تبليغاتX
پله برقی

پله برقی

یادداشت های پراکنده بهمن هاتفی

دورانی دیگر

گرچه حوادث غزه نگاه بدبینانه و نومیدانه به دنیا را بیش از پیش گسترش داده است اما شاید از زاویه‌ای دیگر بتوان کمی هم امیدوار بود چراکه دوران یکه تازی نئومحافظه‌کاران در سیاست جهانی نیز با پایان ریاست جمهوری بوش به انتها رسید. سیاست‌های تهاجمی جورج بوش با شعار مبارزه با "محور شرارت" اثرات غیر قابل انکاری را بر فضای سیاسی در ایران داشت و سپس با شعار "جنگ بر علیه ترور" دورانی جدید را در روابط کشورها آغاز کرد و با این رویکرد همسایه ایران در مرزهای غربی و شرقی کشور شد.

تنها چهار روز از ریاست‌جمهوری بوش باقی مانده است و رئیس‌جمهور جدید، اوباما، با وعده تغییر، انتخاب شده است. بحران مالی، بیکاری فزاینده، ورشکستگی بسیاری از صنایع و مؤسسات در ایالات متحده باعث شدند تا شعار "تغییر" خریدار پیدا کند. نه تنها میلیون‌ها بیکار و میلیون‌ها نفری که خانه‌های خود را در یکی‌دو سال اخیر از دست داده‌اند، که حتی سرمایه‌داران و صاحبان صنایع نیز منتظرند تا نتیجه اقدامات و سیاست‌های رئیس‌جمهور جدید را ببینند. تغییراتی که به نظر می‌رسد حتی بدون انتخاب اوباما نیز اجتناب‌ناپذیر بوده‌اند.

 اگر چه سکوت اوباما در جریان حمله به غزه بسیاری را ناامید کرد، اما مردم دنیا نیز چشم به تغییر دارند. کاملاً مشهود است که تغییر آغاز شده است، حتی قبل از آنکه بوش کاخ سفید را ترک کند. در زیر ترجمه مقاله دیوید میلیبند، وزیر امور خارجه بریتانیا در گاردین دیروز را آورده‌ام که از پایان "جنگ بر علیه ترور" و غلط بودن آن از اساس، گفته است. میلیبند دیروز سخنرانی‌ای با مضامین یکسان در سفرش به هند ایراد کرد و گفت «تروریسم یک تاکتیک است و نه یک نهاد یا یک ایدئولوژی» و همچنین گفت که «تاریخ قضاوت خواهد کرد که ضرر رویکرد  "جنگ بر علیه ترور" بیشتر بوده یا نفع آن».

 درانتها باید اشاره کنم که بیش از دو سال است مقامات رسمی در بریتانیا عبارت  "جنگ بر علیه ترور" را بکار نمی‌بردند و تا اندازه ای راه خود را از جورج بوش جدا کرده بودند، اما هیچ‌گاه حرفی از غلط بودن این رویکرد نیز نزده بودند. واضح است که اعلام موضع جدید به پایان دوران بوش اشاره دارد، اما این سؤال باقی می‌ماند که چرا بریتانیایی‌ها این چند روز را هم تحمل نکردند و اینچنین با شدت به هسته اصلی سیاست‌های بوش حمله کردند. جولین بورگر تحلیل‌گر گاردین دلیل آن را سیاست حمایت همه جانبه آمریکا از اسرائیل در بحران غزه و مخالفت کاخ سفید با قطعنامه‌ای که پیش‌نویس آن توسط نمایندگان بریتانیا آماده شده بود، می‌داند.

  

"جنگ بر علیه ترور" اشتباه بود، دیوید میلیبند- وزیر امور خارجه بریتانیا:

حمله‌های تروریستی در بمبئی در هفت هفته پیش، موج ناباوری را در سراسر جهان گستراند. حال همه چشم‌ها به سمت خاورمیانه دوخته شده است، جایی‌که پاسخ اسرائیل به راکت‌های حماس، با عملیات نظامی وحشیانه‌ای، تاکنون هزار کشته را در غزه برجای گزارده است.

پس از گذشت هفت سال از یازده سپتامبر، واضح است که ما باید به تلاش‌هایمان برای جلوگیری از افراط‌گرایی و فرزند مخوفش، خشونت تروریستی، نگاهی اساسی بیاندازیم. از زمان  یازده سپتامبر، ایده "جنگ بر علیه ترور" تعریف شد. این عبارت امتیازاتی داشت:  این ایده حاوی مرکز ثقل تهدید، ضرورت همبستگی و ضرورت پاسخ بی‌درنگ - حتی در صورت لزوم استفاده از زور- بود. اما در نهایت این ایده گمراه‌کننده و اشتباه بود. مسأله ضرورت حمله به استفاده از ترور و ریشه‌های آن با تمامی امکانات موجود نبود. ما باید آن را انجام می‌دادیم. سؤال چگونگی آن است. 

این ایده برداشتی از دشمنی متحد و  فراملیتی ارائه می‌داد که در چهره اسامه بن لادن و القاعده تجلی می‌یافت. واقعیت آنست که انگیزه‌ و هویت گروه‌های تروریستی متمایزند.هدف لشکر طیبه که مرکز آن در پاکستان است، کشمیر است. حزب‌الله می‌گوید که مقاومتی بر علیه  اشغال بلندی‌های جولان است. گروه‌های شورشی شیعه و سنی در عراق اهداف گوناگونی دارند. آنها همان‌قدر متفاوتند که جنبش‌های دهه ۷۰ اروپا، ارتش جمهوری‌خواه ایرلند، بادر- ماینهوف و جدایی‌طلبان باسک متفاوت بودند. همه آنان از تروریسم استفاده و گاهی هم از همدیگر پشتیبانی می‌کردند، اما آنها یکپارچه نبوده و همکاری آنان فرصت‌طلبانه بود. امروز نیز چنین است.

هر چه بیشتر گروه‌های تروریستی را با همدیگر فرض کنیم و خطوط نبرد را بسادگی دوحالته و بین معتدل‌ها و افراطیون و یا خوب و بد، رسم کنیم، بیشتر در دستان کسانی به بازی گرفته شده‌ایم که در جستجوی وحدت گروه‌هایی هستند که نقاط اشتراک چندانی ندارند. باید به ریشه‌های گروه‌های تروریستی حمله کرد، از انتقالات تسلیحاتی و مالی آنان جلوگیری کرد، نقاط تاریک ادعاهایشان را به نمایش گذارد و پشتیبانان آن‌ها را در سیاست دمکراتیک به مبارزه طلبید.

"جنگ بر علیه ترور" همواره پاسخ صحیح را، پاسخ نظامی می‌داند. اما ژنرال پتراوس در عراق به من و چند نفر دیگر گفت که نیروهای متحد با این روش نمی‌توانند راه خود را در میان مسأله شورش و جنگ داخلی بیابند.

دلیل تمایز حامیان و مخالفان عملیات نظامی در غزه هم همین است. در بحث در برخورد با عوامل بمب‌گذاری بمبئی نیز بحث مشابهی درگیر است. آنان که مسئولند باید به سرعت محاکمه شوند و دولت پاکستان باید سریع و مؤثر بر علیه شبکه‌های تروریسم در خاک خود عمل کند. اما من در سفر این هفته‌ام به جنوب آسیا بحث کردم که بهترین پادزهر در مقابله با تهدیدات تروریستی،همکاری در دراز مدت است. البته من شرایط دشوار فعلی را درک می‌کنم، رفع موارد اختلاف در کشمیر، باعث از بین رفتن یکی از توجیهات افراطیون برای مسلح بودن، می‌شود و این فرصت را به دولت پاکستان می دهد که بصورت مؤثرتری برتهدیدات در مرزهای غربیش متمرکز شود.

پاسخ ما به تروریسم باید حمایت از حکومت قانون که سنگ بنای جامعه دمکراتیک است، باشد نه در درجه دوم قرار دادن آن. ما باید تعهد خود را به حقوق بشر و آزادی‌های فردی در داخل و خارج نشان دهیم. این قطعاً درسی است که از گوانتانامو گرفته می‌شود و به همین دلیل ما از تعهد رئیس‌جمهور منتخب، اوباما، به بستن آن خشنودیم.

