهند بیطرف بمانند و یا ژست بیطرفی بگیرند. اینگونه افراد نه تنها حماس را مقصر (یا بخشی از تقصیر) میدانند که مردم فلسطین (و بخصوص مردم غزه) را نیز مقصر می شمارند. با این برخورد سعی میشود تا اسرائیل و جنایاتش در غزه تطهیر و یا از حجم تقصیراتش کاسته شود. در یادداشت قبلی نوشته بودم که « حماس هم بخشی از خشونتی است که به این مردم تحمیل شده است» که در مطلب زیر سعی میکنم به آن موضوع و "رأی به حماس" بپردازم.
«دولت اسرائیل صلح میخواهد» و «دولت اسرائیل جنگ طلب است» نمونه هایی از گزارههای متناقضی هستند که هر روزه میشنویم و میخوانیم. کدام یک از این دو این دو درست است؟ در اینجا نمیخواهم به مصادیق درستی و نادرستی اینگونه احکام بپردازم. میخواهم از زاویه دیگری به آنها نگاه کنم. فرض کنید که صفت "جنگ طلب" را برای دولت فعلی اسرائیل بپذیریم. در این صورت باید حزب لیکود را "جنگطلبتر" و فلان حزب مذهبی اسرائیل را "کمی بیشتر جنگطلب" و شهرکنشینان کرانه باختری را "خیلی بیشتر جنگطلب" بنامیم. با فرض صلحطلبی این دولت هم براحتی میتوان در جامعه متکثر اسرائیل گروه هایی صلحطلبتر و کمی بیشتر صلحطلب و خیلی بیشتر صلحطلب یافت. مسلماً این تفاوتها غیر عادی نیست، گرچه برای خوانندگان در ایران ممکن است عجیب باشد که مثلاً (و با وجود شرایط جنگی) تظاهرات ضد جنگ و در ضدیت با بمباران غزه در اسرائیل با هیجان و جدیت برگذار شود. سئوال اینجاست که چرا وقتی به جبهه مخالف یعنی جبهه فلسطینیها نگاه میکنیم، نمیخواهیم تفاوتهایی حتی بسیار کمتر را بپذیریم؟ چرا نمیپذیریم که فلسطینیها هم به طور طبیعی متکثرند و"حق" آزادی عقیده دارند. اگر آنانی که فکر میکنند همه باید "امت واحده" باشند و تکثر را برنمیتابند از خیانت فلان شخصیت فلسطینی پس از نشستن بر سر میز مذاکره بگویند، شاید چیز عجیبی نباشد، اما اینکه کسانی خود را دمکرات بدانند و فکر کنند که تمامی فلسطینیها باید شبیه هم فکر کنند و شبیه هم حرف بزنند و موضع سیاسی یکسان انتخاب کنند، مسلماً جای سؤال دارد.
زندگی فلسطینیها به صورت بیرحمانهای با سیاست آمیخته بوده و آنان را به یکی از سیاسیترینها تبدیل کرده است. سالهاست که فلسطینیان در دهها گروه سیاسی مختلف متشکل شدهاند و سازمان آزادیبخش فلسطین (ساف) اجتماعی از گروههای رنگارنگ بوده است. پس نه تنها وجود گروههای مختلف طبیعی است که به نظر من تقلیل فضای عمده سیاسی در چند سال اخیر به هواداران "فتح" و "حماس" کمی عجیب است و نشان از وقوع حوادثی غیر معمول در آن جامعه دارد.
