تبليغاتX
پله برقی

پله برقی

یادداشت های پراکنده بهمن هاتفی

چه بود این تیر بی‌رحم از کجا آمد

 

در سوگ رفیقی عزیز به ماتم نشسته‌ام.

باور نمی کنم، نه من مرگ هیچ عزیزی را باور نمی کنم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 7:10  توسط بهمن هاتفی  | 

نتایج انتخابات اسرائیل و "صلح"

نتایج انتخابات دیروز اسرائیل برای طرفداران صلح در خاورمیانه ناامیدکننده است. گرچه حزب دست‌راستی لیکود به رهبری نتانیاهو یک کرسی کمتر از حزب مرکزگرای کادیما به رهبری خانم لیونی (۲۷ درمقابل ۲۸) بدست آورده است، اما در عوض احزاب دست راستی اکثریت دارند. میانه‌گرا ترین حزب راستگرا، لیکود است که با بسیاری از توافقات صورت گرفته در مذاکرات صلح مخالف است. خانم لیونی به عنوان رهبر حزب پیروز اولین کاندیدای تشکیل کابینه است که به نظرمی‌رسد بدون توافق با حزب راستگرا و ملی‌گرای "اسرائیل خانه ما" که با ۱۵ کرسی به سومین قدرت در پارلمان اسرائیل (کنست) تبدیل شده است،  موفق به تشکیل کابینه نشود. حزب دست چپی  و مرکزگرای کارگر با ۱۳ کرسی به بدترین نتیجه خود در تاریخ اسرائیل دست پیدا کرده و به حزب چهارم در پارلمان تبدیل شده است.

نتایج این انتخابات برای فلسطینیان که در رویای تشکیل دولت مستقل بودند، خبر خوبی نبود. محمود عباس رئیس جمهور فلسطین گفته است که با نخست‌وزیری که قائل به فرایند صلح نیست، مذاکره نخواهد کرد و حماس یادآوری کرده که اسرائیلی‌ها با انتخاب تروریست‌ها جنگ را انتخاب کرده‌اند. اگر بیاد بیاوریم که نیروی اصلی تشکیل دهنده حزب کادیما، بخشی از طرفداران لیکود بودند که به همراه شارون از لیکود جدا شدند و اگر بیاد بیاوریم که مدل صلح شارون و حزب کادیما (صلح یک جانبه) تفاوت‌هایی اساسی با آغار مذاکرات صلح دارد، باید به نتیجه‌ای شبیه حماس برسیم. حتی اگر نتوان گفت که «اسرائیلی‌ها جنگ را انتخاب کرده‌اند» حتماً می‌توان گفت که آنان «صلح را انتخاب نکرده‌اند».

واکنش غرب به این انتخاب چگونه خواهد بود؟ بیاد بیاوریم که با اکثریت نسبی حماس چگونه برخورد شد. ترجیح بند تمامی خبرها و تحلیل‌ها این بود که "حماس" روند صلح را قبول ندارد و اسرائیل را به رسمیت نمی‌شناسد، بنابراین حق تشکیل دولت را ندارد. حال آیا کسی خواهد گفت که "لیکود" روند صلح را قبول ندارد و یا "اسرائیل خانه ما" طرح دو دولت را برسمیت نمی‌شناسد؟ البته کشورهای غربی نشان داده اند که معیار ثابتی ندارند و با "دوست" خود اینگونه برخورد نمی‌کنند. برای اثبات رفتار دوگانه آنان کافی است انتخابات ۱۹۹۶ در اسرائیل را  بیاد بیاوریم که نتانیاهو به نخست‌وزیری رسید. انتخاباتی که پس از ترور رابین به دست صهیونیستی افراطی برگزار شد و به مدد بمب‌گذاری‌های حماس و دیگر افراطیون به پیروزی حزب لیکود، نخست وزیری نتانیاهو و بهم‌خوردن تمامی مذاکرات صلح منجر شد. قضیه از این قرار بود که پس از ترور رابین، نخست‌وزیری که قدم‌هایی (هر چند نه چندان جدی) در راه صلح برداشت، موج نفرت از ترور بر محبوبیت مذاکرات صلح و حزب حاکم کارگر افزود. شیمون پرز رهبر جایگزین که از اکثریتی شکننده در مجلس برخوردار بود و نیاز به مشروعیت صلح در بین رأی‌دهندگان داشت، اعلام انتخابات زودهنگام کرد. از آن تاریخ تا روز انتخابات چند بمب‌گذاری در اعماق اسرائیل و تبلیغات رسانه‌ای دست راستی‌ها به  رأی‌دهندگان القا کرد که مذاکرات صلح به عدم امنیت منجر شده است که منتهی به رأی به لیکود شد.

نتایج انتخابات اسرائیل بدون شک خاورمیانه را یک قدم دیگر از صلح دورتر کرد. این بار مسؤلیت رادیکال‌تر شدن فضا، بسیار بیش از حماس و یا دیگر افراطیون فلسطینی بر عهده طرح‌های یک‌جانبه حزب کادیماست که با وجود خشونت زیاد نتیجه‌ای نه تنها در جهت صلح که حتی برای اسرائیل دربرنداشته است. در راه صلح (اگر راهی بتوان متصور بود) نه تنها فلسطین که اسرائیل هم به دولتی واقعاً صلح‌دوست نیاز دارد، دولتی که در آینده نزدیک برای اسرائیل نمی‌توان تصور کرد. شاید بتوان گفت که پس از شانزده سال از امضای قرارداد اسلو، افکار عمومی در فلسطین قابلیت انعطاف بیشتری به نسبت افکار عمومی در اسرائیل دارد.

دنیا اگر صلح می‌خواهد باید در جستجوی راهی دیگر باشد. الگوی برخورد با رژیم آپارتاید در آفریقای جنوبی که منجر به تسلیم این رژیم شد، یکی از این راه‌هاست که البته این راه حل تقریباً به خواب و خیال می‌نماید و نباید در حال حاضر آن را راه‌حل نامید.

مطلب مرتبط در همین وبلاگ: چقدر تقصیر فلسطینی هاست؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 21:45  توسط بهمن هاتفی  | 

مگه کوری؟

در هفته گذشته کرول تاچر ژورنالیست انگلیسی و دختر نخست‌وزیر سابق، مارگارت تاچر، از برنامه تلویزیونی "وان‌شو" در بی‌بی‌سی اخراج شد. علت اخراج وی آن بود که وی واژه گالیوگ (golliwog) را بر زبان آورد. گالیوگ که نام عروسکی سیاه‌ است، واژه‌ای توهین‌آمیز و تحقیرآمیز برای سیاهان در بریتانیا محسوب می‌شود. نکته جالب اینکه کرول تاچر این واژه را نه در برنامه‌ای تلویزیونی که در پشت صحنه "وان شو" و در حضور ۱۲ نفر دیگر به‌کار برده بود. این استدلال که گالیوگ در محیطی عمومی بکار برده شده و اینکه وی پس از تذکرهمکارانش نیز حاضر به عذرخواهی نشده، منجر به اخراج او شده است.

دیروز جرمی کلارکسن، از مجریان معروف بی‌بی‌سی (مجری برنامه Top Gear ) نیز مجبور به معذرت خواهی شد. وی در  برنامه‌ای تلویزیونی در استرالیا گوردن براون نخست وزیر را "احمق یک چشم اسکاتلندی" توصیف کرده بود. نکته جالب در این مورد هم آنست که وی نه بخاطر توهین به نخست‌وزیر، که برای استفاده تحقیر‌آمیز از کلمات "یک چشم" و "اسکاتلندی" مورد انتقاد قرار گرفته بود. برای مثال رئیس انجمن نابینایان جمله وی را توهین‌آمیز خواند. کلارکسن مجبور به عذرخواهی شد، البته نه از نخست‌وزیر که از یک‌چشمی‌ها.