فراخوان "جنگ برعلیه ترور"، فراخوانی بود برای نیروهای نظامی، تلاشی بود برای برپایی وحدتی در جنگ با دشمن مشترک واحد. اینکه ما که هستیم و ارزش‌هایمان مشترکمان کدامند، باید اساس وحدت بین مردمان و ملت‌ها باشد و نه این‌که ما بر ضد چه کسانی هستیم. تروریست‌ها موفق می‌شوند، وقتی که موجب ترس و کینه‌توزی شوند، وقتی بذر تفرقه و دشمنی را بیافشانند، وقتی کشورها را به واکنشی خشونت‌بار و سرکوب مجبور کنند. بهترین پاسخ آنست که از مرعوب شدن سرباز زنیم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 13:38  توسط بهمن هاتفی  | 

چقدر تقصیر فلسطینی هاست؟

«فلسطینی‌ها اگر صلح می‌خواستند، نباید به حماس رأی می‌دادند» یکی از جملاتی است که این روزها زیاد می‌شنویم، نه فقط از طرف اسرائیل و حامیانش که همچنین از طرف برخی از آنان که می‌خواهند بی‌طرف بمانند و یا ژست بی‌طرفی بگیرند. این‌گونه افراد نه تنها حماس را مقصر (یا بخشی از تقصیر) می‌دانند که مردم فلسطین (و بخصوص مردم غزه) را نیز مقصر می شمارند. با این‌ برخورد سعی می‌شود تا اسرائیل و جنایاتش در غزه تطهیر و یا از حجم تقصیراتش کاسته شود. در یادداشت قبلی نوشته بودم که « حماس هم بخشی از خشونتی است که به این مردم تحمیل شده است» که در مطلب زیر سعی میکنم به آن موضوع و "رأی به حماس" بپردازم.

 «دولت اسرائیل صلح می‌خواهد» و «دولت اسرائیل جنگ طلب است» نمونه هایی از گزاره‌های متناقضی هستند که هر روزه می‌شنویم و می‌خوانیم. کدام یک از این دو این دو درست است؟ در اینجا نمی‌خواهم به مصادیق درستی و نادرستی این‌گونه احکام بپردازم. می‌خواهم از زاویه دیگری به آنها نگاه کنم. فرض کنید که صفت "جنگ طلب" را برای دولت فعلی اسرائیل بپذیریم. در این صورت باید حزب لیکود را "جنگ‌طلب‌تر" و فلان حزب مذهبی اسرائیل را  "کمی بیشتر جنگ‌طلب" و شهرک‌نشینان کرانه باختری را "خیلی بیشتر جنگ‌طلب" بنامیم. با فرض صلح‌طلبی این دولت هم براحتی می‌توان در جامعه متکثر اسرائیل گروه هایی صلح‌طلب‌تر و کمی بیشتر صلح‌طلب و خیلی بیشتر صلح‌طلب یافت. مسلماً این تفاوت‌ها غیر عادی نیست، گرچه برای خوانندگان در ایران ممکن است عجیب باشد که مثلاً (و با وجود شرایط جنگی) تظاهرات ضد جنگ و در ضدیت با بمباران غزه در اسرائیل با هیجان و جدیت برگذار شود. سئوال اینجاست که چرا وقتی به جبهه مخالف یعنی جبهه فلسطینی‌ها نگاه می‌کنیم، نمی‌خواهیم تفاوت‌هایی حتی بسیار کمتر را بپذیریم؟ چرا نمی‌پذیریم که فلسطینی‌ها هم به طور طبیعی متکثرند و"حق" آزادی عقیده دارند. اگر آنانی که فکر می‌کنند همه باید "امت واحده" باشند و تکثر را برنمی‌تابند از خیانت فلان شخصیت فلسطینی پس از نشستن بر سر میز مذاکره بگویند، شاید چیز عجیبی نباشد، اما اینکه کسانی خود را دمکرات بدانند و فکر کنند که تمامی فلسطینی‌ها باید شبیه هم فکر کنند و شبیه هم حرف بزنند و موضع سیاسی یکسان انتخاب کنند، مسلماً جای سؤال دارد.

 زندگی فلسطینی‌ها به صورت بی‌رحمانه‌ای با سیاست آمیخته بوده و آنان را به یکی از سیاسی‌ترین‌ها تبدیل کرده است. سال‌هاست که فلسطینیان در ده‌ها گروه سیاسی مختلف متشکل شده‌اند و سازمان آزادیبخش فلسطین (ساف) اجتماعی از گروه‌های رنگارنگ بوده است. پس نه تنها وجود گروه‌های مختلف طبیعی است که به نظر من تقلیل فضای عمده سیاسی در چند سال اخیر به هواداران "فتح" و "حماس" کمی عجیب است و نشان از وقوع حوادثی غیر معمول در آن جامعه دارد.

 وجود مخالفان صلح در جبهه اسرائیل همانقدر به روند مذاکرات و رسیدن به نتیجه ضربه می‌زند که در جبهه فلسطینی‌ها. برای اثبات کافی است ترورنخست وزیر اسرائیل و امضا کننده قرارداد اسلو، اسحاق رابین، بدست یک صهیونیست افراطی و یا بالا و پایین شدن روند صلح با تعویض دولت‌ها در اسرائیل را بیاد بیاوریم. البته گروه‌های تندروتر از تیم مذاکره‌کننده گرچه دردسرهایی را ایجاد می‌کنند، اما این حسن را هم دارند که طرف مقابل در مذاکره می‌ترسد که اگر با این مذاکره‌کننده ها کنار نیاید، ممکن است چیز بهتری نصیبش نشود. مثلاً در همین شرایط امروز، گروه‌های فلسطینی طرفدار روند صلح باید نگران فروپاشی دولت ائتلافی احزاب کادیما و کارگر باشند و این‌که اگر حزب لیکود و راست‌گرایان مؤتلفش بر سر کار بیایند، مذاکرات مشکل‌تر می شود. از طرفی در طول مذاکره هم، می‌توان به افراطی‌ترها اشاره کرد و امتیازات کمتری داد. مثلاً طرف اسرائیلی همواره می‌تواند به مخالفت شهرک‌نشینان استناد بکند و یا مخالفت فلان حزب مذهبی و خروج آن از کابینه را بهانه کند و از دادن امتیاز خودداری کند. به طور خلاصه وجود جناح‌های افراطی‌تر در جامعه در بسیاری اوقات به تعادل و موازنه در مذاکرات کمک می‌کند. (*)

 در بسیاری از موارد می‌توان حتی حکم داد که بدون وجود گروه‌های تندرو، موضع "فقط مذاکره" راه به جایی نمی‌برد و گاهی گروه‌های نرم‌تر و سخت‌تر مکمل همدیگر در رسیدن به هدفی مشترک هستند. البته واضح است در صورتی وجود تندروها کمک می‌کند که اهداف کندروها و تندروها یکسان و هماهنگ باشد. برای مثال موضع بسیاری از گروه‌های اسرائیلی در مورد مذاکره با فلسطینیان یکسان است و اختلافات آنان تاکتیکی است. این‌گونه اختلافات اگر نتایج مثبت برای اهداف آن‌ها در بر نداشته باشد، معمولاً چندان هم منفی نیست. اما اختلافی شبیه اختلاف فتح و حماس چیزی بیش از یک اختلاف تاکتیکی است که مورد (سوء)استفاده طرف مقابل (در این مورد اسرائیل) قرار می‌گیرد. این استفاده دشمن مشترک آنقدر واضح و قابل ملاحظه است که هر دو گروه تندرو و کندرو یکدیگر را به خیانت و یا ریختن آب به آسیاب دشمن متهم می‌کنند. شبیه این وضعیت را در بسیاری از موقعیت‌های سیاسی می‌توان مشاهده کرد. البته منظور من از گروه‌های تندرو صرفاً گروه‌های مسلح نیست. ممکن است گروهی کاملاً تندرو باشد و مثلاً خواهان سرنگونی فلان رژیم و یا تغییر بنیادین قانون اساسی آن باشد ولی شیوه‌های عملش خشونت‌آمیز نباشد. به نظر من موقعیت سیاسی در ایران سال‌های اخیر را نیز می‌توان به همین مدل شبیه دانست (مثلاً کندرو و تندرو را با طرفداران شرکت و تحریم در انتخابات متناظر کنید، که یکی به خیانت به آرمان‌ها متهم می‌شود و دیگری به ریختن آب به آسیاب تمامت‌خواهان).