وجود مخالفان صلح در جبهه اسرائیل همانقدر به روند مذاکرات و رسیدن به نتیجه ضربه میزند که در جبهه فلسطینیها. برای اثبات کافی است ترورنخست وزیر اسرائیل و امضا کننده قرارداد اسلو، اسحاق رابین، بدست یک صهیونیست افراطی و یا بالا و پایین شدن روند صلح با تعویض دولتها در اسرائیل را بیاد بیاوریم. البته گروههای تندروتر از تیم مذاکرهکننده گرچه دردسرهایی را ایجاد میکنند، اما این حسن را هم دارند که طرف مقابل در مذاکره میترسد که اگر با این مذاکرهکننده ها کنار نیاید، ممکن است چیز بهتری نصیبش نشود. مثلاً در همین شرایط امروز، گروههای فلسطینی طرفدار روند صلح باید نگران فروپاشی دولت ائتلافی احزاب کادیما و کارگر باشند و اینکه اگر حزب لیکود و راستگرایان مؤتلفش بر سر کار بیایند، مذاکرات مشکلتر می شود. از طرفی در طول مذاکره هم، میتوان به افراطیترها اشاره کرد و امتیازات کمتری داد. مثلاً طرف اسرائیلی همواره میتواند به مخالفت شهرکنشینان استناد بکند و یا مخالفت فلان حزب مذهبی و خروج آن از کابینه را بهانه کند و از دادن امتیاز خودداری کند. به طور خلاصه وجود جناحهای افراطیتر در جامعه در بسیاری اوقات به تعادل و موازنه در مذاکرات کمک میکند. (*)
در بسیاری از موارد میتوان حتی حکم داد که بدون وجود گروههای تندرو، موضع "فقط مذاکره" راه به جایی نمیبرد و گاهی گروههای نرمتر و سختتر مکمل همدیگر در رسیدن به هدفی مشترک هستند. البته واضح است در صورتی وجود تندروها کمک میکند که اهداف کندروها و تندروها یکسان و هماهنگ باشد. برای مثال موضع بسیاری از گروههای اسرائیلی در مورد مذاکره با فلسطینیان یکسان است و اختلافات آنان تاکتیکی است. اینگونه اختلافات اگر نتایج مثبت برای اهداف آنها در بر نداشته باشد، معمولاً چندان هم منفی نیست. اما اختلافی شبیه اختلاف فتح و حماس چیزی بیش از یک اختلاف تاکتیکی است که مورد (سوء)استفاده طرف مقابل (در این مورد اسرائیل) قرار میگیرد. این استفاده دشمن مشترک آنقدر واضح و قابل ملاحظه است که هر دو گروه تندرو و کندرو یکدیگر را به خیانت و یا ریختن آب به آسیاب دشمن متهم میکنند. شبیه این وضعیت را در بسیاری از موقعیتهای سیاسی میتوان مشاهده کرد. البته منظور من از گروههای تندرو صرفاً گروههای مسلح نیست. ممکن است گروهی کاملاً تندرو باشد و مثلاً خواهان سرنگونی فلان رژیم و یا تغییر بنیادین قانون اساسی آن باشد ولی شیوههای عملش خشونتآمیز نباشد. به نظر من موقعیت سیاسی در ایران سالهای اخیر را نیز میتوان به همین مدل شبیه دانست (مثلاً کندرو و تندرو را با طرفداران شرکت و تحریم در انتخابات متناظر کنید، که یکی به خیانت به آرمانها متهم میشود و دیگری به ریختن آب به آسیاب تمامتخواهان).
یاسر عرفات این نقش تعادلی گروههای مخالف را درک کرد و تلاشی در جهت محدود کردن گروههایی مانند "حماس" بعمل نیاورد. عرفات سعی کرد به اسرائیلیها بفهماند که باید امتیازات بیشتری بدهند چرا که ملت فلسطین با این شرایط راضی نیست. البته اسرائیل این نقش عرفات را نپذیرفت و او در اواخر عمرش با وجودی که عنوان ریاست جمهوری را یدک میکشید در حصر خانگی بسر برد. این نگاه عرفات باعث شد تا حتی حماس که فلسفه وجودیش در رقابت با ساف شکل گرفته بود، او را به عنوان رهبر کشور بپذیرد و عکسهای عرفات در کنار پوسترهای شیخ یاسین و خالد مشعل در متینگهای حماس حمل شود. البته این عدم پذیرش اسرائیل باعث شد که مذاکرات صلح مدتها متوقف شود. پس از مرگ عرفات، اسرائیل و رهبری جدید فتح فرصت بازگشت به خط مذاکره را پیدا کردند که گرچه به موفقیتهایی دست یافتند اما به واگرایی بیشتر هم در اسرائیل و هم در فلسطین منجر شدند.