آنچه در این دو واقعه مشترک است اینست که تاچر و کلارکسن به گونه‌ای سخن گفته‌اند که به کسانی (غیر سیاست‌مدار) توهین کرده‌اند و اصطلاحاً گفتار آنان Politically Correct نبوده است. PC فقط مربوط به گفتار نیست و آن را در توصیف بسیاری از اعمال نیز بکار می برند. فکر نمی‌کنم لغت مناسبی در فارسی برای PC داشته باشیم. البته بحث من در این‌جا بحث کلمه نیست که می‌خواهم بپرسم که چقدر ما آن‌را در گفتارمان رعایت می‌کنیم.  

چقدر تا حالا شنیده‌ایم (و یا بکار برده‌ایم) که "مگه کوری؟" و یا " مگه کری؟" و اصلاً به این فکر نکرده‌ایم که در حال توهین به نابیناها یا ناشنوایان هستیم. چقدر عبارت‌هایی شبیه "یک مشت دهاتی" و "مردک عمله"  را شنیده‌اید و  متوجه شده‌اید که گوینده در حال تحقیر روستاییان یا کارگران است؟ فکر نمی‌کنم نیازی به یادآوری واژه‌ها و عبارات "ضد زن" و یا تکرار هجویات زبانی بر علیه اقلیت‌های "قومی" یا "زبانی" باشد، که در حافظه هر کدام از ما براحتی تعدادی زیادی از آنها یافت می‌شود. برای آنکه فقط حرف کلی نزده باشم، مطلب را با یک مثال به پایان می برم. ابراهیم نبوی اصرار دارد از صفت "روستایی" برای تحقیر قاضی مرتضوی استفاده ‌کند و اصلاً برایش توهین به نیمی از جمعیت کشور اهمیتی ندارد. شاید وقت‌ آن رسیده باشد که همگی در اینگونه موارد بیشترحساس باشیم و از زبانی پاکیزه‌تر استفاده کنیم. 

 پا نوشت: در مورد "توهین به سیاست‌مداران" خواندن یادداشت احترام به سیاست‌مداران در این وبلاگ را نیز پیشنهاد می‌کنم.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 3:16  توسط بهمن هاتفی  | 

غرور ملی

 دیروز تمامی بخش‌های خبری، به خبر پرتاپ سفینه "امید" توسط ایران نیز پرداختند. بی‌بی‌سی گوشه‌های از مراسم را با صدای تکبیر حضار نشان داد و پس از آن چند جمله از رئیس‌جمهور که «این پیام ما به دنیاست و اگرچه به فارسی است امیدوارم فهمیده شود» و سپس مصاحبه با دو شهروند ایرانی در تهران. برای ما که چند روز است در برف زمین‌گیر شده‌ایم و بسیاری از فعالیت‌ها از جمله مدرسه پسرم و دانشگاه همسرم تعطیل شده است، دیدنی‌ترین بخش گزارش آن بود که تهران را در حال بارش برف نشان می‌داد و به اصل گزارش توجه چندانی  نکردیم. ما عادت کرده‌ایم که تبلیغاتی را به‌خصوص در چنین روزهایی (جشن‌های پیروزی انقلاب) ببینیم.

دیشب "جان" دوست انگلیسیم که بیش از هشتاد سال دارد تلفن زد و با هیجان به من تبریک گفت که کشورم موفق شده است چنین گامی بردارد. او که زبان‌شناس و متخصص در "هند شناسی" است، چیزهایی هم در باره موقعیت مشابه هند در فلان سال و پیشرفت‌های هند بعد از آن گفت، که نتوانستم دقیقاً دنبال کنم.

شاید شدت "عدم اعتماد ما به دولت" فقط با یک چیز قابل مقایسه باشد و آن "عدم اعتماد دولت به ما" است. آنچه شکاف ملت- دولت نامیده می شود هر روز بیشتر و بیشتر می‌شود. در چند سال اول بعد از دوم خرداد این فاصله مقداری کمتر شد تا اینکه دوباره به سر جای اول برگشت و با انتخاب دولت جدید عمیق‌تر نیز شد.

بسیاری از ما که سیاسی‌تر هستیم، همگام با نگرانی‌ها در غرب، به کاربردهای نظامی پرتاپ سفینه می‌اندیشیم و یا ممکن است چرتکه بیاندازیم که "چقدر به تثبیت جمهوری اسلامی کمک می‌کند". عده‌ای دیگر به سرعت آن‌را "تکذیب" می‌کنیم و می‌گوییم احتمالاً آنرا از کره شمالی یا بلاروس خریده‌اند و عده‌ای دیگر هم به آن توجهی نمی‌کنیم و برف تهران برایمان جذاب‌تر از آن است. در عوض پیرمرد انگلیسی به من تبریک می‌گوید.

دیشب بعد از آن تبریک تلفنی بیاد مکالمه دیگری افتادم با دوستی دیگر که از اتفاق او هم "جان" نامیده می شود. داشتم در باره "تقویم ایرانی" برایش توضیح می‌دادم که گفت: «پس شما به ایرانی بودن خود می‌بالید؟» که در جواب گفتم: «چرا نه». واقعاً آیا ما به ایرانی بودن خود افتخار می‌کنیم؟ اصلاً باید افتخار کنیم؟ غرور ملی چیست؟ آیا غرور ملی فقط مربوط به گذشته و تاریخ است؟

امیدوارم خوانندگان پله‌برقی نظر خود را در این موارد و بخصوص "غرور ملی" بنویسند. احتمالاً دوباره در باره آنها بحث خواهم کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 20:55  توسط بهمن هاتفی  | 

شاد نبودن کودکان بریتانیایی و مبارزه بر علیه سرماخوردگی در ایران

در گزارشی تهیه شده توسط کمیته‌ای از متخصصین مستقل که دیروز منتشر شد، در خواست شده است که دیدگاه‌ها و سیاست‌های جامعه بریتانیا در قبال کودکان تغییر کند تا از تخریب روح و روان کودکان جلوگیری شود. بنا به خبر بی‌بی‌سی در این گزارش متلاشی شدن خانواده‌ها، تبلیغات تجاری غیراصولی، رقابت بیش از حد در آموزش و نابرابری در درآمد از مهمترین عوامل این تخریب هستند. گزارش با وجود اینکه می‌گوید کودکان بریتانیایی تحصیل کرده‌تر، سالم‌تر و مرفه‌تر از قبل هستند، اما زندگی این کودکان را سخت‌تر از گذشته می‌داند. در این گزارش "فردگرایی بیش ازحد" عامل اصلی بسیاری از مشکلات کودکان برآورد شده و لازم است تا افراد جامعه بیشتر ایثار کنند و از منافع شخصی خود بگذرند.

گزارش همچنین پیشنهادهایی از جمله حذف آزمون‌های نهایی و رتبه‌بندی مدارس انگلیس، ممنوعیت تبلیغات تجاری که هدف آنها کودکان زیر ۱۲ سال است، ممنوعیت الکل و غذاهای ناسالم در تلویزیون قبل از ساعت ۹ شب، توقف ساخت و ساز در هر مکانی که فضای بازی بچه‌هاست و تأسیس مراکز جوانان را توصیه کرده است.