 یاسر عرفات این نقش تعادلی گروه‌های مخالف را درک کرد و تلاشی در جهت محدود کردن گروه‌هایی مانند "حماس" بعمل نیاورد. عرفات سعی کرد به اسرائیلی‌ها بفهماند که باید امتیازات بیشتری بدهند چرا که ملت فلسطین با این شرایط راضی نیست. البته اسرائیل این نقش عرفات را نپذیرفت و او در اواخر عمرش با وجودی که عنوان ریاست جمهوری را یدک می‌کشید در حصر خانگی بسر برد.  این نگاه عرفات باعث شد تا حتی حماس که فلسفه وجودیش در رقابت با ساف شکل گرفته بود، او را به عنوان رهبر کشور بپذیرد و عکس‌های عرفات در کنار پوسترهای شیخ یاسین و خالد مشعل در متینگ‌های حماس حمل شود. البته این عدم پذیرش اسرائیل باعث شد که مذاکرات صلح مدت‌ها متوقف شود. پس از مرگ عرفات، اسرائیل و رهبری جدید فتح فرصت بازگشت به خط مذاکره را پیدا کردند که گرچه به موفقیت‌هایی دست یافتند اما به واگرایی بیشتر هم در اسرائیل و هم در فلسطین منجر شدند.

 پس صرف مخالفت با روند صلح، چه در اصول و چه در تاکتیک‌های اجرایی آن، هم طبیعی است و هم حق مردم و بطریق اولی حق گروه‌های سیاسی. اما اینکه در جبهه فلسطینی‌ها بیشترین ساز مخالف از طرف گروه‌های مذهبی است و آن‌هم گروه‌هایی با شیوه عمل خاص مسلحانه (بمب‌گذاری و یا پرتاب راکت بدون وسواس در مورد افراد غیر نظامی)، مسأله‌ای است که باید بیشتر بررسی شود. برای این بررسی خلاصه‌ای گذرا از وقایع سالهای اخیر مفید خواهد بود:

 روند فعلی صلح در فلسطین با قرارداد اسلو (۱۹۹۳) آغاز شد. این قرارداد را به نوعی می‌توان نتیجه فعل و انفعالات پس از انتفاضه اول (شروع در سپتامبر۱۹۸۷) در اراضی اشغالی دانست. دست کشیدن اردن از ادعای تاریخی‌اش بر کرانه باختری و واگذاری کلیه حقوق به سازمان آزادیبخش فلسطین (ساف) باعث شد که ساف در ۱۹۸۸ تشکیل دولت فلسطینی بر اساس قطعنامه ۱۸۱ سازمان ملل ( مصوب ۱۹۴۷) را اعلام کند که عملا به معنای پذیرش دو دولت اسرائیل و فلسطین در کنار هم بود.

 حماس چند روز پس از شروع انتفاضه بوجود آمد و با پخش دفترچه‌ای اعلام مواضع کرد (نام حماس بعد از یکی دو ماه بعد و در سال ۱۹۸۸بر گروه نهاده شد). دفترچه‌ها و اعلامیه‌های این گروه مملو از شعارهای مذهبی و همچنین مخالفت‌ با ائتلاف رهبری کننده شورش (متشکل از فتح، جبهه خلق برای آزادی فلسطین، جبهه دمکراتیک برای آزادی فلسطین و حزب کمونیست فلسطین) بود. حماس اعلام می‌کرد که می‌خواهد «پرچم الله را در تمامی خاک فلسطین به اهتزاز درآورد». حماس از آن پس نیز نقش مقابل ساف را برای خود انتخاب کرد، به مخالفت با پذیرش اسرائیل توسط ساف پرداخت و سپس با مذاکرات و در نهایت با قرارداد اسلو مخالفت کرد. نکته مهمی که در این دوره باید گفت آنست که افکار عمومی مردم فلسطین نسبت به اسرائیل و قرارداد اسلو خوش‌بین نبوده و حماس خود را به عنوان پرچمدار مخالفت با آنها در افکار عمومی جا انداخت.

 بسیاری از مورخان تشکیل حماس را به اسرائیل مربوط می‌کنند. البته این فقط از زاویه تحلیلی که «تندروی‌ها به سود اسرائیل است»، نیست. مثلاً زیاد[۷ به نقل از ۴] می‌گوید: «این جنبش در ابتدا از طرف اسرائیل حمایت شد. مشاوران اوریانتالیست دولت (اسرائیل) توصیه کردند که دولت به یکپارچگی اسلام سیاسی به عنوان نیرویی برای مقابله با ناسیونالیست‌های ساف کمک کند. هنگامی که "دست‌پرورده" آنها، حتی مصمم‌تر و پر نیروتر، برعلیه خودشان شد، دیگر دیر شده بود». همچنین مورخی دیگر[۲ به نقل از ۱] می‌گوید که احتمال دارد که اسرائیل برای مقابله با ساف و تضعیف به تأسیس حماس کمک کرده باشد. دلیل آن اینست که در آن سال‌ها یکی از مهمترین شعارهای ساف این بود: «سازمان آزادیبخش فلسطین تنها نماینده قانونی مردم فلسطین است». باید یادآوری کرد که حماس از ابتدا مشروعیت ساف را به چالش کشید و انتخابی نبودن آن را زیر سؤال برد.  مهمترین دلیلی که طرفداران این نظریه ارائه می‌کنند اینست که هسته‌های اولیه حماس کاملاً علنی و تحت نظر اسرائیل رشد کردند و حکومت هیچ مقابله‌ای با آنان نکرد. گراهام [۶ به نقل از ۱] از فرماندار نظامی سابق غزه نقل قولی دارد که در سال ۱۹۸۶گفته است: «ما کمک به مساجد و مدارس اسلامی را زیاد کردیم تا تا به ایجاد نیرویی برای مقابله با چپ‌گرایانی که به ساف  کمک می‌کنند، یاری برسانیم».

 در ۱۹۸۹ اتحاد شوروی فروپاشید. پایان جنگ سرد علاوه برتغییر موازنه قوا در منطقه به سود اسرائیل، دو اثر مستقیم بر روی مناقشه اسرائیل- فلسطین داشت. از طرفی سیل مهاجران یهودی از اروپای شرقی و روسیه به اسرائیل سرازیر شدند و از طرف دیگر بسیاری از گروه‌های فلسطینی حامیان استراتژیک خود را از دست دادند. گروه‌های چپ، حامیان خود را دست دادند و گروه‌های نوبنیاد مذهبی نظیر حماس، حامیان استراتژیک و مالی بدست آوردند. حمله عراق به کویت و سپس حمله موشکی صدام به شهرهای حیفا و تل‌آویو در اسرائیل(۱۹۹۱)، حمایت بسیاری از گروه‌های تندرو و چپ فلسطینی از صدام را در پی‌داشت که بعد از شکست صدام به وضعیت بدتر این گروه‌ها در دنیای عرب انجامید.

 انتفاضه دوم در سال ۲۰۰۰ آغاز شد. بنا به آماری رسمی در سال‌های ۲۰۰۱-۲۰۰۴، حدود دو سوم فلسطینی‌های کرانه باختری، غزه و بیت‌المقدس شرقی اعتقاد داشتند که خشونت بهایی است که برای بدست‌اوردن حقوق ملی خود می‌پردازند و این حقوق با مذاکره بدست نمی‌آید[۵]. عدم توانایی در کنترل اوضاع توسط حکومت خودگردان، اختلافات داخلی در جنبش فتح، ادامه روابط خشونت بار در اراضی اشغالی بین اسرائیلی‌ها و فلسطینیان و مواضع سرسختانه طرف اسرائیلی در مذاکرات، روند صلح را مخدوش و غیر ممکن کرد. تمامی این حوادث باعث اعتبار بیشتر حماس نه تنها به عنوان مخالف سرسخت اسرائیل که به عنوان اپوزسیون حکومت خودگردان شد.