پس صرف مخالفت با روند صلح، چه در اصول و چه در تاکتیکهای اجرایی آن، هم طبیعی است و هم حق مردم و بطریق اولی حق گروههای سیاسی. اما اینکه در جبهه فلسطینیها بیشترین ساز مخالف از طرف گروههای مذهبی است و آنهم گروههایی با شیوه عمل خاص مسلحانه (بمبگذاری و یا پرتاب راکت بدون وسواس در مورد افراد غیر نظامی)، مسألهای است که باید بیشتر بررسی شود. برای این بررسی خلاصهای گذرا از وقایع سالهای اخیر مفید خواهد بود:
روند فعلی صلح در فلسطین با قرارداد اسلو (۱۹۹۳) آغاز شد. این قرارداد را به نوعی میتوان نتیجه فعل و انفعالات پس از انتفاضه اول (شروع در سپتامبر۱۹۸۷) در اراضی اشغالی دانست. دست کشیدن اردن از ادعای تاریخیاش بر کرانه باختری و واگذاری کلیه حقوق به سازمان آزادیبخش فلسطین (ساف) باعث شد که ساف در ۱۹۸۸ تشکیل دولت فلسطینی بر اساس قطعنامه ۱۸۱ سازمان ملل ( مصوب ۱۹۴۷) را اعلام کند که عملا به معنای پذیرش دو دولت اسرائیل و فلسطین در کنار هم بود.
حماس چند روز پس از شروع انتفاضه بوجود آمد و با پخش دفترچهای اعلام مواضع کرد (نام حماس بعد از یکی دو ماه بعد و در سال ۱۹۸۸بر گروه نهاده شد). دفترچهها و اعلامیههای این گروه مملو از شعارهای مذهبی و همچنین مخالفت با ائتلاف رهبری کننده شورش (متشکل از فتح، جبهه خلق برای آزادی فلسطین، جبهه دمکراتیک برای آزادی فلسطین و حزب کمونیست فلسطین) بود. حماس اعلام میکرد که میخواهد «پرچم الله را در تمامی خاک فلسطین به اهتزاز درآورد». حماس از آن پس نیز نقش مقابل ساف را برای خود انتخاب کرد، به مخالفت با پذیرش اسرائیل توسط ساف پرداخت و سپس با مذاکرات و در نهایت با قرارداد اسلو مخالفت کرد. نکته مهمی که در این دوره باید گفت آنست که افکار عمومی مردم فلسطین نسبت به اسرائیل و قرارداد اسلو خوشبین نبوده و حماس خود را به عنوان پرچمدار مخالفت با آنها در افکار عمومی جا انداخت.
بسیاری از مورخان تشکیل حماس را به اسرائیل مربوط میکنند. البته این فقط از زاویه تحلیلی که «تندرویها به سود اسرائیل است»، نیست. مثلاً زیاد[۷ به نقل از ۴] میگوید: «این جنبش در ابتدا از طرف اسرائیل حمایت شد. مشاوران اوریانتالیست دولت (اسرائیل) توصیه کردند که دولت به یکپارچگی اسلام سیاسی به عنوان نیرویی برای مقابله با ناسیونالیستهای ساف کمک کند. هنگامی که "دستپرورده" آنها، حتی مصممتر و پر نیروتر، برعلیه خودشان شد، دیگر دیر شده بود». همچنین مورخی دیگر[۲ به نقل از ۱] میگوید که احتمال دارد که اسرائیل برای مقابله با ساف و تضعیف به تأسیس حماس کمک کرده باشد. دلیل آن اینست که در آن سالها یکی از مهمترین شعارهای ساف این بود: «سازمان آزادیبخش فلسطین تنها نماینده قانونی مردم فلسطین است». باید یادآوری کرد که حماس از ابتدا مشروعیت ساف را به چالش کشید و انتخابی نبودن آن را زیر سؤال برد. مهمترین دلیلی که طرفداران این نظریه ارائه میکنند اینست که هستههای اولیه حماس کاملاً علنی و تحت نظر اسرائیل رشد کردند و حکومت هیچ مقابلهای با آنان نکرد. گراهام [۶ به نقل از ۱] از فرماندار نظامی سابق غزه نقل قولی دارد که در سال ۱۹۸۶گفته است: «ما کمک به مساجد و مدارس اسلامی را زیاد کردیم تا تا به ایجاد نیرویی برای مقابله با چپگرایانی که به ساف کمک میکنند، یاری برسانیم».