این کمیته ۱۱ نفره که متشکل از ۸ استاد دانشگاه است،  به مدت سه سال در این زمینه مطالعه کرده است. سه سال پیش یونسکو آماری را ارائه کرد که نشان می‌داد کودکان انگلیسی کمتر از دیگر کشورهای ثروتمند "شاد" هستند. علت تشکیل این کمیته که از سوی "انجمن کودکان" حمایت شده است، نیز همین گزارش یونسکو بوده است. در ادامه قصد ندارم که بحث در باره محتوای گزارش، ایرادات و یا پیشنهادات آن بپردازم، چرا که احتمالاً برای خواننده غیر آشنا با بریتانیا جذابیتی نخواهد داشت. می‌خواهم به بهانه آن، نقبی به روش برخورد با مشکلات در ایران بزنم.

فرض کنید که "سازمانی" جهانی آماری در باره کودکان ایران بدهد. در روزهای اول، آن خبر فرضی "نادیده" گرفته می‌شود و بقول معروف صدایش درنمی‌آید. بعد از آنکه کم کم خبر به گوش تعدادی از مردم البته نه بشکل واقعی آن بلکه به صورتی "تغییر شکل یافته و ناقص" رسید، نوبت به "تکذیب" آن می رسد. در مرحله تکذیب، کل آمار "توطئه" استکبار فرض شده که می‌خواهند به ما ناجوانمردانه "ضربه" بزنند و رسانه‌ها پر می‌شود از اثبات وابستگی سازمان مربوطه به "محافل صهیونیستی". همچنین در این مرحله آمار زیادی منتشر می‌شود که نشان می‌دهد در کشورهای دیگر "وضع بدتر" است. در نهایت هم برخی که می‌خواهند ژستی کمی روشنفکرانه‌تر بگیرند، خواهند گفت که البته "مشکلاتی" وجود دارد اما این ربطی به "دشمنان" ندارد و مسئله داخلی خود ماست. البته این پذیرش مشکل هم منجر به اقدامی عملی از جانب دولت و یا سازمانی غیردولتی نمی‌شود. پس اگر هم محققینی مستقل وجود داشته باشند که علاقه به مطالعه در آن موضوع را داشته باشند، سازمانی وجود ندارد که از آنها "حمایت" مالی کند. اگر چنین محققینی خیلی علاقمند به موضوع باشند، باید خود آستین‌ها را بالا بزنند و یک سازمان غیردولتی تأسیس کنند و سپس بوسیله سازمان خودشان از تحقیقات خودشان حمایت بکنند. از آنجا که اصل مشکل توطئه فرض شده بود، تحقیقات کذایی نه تنها حمایت نخواهند شد که چوب هم لای چرخ آن گذاشته خواهد شد. آن تحقیقات به جای خاصی هم نخواهد رسید و اگر هم برسد بدرستی انتشار نخواهد یافت. البته مجریان این‌گونه تحقیقات باید شانس بیاورند تا "متهم" به ریختن آب به آسیاب دشمن نشوند و منابع مالی‌ای که برای پیشبرد تحقیق‌شان کسب کرده‌اند، به حساب "کمک‌های مالی" دشمن گذاشته نشود و خلاصه متهم به "جاسوسی" نشوند.

خلاصه در فضای مملو از کلماتی مانند توطئه، دشمن، ضربه، محافل صهیونیستی، جاسوسی و غیره حتی نمی‌توان به مبارزه با سرما خوردگی پرداخت چه برسد به مبارزه با "ایدز". بنابر این تعجب نباید کرد که برادران علایی، دو پزشکی که از پیشگامان مبارزه با ایدز در ایران بودند، به اتهام "مبارزه نرم" محاکمه شوند و به زندان بروند.  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 15:44  توسط بهمن هاتفی  | 

پوپولیسم

در یادداشت موسوی یا خاتمی؟ قول داده بودم که مطلبی در باره پوپولیسم بنویسم که در ادامه می‌آید:

واژه‌های پوپولیست و پوپولیسم با انتخاب محمود احمدی‌نزاد به ریاست جمهوری، به مجموعه واژگان متداول در ادبیات سیاسی ایران اضافه شد. البته اطلاق این واژه محدود به عده‌ای خاص نشد و امروز بسیاری رقیب سیاسی خود را پوپولیست می‌نامند. کاربرد این واژه مرا بیاد استفاده وسیع از واژه لیبرال در فضای سیاسی بعد از انقلاب انداخت که بسیاری از سیاسیون یک‌دیگر را لیبرال می‌خواندند و لیبرال به دشنامی سیاسی تبدیل شده بود. آن‌روزها فضای انقلاب و تندروی بود و هر نوع رویکرد غیر انقلابی، کندروی و یا سازشکاری لیبرالیسم خوانده می‌شد.

 در قسمت اول یادداشت سعی می‌کنم به تعریف پوپولیسم بپردازم و در انتها به مصادیق آن در ایران. در قسمت ابتدایی و تعریف پوپولیسم، بحث کاملا کلی است و ربط مستقیم به ایران ندارد، اما مثال‌هایی از ایران در متن آورده شده تا خواننده با مضامین بحث ساده‌تر ارتباط برقرار کند.

  پوپولیسم چیست؟ از نظر تاریخی ریشه کاربرد پوپولیسم به اواخر قرن نوزده و حزب مردم آمریکا برمی‌گردد. این حزب که بیشتر اعضایش از میان کشاورزان کوچک جنوب و غرب آمریکا بودند، شعارهایی بر علیه "بانک‌ها" و " شرکت راه‌آهن" سر می‌داد. کشاورزان با بازپرداخت وام‌های بانکی مشکل داشتند و "راه‌آهن" نیز که بدلیل عدم وجود رقابت، تعرفه‌های حمل و نقل کالا را اضافه می‌‌کرد، از دیگر مشکلات کشاورزان بود. جنبش نارودنیک در روسیه تزاری که پایگاهی دهقانی داشت (در زمانی تقریبا همزمان با حزب مردم آمریکا) نیز به پوپولیسم منسوب می‌شود.

 در فرهنگ سیاسی معاصر پوپولیسم فقط به جنبش‌های دهقانی مربوط نمی‌شود و کاربردی وسیع دارد. اکثر نویسندگان پوپولیسم را یک ایدئولوژی نمی‌دانند و آن‌را با سوسیالیسم، لیبرالیسم و یا محافظه‌کاری مقایسه نمی‌کنند(۱). پوپولیسم یک شیوه عمل و روشی از فعالیت سیاسی است. بنابر این پوپولیسم را نباید به چپ یا راست منسوب کرد و یک پوپولیست می‌تواند چپ، راست و یا حتی مرکزگرا (در میانه طیف‌های سیاسی) باشد.

 امروزه هر جنبش سیاسی که در صدد بسیج مردم به عنوان "فرد" و نه به عنوان "عضوی از یک گروه اجتماعی"  باشد را پوپولیست می‌نامند. پوپولیست‌ها معمولا افراطی هستند و به ایدئولوژی‌های سیاسی افراطی دلبستگی دارند. ناسیونالیسم، وطن‌پرستی افراطی‌، نژادپرستی، و بنیادگرایی مذهبی محبوب پوپولیست‌ها هستند. در گفتمان پوپولیست‌ها از واژه "مردم" فراوان استفاده می‌شود که در مقابل آنان اقلیتی از نخبگان(۲) و همچنین "اغیار"(۳) قرار دارند ("غیر" در جایی ممکن است "یهودی" باشد، جایی دیگر "سیاه" و یا "مهاجر خارجی") . این نخبگان به همراه اغیار مسبب اصلی تمامی بدبختی‌های مردم هستند. مردم در گفتمان پوپولیستی یکدست هستند و تقسیم‌بندی‌های طبقاتی، سیاسی و فرهنگی کار روشنفکران و نخبگان سیاسی یا دشمنان است.  برای مثال می‌توان به جملاتی شبیه "چپ و راست وارداتی است، مردم ما همه متحد هستند"، اشاره کرد. با این تعبیر از یکدستی مردم، براحتی از "خصوصیات" و "هویت" مردم صحبت می‌شود و هر فرد یا گروه اجتماعی که هویتی متفاوت و یا رفتاری متضاد با ویژگی‌های یاد شده داشته باشد، جزء اغیار محسوب می‌شود و نه مردم. برای مثال جمله "مردم ما بی‌حجابی را تحمل نمی‌کنند"، نه تنها هویتی را به مردم منسوب می‌کند بلکه بطور همزمان مشخص می‌کند که بی‌حجاب جزیی از مردم نیست و از "اغیار" محسوب می‌شود.