  نباید تصور کرد که آنچه در چند پاراگراف بالا از افزایش حمایت از حماس گفته شد، به معنی کسب رأی اکثریت رأی دهندگان توسط حماس بوده است. نظرسنجی‌ها همواره از جلو بودن فتح حکایت می‌کرد و سهم حدود ۳۰ درصدی حماس از آرا. آنچه کار حماس را ساده کرد، خروج یک جانبه اسرائیل از نوار غزه بود (سپتامبر ۲۰۰۵). خروج اسرائیل از غزه نه با توافق در سر میز مذاکره که به صورت یک‌جانبه صورت پذیرفت. شارون نخست‌وزیر اسرائیل اعلام کرد که طرف فلسطینی قابل مذاکره نیست و به صلاح خود و با زمان‌بندی خود عقب‌نشینی ازمعدودی از شهرک‌های کرانه باختری و کل نوار غزه را آغاز کرد. برای مردم فلسطین، عقب‌نشینی از غزه، پیروزی مقاومت (مشی حماس) تعبیر شد و شکست مذاکره. "نظرسنجی‌ها نشان داد که محبوبیت حماس بعد از عقب نشینی یک‌جانبه اسرائیل به بیش از ۳۵ درصد رسید" [۵].

 انتخابات ژانویه ۲۰۰۶ و پیروزی حماس:

در انتخاباتی که تأثیر فراوانی بر آینده فلسطین و سرنوشت آن داشت و به روی کار آمدن دولت حماس منجر شد، حدود ۷۷ درصد از واجدین شرایط در انتخابات شرکت کردند. در این انتخابات برخلاف نتیجه نهایی که با ۷۴ کرسی حماس (از ۱۳۲ کرسی شورای قانون‌گذاری) در مقابل ۴۵ کرسی جنبش فتح از پیروزی قاطع حماس حکایت دارد، توزیع آرا نزدیک و برتری حماس شکننده بود. در سیستم انتخاباتی جدید که برای اولین بار اجرا می‌شد، نیمی از نمایندگان (۶۶ نفر) لیستی و با سیستم نسبیتی در یک حوزه انتخابیه انتخاب می‌شوند و نیمی دیگر به صورت فردی و در حوزه‌های انتخابیه نواحی مختلف. رأی‌دهندگان نام حزب یا ائتلاف مورد نظر خود را می‌نویسند و در نهایت به نسبت تعداد رأی آن آن لیست، افراد آن لیست به مجلس راه می‌یابند. لیست حماس (ائتلاف اصلاح و تغییر) ۴۴ درصد آرا را به خود اختصاص داد و لیست جنبش فتح ۴۱ درصد. درصد آرا حماس در نیمه فردی انتخابات از آن هم کمتر بود (حدود ۴۱ در صد). به نظر من محبوبیت هر گروه را باید از رأی لیستی آن محاسبه کرد و نه رأی فردی افراد زیرا ممکن است یک فرد محبوبیتی اضافه‌تر و یا کمتر داشته باشند.

 اتفاقات بعدی این تصور را ایجاد کرده است که رأی حماس بیشتر در نوار غزه و رأی فتح در کرانه باختری بوده است. اما این تصور هم درست نیست. مشارکت در انتخابات در نوار غزه حدود ۸۰ درصد است که حدود سه درصد از مشارکت کل بیشتر است. جنبش فتح در سه حوزه انتخابیه (از پنج حوزه) نوار غزه (دیرالبلا، خان یونس و رفح) حماس را شکست داده و در دو حوزه شهر غزه و غزه شمالی شکست خورده است. مجموع رأی فتح در کل نوار غزه نیز ۴۱ درصد است که تفاوتی با کل آرا ندارد. اما رأی حماس در کل غزه ۴۶ درصد کل آرا است که حدود دو درصد بهتر از رأی حماس در کل است.

 باید یادآوری کنم که قصد من از ارائه این آمار لوث کردن پیروزی حماس نیست. حماس در انتخاباتی دمکراتیک که استانداردهای آن فاصله زیادی با دیگر انتخابات‌ها در منطقه (بجز اسرائیل) دارد، به پیروزی رسیده است. اگر حماس با ۴۴ درصد آرا ۵۶ درصد کرسی‌ها را بدست آورده هم قطعاً تغصیر حماس نیست. از این اتفاقات در سیستم‌های انتخاباتی مختلف زیاد رخ می‌دهد. در بریتانیا تقریبا هیچ وقت حزبی که در پارلمان اکثریت دارد، نیمی از آرا را نداشته است. آمار فوق را ارائه کردم تا خواننده با دید واقع گرایانه‌تری به جامعه متکثر فلسطین نگاه کند. این تعداد از مردم فلسطین هم که به حماس رأی دادند، رأی به پرتاب موشک ندادند و حتی نمی‌توان گفت که رأی به عدم مذاکره برای صلح داده باشند. این رأی بیش از هر چیز نشان مخالفت با رویکرد فتح در مذاکره و البته تحت تأثیر شرایط روانی خروج یک‌جانبه اسرائیل از غزه بدست آمد. حماس تنها صدای قوی مخالف فتح بود که در آن زمان شنیده می‌شد.

 برای شناخت افکار عمومی و رویکرد غالب مردم فلسطین به صلح توجه به آمار زیر مفید است. در مارس ۲۰۰۶(چند ماه بعد از پیروزی حماس) ۸۲ درصد از فلسطینی‌ها و ۸۱ درصد از حامیان حماس در انتخابات، مذاکره را به عنوان ابزار ترجیحی خود در مناقشه با اسرائیل انتخاب کرده‌اند. ۷۱ درصد از حامیان حماس و ۸۰ درصد از حامیان فتح در آن نظرسنجی طرفدار آن بوده‌اند که حماس مذاکره با اسرائیل را آغاز کند[۵].

 گرچه با روش حماس و دولتش مخالفم اما باید تأکید کنم که روش برخورد بین‌المللی با دولت حماس را اشتباه می‌دانم. آیا جامعه جهانی بعد از به قدرت رسیدن مخالفان قرارداد اسلو در اسرائیل در سال ۱۹۹۶ آنها را تحریم کرد که با دولت حماس چنین کرد؟ دولت حماس منتخب مردم بود و حماس مجبور بود از آسمان‌ها به زمین بیاید و راه‌حلی برای مشکلات مردم و همچنین صلح بیابد. برخورد جامعه جهانی و اسرائیل با دولت حماس، یک بار دیگر کار این جنبش افراطی را ساده کرد و فقط یک راه‌حل در مقابل آن قرار داد که حماس هم با افتخار آن راه را ادامه داد.

 مردم فلسطین صلح می‌خواهند، مردم فلسطین می‌خواهند زندگی کنند اما این دلیل نمی‌شود که بگوییم به هر صلحی باید تن می‌دادند. صلح در کنار صدها شهرک غیر قانونی (با معیارهای سازمان ملل و قطعنامه‌های آن) کرانه باختری و در کنار ارتش اسرائیل که حضور خود را برای دفاع از شهرک‌نشینان لازم می‌داند، بی‌معنی است. صلح به همراه محاصره اقتصادی نشدنی است. صلح بدون ارائه راه‌حلی برای مسأله پناهندگان سادلوحانه است. صلح در کنار دیوار امنیتی که تمامی سرزمین‌های اشغالی را شخم زده است و در کنار صدها پست بازرسی بیشتر شبیه یک شوخی است. صلح یک‌جانبه اسرائیل ابزاری است برای کسب وجهه بین‌المللی و مخفی کردن چهره خشن و غیرانسانی رژیم حاکم بر آن.

 سالهاست که مردم فلسطین در زیر فشار اسرائیل از طرفی، و سوء استفاده دشمنان اسرائیل از سویی دیگر له شده‌اند، بیایید سعی کنیم که به مسأله فلسطین از نه از دید تبلیغات اسرائیل و نه از دید تبلیغات اعراب و جمهوری اسلامی که با دیدی انسانی بنگریم.  

پانوشت:

(*)بخشی از کامنت یکی از خوانندگان بر مطلب قبلی چنین بود: « سؤالی که من جوابی واسش پیدا نمی‌کنم اینه که آیا فلسطین برای رسیدن به استقلال احتیاج به گروهی مانند حماس داره یا نه» که در متن فوق به گونه ای سعی کرده ام جوابی به آن سؤال هم بدهم.

 منابع:

  

[1] H. Ahmad, From Religious Salvation to Political Transformation: The Rise of Hamas in Palestinian Society”, Publications of PASSIA, 1994.

[2] M. Jaradat, "Islamic Resistance Movement (Hamas) in the territories occupied in 1967." News From Within., Vol. VIII - No. 8. August 5th 1992. pp 7-11.

[3] Central Elections Commission - Palestine, 2006 PLC election.

[4] I. Pappe, A History of Modern Palestine, 2nd ed., Cambridge University Press, 2006.