در ۱۹۸۹ اتحاد شوروی فروپاشید. پایان جنگ سرد علاوه برتغییر موازنه قوا در منطقه به سود اسرائیل، دو اثر مستقیم بر روی مناقشه اسرائیل- فلسطین داشت. از طرفی سیل مهاجران یهودی از اروپای شرقی و روسیه به اسرائیل سرازیر شدند و از طرف دیگر بسیاری از گروههای فلسطینی حامیان استراتژیک خود را از دست دادند. گروههای چپ، حامیان خود را دست دادند و گروههای نوبنیاد مذهبی نظیر حماس، حامیان استراتژیک و مالی بدست آوردند. حمله عراق به کویت و سپس حمله موشکی صدام به شهرهای حیفا و تلآویو در اسرائیل(۱۹۹۱)، حمایت بسیاری از گروههای تندرو و چپ فلسطینی از صدام را در پیداشت که بعد از شکست صدام به وضعیت بدتر این گروهها در دنیای عرب انجامید.
انتفاضه دوم در سال ۲۰۰۰ آغاز شد. بنا به آماری رسمی در سالهای ۲۰۰۱-۲۰۰۴، حدود دو سوم فلسطینیهای کرانه باختری، غزه و بیتالمقدس شرقی اعتقاد داشتند که خشونت بهایی است که برای بدستاوردن حقوق ملی خود میپردازند و این حقوق با مذاکره بدست نمیآید[۵]. عدم توانایی در کنترل اوضاع توسط حکومت خودگردان، اختلافات داخلی در جنبش فتح، ادامه روابط خشونت بار در اراضی اشغالی بین اسرائیلیها و فلسطینیان و مواضع سرسختانه طرف اسرائیلی در مذاکرات، روند صلح را مخدوش و غیر ممکن کرد. تمامی این حوادث باعث اعتبار بیشتر حماس نه تنها به عنوان مخالف سرسخت اسرائیل که به عنوان اپوزسیون حکومت خودگردان شد.
نباید تصور کرد که آنچه در چند پاراگراف بالا از افزایش حمایت از حماس گفته شد، به معنی کسب رأی اکثریت رأی دهندگان توسط حماس بوده است. نظرسنجیها همواره از جلو بودن فتح حکایت میکرد و سهم حدود ۳۰ درصدی حماس از آرا. آنچه کار حماس را ساده کرد، خروج یک جانبه اسرائیل از نوار غزه بود (سپتامبر ۲۰۰۵). خروج اسرائیل از غزه نه با توافق در سر میز مذاکره که به صورت یکجانبه صورت پذیرفت. شارون نخستوزیر اسرائیل اعلام کرد که طرف فلسطینی قابل مذاکره نیست و به صلاح خود و با زمانبندی خود عقبنشینی ازمعدودی از شهرکهای کرانه باختری و کل نوار غزه را آغاز کرد. برای مردم فلسطین، عقبنشینی از غزه، پیروزی مقاومت (مشی حماس) تعبیر شد و شکست مذاکره. "نظرسنجیها نشان داد که محبوبیت حماس بعد از عقب نشینی یکجانبه اسرائیل به بیش از ۳۵ درصد رسید" [۵].
