تبليغاتX
پله برقی

پله برقی

یادداشت های پراکنده بهمن هاتفی

بهاران خجسته باد

بهار

سال نو و نوروز  همه دوستان و خوانندگان پله‌برقی مبارک

 

پی‌نوشت: اگر از خوانندگان جدید پله‌برقی هستید و سؤالی در مورد تطابق روز نوروز  در تقویم میلادی دارید (اینکه چرا برخی سال‌ها ۲۰ مارس اول فروردین است و برخی سال‌ها ۲۱ مارس) نوشته سال گذشته‌ام با عنوان به پیشواز بهار؛ کنکاشی در تقویم ایرانی  را ببینید

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 14:54  توسط بهمن هاتفی  | 

مختصات زمانه (۲)

میر حسین موسوی  در نامه تشکر به محمد خاتمی، از "مختصات زمانه" برای دلیل کاندیداتوری خود (بر خلاف دفعات پیش) یاد کرده است. من در یادداشت قبلی به جنبه‌هایی از این مختصات اشاره کردم و در این نوشته به جنبه دیگری می‌پردازم.

دنیای امروز با جهان چهار سال پیش تفاوت‌های زیادی کرده است. واضح است که قصدم یادآوری فلان مدل موبایل یا بهمان پیشرفت تکنولوژی نیست. چهار سال پیش، هنوز نئولیبرالیسم با اختلاف زیاد نسبت به دیگر روش‌ها در اوج و اقتدار بود. نئولیبرالیسم داروی هر دردی محسوب می‌شد و نسخه‌ای بود که برای تمامی کشورها از جمله ما پیچیده می‌شد. امروز، روزگار دیگری است. منتقد نئولیبرالیسم، جایزه نوبل اقتصاد می‌گیرد و بحث اصلی در همه جا مقابله با بحرانی است که بسیاری آن را به "عدم دخالت کافی دولت‌ها" منسوب می‌‌کنند. امروز بانک‌ها یکی پس از دیگری ورشکسته می‌شوند و تماماً و یا قسمتی از سهام آنها به مالکیت عمومی در می‌آید (آن‌ها هم که همیشه به دنبال خصوصی کردن "سود" بودند حال به دنبال عمومی کردن و ملی کردن "ضرر" هستند). البته و بخصوص در ایالات متحده آمریکا، دقت می‌کنند تا واژه‌هایی مانند "ملی‌کردن" که بد آموزی دارند را استفاده نکنند و به جای آن بگویند تحت کنترل و یا تحت نظارت دولت.  امروز اوباما رئیس‌جمهور ایالت‌متحده است و مخالفانش می‌گویند که یک سوسیالیست اروپایی است.  امروز می‌گویند حتی دوران حزب جدید کارگر بریتانیا (New Labour) پایان یافته است چرا که دخالت دولت حزب کارگر بریتانیا در اقتصاد (به علت بحران‌های دامنه‌دار اقتصادی)، آنچنان زیاد است که دیگر نمی‌توان آن را سیاست‌های New Labour نامید. امروز دوباره کینزی بودن و نیوکینزی بودن مد شده است. (برای توضیح  ساده‌ای از اصطلاحات کینزی و نئولیبرال اینجا را نگاه کنید)

تصور کنید شما سیاست‌مداری هستید که اعتقادی ندارید که دست بخش خصوصی در آموزش باز باشد، خصوصی شدن درمان را نه پیشرفت که پسرفت بدانید و تمامی دوستان شما و حامیان سیاسی شما، راه دیگری را انتخاب کرده‌اند و مدت‌هاست در آن راه حرکت کرده‌اند. اگر توانستید خود را در چنین موقعیتی تصور کنید، براحتی متوجه می‌شوید که چرا شخصی مانند موسوی، یک برد تقریباً قطعی را در سال ۸۴ نمی‌پذیرد و به انتخابات متفاوت و دشوار ۸۸ می‌آید. جالب است که برخی فکر می‌کنند موسوی در این سال‌ها در غار زندگی کرده و نمی‌داند که واژه‌ای مانند مستضعف از مد افتاده است.  اما برای من واضح است که او اصرار داشته است تا آن را در بیانیه انتخاباتی‌اش بگنجاند تا تفاوت خود با دیگران را نشان دهد. شکل برخورد موسوی در جهت جمع کردن رأی هر چه بیشتر نیست. این حرف‌ها ممکن است طبقه متوسط را بترساند، ولی ظاهراً برای او مهم نیست. او آمده است تا جبهه جدیدی را بگشاید. جبهه آنهایی که در فضای سیاسی سال‌های اخیر هیچ صدایی نداشته‌اند و رأیشان را احمدی نژاد در انتخابات نهم (بخصوص در مرحله دوم) از آن خود کرده بود. بحث رأی حزب الله و بسیج نیست که خط دهندگان به آن‌ها سیاسی‌تر از آنند که موسوی را نشناسند، صحبت از رأی کارگرانی است که این سال‌ها بیکار شده‌اند، کشاورزانی که توان ایستادگی در برابر "سیر چینی" و "پرتقال مصری" را ندارند.

سیاست‌ها و بی‌انظباطی مالی دولت نهم آنقدر زیاد بوده است که شاید بتوان گفت انظباط مالی باید مهمترین خصیصه دولت بعدی باشد. در این فضا به نظر من طبیعی است که فردی مانند موسوی احساس کند که نوبت اوست و حتی وظیفه اوست تا به میدان بیاید.

سمت چپ جامعه احتیاج به نماینده‌ای دارد، بحران اقتصادی در کشوردر حال فراگیر شدن است و تجربیات جهانی (انتخاب دیگر کشورها) گردش به چپ را توجیه می‌کند. به نظر من این دلایل بخش دیگری از آن چیزی است که موسوی مختصات زمانه می‌نامد. 