[5] K. Shikaki, “With Hamas in Power: Impact of Palestinian domestic developments on options for the peace process”, Crown Center for Middle East studies, 2007.

[6] G. Usher, "The rise of political Islam in the Occupied Territories." Middle East International, No. 453 - 25 June 1993. pp 19.

[7] A. A. Ziyad, “Hamas: A Historical and Political Background”, Journal of Palastine Studies, No. 22:4 (summer) 1993.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 18:29  توسط بهمن هاتفی  | 

مشق خشونت - غزه و حمله به شیرین عبادی

بسیاری از روشنفکران و بسیاری از مردم ما، مدت‌هاست که فقط بر خلاف حرف حاکمیت و تبلیغات یکسویه آن حرف می‌زنند. این جریان آنقدر دامنه‌دار شده است که اگر تبلیغات صدا و سیما بگوید ماست سفید است، عده‌ای وظیفه خود می‌دانند که نشان دهند حداقل گاهی اوقات سفید نیست. قبلاً در جایی دیگر نوشته بودم که در جریان حمله به عراق، افکار عمومی همه مردم دنیا برضد جنگ بود بجز مردم ایران و آمریکا. مردم ما با مردم دیگر نقاط دنیا فرق کرده‌اند. تبلیغات یکسویه در ایران، افکار عمومی را غیر عادی کرده است. وقتی برای یک دعوای سیاسی، یک سخنرانی مخالف و یا  نشر یک کاریکاتور جماعتی با همان هیجان جلوی فلان سفارتخانه جمع می‌شوند که برای قتل‌ کودکان در بمباران وحشیانه، مردمی که این‌ها را نگاه می‌کنند، مردمی که هزار مشکل و بدبختی هم دارند و بخصوص مردمی که تمام مشکلات خود را صرفاً به حاکمیت ربط می‌دهند، حس همدردی خود را از دست می‌دهند. حال این را هم اضافه کنید که به درست یا غلط سال‌هاست گوش این مردم از کمک‌های جمهوری اسلامی به مبارزات فلسطین پر باشد. چه می‌توان گفت به مردمی که فکر می‌کنند "حق" آن‌ها به ناحق به مصرف دیگری رسیده است.

 

واقعا مگر می‌توان تصمیم به حرف زدن در باره غزه گرفت و چیز دیگری جز جنایات هولناک ارتش اسرائیل دید و در مورد چیز دیگری جز "جنایت" نوشت. بله می توان، کافی است کمی در وبلاگ‌های فارسی وبگردی کنید تا ببینید که بسیاری نه تنها اسرائیل را محکوم نمی‌کنند که به آن حق هم می‌دهند. در این دو سه روز استدلال‌هایی در دفاع از عمل اسرائیل خوانده‌ام که راست‌گراترین افراد و روزنامه‌ها دراسرائیل حتی در خواب هم جرئت اینگونه دفاع را به خود نمی‌دهند. وزیر خارجه اسرائیل و یا دیگر سخنگوی اسرائیل می‌گوید که ما چاره دیگری نداریم و فلان ایرانی می‌گوید: "حق‌شان است". بی‌رحمی در برخی از گفته‌ها و نوشته‌ها روی اسرائیل را در قساوت سفید کرده است.

 

به نظر من این وضع بیشتر از هر چیز محصول فضای دوقطبی موجود در ایران است. تو باید یا این را محکوم کنی یا آن یکی را، یا باید به این یکی فحش بدهی و یا اینکه نوکرش هستی. فکر نکنید که این فضای دوقطبی را فقط ماشین تبلیغات جمهوری اسلامی می‌خواهد که سیاست رسمی اسرائیل همواره چنین بوده است. یا با مایی و یا بر ما.

 

 بیچاره فلسطینی‌ها که سال‌هاست گوشت قربانی بازی سیاست در منطقه بوده‌اند. تصور کنید که سه نسل از مردمی در کشوری دیگر (مثلاً سوریه، لبنان و یا تونس) به دنیا بیایند و هنوز هم به آنان پاسپورت ندهند، آنها را از ساده‌ترین حقوق انسانی‌شان محروم کنند و آنان مجبور باشند در اردوگاه زندگی کنند تا دست کشورهای دوست و برادر در چانه‌زنی و یا دعوا با اسرائیل پُر باشد و همواره بتوانند از مسئله پناهندگان حرف بزنند. آنان را نه تنها باید از حق کار محروم کرد که باید همه آنها را در زندانی بزرگ به نام ارودگاه فلان در جنوب لبنان یا سوریه و یا کل غزه نگاه داشت تا فقط دستشان بسوی کمک‌های انسان‌دوستانه سازمان ملل یا فلان کشور دراز باشد و هر از چند‌گاهی هم فالانژهای کشور میزبان آنان را قتل عام کنند یا اسرائیل آنها را محاصره اقتصادی.

 

بیچاره فلسطینی‌ها که همواره چوب دو سر طلا بوده‌اند، هم بدبختی‌ها را کشیده‌اند، هم جوانان‌شان را در جلوی چشمانشان پرپرشده دیده‌اند و هم همیشه بدهکارند که بدبختی‌ها بخاطر آنهاست. آیا به این مردم انتخابی بجز خشونت هم داده‌اند. مثلاً شش ماه بین حماس و اسرائیل آتش‌بس بود. اما همین شش ماه غزه در محاصره اقتصادی بود و هیچ‌کس به فریاد مردم غزه نرسید. اگر کسی حرفی زد برای تبلیغات خودش بود و باز هم این مردم قربانی دعواهای دیگر بودند. حالا می‌گویند که حماس آتش‌بس را تمدید نکرده و نمی‌گویند کدام آتش‌بس، آتش‌بس بدون آب، آتش‌بس بدون برق، آتش‌بس بدون دارو، آتش‌بس در محاصره.

 

فکر نکنید که دارم از حماس دفاع می‌کنم که حماس هم بخشی از خشونتی است که به این مردم تحمیل شده است. فلسطین کجا و بنیادگرایی مذهبی کجا؟ چرا بیست سال پیش یک گروه بنیادگرا در فلسطین جاپایی نداشت؟ امیدوارم که نگویید که فلسطینی‌ها به آنان رأی داده‌اند. اگر حماس رأی می‌آورد، مهمترین دلیلش ناعادلانه بودن تمامی قراردادهای صلحی است که تازه پس از یک فعل‌ و انفعال جزیی همان هم توسط اسرائیل اجرا نمی‌شود. این مردم محکومند که خشن باشند و در آن مقطع حماس "تنها انتخاب" آنان بود و نه "انتخاب آزادانه" آنان.

 

جنگ "مصیبت" است برای مادرانی که فرزند از دست می‌دهند و برای کودکانی که پدر یا خانه و کاشانه‌شان را. اما برای عده‌ای هم "رحمت" است، رحمت برای دوقطبی کردن فضا، برای بستن و خفه‌کردن هر صدای مخالفی. جنگ بهترین فرصت است تا مخالفت را جاسوس بخوانی و انتظار حمایت بی‌چون و چرا داشته باشی. جنگ دوره فوران شعارهای سطحی و استفاده از آنان در سیاست است. بی‌جهت نیست که برخی‌ها برای جنگ له‌له می‌زنند و مدافعین صلح را جاسوس می‌خوانند.

 

کانون مدافعان حقوق بشر، طی اطلاعیه‌ای جنایات اسرائیل در غزه را محکوم و مجامع بین‌المللی حقوق بشری خواسته است تا هر چه زودتر چاره‌ای بیاندیشند اما چند صد نفر به خانه شیرین عبادی حمله می‌کنند و شعار می‌دهند: «اسرائیل جنایت می‌کند، عبادی حمایت می‌کند» تا زنجیره اقدامات برعلیه عبادی تکمیل شود. روزنامه کارگزاران هم تعطیل می شود به بهانه آنکه اطلاعیه دفتر تحکیم را چاپ کرده است که علاوه بر محکومیت اسرائیل، از حماس هم انتقاد کرده بود که چرا موشک می‌زند. همین "مشت" کاملاً نشان می‌دهد که خروار آن چگونه خواهد بود. بیچاره شیرین عبادی چقدر فحش خورد وقتی که گفت اگر آمریکا به ایران حمله کند اوهم در مقابل آمریکا خواهد جنگید. باید به او گفت که به شما حق جنگیدن هم نمی‌دهند.