 گرامیداشت و احترام به مردم و ادعای "خوب" بودن مردم که معمولاً از تبلیغات پوپولیسم است، برای نشان دادن "مطلوبیت" هویت و ویژگی‌های منسوب به مردم و در نتیجه مقابله با اغیار است و ربطی به میزان تعلق خاطر پوپولیسم به دمکراسی ندارد. برای پوپولیسم فرهنگ مردم و شیوه زندگی آنان، ارزشی "دائمی" است و این فرهنگ ریشه در تاریخ و سنت دارد، تغییر ناپذیر و مطلوب است. باید به این فرهنگ عشق ورزید و از آن محافظت کرد. این فرهنگ همچون گنج است و قسمت‌های از دست رفته را باید شناسایی و بازیابی کرد.عشق مورد نظر پوپولیسم به این فرهنگ معمولاً با "نفرت" از دیگر فرهنگ‌ها و حداقل خرده فرهنگ‌های اغیار همراه است.

رهبر برای پوپولیست‌ها معمولاً یکتا و "فرهمند" (کاریزماتیک) است، رهبر نه تنها با مردم است که یکی از خود مردم است. بنابر این باید مانند مردم حرف بزند و حرف هایش قابل فهم برای مردم باشد. پوپولیست‌ها از اینکه رهبر یکی از مردم است نتیجه می‌گیرند که حرفش حرف مردم است.

 پوپولیسم به نقد رادیکال "وضع موجود" می‌پردازد و در سیاست به راه‌های سریع و تکیه بر توده مردم می‌اندیشد و نه راه‌کارهای سیاسی و آرام. به‌عنوان مثال "رفراندم" از شعارهای محبوب پوپولیستی است. پوپولیسم در اروپا از این ابزار (رفراندم) در مقابله با وحدت اروپا استفاده می‌کند. در نقد وضع موجود  پوپولیسم تقصیر را برگردن اقلیتی از نخبگان و اغیار می‌اندازد و به بسیج مردم بر علیه آنها می پردازد. در این مسیر پوپولیسم شعارهایی "مبهم" با "برد حداکثر" سر می‌دهد و به "عوام‌فریبی" نیز روی می‌آورد.

کانووان [۲ به نقل از اینجا]  پوپولیسم آمریکایی را سربرآورده از جریانات تاریخی متعددی می‌داند که بالقوه پیامدهایی منفی از جمله آنتی نخبه‌گرایی، آنتی روشنفکری، تولیدگرایی (آمریکاییان واقعی سخت‌کوشند و به تولید ثروت مشغول)، اخلاق‌گرایی (مخصوصاً از نوع اوانجلیک آن)، اکثریت گرایی (قربانی شدن حقوق اقلیت در جهت حفظ خواسته‌های اکثریت) و ناسیونالیسم آمریکایی داشته اند. وی پوپولیسم دست راستی احیا شده را به این سنت‌ها مقروض می‌داند.  در فرهنگ سیاسی اروپا، پوپولیسم بیشتر توسط گروهای چپ‌ بکار رفته و آن را به راست‌های افراطی، گروه‌هایی مانند حزب آزادی اتریش، جبهه ملی فرانسه و حزب ملی بریتانیا، اطلاق می‌کنند. گرچه پوپولیست بودن این گروه‌ها واضح است اما نباید فراموش کرد که پوپولیسم معادل با راست افراطی نیست.

پوپولیسم پتانسیل زیادی در کشورهای در حال توسعه دارد و همچنین به پدیده اصلی عرصه سیاست در اروپای شرقی و مرکزی بعد از فروپاشی اتحاد شوروی تبدیل شده است. در بیشتر حالات پوپولیسم ارتباط تنگاتنگی با ناسیونالیسم دارد.

   پوپولیسم در ایران : هدف من بررسی تاریخی پوپولیسم در ایران نیست که نه در توانم است و نه موضوع بحث این نوشته (گر چه براحتی می‌توان به نمونه‌های حتی کاملاً کلاسیک مانند حزب پان ایرانیست در دهه سی شمسی اشاره کرد ولی بحث اساساً خیلی دامنه‌دار است). در این‌جا هدفم صرفاً بررسی فضای سیاسی اخیر در ایران است. قبل از هر بحثی باید به چند نکته اشاره کنم: اول این‌که هسته اصلی روش‌های پوپولیستی سعی در بسیج توده‌وار مردم است، که با توجه به توده‌وار بودن و ضعف جامعه مدنی در ایران بسیاری از فعالیت‌های سیاسی اثراتی از پوپولیسم را با خود دارند. نکته دوم اینکه گفتمان پوپولیستی در جامعه ایران بسیار ریشه دار است و بسیاری از سیاسیون که حتی در فضای رسمی سیاست در ایران در حال حاضر نشان و جاپایی ندارند، مانند ناسیونالیست‌های افراطی از روش‌های پوپولیستی برای تبلیغ خود استفاده می‌کنند.

  نکته سوم این‌که به خاطر ماهیت توده‌وار انقلاب ۵۷، اکثریت قریب به اتفاق گروه‌ها و شخصیت‌های سیاسی در سال‌های اولیه بعد از پیروزی انقلاب رگه‌هایی قوی از پوپولیسم را در رفتار خود دارند. برای مثال ابولحسن بنی‌صدر شاید در ظاهر از غیر پوپولیست‌ترین افراد سیاسی بعد از انقلاب باشد، اما از شیوه تبلیغات وی برای رسیدن به ریاست‌جمهوری تا سیاست‌های وی در دوران وزارتش در وزارت امور اقتصادی و دارایی و سعی وی در ساختن چهره‌ای فرهمند از خودش در دوران ریاست‌جمهوری همگی پوپولیستی است. این جمله وی را کاملاً بیاد دارم که بعد از حمله و سر و صدای مخالفین در متینگی سیاسی‌اش (احتمالاً در ۱۴ اسفند ۵۹) از پشت تریبون گفت: «ساکت می شوید یا بگویم "مردم" ساکتتان کنند».

نکته چهارم اینکه در بحث من اطلاق پوپولیسم به گروه یا شخصیتی سیاسی نه یک دشنام سیاسی که صرفاً تلاشی برای نوعی دسته‌بندی در فهم شیوه‌های عمل آنان است. چرا که ممکن است کسانی این روش‌ها را مناسبت‌ترین راه برای رسیدن به جامعه ایده‌ال خود بدانند (چنان‌چه حتی برخی رسماً از وجود دیکتاتوری مصلح دفاع می‌کنند) و عده‌ای دیگر بلعکس گسترش جامعه مدنی را مطلوب بدانند. و بالاخره نکته آخر اینکه ممکن است فرد و یا گروهی تمامی خصوصیات پوپولیسم را دارا نباشد ولی در مقایسه با دیگر جریانات اصلی سیاسی به پوپولیسم نزدیک‌تر باشد،در این صورت طبیعی است که این فرد یا گروه به پوپولیسم منسوب شود. به‌عنوان مثال سیاست‌های دولت‌های بریتانیا در دهه‌های ۸۰ و ۹۰ قرن بیستم و ایدئولوژی غالب در آنها (تاچریسم - نئولیبرالیسم) معمولاً با صفت پوپولیسم اقتدارگرا همراه می‌شود، در حالی‌که بوضوح دولت تاچر تمامی ویژگی‌های ذکر شده را نداشته است.