دیگر یادداشتهای مرتبط در این وبلاگ:

مختصات زمانه

با حضور موسوی، آیا خاتمی خواهد ماند؟

موسوی یا خاتمی؟

بحثی در مفهوم دوقطبی چپ - راست

کدام لیبرالیسم

بحران های اقتصادی و "آلیس در سرزمین عجایب"

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 21:43  توسط بهمن هاتفی  | 

مختصات زمانه

همانگونه که انتظار می‌رفت و من هم در یادداشت "با حضور موسوی، آیا خاتمی خواهد ماند؟"  برخی از دلایل آن را به‌زبان خودم بیان کرده بودم، محمد خاتمی، به سود میرحسین موسوی، از نامزدی در انتخابات ریاست‌جمهوری کناره گیری کرد. موسوی امروز در نامه‌ای به خاتمی از او تشکر کرده و گفته است: « خود می‌دانید كه اینجانب چون شما راه درست را اصلاحات همراه بازگشت به اصول ، و نيز پیرایش و نوزایی در این مسیر تلقی می‌كنم و اگر مختصات زمانه ایجاب نمی‌كرد برای تداوم این طریق كسی را مناسب‌تر از پایه‌گزار آن نمی‌دانستم». مختصات زمانه که موسوی به آن اشاره کرده چیست؟ احتمالاً جواب خواهید داد: تحلیلی که باعث شده است تا موسوی خودش را دوباره به صحنه اصلی سیاست بیاورد، از نظر او مختصات زمانه است.

 در این چند روزه بارها مخالفین حضور موسوی به وی خرده گرفته‌اند که چرا ۷۶  و بخصوص چرا ۸۴ کاندیدا نشده است؟ چه چیزی تفاوت کرده که او این‌بار اینقدر سرسختانه به میدان آمده و حتی خاتمی را منصرف کرده است؟ برخی حتی پا را از این هم فراتر گذاشته و پیروزی احمدی‌نژاد را در دور قبل نتیجه نیامدن او می‌دانند. البته هیچکس نمی‌گوید که چهار سال پیش، حتی در آخرین دقایق رأی گیری نیز کسی احتمال دوم شدن احمدی‌نژاد را جدی نمی‌گرفت. آنها فراموش کرده‌اند که همگی تصور می‌کردند کاندیدایشان دوم می‌شود و به مرحله بعدی می‌روند. حال موسوی را بازخواست می‌کنند که او تقصیر دارد.

 آنها که در دوم خرداد به خاتمی رأی دادند، طیف وسیعی بودند که هر کدام مطالبات خود را طلب می‌کردند. بسیاری از آنان هیچ‌گاه نپذیرفتند که خاتمی بخشی از همین نظام است و فقط "برداشت" متفاوتی از جمهوری اسلامی دارد و انتظار داشتند که او گورباچف جمهوری اسلامی باشد. اما بوضوح او چنیین نقشی را نمی‌خواست (و هنوز هم نمی‌خواهد). از طرفی شکاف بین مدل اصلاح‌طلبی خاتمی و قدرت موجود بیشتر از آن بود که به اصلاحی منجر شود و ویژگی‌های خاص خاتمی باعث حداکثری شدن مطالبات و حداقلی شدن دستاوردها می‌شد. در دوره هشت ساله اصلاحات، موازنه قوا در جامعه نه تنها تغییر محسوسی به سود مردم نکرد که حتی به جرأت می‌توان گفت که قدرت نهادهای انتصابی افزایش یافت. مقایسه انتخابات مجلس پنجم و مجلس هفتم (از بسیاری جهات، از میزان رد صلاحیت و سلامت انتخابات گرفته تا ترکیب نهایی مجلس)، که اولی قبل از دولت اصلاحات و دومی در سال‌های آخر آن بود، بخوبی نشان می‌دهد که اصلاحات تا چه حد موفق بوده است.

در اینجا بحث من، نقد خاتمی نیست. اینکه چقدر او مقصر بود، بحث مفصلی است که بسیار به آن پرداخته شده و باز هم بارها و بارها باید تحلیل شود. برای من نیز مثل بسیاری دیگر خاتمی نماد روزهای خوش است، روزهایی پر از امید. در این نظام او نماد مقابله با جزم‌اندیشی است. نماد بسیاری از حرف‌هاست که برای اولین بار از دهان او و یا از دهان مردان او بر زبان دولت‌مردان جمهوری اسلامی آمده‌اند. هنوز هم او راحت‌تر از هر کس دیگری در جمهوری اسلامی می‌تواند مرا به پای صندوق ببرد و از من رأی بگیرد. به همین دلیل با این‌که چندین بار نوشتم: "نباید بیاید"، بلافاصله اضافه می‌کردم که اگر "بیاید من به او رأی می‌دهم".  بحث من اینست که آن مدل اصلاح طلبی کاری را پیش نبرده است. تنها سرمایه خود (پشتیبانی مردم و روشنفکران) را مستهلک کرده است، بدون آنکه به جایی برسد.

شعارهای بزرگ اصلاحی دادن، در جایی که ابزاری برای تحقق و حتی تلاش برای تحقق آن شعارها وجود ندارد، اگر مردم‌فریبی نباشد، خود گول زدن است. خاتمی فهمیده بود که اینبار نباید زیاد شعار دهد که اوضاع (در صورت پیروزی) بدتر از دفعه قبل هم خواهد بود. اما هواداران این حرف‌ها را نمی‌فهمیدند. از او می‌خواستند که بیاید، پیروز شود و اینبار محکم بایستاد. انگار تمام اشکال کار فقط این بوده که او محکم نبوده است.