 

با یادآوری غزه، بغض گلویم را می‌فشارد. می‌خواهم فریاد بزنم. اما نمی‌خواهم از بغضم و فریادم سوء استفاده کنند. این‌که بغض یا فریادمان هم‌راستای حمله به خانه‌ای یا بستن روزنامه‌ای نباشد، برایم مهم است. این تناقض، پارادکسی است که بررسی و شناخت آن می‌تواند سرآغاز فهم بسیاری از ناهنجاری‌های رفتاری و فکری‌مان باشد. وقتی اینگونه فکر می‌کنم با اینکه از بسیاری از رفتارهای هم‌میهنانم عصبانی و یا شرمنده می‌شوم اما حس می‌کنم که دلیل این رفتارها را درک می‌کنم. ما سال‌هاست که سرمشق خشونت گرفته‌ایم و بسیار کم مشق همدردی و محبت نوشته‌ایم.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 0:55  توسط بهمن هاتفی  | 

بدون شرح

خبرگزاری فارس طی حكمی از سوی رهبری، صادق محصولی جانشين فرمانده كل قوا در امور انتظامی شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 23:57  توسط بهمن هاتفی  | 

گاف

رونالد ریگان یکی از تأثیرگذارترین رؤسای جمهور آمریکاست. منظورم از تأثیرگذاری، ارزش‌گذاری خوب و بد یا مثبت و منفی نیست. ریاست جمهوری ریگان آغاز استیلای نئولیبرال‌هاست و اضافه شدن لغت "ریگانیسم" به فرهنگ سیاسی نیز حکایت از این برجسته بودن دارد(*).

 در اینجا می‌خواهم به گافی از ریگان اشاره کنم تا یادآوری کنم که این‌گونه اظهارنظرها مختص جورج بوش و یا احمدی‌نژاد نیست. ریگان بعد از سفری به آمریکای لاتین در باره اینکه این سفر دیدگاه وی را تغییر داده است، گفت: « من با هیچ نقشه قبلی یا چیزی شبیه آن به آمریکای جنوبی نرفتم. رفتم تا آنها را بشناسم و از نظراتشان سردربیاورم. باورتان نمی‌شود. همه آنها کشورهایی جداگانه (individual countries) هستند.

 (*) برای آشنایی با نئولیبرالیسم و ریگانیسم، « کدام لیبرالیسم» را در این وبلاگ بخوانید.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 16:26  توسط بهمن هاتفی  | 

احمدی‌نژاد بر صفحه تلویزیون کانال چهار

تا چند ساعت دیگر محمود احمدی‌نژاد بر صفحه تلویزیون کانال چهار بریتانیا ظاهر می‌شود تا پیام تبریک خود را به مناسبت کریسمس به بینندگان اعلام کند. چرا از بین این همه سیاستمدار در دنیا فقط احمدی‌نژاد پیام تبریک می‌گوید و چرا کانال چهار میزبان چنین برنامه‌ای است، سؤالاتی هستند که برای ایرانیان غیر ساکن بریتانیا بطور طبیعی پیش می‌آیند. سعی می‌کنم به اختصار موقعیت را توضیح دهم.

 

در روز کریسمس ملکه پیام کریسمس می‌فرستد و از شبکه‌های مختلف BBC چندین بار پخش می‌شود. پیام دیگر شخصیت‌های سیاسی، اجتماعی و مذهبی، اگر پیامی فرستاده باشند، پوشش خبری خاصی نخواهد داشت. جایگاه ملکه که غیر سیاسی است و رهبر کشور محسوب می شود تنها بهانه نیست زیرا که ملکه از نظر رسمی ریاست کلیسای انگلستان را هم برعهده دارد و کریسمس( که مناسبتی مذهبی است) را به عنوان بالاترین مقام مذهبی نیز تبریک می‌گوید.

 

شبکه چهار بریتانیا، شبکه‌ای است خصوصی که در مجموع فضایی روشنفکرانه‌تر از BBC دارد و سعی می‌کند مواردی را پوشش دهد که احتمالا در شبکه‌های دیگر کمتر به آن پرداخته می‌شود. البته شبکه چهار هم از اهداف اولیه‌اش فاصله گرفته است و در حال حاضر به سختی می‌توان از این موضع (نگاه متفاوت روشنفکری) تمایزی بین شبکه‌های مختلف قائل شد. این شبکه در سال ۱۹۹۳ بخشی از برنامه خبری روز کریسمس خود را به "پیام کریسمس آلترناتیو" اختصاص داده است و از شخصیتی معروف و یا غیر معروف می‌خواهد تا پیام کریسمس خود را بیان کند. باید توجه کرد که تلویزیون و برنامه های سرگرم‌کننده آن جزو لاینفک اوقات تعطیل خانواده‌های انگلیسی است و رقابتی همه جانبه بین شبکه‌ها برای کسب سهم بزرگتری از بینندگان در جریان است. پس  "پیام کریسمس آلترناتیو" هم باید پر بیننده باشد و نباید فکر کرد که صرفاً برنامه‌ای‌ست برای پرکردن وقت.

 

در پانزده برنامه قبلی (پانزده سال گذشته) تنها به یک مورد شخصیت سیاسی برمی خوریم که آن‌هم با موقعیت کاملاً رسمی رئیس‌جمهور یک کشور فاصله دارد. این شخصیت سیاسی جسی جکسون، کشیش سیاه پوست، سناتور دمکرات آمریکایی است که در سال‌های ۱۹۸۴ و ۱۹۸۸ سعی کرد تا به عنوان کاندیدای دمکرات‌ها برای انتخابات ریاست‌جمهوری ایالات متحده انتخاب شود و ناکام ماند. وی در سال ۱۹۹۴ یعنی دومین سال آغاز "پیام آلترناتیو" میهمان شبکه چهار بوده است. قبل از هر گونه قضاوت بهتر است تا پیام‌دهندگان در تمامی سال‌های گذشته را با هم مرور کنیم:

 

این پیام‌دهندگان به‌ترتیب عبارتند از:

۱۹۹۳. کونتین کریسپ، نویسنده و تصویرساز و آیکون همجنس‌گرا

۱۹۹۴. جسی جکسون، سناتور آمریکایی که در پاراگراف بالا به او اشاره کردم

۱۹۹۵. برژیت باردو، هنرپیشه معروف فرانسوی

۱۹۹۶. روی برمنر مجری تلویزیون که پیام دیانا همسرسابق چارلز ولیعهد بریتانیا را خوانده است

۱۹۹۷. یک دختر دانش‌آموز اهل بلفاست که در باره خشونت‌ها در ایرلند شمالی صحبت کرده است

۱۹۹۸. والدین دانش‌آموز سیاه‌پوستی که فرزندشان به ضرب کارد کشته شده است

۱۹۹۹. علی جی، کمدین معروف که سال‌ها در شبکه چهار برنامه ثابت داشته است

۲۰۰۰.  مادر یک قربانی بیماری CJD

۲۰۰۱. یکی از بازماندگان حملات تروریستی یازده سپتامبر

۲۰۰۲. شرون اوزبورن، شخصیتی تلویزیونی و مرتبط با موسیقی

۲۰۰۳. یک زوج ظاهر شده در برنامه تلویزیونی تعویض همسران

۲۰۰۴. مارج سیمپسون، شخصیت کارتونی، همسر هومرسیمپسون

۲۰۰۵. جیمی اولیور، آشپز معروف

۲۰۰۶. یک خانم مسلمان محجبه بریتانیایی (متولد زیمبابوه) که صورتش را کاملا با نقاب می‌پوشاند. چند هفته قبل از آن صحبت‌های جک استرا (وزیر کشور و خارجه قبلی و وزیر دادگستری فعلی) که به زنان توصیه کرده بود در هنگام ملاقات با وی روبنده خود را بردارند، مدتی بحث روز بود.