همان‌گونه که در مقدمه گفتم، بحث پوپولیسم با انتخاب محمود احمدی نژاد به ریاست‌جمهوری، بحثی داغ شد که دلیل اصلی آن هم گسترش هر چند اندک جامعه مدنی (و حداقل بحث آن) در دو دوره ریاست‌جمهوری خاتمی بود. به نظر من محمود احمدی نژاد از ابتدا و از همان تبلیغات انتخاباتی بسیاری از ویژگی‌های بارز پوپولیست را دارا بود. تأکید بر پیروزی "بدون کمک احزاب"، شعارهای مبهم و دوپهلو، حمله به فساد دولت‌های پیشین برای بسیج عمومی، وعده‌های افشاگری،اقدامات سریع و خلق‌الساعه، حذف سازمان برنامه و بودجه، سفرهای استانی و دیدارهای نفر به نفر فراوان، سادگی گفتار رئیس دولت، تأکید بر ساده زیستی و از جنس مردم بودن، مخاطب قرار دادن مستقیم مردم و نه گروه‌های اجتماعی و … نمونه های خوبی برای این ادعا است.

البته باید بگویم که از نظر من کمبود دو مؤلفه برای ایجاد یک جنبش پوپولیستی تمام عیار در این سالها وجود داشت. کمبود اول اینکه محمود احمدی نژاد نتوانست به شخصیتی فرهمند تبدیل شود. البته تلاش‌های فراوانی در این راستا صورت گرفت، از خلاصه کردن همه چیز در اقدامات فردی وی و نشان دادن تفاوت‌هایی نظیر سخت‌کوشی وی ومتفاوت بودن با تمامی قبلی‌ها گرفته تا حتی نامه‌نگاری‌های عجیب و غریب به رهبران دنیا و حتی پاپ (که این آخری با توجه به جایگاه غیر مذهبی وی نشانه خوبی از تلاش است). دو دلیل را برای این عدم موفقیت می‌توانم ذکر کنم: دلیل اول عدم پتانسیل فردی وی و دلیل دوم و مهم‌تر ساختار سیاسی جمهوری اسلامی و وجود "ولایت فقیه" که مانعی برای نفر اول نشان دادن رئیس‌جمهور بود (که در واقع نفر اول هم نبود).

کمبود دوم در پوپولیسم سه سال اخیر عدم وجود یک "غیر" مناسب بود. اقلیت‌های مذهبی از اغیاری بودند که می‌توانستند مورد استفاده قرار گیرند. تفکر رایج بر دولت و شخص احمدی‌نژاد البته حاوی ریشه‌های تاریخی در این زمینه بود و براحتی توان "دشمن تراشی" داشت. نزدیکی تاریخی آنان با "انجمن حجتیه" این امکان را فراهم می‌کرد که "بهائیت" نقش "غیر" را بازی کند. اگرچه فشارها بر بهائیان افزایش یافت اما این "غیر" کوچک‌تر از آن بود که نقشی در بسیج مردم بازی کند. از طرفی اقلیت "اهل تسنن" بزرگ‌تر از آن بود که بتوان با آن بازی کرد. گرچه برخی در ماه‌های اول دولت نهم جشن "عمر کشان" را در محافل خصوصی برقرار یا بارگاهی برای ابولولو (قاتل خلیفه دوم) دست وپا کردند، اما بوضوح رفتن به جنگ "اقلیت بزرگ اهل تسنن" خطرناک‌تر از آن بود که کسی جرئت پرداختن به آن را داشته باشد. بنابراین اضافه شدن عیار شیعی دولت محدود به توجه بیشتر به "غدیر خم" و "چاه جمکران" شد و کم کردن تبلیغات "هفته وحدت". اقلیت دیگری که چوب "غیر" بودن خود را در این سه ساله خورد، "دراویش گنابادی" بود. البته تحت فشار قرار دادن صوفیان نیز پتانسیل بسیج عمومی را دارا نبود و از دستور کار خارج شد.

مبارزه با "اغیار" اجتماعی نظیر مبارزه با "بدحجابان" و یا "اشرار" گرچه در مجموع دستاوردهای بیشتری (به‌نسبت مبارزه با اغیار مذهبی) برای دولت داشت و احتمالاً باعث همراهی بیشتری در عرصه عمومی شد، نیز نتوانست کار خاصی از پیش برد. شاید بتوان گفت که اوج برخوردهای پوپولیستی در مبارزه با "اشرار" صورت گرفت. ضرب و شتم علنی آنان توسط نقاب‌داران مسلح که توسط نیروی انتظامی حمایت می‌شدند، چرخاندن تعدادی از آنان در محله‌ها و خیابان‌ها با آفتابه‌ای آویزان از گردنشان و در نهایت اعدام سریع وعلنی تعدادی به جرم "شرور" از جمله این برخوردها بودند.

در نبود "غیر" مناسب برای بسیج توده‌ای، دشمن خارجی، اسرائیل، نفی هولاکاست و… با جدیت بیشتری دنبال شد تا وظیفه همبستگی ملی مورد نیاز را براورده کنند (البته این سیاست‌ها وظایف دیگری هم داشته و دارند که جای بحث آنها در این نوشته نیست). اما این ها نتوانستند مردم معمولی را بسیج کنند تا با کمک شعار‌های ضد فساد رقبای سیاسی (و بخصوص روحانی) را از میدان به‌در کنند. خلاصه آنکه از دیدگاه من، احمدی‌نژاد و همراهان ویژگی‌های اساسی رفتاری پوپولیسم را دارا بودند، اما نتوانستند پروژه خود را به سرانجامی برسانند.

 انتخابات دهمین دوره ریاست‌جمهوری از این منظر هم جالب است. حتی اگر احمدی‌نژاد دوباره انتخاب شود، او احمدی‌نژاد دور اول نخواهد بود و به رئیس دولتی معمولی‌تر تبدیل خواهد شد، مگر آنکه در یک مبارزه دوقطبی نفس‌گیر (مثلاً بر علیه خاتمی) پیروز شود و در نتیجه اجماع دوباره قدرت در حمایت از او، نیرویی دوباره بیابد. این مهم‌ترین دلیلی است که باعث مخالفت من با کاندیداتوری خاتمی بوده و هست. شکست خاتمی، هزینه زیادی دارد، در حالی که با پیروزی وی نیز چیز زیادی بدست نمی‌آید. در همین رابطه یکی از خوانندگان در کامنتی نوشته بود: «از فردای ‍شکست خاتمی به احمدی نژاد می ترسم» (کامنتی بر یادداشت موسوی یا خاتمی).

 در پایان باید اشاره کنم که بعد از اعلام کاندیداتوری میرحسین موسوی، تعدادی از راست‌گرایان جبهه اصلاحات، موسوی را پوپولیست خواندند. به نظر من اطلاق پوپولیست به وی برای مشابه کردن او با احمدی‌نژاد است، چرا که پوپولیسم به صفتی برای رفتارهای احمدی‌نژاد تبدیل شده است. البته ممکن است که موسوی چپ‌تر از بسیاری از اصلاح‌طلبان باشد ولی من دلیلی نمی‌بینم که او را از میانگین سیاست مداران جبهه اصلاح طلب پوپولیست‌تر  بدانم.

 

زیرنویس‌ها:

۱. اجماعی بر حکم گفته شده وجود ندارد و برخی از مؤلفین پوپولیسم را ایدئولوژی می‌دانند، مانند [1].