خاتمی قرار بود برای کنار زدن احمدی‌نژاد بیاید و بس. یک بار دیگر استدلال‌های مشوقین حضور خاتمی در انتخابات را در هفت هشت ماه گذشته مرور کنید. خلاصه تمامی استدلال‌ها این بود که "خاتمی تنها کسی است که توان شکست احمدی‌نژاد را دارد". حضور دوباره خاتمی، ربطی به اصلاحات نداشت. داستان فقط استفاده از کاریزمای خاتمی برای جمع کردن رأی بود، ظاهراً تنها او امکان داشت آنقدر رأی بیاورد که تقلب‌های معمولی و مرسوم اثر چندانی نداشته باشد. اما خاتمی خودش خوب می‌دانست که چرا نباید بیاید. او چندین بار حرف‌هایی شبیه به این گفت که "شاید دردسر مردم با آمدن من زیادتر شود".  او می‌دانست که برای هدفی این‌چنین کوچک، نباید این‌قدر هزینه پرداخت. اما هواداران از او می‌خواستند بیاید و ببرد. هیچ کس هم به باخت فکر نمی‌کرد و یا به فردای بعد از برد. بیچاره خاتمی که حتی استدلال‌هایش را هم به حساب "تردید و دودلی" می‌گذاشتند.

منتقدان موسوی درست می‌گویند که شروطی که موسوی برای کاندیدا شدن داشت (فرماندهی نیروی انتظامی و یک کانال تلویزیونی) در این دوره هم برآورده نشده و نمی‌شود. ولی نکته اینجاست که امروز دیگر او نمی‌تواند برای آمدنش شرطی بگذارد. امروز جامعه مدنی بسیار ضعیف‌تر از انتهای دوره خاتمی است. بحثم، صرفاً بحث سرکوب نهادهای مدنی و یا مطبوعات نیست. حتی کشاورزی و صنایع خرد ما هم ربطی به ۴ سال پیش ندارد. کل جامعه به دولت و دلارهای نفتی‌اش وابسته‌تر شده است، دلارهایی که االبته حداقل تا مدتی دیگر چندان خبری از آنها نخواهد بود.

کسی از موسوی انتظارات اصلاحی (سیاسی) زیادی ندارد. او احساس می‌کند که در مورد او حساسیت کمتری وجود دارد، احساسی که به نظر می‌رسد در باره بدنه اجتماعی طرفدار حاکمیت درست باشد (هر چند که به نظر من در طبقات بالایی هرم قدرت، کاملاً برعکس است). موسوی می‌خواهد (یا حداقل می‌خواست) با ژست استقلال از اصلاح‌طلبان، این عدم حساسیت را اضافه کرده و از شکاف زیاد و دوقطبی شدن بیش از پیش که تنها به سود افراطیون جناح راست است، جلوگیری کند. راهکاری که هیچ منافاتی با بودن هر دو نفر موسوی و خاتمی (حداقل در مرحله اول) نداشت. اما اینگونه حضور برای بسیاری و از جمله خاتمی تعریف شده نبود. آنها مدت‌ها بود دم از وحدت "ما" بر علیه احمدی‌نژاد می‌زدند. بنابر این کاندیداتوری موسوی بعد از خاتمی را "نامردی"  قلمداد کردند و حالا هم او را "مسئول کناره‌گیری  خاتمی" می‌دانند.

شعارهای موسوی را، فضایی که او قرار است در آن بازی کند، تعیین کرده است. برخی گفتند که او بیش از اندازه محافظه‌کار است و اصلاً اصلاح‌طلب نیست. موسوی با اینکه در این بیست سال کم حرف زده (اصلاً نزده) اما همان یکی دوبار نشان داده است که محکم و قاطع از اصلاح‌طلبان دفاع می‌کند. تا آنجا که من بیاد دارم، او در مورد توقیف روزنامه‌ها و قتل‌های زنجیره‌ای موضع گرفت (اصطلاح توقیف "فله‌ای" را اولین بار او بکار برد) و پس از تغییر معنی‌دار ترکیب مجمع تشخیص مصلحت (بعد از انتخابات مجلس ششم)، جهت اعتراض در جلسات آن شرکت نکرد.

حجاریان جایی گفته بود، "سال‌ها (فکر کنم گفت ۷۰ سال) وقت لازم است تا این ۴ سال جبران شود" و من نمی‌دانم چند سال وقت لازم است تا دوباره به آغاز مجلس ششم برسیم. مختصات زمانه اینست که ما امروز توان پرداختن به اصلاحات را نداریم، باید فکری برای عدم انتخاب دومین دوره احمدی‌نژاد بکنیم!

دیگر مطالب مرتبط با انتخابات در این وبلاگ

 

 


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 4:39  توسط بهمن هاتفی  | 

نظام و کاندیداهایش

فضای عمومی جامعه ایران در۱۲ سال پیش را بیاد می‌آورید؟ در چنین روزهایی یعنی در اواخر اسفند، دیگر بحث فراگیر شده بود. هر کجا که می‌رفتیم از بحث انتخابات در امان نبودیم، بحثی که چند ماه قبل از آن با عکس بزرگ میرحسین موسوی در روزنامه "سلام" آغاز شد. خبر احتمال کاندیداتوری وی، تیتر یک روزنامه بود. خبر آنچنان غیرمترقبه بود که جلسه مجلس بهم ریخت و از اکثریت افتاد. تعداد زیادی از نمایندگان مجلس، صندلی‌های خود را ترک کرده بودند، تا بلکه بتوانند با جایی تماس بگیرند، از صحت خبر مطمئن شوند و بتوانند موضع بگیرند.