۲۰۰۷. سرگردی بریتانیایی که دست خود را در جنگ  در افغانستان از دست داده است

۲۰۰۸. محمود احمدی‌ نژاد

 

نمی‌دانم شما چگونه شرکت در چنین برنامه‌ای را تفسیر می‌کنید. بیاد جلسه سخنرانی احمدی‌نژاد در دانشگاه کلمبیا افتادم. بسیاری آن را توهین به ملت ایران دانستند و می‌گفتند احمدی‌ نژاد نباید سخنرانی می‌کرد و در عوض ماشین تبلیغاتی دولت آن را پیروزی عظیم خواند. به هر حال واضح است که احمدی‌ نژاد برای شرکت در هرگونه برنامه تبلیغی مصونیت آهنین دارد. هر کس به جز احمدی‌ نژاد بود، سرمقاله کیهان روزشنبه خدمتش می‌رسید (فردا جمعه کیهان منتشر نمی‌شود، گر چه ممکن بود همین یک روز فاصله باعث شود کفن پوشان قبل از کیهان به صحنه آیند). از نبود شأن دیپلماتیک می‌گفت و از فلان هم‌جنس‌گرا یا برژیت باردو و یا فلان راستوفارین در لیست شرکت‌کنندگان قبلی. احتمالاً کلی هم سند و مدرک منتشر می‌کرد که کانال چهار وابسته به صهیونیسم جهانی است. متأسفانه در فضایی که نقد واقعی محلی از اعراب ندارد، فقط باید منتظر بود تا از یک طرف خبر پیروزی بزرگ رئیس دولت را بارها بشنویم و از طرف دیگر جوک‌ها و لطیفه‌ها در مورد این موقعیت را. 

 

اما نظرمن دراین باره: شاید بهتر بود که صبر می‌کردم و صحبت‌های احمدی‌ نژاد را می‌شنیدم و سپس چیزی می‌نوشتم، اما اولاً واضح است که چه خواهد گفت و ثانیاً می‌خواستم بدون تأثیر پذیری از امواج مثبت و منفی ایجاد شده بعدی، در مورد نفس شرکت وی در این بازی بنویسم. شاید بهتر باشد از خودم بپرسم که اگر از من دعوت می‌کردند شرکت می‌کردم یا نه؟ البته باید بگویم که غیرممکن نیست از فردی معمولی مانند من بخواهند زیرا مثلاً پیام دهنده سال ۲۰۰۱ انسانی معمولی است و صرفاً بازمانده یک حادثه غیر معمولی. بله من به عنوان "بهمن هاتفی" جوابم به احتمال قریب به یقین "مثبت" خواهد بود زیرا فکرمی‌کنم ده دقیقه حرف زدن با مردم از یک شبکه پر بیننده را نمی‌توان با هیچ چیز دیگری مقایسه کرد. برای کسی که اگر روزی مطلب وبلاگش را دویست نفر بخوانند کلاهش را به هوا می‌اندازد، مخاطب میلیونی یک رویاست.

 

اما اگر رئیس‌جمهوری با من مشورت می‌کرد چه می‌گفتم؟ اگر رئیس‌جمهور می‌گفت که حرف‌هایی دارد که زدن آنها به حل فلان مشکل لاینحل کشورش کمک می‌کند، به او توصیه می‌کردم که اولاً حتماً مصاحبه کند و ثانیاً با مشاورین دیپلماسی مشورت نکند چرا که بشدت خلاف عرف دیپلماتیک است.  اما اگر آن مسئله راه حل دیگری دارد به او می‌گفتم که او باید شأن ملت را درنظر بگیرد و با افراد دیگر و متخصصین مشورت کند. اگر هم اساساً مصاحبه به حل مشکلی کمک نکند و صرفاً تبلیغاتی باشد که حرفی برای گفتن باقی نمی‌ماند.

 

در انتها باید بگویم که قبل از آنکه این سؤال مطرح شود که رئیس‌جمهور باید چنین پیامی می‌فرستاد یا نه، باید این سؤال را بپرسیم که چرا رئیس جمهور کشوری باید در دید مردم و رسانه‌های کشوری دیگر، چهره و وجهه‌ای جنجالی داشته باشد؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 22:17  توسط بهمن هاتفی  | 

بحثی در انتخابات و تاکتیک اصلاح‌طلبان

همانگونه که انتظار می‌رفت، اختلافات در جناح راست هر روز تشدید شده و با نزدیک شدن به انتخابات به مراحل حساس خود می‌رسد. بخشی از نزدیک‌ترین‌ها به احمدی‌نژاد در جناح راست مانند پورمحمدی وزیر سابق کشور، به‌ اختیار یا به اجبار راه خود را از رئیس جمهور جدا کرده‌اند و حتی پورمحمدی بدنبال کسانی می‌گردد که از کاندیداتوری وی حمایت کنند. بخش سنتی‌تر این جناح هم طرح "وحدت ملی" و دولت آن را مطرح  کردند تا شاید راهی برای دور زدن احمدی‌نژاد بیابند. طرحی که غوره نشده مویز شد و همه سعی در سبقت گرفتن از یک‌دیگر در تکذیب آن دارند. از طرفی دیگر فرمانده سابق سپاه، محسن رضایی، در نامه‌ای خطاب به عسکر اولادی طرحی با عنوان دولت "ائتلافی" عنوان کرد که به ظاهر با جواب مخالف رهبر قدیمی مؤتلفه روبرو شد و عسکراولادی به دفاع ازاحمدی‌نژاد پرداخت. در کنار وی، محمد جواد لاریجانی که برخی او را تئورسین مؤتلفه و یا حتی تئورسین جناح راست می‌خوانند به میدان آمد و ازاجماع در جناح راست بر کاندیداتوری محمود احمدی‌نژاد صحبت کرد.

 

چرا روند واگرایی در جناح راست متوقف شده و دوباره از وحدت در حمایت ازاحمدی‌نژاد سخن می‌رود؟ به نظر من، دلیل اصلی آن بیشتر شدن احتمال کاندیداتوری محمد خاتمی است. همانگونه که انتظار می‌رفت با قرار گرفتن کاندیدایی در حد خاتمی و وحدت در جبهه اصلاح‌طلبان، جناح راست چاره‌ای جز وحدت نخواهد داشت و انتخابات به سمت دوقطبی شدن و تک مرحله‌ای بودن پیش خواهد رفت. البته استراتژی جدید جناح راست که در طرح رضایی، جواب عسکراولادی و مصاحبه محمدجواد لاریجانی مشهود است، کنترل هیئت دولت به جای تعویض رئیس جمهور است. شاید بتوان طرح جدید جناح راست را با برخورد این جناح با دومین دوره ریاست‌جمهوری هاشمی رفسنجانی شبیه دانست که از وی حمایت کردند اما از وی قول گرفتند که چند وزارت‌خانه کلیدی را عوض کند. مقایسه دوباره اسامی وزرای کشور، آموزش‌عالی و ارشاد یعنی عبداله نوری، مصطفی معین، محمد خاتمی (که قبل از آن تاریخ استعفا داده بود) در کابینه اول رفسنجانی، با بشارتی، هاشمی گلپایگانی و میرسلیم در کابینه دوم وی، جهت این تغییرات را می‌تواند به خوبی نشان دهد. در حال حاضر نیز، هم رضایی از«۳۰ وزیر که هر کدام یک رئیس جمهور باشند و نه مانند وزرای فعلی صرفا دنباله رو» می‌گوید و هم محمدجواد لاریجانی از«دها نفری که در جناح راست می‌توانند وزیر و رئیس جمهور باشند» حرف می‌زند. به نظر من، چانه‌زنی برای کابینه‌ای با قابلیت کنترل بیشتر آغاز شده و نتیجه نهایی فقط به "احمدی نژاد" بستگی دارد و اینکه او  شرایط جناح راست را بپذیرد یا نه که بظر می‌رسد چاره‌ای جز پذیرش ندارد.

 

وحدت در جبهه راست محصول مستقیم رفتار انتخاباتی اصلاح‌طلبان است. از دیدگاه من، همانگونه که قبلاً هم در چندین یادداشت دیگر نوشته‌ام، این وحدت به زیان مردم و کشور است. دلیل آن نه فقط یک کاسه شدن رأی این جناح در انتخابات، که مهم‌تر از آن یک دست شدن دوباره "قدرت" است که تبلور آن را در آسان شدن "تقلب" می‌توان دید. با یک‌دست‌تر کردن کلیه ناظرین و مجریان انتخابات، از همین الان می‌توان نوع برخوردها را در انتخابات حدس زد و حرف‌های پس از انتخابات اصلاح‌طلبان را نیز حدس زد. از آن بدتر آن‌که حتی اگر کاندیدای اصلاح‌طلبان پیروز چنان نبرد نابرابری باشد، فردای انتخابات با جبهه دوباره متحد راست سروکار دارد و نه جبهه متشتت فعلی.