۲. elite

۳. others

 

منابع:

 

[1]. Daniele Albertazzi and Duncan McDonnell, Twenty-First Century Populism: The Spectre of Western European Democracy, Palgrave Macmillan, 2008.

[2]. Margaret Canovan, Populism, Harcourt Brace Jovanovich, 1981.

[3]. Gordon Marshall, Oxford Dictionary of Sociology, Oxford University Press, 1998.

[4]. Wikipedia, Populism.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 18:10  توسط بهمن هاتفی  | 

غربت

"غربت" مطلبی شخصی است و حاوی هیچ خبر یا تحلیل سیاسی و یا اجتماعی نیست. "غربت" درددلی است از سر دلتنگی.

-------------

غربت چیست؟ تنهایی؟ دلتنگی؟ بی‌خبری؟ نمی‌دانم. غربت حسی عجیب، عمیق و ماندگار است.غربت شکل خیلی چیزها را عوض می‌کند. در برخی احساسات، اغراق می‌کند، برخی دیگر را به‌فراموشی می‌سپارد و ماهیت برخی را تغییر می‌دهد.

***

غربت برای من در کودکی و در شش سالگی آغاز شد. پس از چند هفته بی‌خبری، نامه‌اش رسید. گریه‌های ملتمسانه مادرم نتیجه نداده بود و مأموران در اداره ساواک شهرستان گفته بودند: «برو خانه، تا چند روز دیگر خبر مرده و زنده‌اش را برایت می‌آورند». خبری نیاوردند تا نامه خودش رسید. اینبار زندان نبود و از "تبعید"  نامه نوشته بود. همسن و سال این‌روزهای پسرکم بودم که باید لغت "تبعید" را یاد می‌گرفتم. یکی دو ماهی طول کشید تا زندگی‌مان را جمع و جور کنیم و به "پدر" بپوندیم. پدر چوب عقاید و فعالیت‌های اجتماعی و صنفی‌اش را می‌خورد، من و خواهرم کوچک‌تر از آن بودیم که از سختی شرایط چیز زیادی بفهمیم، اما طفلکی "مادر". او باید دو بچه فسقلی را بدوش می‌کشید و به غربت می‌رفت.

***

برای اولین بار اتوبوسی دو طبقه سوار شدم. اتوبوس مرا به میدان امام حسین برد. ساکم را زیر سرم گذاشتم و در چمن‌های وسط میدان دراز کشیدم. شانزده ساله بودم و دوباره غربت آغاز شده بود. اما اینبار نه به شهری کوچک در جنوب که به تهران آمده بودم. پدرم گفته بود: «تهران دریاست و می‌توانی خودت را در آن گم کنی» و من آمده بودم تا خودم را گم کنم. تا چند سال‌ بعد تمام وسایل زندگیم در همان ساک جا می‌شد. زندگی‌ای که خلاصه می‌شد در کاری که باید جای خواب و تحصیلم هم می‌بود، سینما، امجدیه، هفته‌ای یکبار قدم زدن پیاده تا توپخانه برای تلفن زدن به مادری که قرار نبود نگرانی‌هایش پایان یابد، و هر یکی دو ماه یکبار سر زدن به چند فامیل و آشنایی که در تهران داشتم. دوستی نداشتم و تا قبل از ورود به دانشگاه در دو سه سال بعد، همه اطرافیانم مرا به نامی دیگر می‌شناختند.

در یکی از  دیدارهای گاه و بی‌گاه به منزل یکی از اقوام مادری، مادربزرگم آنجا بود. چقدر خوشحال شد وقتی مرا دید و مرا به تمام مقدساتش قسم داد که بروم و لباس‌هایم را بیاورم تا برایم بشوید. گفتم که لباسی نشسته ندارم. از جای خوابم پرسید. پرسید «پتو که داری» و داشتم. نتوانستم دروغ بگویم و مجبورم کرد برگردم و پتویم را بیاورم تا بشوید. در حیاط کوچک منزل فامیل در سرآسیاب دولاب تهران، حوض کوچکی بود و "ننه‌جان" پتوی کثیف مرا در آن انداحت، اشک ریخت و شست. زیر لب شعر خواند و دعا کرد و نفرین فرستاد. از غریبی گفت و از دل سوخته خودش و مادرم. از آن پس لغت "غربت" بیش از هر چیز مرا بیاد اشک‌های پیرزن می‌انداخت.

***

دوباره چند سالی است که غریبم. پدرم گفته بود که «خاک گیرایی دارد و پس از چند سال زندگی در جایی، آن مکان دیگر غریبه نیست و موطن آدم می‌شود» و او حق داشت، تهران شهرم شده بود. اما خاک اینجا برایم گیرایی ندارد. چرایش را نمی‌دانم. شاید برای آنکه از روز اول قرارمان بر بازگشت بوده است. این سال‌ها برخلاف کودکی و جوانی غربت را بیشتر حس می‌کنم.

 بدترین چهره غربت را روزی دیدم که خبر مرگ پدر را شنیدم و چقدر روزگار بی‌انصاف بود که گذرنامه‌ام دستم نبود. آن را برای تمدید ویزا فرستاده بودم و وقتی به ایران رسیدم، یک روز پس از مراسم هفتمش بود.

 غربت برایم مساوی با نا‌امنی است. همه جور ناامنی، نا‌امنی ِ تنهایی، نا‌امنی ِ بی‌خبری. امنیت مالی را نمی‌گویم که هیچوقت نداشته‌ام، زندگی‌ام خالی از امنیتی روانی است. خیلی ساده اگر همسرم بیمار شود و کارش به بیمارستان بکشد، هیچ کس نیست که بر بالینش حاضر شود. دوستی‌هایمان با دیگر مردمان در اینجا از جنس دیگری است، غریب است و بوی غربت می‌دهد.

نمی‌توانم خشمی را که از درونم می‌جوشد، وقتی که بارها در کوچه و خیابان توهین می‌شنوم، توصیف کنم. این خشمم و فروخوردن آن و سکوتم برایم ناشناست و رنگی از غربت را با خود دارد. نمی توانم ترسم را هنگامی که حدود چهار سال پیش، خودرویی عمداً سعی در زیرگرفتن مرا داشت، فراموش کنم. ترسی که از جنس دیگری بود. من در زندگی بارها ترسیده‌ام، ترس از مرگ را هم تجربه کرده‌ام. یکی دو بار در بمباران شهرها مرگ را جلوی چشم خود دیده و از آن ترسیده بودم، اما این یکی فرق داشت. شاید ترس ِ همراه با غربت بود و شاید ترس در غربت.

***

در غربت، می‌خوانم، می‌بینم و می‌خواهم از همه جا خبر داشته باشم. اما روزنامه‌ها، تلویزیون و اینترنت از "خانه‌ام" چیزی نمی‌گویند. گاهی از کشورم چیزکی می‌گویند اما از مادرم قطعاً نه.

"مادرم" سکته کرده است. مادر عمل کرده است و من با وجود تماس مرتب با ایران باید حدود دو ماه بعد آن را بشنوم. خبر سکته مادرم را باید همزمان با وقتی بشنوم که "مادر همسرم" راهی بیمارستان بود تا قلبش را عمل و از فاجعه جلوگیری کند.

دلم به خیلی چیزها خوش است، اما  مادر بزرگ‌های پسرکم از دلخوشی‌های اصلی‌ام هستند و چه ساده این‌ها می‌تواند از دست برود. ما چه ساده مادر را چشم براه گذاشته‌ایم و هنوز هم ادامه می‌دهیم.

***

 روزی که "ننه جان" رفت، همسرم چقدر خوب گفت: «دنیایی را که ما بزرگترهایش باشیم، دوست ندارم».