 بعد از اولین دوره انتخابات ریاست‌جمهوری، دیگر هیچ‌گاه رقابتی جدی در انتخابات شکل نگرفته بود. همواره یک کاندیدای اصلی وجود داشت و تعدادی سیاهی لشکر که نه تنها کسی از آنها رسماً حمایت نمی‌کرد و از تبلیغات به سود آنها خبری نبود که حتی گاهی خود کاندیداها هم اعلام می‌کردند که به نفر اصلی رأی می‌دهند (تنها در آخرین دوره احمد توکلی به رقابت با رفسنجانی برخواسته و با کسب حدود بیست سی درصد از آرا، رأی‌گیری را کمی از حالت مسابقه یک‌اسبه خارج ساخته بود). این‌بار هم "ناطق نوری" کاندیدای اصلی بود و ظاهرا قرار نبود که هماوردی داشته باشد. مدت‌ها بود که بحث اصلی محافل راست، ترکیب وزرا بود و همه می‌دانستند که باهنر قرار است وزیر کشور شود و محمد جواد لاریجانی وزیر خارجه. انتخابات قرار بود مثل همیشه فقط "بیعت با نظام" باشد و "کاندیدای نظام" انتخاب شود. اما جامعه آنقدر آماده بود تا این ترتیب مقررشده را نپذیرد که یک تیتر و یک عکس بحث انتخابات را به همه‌جا برد. موسوی نیامد و چند ماه بحث بر سر آن بود که چه کسی از جناح مقابل باید کاندیدا شود تا اینکه خاتمی کاندیدا شد.

این آخرین بار بود که "کاندیدای نظام" تعیین شد. همان موقع هم جناح مقابل (چپ) عنوان "نظام" را "رژیم ِ منهای جناح چپ"به رسمیت نمی ‌شناخت. یک جناح به تنهایی در جمهوری اسلامی پتانسیل "نظام" خواندن خود را نداشت و بنابر این "کاندیدای نظام" کم‌کم به "کاندیدای مورد قبول رهبر" تبدیل شد. بگذریم که هشت سال بعد از آن، حتی کسی نمی‌توانست با قاطعیت بگوید که رهبر کدامیک از کاندیداهای موجود جناح راست را ترجیح می‌دهد. حال بعد از این همه سال و این‌همه تغییر، نویسنده‌ای محترم، حدس می‌زند که فلانی کاندیدای نظام است. آقای زیدآبادی در مقاله‌ای در روزآنلاین حدس زده‌اند که موسوی کاندیدای نظام خواهد شد. عنوان مقاله زیدآبادی کاندیدای نظام است و نه حتی کاندیدای رهبر نظام . البته نویسنده ترجیح می‌دهد که بسیاری نکات و حتی به وجود سابقه اختلاف شدید رهبر و موسوی در دوره نخست‌وزیری موسوی، اشاره‌ای نکند.

چگونه می‌توان این همه اختلاف را ندید. از چپ و راست و میانه که بگذریم، آیا می‌توان تفاوت نظامیان با روحانیون را ندید؟ آیا می‌توان چند دسته مختلف را در بین نظامیان (سابق) تشخیص نداد؟ یعنی بعد از سه چهار سال هنوز هم باید دعوای قالیباف‌-احمدی‌نژاد را نادیده بگیریم؟ در اینجا قصد ندارم دوباره به بحث انتخابات بپردازم و یا سعی کنم مستقیماً در باره مطلب آقای زیدآبادی چیزی بنویسم. می‌خواهم از این فرصت استفاده کنم و نظر و تحلیلم را در باره "نظام" یادآوری کنم.

نظام * چیست؟ اگر فردا بشنویم که مثلاً "نظام تصمیم گرفته است تا با آمریکا رابطه برقرار کند"، دقیقا ً چه اتفاقی افتاده است و چه کسی تصمیم گرفته است؟

برخی نظام سیاسی حاکم بر ایران را دیکتاتوری ولی‌فقیه می‌نامند ویا اکبر گنجی آن را رژیم سلطانی می‌خواند. اگر این‌گونه فکر کنیم (مدلی از دیکتاتوری فردی را برای بیان واقعیت سیاسی در ایران بپذیریم) بیشترکنش‌های سیاسی در چارچوب‌های قانونی موجود، بدون معنایی قابل اعتنا و بنابر این بدون اصالت خواهند بود. با این نگاه تمامی تصمیم‌های اساسی در مقر فرماندهی واحد، اخذ می‌شوند. هر تغییر مهمی اگر برنامه‌ریزی سلطان یا عواملش هم نباشد، اشتباه سلطان است. بقیه عوامل موجود یا در جهت منافع وی عمل می‌کنند و جیره‌خواران وی هستند و یا مخالفش هستند که در ساختار سیاسی (نظام) جایگاهی ندارند. استفاده از این مدل برای تحلیل سیاسی (نگاه با این عینک) کار را بسیار ساده خواهد کرد. این نگاه فقط منحصر به اپوزسیون نیست و بخش‌هایی از هیأت حاکمه نیز سیستم را این‌گونه می‌خواهند و بنابراین، این‌گونه تبلیغ و عمل می‌کنند.

من به نظام موجود چنین نگاهی ندارم. در نگاه من، عوامل زیادی در جهت‌گیری این "دستگاه" نقش دارد که نهاد رهبری و شخص رهبر هم یکی از این عوامل (و البته بسیار مهم) است. روحانیون، نظامیان، اشرافیت جدید و تکنوکرات‌ها هر کدام ابزارهای خود را در تأثیرگذاری دارند و بر سیستم نیرویی وارد می‌کنند. هر کدام از آنان تمایل دارند سیستم را به سمتی که می‌خواهند بفرستند. جهت نهایی حرکت را برآیند این نیروها تعیین می‌کند. اگر تصمیمی را بتوان "تصمیم نظام" نامید، ازاجماع (تقریبی) تمامی عوامل و کارگزاران مطرح در قدرت بدست آمده است. در این نگاه، نهاد رهبری نشان‌دهنده برآیند نیروهاست که البته شخص رهبر و یا اطرافیان نزدیک وی ممکن است کمی این برآیند را دستکاری کنند، اما تغییری اساسی در آن نمی‌توانند ایجاد کنند. (یادداشتی در ساختارهیئت حاکمه - با نگاه به دو مقاله از اکبر گنجی، عنوان یادداشتی است در همین وبلاگ که قبل از انتخابات مجلس هشتم نوشته شده است. به این بحث در آن یادداشت به صورت مفصل‌تری پرداخته شده است).   