انتخابات ژانویه ۲۰۰۶ و پیروزی حماس:
در انتخاباتی که تأثیر فراوانی بر آینده فلسطین و سرنوشت آن داشت و به روی کار آمدن دولت حماس منجر شد، حدود ۷۷ درصد از واجدین شرایط در انتخابات شرکت کردند. در این انتخابات برخلاف نتیجه نهایی که با ۷۴ کرسی حماس (از ۱۳۲ کرسی شورای قانونگذاری) در مقابل ۴۵ کرسی جنبش فتح از پیروزی قاطع حماس حکایت دارد، توزیع آرا نزدیک و برتری حماس شکننده بود. در سیستم انتخاباتی جدید که برای اولین بار اجرا میشد، نیمی از نمایندگان (۶۶ نفر) لیستی و با سیستم نسبیتی در یک حوزه انتخابیه انتخاب میشوند و نیمی دیگر به صورت فردی و در حوزههای انتخابیه نواحی مختلف. رأیدهندگان نام حزب یا ائتلاف مورد نظر خود را مینویسند و در نهایت به نسبت تعداد رأی آن آن لیست، افراد آن لیست به مجلس راه مییابند. لیست حماس (ائتلاف اصلاح و تغییر) ۴۴ درصد آرا را به خود اختصاص داد و لیست جنبش فتح ۴۱ درصد. درصد آرا حماس در نیمه فردی انتخابات از آن هم کمتر بود (حدود ۴۱ در صد). به نظر من محبوبیت هر گروه را باید از رأی لیستی آن محاسبه کرد و نه رأی فردی افراد زیرا ممکن است یک فرد محبوبیتی اضافهتر و یا کمتر داشته باشند.
اتفاقات بعدی این تصور را ایجاد کرده است که رأی حماس بیشتر در نوار غزه و رأی فتح در کرانه باختری بوده است. اما این تصور هم درست نیست. مشارکت در انتخابات در نوار غزه حدود ۸۰ درصد است که حدود سه درصد از مشارکت کل بیشتر است. جنبش فتح در سه حوزه انتخابیه (از پنج حوزه) نوار غزه (دیرالبلا، خان یونس و رفح) حماس را شکست داده و در دو حوزه شهر غزه و غزه شمالی شکست خورده است. مجموع رأی فتح در کل نوار غزه نیز ۴۱ درصد است که تفاوتی با کل آرا ندارد. اما رأی حماس در کل غزه ۴۶ درصد کل آرا است که حدود دو درصد بهتر از رأی حماس در کل است.
باید یادآوری کنم که قصد من از ارائه این آمار لوث کردن پیروزی حماس نیست. حماس در انتخاباتی دمکراتیک که استانداردهای آن فاصله زیادی با دیگر انتخاباتها در منطقه (بجز اسرائیل) دارد، به پیروزی رسیده است. اگر حماس با ۴۴ درصد آرا ۵۶ درصد کرسیها را بدست آورده هم قطعاً تغصیر حماس نیست. از این اتفاقات در سیستمهای انتخاباتی مختلف زیاد رخ میدهد. در بریتانیا تقریبا هیچ وقت حزبی که در پارلمان اکثریت دارد، نیمی از آرا را نداشته است. آمار فوق را ارائه کردم تا خواننده با دید واقع گرایانهتری به جامعه متکثر فلسطین نگاه کند. این تعداد از مردم فلسطین هم که به حماس رأی دادند، رأی به پرتاب موشک ندادند و حتی نمیتوان گفت که رأی به عدم مذاکره برای صلح داده باشند. این رأی بیش از هر چیز نشان مخالفت با رویکرد فتح در مذاکره و البته تحت تأثیر شرایط روانی خروج یکجانبه اسرائیل از غزه بدست آمد. حماس تنها صدای قوی مخالف فتح بود که در آن زمان شنیده میشد.