    

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 5:43  توسط بهمن هاتفی  | 

موسوی یا خاتمی؟


با نزدیکی به انتخابات ریاست‌جمهوری، تعیین کاندیداهای جریان‌های سیاسی مختلف به مرحله پایانی و هیجان‌انگیز خود نزدیک می‌شود. گاهی هیجان این پیش‌انتخاب (انتخاب کاندیدا در هر جناح) دست‌کمی از هیجان خود انتخابات ندارد. یک نمونه از رقابت شدید قبل از انتخابات که نگاه بسیاری از علاقمندان به سیاست را در تمامی نقاط جهان به خود معطوف کرده بود، رقابت شانه‌ به شانه اوباما و هیلاری کلینتون در پیش‌انتخابات تعیین کاندیدای حزب دمکرات در ایالات متحده برای انتخابات سال ۲۰۰۸ بود. انتخابات ریاست‌جمهوری آینده نیز در ایران دارای هیجان پیش‌انتخاباتی است. البته در اینجا انتخاب کاندیدا در محافل بسته صورت می‌گیرد و رأی انتخاب‌کنندگان (حداقل به صورت مستقیم) در آن تأثیری ندارد.

 لیست کاندیداهای احتمالی بلند بالا است و از خاتمی، موسوی، نوری، کروبی، عارف، نجفی در جناح اصلاح‌طلب تا تقریباً تمامی کاندیداهای جریان راست در انتخابات قبلی (قالیباف، لاریجانی، رضایی، توکلی، ولایتی) و چند چهره مطرح شده در دولت نهم (پورمحمدی، دانش جعفری، جهرمی) و البته محمود احمدی‌نژاد ادامه دارد. در مورد این گزینه‌ها زیاد می توان صحبت کرد و اینکه چه کسانی می‌توانند به مقام کاندیدای اصلی جناح خود نائل آیند. اما مهمتر از تعدد بالقوه کاندیداها، توجه به تاکتیک انتخاباتی جناح‌ها اهمیت دارد و اینکه آن‌ها (به‌خصوص جریان اصلی حاکمیت) نه در انتخاب کاندیدا که در گزینش تاکتیک آینده خود تردید دارند. دلیل مطرح شدن طرح‌هایی مانند "دولت وحدت ملی" و "دولت ائتلافی" که اولی توسط ناطق‌نوری و دومی توسط محسن رضایی اعلام شد نیز همین سردرگمی است.

 این سردرگمی از کجا ناشی می‌شود؟ واقعیت آنست که اختلافات در جناح راست، عمیق‌تر شده است و وجود محمود احمدی‌نژاد به عنوان کاندیدای طبیعی برای بار دوم، کار آنها را سخت کرده است. اگر رقیبی غریبه (دوم‌خردادی‌ها) وجود نمی‌داشت، کار ساده تر می‌شد. با علم کردن چند کاندیدا در مقابل محمود احمدی‌نژاد، سعی در حذف وی می‌کردند و اگر هم موفق نمی‌شدند با کشانیدن انتخابات به مرحله دوم و یا آوردن رأی نسبتاً قابل توجه عدم رضایت خود را نشان داده و قدرت نمایی می‌کردند. جناح راست قبلاً یک بار به این روش عمل کرده است. در انتخابات سال ۱۳۷۲ که قرار بود هاشمی رفسنجانی برای بار دوم انتخاب شود، در نبود رقیب اصلی (چپ)، راست به خود جرئت داد تا برای اولین بار پس از برکناری بنی‌صدر، انتخابات را از حالت یک قطبی (یک کاندیدای اصلی و دوسه نفر سیاهی لشکر که حتی این کاندیداهای درجه دو اعلام می‌کردند به نفر اصلی رأی می‌دهند) خارج کرده و احمد توکلی را در مقابل رفسنجانی قرار دهند.  رأی قابل توجه توکلی به جناح راستی که در مجلس چهارم اکثریتی مطلق داشت، این امکان را به آنان داد تا نظرات خود را راحت‌تر به رفسنجانی دیکته کنند و در کابینه دوم رفسنجانی دیگر امثال نوری، معین و خاتمی جایی نداشته باشند.

 اما این‌بار وجود رقیب دوم‌خردادی کار را مشکل کرده است. اول اینکه اگر کاندیدایی قدر و محبوب در جناح اصلاح‌طلب پا پیش بگذارد، جناح راست با وجود عدم تمایل مجبور می شود روی یک کاندیدای اصلی به توافق برسد که به احتمال زیاد این شخص محمود احمدی‌نژاد است. با این تحلیل من به این نتیجه رسیده بودم که کاندیداتوری خاتمی نه تنها دردی را دوا نمی‌کند که باعث اتحاد دوباره آنان نیز می‌شود و در نهایت بسود جناح احمدی‌نژاد در مجموعه حاکمیت تمام خواهد شد. اما به نظر می‌رسد که روند حوادث به سمت و سویی دیگر است. از طرفی محبوبیت احمدی‌نژاد بشدت در حال کاهش است و از سوی دیگر تحمل وی برای بخشهایی از جناح راست روز به روز مشکل‌تر می شود. و مهم‌تر آنکه به‌نظر می‌رسد یک دو قطبی شدید انتخاباتی از سطح تحمل امروز جمهوری اسلامی بالاتر باشد. مسئله اینست که برد نزدیک (با تقلب احتمالی) دردی را دوا نمی‌کند و نه تنها برخلاف پروپاگاندای رسمی حاکمیت در بحران هسته‌ای (اتفاق نظر کامل ملت با سیاست‌های دولت) است که حتی ممکن است به زمینه‌ای برای یک اعتراض عمومی و حتی انقلاب مخملی تبدیل شود.

 آنچه این‌روزها شک و دودلی خاتمی و یا موسوی خوانده می‌شود، نه شک که بازی ماهرانه‌ای است که جناح اصلاح‌طلب براه انداخته است. این از معدود دفعاتی است که ابتکار عمل از دست جناح راست خارج شده است. حتی در بیشتر دوران اصلاحات (بخصوص پس از یک سال اول) دولت به اقدامات جناح مخالف واکنش نشان می‌داد و کنش اصلی در صحنه سیاسی از آن جناح راست بود. اما این بار تمامی برنامه انتخاباتی آنها معطوف به این است که آیا خاتمی می‌آید یا نه؟ میرحسین موسوی کاندیدا می‌شود یا نه؟

 نکته قابل توجه در این میان اینست که خاتمی (و موسوی) در حال گرفتن امتیاز از جناح راست هستند. اگر نظرسنجی‌ها درست باشد، برد  احمدی‌نژاد در مقابل خاتمی بسیار سخت‌تر از انتظار اولیه جناح راست بدست خواهد آمد. در اینجا و در شرایط فعلی، از دیدگاه من، مهمترین هنر خاتمی این خواهد بود که از کاندیداتوری احمدی‌نژاد جلوگیری کند. بازنده کردن خاتمی با روش‌هایی مانند "رد صلاحیت" و یا "تقلب گسترده" می‌تواند هزینه‌ای سنگین را بر کل نظام تحمیل کند. بنابر این  بهترین گزینه برای جناح راست "معامله" خواهد بود. در خواست عدم شرکت خاتمی در انتخابات وزنی هم‌سنگ در خواست عدم شرکت احمدی‌نژاد دارد و این دو درخواست قابلیت تبادل را دارند. صحبت‌هایی که در مورد کمردرد احمدی‌نژاد گاه و بیگاه مطرح می شود برای نبستن راه خروج وی از رقابت انتخاباتی است که در صورت خروج او از بازی، محمد جهرمی می‌تواند نماینده خط دولت در ادامه بازی باشد. به نظر من شرایطی که جهرمی در مورد کاندیداتوری (یا عدم کاندیداتوری) خود از آن صحبت می‌کند، صرفاً بستگی به حضور یا عدم حضور احمدی‌نژاد دارد.