در نگاه من دوره اجماع پایان یافته است. ۱۲ سال پیش در دوم خرداد، دوره "کاندیدای نظام" به پایان رسید و چهار سال پیش دوره اجماع در جناح‌ها و "کاندیدای جناح". مشهور است که عوامل جناح راست طبق دستور عمل می‌کنند و فرمانبرند. چهار سال پیش اختلافی کاملاً مشهود با کاندیداتوری رضایی، ولایتی، توکلی، قالیباف، لاریجانی و احمدی‌نژاد در این جناح براه افتاد که سه نفر اول در میانه راه کنار کشیدند و سه نفر دوم با رفسنجانی و اصلاح‌طلبان (متفرق) رقابت کردند. چه کسی نظام را نمایندگی می‌کرد؟ لاریجانی با ائتلاف خط امام و رهبری، قالیباف و احمدی نژاد با آبادگران و جمعیت ایثارگران و یا رفسنجانی با جامعه روحانیت مبارز تهران. وقتی جناح فرمانبر این‌گونه باشد، حساب آنطرف معلوم است.

۱۲ سال پیش خاتمی، کاندیدای طیف وسیعی بود. وجه مشترک تمامی آنان مخالفت با "کاندیدای نظام" بود. هیچ‌کس، حتی خاتمی، دیگر هیچ‌گاه نخواهد توانست همه آنها را زیر یک چتر جمع کند. چتری که از عبدالله نوری تا مظفر و از محتشمی‌پور تا سازگارا را پوشش می‌داد.

نظام امروز، نظام ۲۰ سال پیش نیست. کاندیداهای امروز هیچ‌کدام کاندیدای نظام نیستند، چرا که همگی کاندیدای نظامند. نظام جمهوری اسلامی، امروز بدون فهم این تکثر، قابل درک نیست.

 دیگر مطالب مرتبط با انتخابات در این وبلاگ

پانوشت:

*) کلمه نظام در کاربردهای دیگرش (اصلی‌اش) واضح است، می‌گوییم: نظام اداری، نظام پدرسالار، نظام سرمایه‌داری که در تمامی آنها نظام به معنی "سیستم" بکار می‌رود. اما در بحث ما نظام به معنای "رژیم سیاسی حاکم" است . "رژیم سیاسی حاکم" از واژه "رژیم" خوشش نمی‌آید و به جای آن در مورد خودش کلمه نظام را بکار می‌برد و رژیم را برای دشمنان و دیگران استفاده می‌کند: رژیم شاه، رژیم بعثی عراق، رژیم اشغالگر قدس.

   

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 1:8  توسط بهمن هاتفی  | 

با حضور موسوی، آیا خاتمی خواهد ماند؟


دیروز میرحسین موسوی رسماً و با صدور بیانیه‌ای نامزدی خود را برای ریاست‌جمهوری آینده اعلام کرد. حضور موسوی، آرایش انتخاباتی را بهم خواهد ریخت و تمامی آنان که کاندیدا شده و یا نشده‌اند را به فکر دوباره فرو خواهد برد که چه باید کرد؟

من حضور موسوی را بسیار مثبت می‌دانم. اولین دلیل آنست که نامزدی وی فضا را از حالت دو قطبی خارج خواهد کرد و جناح راست جرئت خواهد کرد که با کاندیداهای دیگر هم به میدان بیاید و بنابرین همه نیرو، رأی و ماشین انتخاباتی آنان در خدمت احمدی‌نژاد قرار نخواهد گرفت. در فضای چند قطبی درصد تقلب سازمان‌یافته کاهش می‌یابد و به‌خاطر طرح شعارهای متنوع‌تر فضای سیاسی بازتر و امکان طرح مسائل مختلف بیشتر می‌شود. از طرفی گفتمان موسوی که حمایت از محرومان را با خود به همراه دارد، دست دولت را از این نظر خالی خواهد کرد. مثبت بودن این خصیصه موسوی فقط در خالی کردن دست دولت نیست، واقعیت اینست که مدت‌هاست که جای یک گفتمان چپ در جامعه خالی است. (تقریباً) تمامی گروه‌های سیاسی موجود در صحنه سیاست ایران، در باره اقتصاد، یا ساکتند و یا سیاست‌های نئولیبرالی را ترویج می‌کنند. نتیجه این اجماع این شده است که فقط راست افراطی، با روش‌های پوپولیستی، شعار حمایت از محرومان را سر داده، رأی آنان را اخذ کرده و در عمل مسیر خود را رود. وجود گفتمان چپ، حتی به شکل نه چندان جدید که موسوی با خود به‌همراه دارد، باعث وجود توازن بیشتر در طیف‌های سیاسی می‌شود و جریانات دیگر را به واقعیت خود نزدیک‌تر می‌کند. بی‌دلیل نیست که با جدی شدن ورود موسوی، از "حق مردم درخوردن گلابی چينی و انگور خارجی و سيب لبنانی" می‌گویند و از "تمام شدن دوران بیمارستان و مدرسه دولتی".