 

در این مبارزه انتخاباتی  زودرس تاکتیک انتخاباتی اصلاح‌طلبان را درک نمی‌کردم و این تاکتیک را به سود جناح راست در کل و احمدی‌نژاد بالاخص می‌دیدم. اما فکر می‌کردم که محدودیت‌های موجود آنان را به این سمت سوق داده است و بیش از آن‌که این تاکتیک انتخابی باشد، تحمیلی است. فهم من از طرح کاندیداتوری خاتمی و اصرار بر آن، این بود که محدودیت هایی نظیر "تعیین صلاحیت" و "امکانات ناچیز تبلیغاتی" برای اصلاح‌طلبان آنان را به این سمت سوق داده است که بخصوص دومی کاملا تعیین کننده بوده است. این واقعیت که آنان در انتخابات قبلی نتوانستند "دکتر معین" را پشتیبانی تبلیغاتی کافی کنند و انحصاری بودن رادیو و تلویزیون، آنان را به سمت کاندیدایی به اندازه کافی مشهور سوق داده است، کاندیدایی که هم در تمامی نقاط دورافتاده شناخته شده باشد و هم در مجموع قابل "تخریب" نباشد. اما ظاهراً اینگونه نیست و فهم آنان از سیاست با من متفاوت است.

 

هفته پیش در وبلاگ محمدعلی ابطحی خواندم: « چه خوب است که صادقانه همه­ی اصول­گرایان در انتخابات آینده پشت سر آقای احمدی­نژاد قرار گیرند تا با دو قطبی شدن انتخابات آینده نظر واقعی مردم مشخص شود». واقعاً نمی فهمیدم که این طرز نگاه از کجا می‌آید. آن را بیشتر یک کرکری فرض کردم و در موردش چیزی ننوشتم. اما در چند روز اخیر این نگاه تقریبا ً غالب شد (و شاید هم بود و من نمی دیدم). مثلاً حجاریان در مصاحبه‌ای می‌گوید:« برای ما قرارگرفتن احمدی‌‏نژاد در مقابل خاتمی بهترين گزينه است» و در جواب این سؤال که پس شما انتخابات دو قطبی را می‌پسندید، می‌گوید:« بله، این نوع انتخابات مناسب است». البته ایشان نمی‌گوید که چرا "بهترین گزینه" و چرا "مناسب" است.

 

پس از آن‌که مقاله خانم بدرالسادات مفیدی در سرمقاله کارگزاران را با عنوان «دو قطبی شدن ضرورت انتخابات آتی» را دیدم، گمان بردم که معمایم حل شد و در مقاله ایشان خواهم خواند که چرا دو قطبی شدن "ضرورت" دارد. متاسفانه ایشان توضیح خاصی نداده‌اند و فقط یک جمله در این رابطه نوشته‌اند که:« در عين حال در جريان مقابل يعني بسياري از گروه‌هاي موثر اصلاح‌طلب نيز تصوير موفقيت‌آميز دوم خرداد ۷۶ آنها را به دوقطبي كردن فضاي انتخاباتي سوق داده است، موقعيتي كه تكرار آن دور از ذهن نمي‌نمايد». البته من هر چه بیشتر فکر مي کنم به شباهت‌های کمتری بین دوقطبی خاتمی-ناطق با دوقطبی خاتمی-احمدی‌نژاد می‌رسم که ظاهراً این شباهت تنها دلیل اصلاح‌طلبان برای ترجیح آن به یک انتخابات دو مرحله‌ای متکثر است.

 

خاتمی ۷۶ نماد "دیگر" و "غیر" در مقابل حاکمیتی بود که به‌نظر می رسید تصمیم خود را برای ریاست‌جمهوری ناطق نوری گرفته است. خاتمی ۷۶ نماد نگاه نو و امید به تغییر بود. خاتمی امروز، دیگر نه نماد "غیر" که یادآور "حاشیه" حاکمیت است. وی هشت سال در رأس قدرت اجرایی بوده و بسیاری را ناامید کرده است. پتانسیل رأی وی را (که همچنان کاملاً بالاست) نباید با ۷۶ مقایسه کرد. بارها شنیده‌ایم که رأی در دوم خرداد رأی "نه" به حاکمیت بود. امروز رأی به خاتمی دیگر نمی‌تواند رأی "نه" باشد. اگر نگوییم رأی ایجابی، حداقل رأی مقایسه‌ای با احمدی‌نژاد خواهد بود. در نقطه مقابل، اگر ناطق نوری تبلور حاکمیت در ۷۶ بود، احمدی‌نژاد حتی برای سیاسیون هم چنین نیست. نباید فراموش کرد که بخشی از آرا احمدی‌نژاد، آرا حاشیه‌ جامعه بوده است، آرایی که کسی نمی تواند ادعا کند تمام آن‌ها را از دست داده است.

 

نکته‌ای که برایم واضح است آنست که در صورت دو قطبی بودن انتخابات، کل آرا سنتی و همیشگی راست به حساب احمدی‌نژاد می‌رود باضافه مقداری رأی در اثر محبوبیت فردی وی. ممکن است ادعا شود که احمدی‌نژاد محبوبیتی ندارد ولی من گر چه آنرا زیاد برآورد نمی‌کنم، آن را هیچ هم نمی‌نگارم. با این حساب اگر مثلاً حتی ۱۰ درصد به رأی سنتی حاکمیت در انتخابات اضافه کنید، آنگاه خواهید دید که پیروزی خاتمی احتیاج به چه موج بزرگی دارد و چگونه به‌راحتی (استقبال کم و یا کمی تقلب در صورت استقبال متوسط) از وقوع آن جلوگیری خواهد شد.

 

البته این را بگویم که من حکم قطعی به شکست خاتمی در این رقابت نمی‌دهم چرا که اولاً نه کیفیت ائتلاف جناح راست چندان مشخص است و نه واکنش مردم به انتخابات. بنابرین من هنوز هم برای خاتمی شانس‌هایی قائلم. ثانیاً هیچ کس شکست را خوش ندارد و همه به امید زنده هستند. بله درست است، با این‌که این تاکتیک مطلوب من نیست، اما شکست خاتمی در مقابل احمدی‌نژاد شکست همه ماست (آنانی که من خود را جزوشان می‌دانم). اگر این بازی کلید بخورد من هم مثل بسیاری از آنان که به عنوان منتقدان خاتمی شناخته می شوند، مجبورم فعالانه شرکت کنم تا حداقل، پیروزی دوباره راست افراطی را مشکل کرده باشیم.

 

نگاهی از نوعی دیگر، متفاوت و کمی عجیب: برای تفاوت عمیق بین دیدگاهم با فعالین دوم خرداد می توانم توجیهی دیگر هم دست و پا کنم. می‌توان به پروژه خاتمی در این انتخابات به این شکل نگاه کرد که برای بسیاری از اصلاح‌طلبان، امکان اصلاح نظام و بقول خودشان سیاست ورزی کم‌تر و کم‌تر می‌شود و به نوعی این پروژه، اتمام حجت با نظام و حاکمیت است. خاتمی همچنان توانایی تهییج دارد و انتخاباتی که یک سمتش خاتمی باشد راحت‌تر بین‌المللی می شود. پس می‌توان شعار نظارت بین‌المللی سرداد و انتخابات و تقلب احتمالی بعد از آن را محملی برای یک اعتراض و انقلاب رنگی در نظر گرفت. ایستادگی در مورد نتایج انتخابات، می‌تواند به حوادثی غیرقابل پیش‌بینی منجر شود. با این دید، انتخابات باید دوقطبی و در نتیجه پرتنش باشد.

 

با این حساب، پروژه انتخاب کاندیداتوری خاتمی نه حرکتی منفعلانه و عقب گرد که حرکتی تندروانه و حتی انقلابی  خواهد بود. تصور این رویکرد (حداقل در حد اتمام حجت به حاکمیت برای مشروعیت زدایی بیشتر از رژیم در فردای پس از انتخابات) از برخی انقلابیون کهنه‌کاردرسازمان مجاهدین انقلاب دورازذهن نیست، اما در این پروژه احتمالی مهمترین نقش برعهده شخص محمد خاتمی است که این رویکرد چندان با ویژگی‌های شخصی وی سازگار نمی باشد. به هر حال این نگاه و این امکان نشان می‌دهد که با توجه به فشارهای بین‌المللی، دست حاکمیت چندان هم باز نیست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 22:6  توسط بهمن هاتفی  |