 می‌دانم که در فضای پیچیده سیاسی ایران جوش خوردن این "معامله" کار ساده‌ای نیست و جمله هفته قبل خاتمی که "یا من می‌آیم و یا موسوی" کار را پیچیده‌تر هم کرده است، چرا که بر اساس این معامله فرضی، اگر احمدی‌نژاد کاندیدا نشود، آن‌ دو هم نباید بیایند. اما احساس می‌کنم که هنوز هم یکی از اصلی‌‌ترین حالات ممکن، همین عدم حضور هر سه است. شاید احمدی‌نژاد رکوردی دیگر برجای گذارد که همانا کاندیدا نشدن یک رئیس‌جمهور در انتخابات دوره بعدی باشد.

 در اینجا نظر خود را در باره سؤال متداول این روزها یعنی «خاتمی یا موسوی کدامیک بیایند؟» به اختصار می‌آورم:

در ابتدا باید بگویم که "هیچکدام". بهترین سناریو در دیدگاه من آنست که شرایط برای تنوع کاندیداها در هر دو جناح آماده شود و آن‌هم با عدم حضور "هر دو" در مقابل عدم حضور "احمدی‌نژاد" تحقق می‌یابد. در چنین شرایطی واگرایی قدرت در جناح راست تسریع خواهد شد که بسود "جمهوری" و روند پیشبرد "دمکراسی" خواهد بود. اما اگر شرایط بدانگونه پیش نرفت، من "میر حسین موسوی" را ترجیح می‌دهم. دلایل خود را به‌اختصار شرح می‌دهم:

 کاندیداتوری خاتمی به وحدت جناح راست بیشتر کمک می‌کند تا کاندیداتوری موسوی. گرچه خاتمی در جامعه جوان ایران، مشهورتر است و بیش از موسوی هم نماد مدرن بودن است، اما هر دو این پارامترها با حمایت همه جانبه خاتمی از وی اهمیت خود را از دست می‌دهد. در عوض سال‌ها تخریب شخصیت خاتمی اثری عمیق در اذهان گروهی از مردم گذارده است که براحتی قابل رفع نمی باشد (منظورم نیروهای سیاسی و یا روشنفکران و … نیستند، منظورم مردم معمولی هستند که مثلاً بارها شنیده‌اند خاتمی عُرضه ندارد). حذف، تخریب و تقلب بر علیه موسوی سخت‌تر است و بسیاری از نیروهای صادق "حزب الله" تقلب بر علیه موسوی را براحتی برنمی‌تابند، حتی اگر به وی رأی ندهند.

 فهم مهندس موسوی از قدرت سیاسی بسیار واقع‌بینانه‌تر از درک خاتمی از این مقوله است. برای دلیل این ادعایم، شرایط موسوی که دو بار باعث عدم پذیرش کاندیداتوری وی شد را یادآوری می‌کنم. داشتن حداقل یک کانال تلویزیونی و حق تعیین فرماندهی نیروهای انتظامی از شروط وی بود که مورد قبول رهبر جمهوری اسلامی قرار نگرفت. اهمیت هر دو شرط در گذر حوادث به خوبی نشان داده شد. از طرفی موسوی در زمان نخست‌وزیری از موضعی برابر و حتی دست بالا در رقابت و مناقشه با رئیس‌جمهور وقت (رهبر فعلی) قرار داشت و بنابر این و بخصوص در مقایسه با خاتمی، از نظر روانی امکان ایستادگی بیشتر را در مقابل قدرت‌های منسوب به رهبر خواهد داشت، مخصوصاً که در آن منازعات تاریخی بنیانگذار جمهوری اسلامی پشتیبان نخست‌وزیر بود و نه رئیس‌جمهور. بطور خلاصه حضور موسوی چه در عرصه انتخابات و چه پس از آن در رأس قدرت اجرایی به تجزیه قدرت و پشبرد دمکراسی  کمک می‌کند و حضور خاتمی به تمرکز دوباره قدرت.

 در پایان باید اشاره کنم که بعد از جدی شدن احتمال کاندیدای میر حسین موسوی برخی شروع به تخریب وی از موضع اینکه "او مربوط به گذشته است" کردند. او را پوپولیست خواندند و سعی کردند اذهان را به سمت تشابهات موسوی و احمدی‌نژاد ببرند. سابقه "چپ" و یا "ضد امپریالیستی" بودن موسوی ظاهراً بسیاری را می‌ترساند. در مورد واژه "پوپولیسم" نوشته‌ای جداگانه خواهم نوشت. در اینجا فقط به دو نکته می‌خواهم اشاره کنم: اول اینکه در همان دوران که آن‌را دوران حاکمیت چپ در دولت جمهوری اسلامی می‌نامند، اشتهار افرادی مانند بهزاد بنوی به چپ و حتی "توده‌ای" و "کمونیست"، بسیار بیشتر از مهندس موسوی بود. موسوی عضوی از جناح چپ حزب جهموری اسلامی بود و نه چپ‌گراترین فرد حاکمیت. در آن زمان بسیاری از افرادی که بیرون حزب قرار داشتند (و در آن زمان به "خط سه" در محافل سیاسی معروف بودند) و همچنین جناح چپ سازمان مجاهدین انقلاب از جناح چپ حزب جمهوری اسلامی، چپ‌تر محسوب می‌شدند. به این آقایان باید گفت که اگر از بهزاد نبوی نمی‌ترسید از مهندس موسوی نیز نترسید. البته عده‌ای هم ممکن است بگویند که وی از جریانات دور بوده و در دوران گذشته مانده است. جواب آن‌ها را نیز شخص موسوی در مصاحبه اخیرش با سایت کلمه داده است. وی تأکید بسیار کرده است که اهل مشورت بوده و هست و بنوعی خود را جزیی از یک طیف دانسته و نه یک فرد مجزا.

 نکته دوم اینکه اگر واقعاً دغدغه‌های "عدالت طلبانه" موسوی بیش از خاتمی باشد، این دغدغه‌ها یکی دیگر از دلایلی است که باید موسوی را بر خاتمی ترجیح داد. در اینجا پاراگرافی از یکی از نوشته‌های‌ قبلی‌ام با عنوان طبقه متوسط و نقش آن در پیشبرد دمکراسی را می‌آورم و از خواننده می‌خواهم که آن یادداشت را نیز بخواند:‌ گروه های سیاسی، چه آنان که "باید" و چه آنان که "نباید"، در تنور نخبه گرایی دمیدند و از توده مردم غافل شدند. این سیاست تا انتخابات ریاست جمهوری نهم ادامه یافت و حتی پیشروترین ِ گروه های سیاسی حاضر در انتخابات، با تأکید بر "کیفیت" رأی خود  و اینکه رأی آنها رأی اقشار "فهمیده" است، حتی به توهین غیر مستقیم به "مردم" پرداختند. از این دیدگاه شعارهای پوپولیستی نتیجه مستقیم عدم توجه متوازن به بخش های مختلف جامعه توسط دولت خاتمی و تکنوکرات های آن و عدم وجود نماینده ای برای پیگیری منافع بخش عظیمی از مردم در عرصه سیاسی (چه در بخش رسمی و چه اپوزیسیون) بود.


پی‌نوشت: یادداشت در باره پوپولیسم که در بالا قول دادم، نوشته شده است. برای خواندن آن اینجا را کلیک کنید

  

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 19:3  توسط بهمن هاتفی  |