 هواداران خاتمی از این ماجرا چندان راضی نیستند، می‌گویند چرا موسوی بعد از خاتمی آمده است و احتمالاً سعی خواهند کرد تا خاتمی را در صحنه نگه دارند، اما من فکر می‌کنم که خاتمی نخواهد ماند و بزودی کنار خواهد رفت. دلایل این کنارگیری فقط به جمله معروف او "یا من یا موسوی کاندیدا می‌شویم" یا اینکه بسیاری از فعالین اصلاح‌طلب به‌غلط به‌دنبال "وحدت" هستند، خلاصه نمی‌شود. با وجود اینکه بسیاری از هواداران حضور خاتمی در انتخابات، تصویر خاتمی سال‌های ۷۶ و ۷۷  را در ذهن می‌پروراندند و آرزوی اینکه این‌بار محکم‌تر هم باشد و ایستادگی کند و حتی برخی برایش شرط و شروط می‌گذاشتند، خاتمی راه دیگری را برگزیده بود. او به صراحت اعلام کرد که این‌بار "توسعه سیاسی" در دستور کار وی نخواهد بود و به "توسعه اقتصادی" می‌اندیشد. مسئله اینست که با وجود حضور موسوی، خاتمی باید بیش از پیش، نیروهایی اجتماعی را که خواهان توسعه سیاسی هستند، نمایندگی کند و این نقش با تعریف خاتمی از خودش و از حضورش در انتخابات تضاد دارد. او پتانسیل پذیرش این نقش را ندارد. از طرفی او آمادگی اینکه به پرچم بخش تکنوکرات دوم خرداد تبدیل شود، را نیز ندارد و نمی‌تواند آنان را که دلبسته روش‌های اقتصادی و مدیریتی هاشمی رفسنجانی در حکومت هستند، نمایندگی کند. البته خاتمی می‌تواند خودش را دوباره تعریف کرده و در میدان بماند ولی من، با توجه به ویژگی‌های شخصیتی‌اش، آن‌را بعید می‌دانم.

کناره‌گیری (احتمالی) محمد خاتمی به یکدستی جبهه دوم خرداد منجر نخواهد شد و راست (اقتصادی) این جبهه حساب خود را جدا خواهد کرد و با کاندیدایی مدرن‌تر که بتواند دل بخشی از طبقه متوسط رو به بالای شهری را بدست آورد، وارد صحنه خواهد شد. بوضوح موسوی (و حتی کروبی با وجود آنکه دبیرکل کارگزاران، کرباسچی، را در کنار خود دارد) توانایی جذب آرا کسانی که در انتخابات قبلی در مرحله اول به هاشمی‌رفسنجانی رأی دادند٬ را ندارد. این بخش نیاز به کاندیدایی جدید دارند که پس از کناره‌گیری خاتمی، به میدان خواهد آمد. با گفتمان فعلی موسوی، بسیار بعید است که روشنفکران و پیگیران "توسعه سیاسی" در حمایت از موسوی به اجماع برسند و همچنین بعید است بتوانند به معرفی نامزد دیگری که از فیلتر شورای نگهبان عبور کند، دست یابند. این دسته، با وجود حمایت (احتمالی و البته نه چندان پررنگ) جبهه مشارکت از موسوی، در حاشیه انتخابات خواهند ماند.

در انتها اشاره کنم که چرا کوشش وحدت‌گران را غلط ارزیابی می‌کنم. توضیحات این پاراگراف از نظر من بدیهی است، اما بدلیل تکرار بیش از حد جملاتی مانند "اگر به وحدت برسیم، برنده انتخابات خواهیم بود"، دوباره به آن اشاره می‌کنم. انتخابات ریاست‌جمهوری در ایران دو مرحله‌ای است و هیچ اهمیتی ندارد که چه کسی نفر اول می‌شود (به شرط آنکه نصف به‌اضافه یک شرکت کنندگان به او رأی نداده باشند)، همان‌گونه که هاشمی رفسنجانی براحتی در مرحله اول انتخابات اول شد، اما به همان راحتی هم در مرحله دوم شکست خورد. برای توضیح، مسأله را کاملا ساده کنید و فرض کنید که فقط احمدی‌نژاد و خاتمی کاندیدا هستند و خاتمی (آن‌گونه که فعالین ستاد انتخاباتی وی می‌گویند) برنده شود یعنی  احمدی‌نژاد کمتر از ۵۰ در صد آرا را بیاورد. حال فرض کنید که به جز احمدی‌نژاد و خاتمی، شخصی مانند موسوی هم اضافه شود. اگر دو نفری که از یک جبهه هستند (در مثال ما، موسوی و خاتمی) به تخریب یکدیگر نپردازند و در اثر تقابل با یکدیگر به رأی نفر سوم نیافزایند، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ بوضوح مجموع رأی این‌دو در حالت دوم بیش از رأی یک نفر (خاتمی) در حالت اول خواهد بود. چه کسی ممکن است از بین احمدی‌نژاد و خاتمی، خاتمی را انتخاب کند ولی از بین  احمدی‌نژاد، خاتمی و موسوی، احمدی نژاد را. از طرفی تعداد شرکت کنندگان هم بالاتر می‌رود که  درصد رأی نفر دیگر (احمدی‌نژاد) را کاهش می‌دهد. البته واضح است که اگر تعدد کاندیداها در هر دو جناح باشد، این خطر (و شانس) وجود دارد که دو نفر صدرنشین از یک جبهه باشند. بنابراین نباید فکر کرد که هر چه تعداد بیش‌تر باشد بهتر است و در برنامه‌ریزی باید از درصد رأی یکی دو کاندیدا مطمئن بود.

سلایق سیاسی در ایران، حتی در چارچوب قوانین و فضای سیاسی موجود، متکثر است و در دو غالب اصلی نمی‌گنجد. حضور موسوی با ایجاد فضا به دیدگاه‌های مختلف امکان رونمایی می‌دهد و از یک‌کاسه شدن نیروها در زیر چترهای مصنوعی اصول‌گرایی و اصلاح‌طلبی جلوگیری می‌کند. این حضور شعار توسعه سیاسی نمی دهد ولی با ایجاد حرکت در فضای سیاسی، (احتمالاً) به توسعه سیاسی نیز منجر می‌شود.