برای شناخت افکار عمومی و رویکرد غالب مردم فلسطین به صلح توجه به آمار زیر مفید است. در مارس ۲۰۰۶(چند ماه بعد از پیروزی حماس) ۸۲ درصد از فلسطینیها و ۸۱ درصد از حامیان حماس در انتخابات، مذاکره را به عنوان ابزار ترجیحی خود در مناقشه با اسرائیل انتخاب کردهاند. ۷۱ درصد از حامیان حماس و ۸۰ درصد از حامیان فتح در آن نظرسنجی طرفدار آن بودهاند که حماس مذاکره با اسرائیل را آغاز کند[۵].
گرچه با روش حماس و دولتش مخالفم اما باید تأکید کنم که روش برخورد بینالمللی با دولت حماس را اشتباه میدانم. آیا جامعه جهانی بعد از به قدرت رسیدن مخالفان قرارداد اسلو در اسرائیل در سال ۱۹۹۶ آنها را تحریم کرد که با دولت حماس چنین کرد؟ دولت حماس منتخب مردم بود و حماس مجبور بود از آسمانها به زمین بیاید و راهحلی برای مشکلات مردم و همچنین صلح بیابد. برخورد جامعه جهانی و اسرائیل با دولت حماس، یک بار دیگر کار این جنبش افراطی را ساده کرد و فقط یک راهحل در مقابل آن قرار داد که حماس هم با افتخار آن راه را ادامه داد.
مردم فلسطین صلح میخواهند، مردم فلسطین میخواهند زندگی کنند اما این دلیل نمیشود که بگوییم به هر صلحی باید تن میدادند. صلح در کنار صدها شهرک غیر قانونی (با معیارهای سازمان ملل و قطعنامههای آن) کرانه باختری و در کنار ارتش اسرائیل که حضور خود را برای دفاع از شهرکنشینان لازم میداند، بیمعنی است. صلح به همراه محاصره اقتصادی نشدنی است. صلح بدون ارائه راهحلی برای مسأله پناهندگان سادلوحانه است. صلح در کنار دیوار امنیتی که تمامی سرزمینهای اشغالی را شخم زده است و در کنار صدها پست بازرسی بیشتر شبیه یک شوخی است. صلح یکجانبه اسرائیل ابزاری است برای کسب وجهه بینالمللی و مخفی کردن چهره خشن و غیرانسانی رژیم حاکم بر آن.
سالهاست که مردم فلسطین در زیر فشار اسرائیل از طرفی، و سوء استفاده دشمنان اسرائیل از سویی دیگر له شدهاند، بیایید سعی کنیم که به مسأله فلسطین از نه از دید تبلیغات اسرائیل و نه از دید تبلیغات اعراب و جمهوری اسلامی که با دیدی انسانی بنگریم.
پانوشت:
(*)بخشی از کامنت یکی از خوانندگان بر مطلب قبلی چنین بود: « سؤالی که من جوابی واسش پیدا نمیکنم اینه که آیا فلسطین برای رسیدن به استقلال احتیاج به گروهی مانند حماس داره یا نه» که در متن فوق به گونه ای سعی کرده ام جوابی به آن سؤال هم بدهم.
منابع:
[1] H. Ahmad, “From Religious Salvation to Political Transformation: The Rise of Hamas in Palestinian Society”, Publications of PASSIA, 1994.
[2] M. Jaradat, "Islamic Resistance Movement (Hamas) in the territories occupied in 1967." News From Within., Vol. VIII - No. 8. August 5th 1992. pp 7-11.
[3] Central Elections Commission - Palestine, 2006 PLC election.
[4] I. Pappe, A History of Modern Palestine, 2nd ed., Cambridge University Press, 2006.
[5] K. Shikaki, “With Hamas in Power: Impact of Palestinian domestic developments on options for the peace process”, Crown Center for Middle East studies, 2007.
[6] G. Usher, "The rise of political Islam in the Occupied Territories." Middle East International, No. 453 - 25 June 1993. pp 19.
[7] A. A. Ziyad, “Hamas: A Historical and Political Background”, Journal of Palastine Studies, No. 22:4 (summer) 1993.