دیگر مطالب مرتبط با انتخابات در این وبلاگ 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 17:50  توسط بهمن هاتفی  | 

انتخاب دشمن، انتخاب خود

جملات زیر را بخوانید و قبل از خواندن بقیه متن سعی کنید نویسنده آن را حدس بزنید:

«هنوز نيامده آدرس غلط می‌دهيد و می‌خواهيد دوباره بخش خصوصی کشور را مشتی مرفه بی‌درد جلوه دهيد؟! آيا واقعا مخاطبان خود را مشتی آدم عوام ازهمه جابی‌خبر ارزيابی کرده‌ايد؟! به لطف تکنولوژی، امروز در اکثر خانه‌های ايرانی - چه بخواهيم و چه نخواهيم- يک آنتن ماهواره وجود دارد؛ حتی در روستاهاي دور دست نيز مردم به حجمی از اطلاعات رسيده‌اند که ديگر با اين جور حرف‌ها نمی‌توان صندوق‌های رأی را پر کرد.»

احتمالاً حدس زده‌اید که مخاطب جملات بالا میرحسین موسوی است که نویسنده از عبارت "هنوز نیامده" استفاده کرده است. عنوان مطلب "میرحسین موسوی از آنسوی دیوار برلین" است و نویسنده یکی از نویسندگان انصار حزب الله است. نویسنده گفته است که موسوی دو نیمه دارد و گرچه نویسنده یک نیمه او را دوست دارد ولی با نیمه دومش مبارزه خواهد کرد. وی نوشته است که «اشتباه شما و دوستانتان اين است که هنوز هم انتخاب احمدی‌نژاد را ناشی از رأی پوپوليستی ملت می‌دانيد و اصرار داريد تا با همين روش سبد رأی خود و هم مسلکان‌تان را پر کنيد» در ادامه می‌گوید « اين مردم حق دارند که گلابی چينی و انگور خارجی و سيب لبنانی بخورند! نوش جان‌شان! اقتصاد اسلامی يعنی اين که فرد انسان به هر درجه‌ای از پيشرفت و کمال که می‌خواهد، برسد و اگر عُرضه هم داشت، سوار هواپيمای شخصی بشود. جناب موسوی! نمي‌دانم اطلاع داريد يا نه؟ اتحاد جماهير شوروی دچار فروپاشی شده است؛ ديوار برلين هم فروريخته است… امروز ديگر تجارت جهانی و اقتصاد آزاد يک ضرورت است که بايد به آن پيوست. ديگر آن دوران که طفل ايرانی در بيمارستان دولتی متولد شود در مدرسه و دانشگاه دولتی درس بخواند و در کارخانه دولتی کار کند و در قبرستان دولتی هم دفن شود سپری شده است. ديگر آن دوران که نگران گلابی خوردن مردم و ماشين سواری آنها باشيم، تمام شده است».

تصور نمی‌کنم نقد و بررسی مطلب مورد اشاره، برای خوانندگان پله برقی جذابیتی داشته باشد. جملات بالا را  آوردم تا نشان دهم که چگونه محورهای بحث و مقابله یک جریان مشخص نسبت به این یا آن فرد  تغییر می‌کند. در فضایی طبیعی که کسی چپ را نمایندگی کند و یا حتی اگر نماینده چپ نباشد، شهره به آن باشد، انصار حزب الله از ضرورت تجارت جهانی و اقتصاد آزاد خواهد گفت. در این صورت معنای عدالت‌طلبی‌شان راحت‌تر مشخص می‌شود که چیزی جز آزادی از قیود دولت و دولتی بودن (و البته با شعار مبارزه با فساد دولتی) نیست. وقتی قرار به مقابله با خاتمی باشد، باید جبهه‌ای برای مقابله با "گفتگوی تمدن‌ها" باز کنند و بر شعار "مرگ بر آمریکا"  تأکید کنند، اما در مقابله با موسوی روی دیگرشان را باید به نمایش بگذارند.

بی‌جهت نیست که گفته‌اند: «وقتی دشمنت را انتخاب کنی بخشی از خودت را نیز انتخاب کرده‌ای».

دیگر مطالب مرتبط با انتخابات در این وبلاگ

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 21:47  توسط بهمن هاتفی  | 

بازنشستگی سیاست‌مداران- ایران و اسرائیل

برای لحظه‌ای تصور کنید که موسوی کاندیدای ریاست‌جمهوری شده است و خاتمی و کروبی هم به‌سود او کنار کشیده‌اند. همچنین تصور کنید که کمر درد آقای احمدی‌نژاد هم کار دستش داده و تصمیم گرفته (یا برایش گرفته‌اند) که دوباره کاندیدای ریاست‌جمهوری نشود. در این صورت کاندیدای جناح راست چه کسی خواهد بود؟ یکی از اصلی‌ترین کاندیداها برای چنین حالت فرضی، علی اکبر ولایتی وزیر سابق امور خارجه و مشاور کنونی رهبر است. این رقابت فرضی شما را به یاد چه می‌اندازد؟ نکته‌ای که می‌خواهم اشاره کنم این است که حدود ۲۸ سال از رقابت موسوی و ولایتی برای پست‌ نخست‌وزیری (بالاترین پست اجرایی در جهموری اسلامی در آن تاریخ) گذشته است* و هنوز هر دو از کاندیداهای بالقوه ریاست‌جمهوری (بالاترین پست اجرایی در جهموری اسلامی در زمان حال) هستند.

این رجوع به گذشته و تکرار گذشته فقط مختص موسوی-ولایتی نیست. هاشمی رفسنجانی هم برای ریاست‌جمهوری دوباره برگشت. او حتی با وجود شکست در انتخابات مجلس ششم ( مکان سی‌ام تهران برای او شکست بود که منجر به استعفایش از نمایندگی شد) دوباره کاندیدای ریاست‌جمهوری شد. خاتمی هم بازگشته است و دوباره کاندیدا شده است. اگر هاشمی دوره نهم و خاتمی دوره دهم، این توجیه را داشته باشند که در عرصه انتخابات ریاست‌جمهوری شکست نخورده و به خاطر محدودیت قانونی کنار رفته‌اند، در باره کروبی و قالیباف چه می‌توان گفت؟ آنها که شکست خورده اند هم باز دوباره می‌آیند. احمد توکلی یک‌بار با هاشمی و یک‌بار با خاتمی رقابت کرد و در انتخابات نهم هم در آخرین روزها بسود قالیباف کنار رفت.

ظاهراً سیاست برای سیاست‌مداران در ایران، نه پشت صحنه دارد که بتوان از آنجا همچنان تأثیر گذار بود و نه بازنشستگی. ممکن است کسی حذف شود، اما بازنشسته نمی‌شود. به عبارت دیگر صحنه سیاست در ایران یک وجه بیشتر ندارد، یا سیاست‌مدار در آن حضور دارد و یا نه. حضور می تواند بالا و پایین داشته باشد، اگر قالیباف رئیس جمهور نشد، شهردار تهران می‌شود و اگر لاریجانی در آن انتخابات موفق نبود، رئیس مجلس می‌شود و بنابرین حضور خود را صحنه حفظ می‌کنند، اما کسی به‌خاطر شکست کنار نمی‌رود. کسی هم فکر نمی‌کند که وقت بازنشستگی رسیده است.

باید اشاره کنم که در دیگر کشورها، همانگونه که بسیاری از سیاست‌مداران نسل قبل به کمیته‌ها و سازمان‌های داخلی احزاب برمی‌گردند و از عرصه رسمی سیاست حذف می‌شوند، اما ماندن برخی سیاست‌مداران قدیمی‌تر و یا شکست‌خورده در عرصه سیاست را نیز می‌توان مشاهده کرد. اما آنان معمولاً بیشتر در مجالس قانون‌گذاری و حتی بیشتر در مجالس علیا حضور خود را حفظ می‌کنند و نه در پست‌هایی که اقتدار و کاریزمای شخص اهمیت دارد. توجه کنید که بحث من مربوط به جریانات و احزاب اصلی است که امکان رسیدن به قدرت را دارند، وگر نه احزاب کوچک ممکن است بارها یک نفر را کاندیدا کنند. زیرا آنان که برای برد نیامده‌اند، باختشان نیز اهمیت ندارد. در این میان تصمیم ولادیمیر پوتین یک استثناست که بعد از پست ریاست‌جمهوری به نخست‌وزیری راضی شد و این نه فقط از تفاوت‌های روسیه با غرب که شاید از شباهت‌هایی در شکل توزیع قدرت در روسیه و ایران خبر می‌دهد.

خواننده ممکن است علت این پدیده (عدم بازنشستگی سیاستمداران و …) را در نبود احزاب و دمکراسی حزبی در ایران بداند. گرچه به نظر می‌رسد که وجود احزاب بادوام در جامعه، از شروط لازم باشد، اما کافی نیست. برای ادعایم نظر شما را به اسرائیل جلب می‌کنم که با وجود سیستم حزبی کاملاً جاافتاده از این خصیصه خالی است. بعنوان مثال نتانیاهو و باراک رهبران فعلی احزاب لیکود و کارگر را در نظر بگیرید. هر دو هم سابقه برد در انتخابات را دارند و هم سابقه باخت. هر دو هم نخست وزیر بوده اند، هم پس از آن وزیر شده‌اند و هم رهبر اپوزسیون. هر دو آنها حتی رهبری حزب خود را در دوره‌ای از دست داده‌اند، ولی دوباره به رهبری انتخاب شده‌اند. بنابر این به نظر می‌رسد، رهبری سیاسی در اسرائیل نیز بازنشستگی نداشته باشد. حزب کارگر اسرائیل بدترین نتیجه تاریخ خود را در انتخابات اخیر بدست آورد، اما باراک همچنان رهبر این حزب است.  

این شباهت نشانه چیست؟ اتفاقی است، یا اینکه از شباهت در جایی دیگر نتیجه می‌شود؟

 

پانوشت

* به یاد خاطره‌ای افتادم. در حیاط دبیرستان ایستاده بودم که دوستی نزدیک شد و پس از احوالپرسی، گفت:«چه خبر؟» گفتم: «راست‌ها باختند و نتوانستند اکثریت مجلس را با نخست‌وزیری ولایتی همراه کنند» و با خوشحالی ادامه دادم که موسوی برای کسب رأی اعتماد به مجلس معرفی شده است. پرسید: «موسوی کیست؟» گفتم: «شوهر زهرا رهنورد». ممکن است وقتی موسوی برای نخست‌وزیری معرفی شد، بعضی‌ها او را به‌عنوان وزیر امور خارجه و یا مدیر مسؤل روزنامه "جمهوری اسلامی" می شناختند ولی برای بسیاری دیگر هم او شوهر زهرا رهنورد بود. زهرا رهنورد در "امت" ارگان "جنبش مسلمانان مبارز" که بخشی از نیروهای مذهبی خارج از حاکمیت را نمایندگی می‌کرد، مطلب می‌نوشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 21:21  توسط بهمن هاتفی  | 

خاک - برای فراخوان وبلاگی

تعدادی از وبلاگ‌نویسان فراخوان به نوشتن در باره انتخابات کرده‌اند. گرچه من در این باره نوشته‌ام و باز هم خواهم نوشت، اما نوشته امروز را به‌خاطر این فراخوان که در وبلاگ آق بهمن دیدم، می نویسم.

دکتر قاضیان در مطلبی در باره انتخابات از سه کاندیدایی که رسماً وارد مبارزه انتخاباتی شده‌اند، به عنوان "خاک" (خاتمی، احمدی‌نژاد و کروبی) یاد کرده و گفته‌اند باید ببینیم که چه خاکی برسر بریزیم (البته ایشان نوشته‌اند که دکتر سروش اولین بار این اصطلاح را استفاده کرده است). گرچه تقریباً مطمئنم که آرایش صحنه انتخابات عوض خواهد شد، اما می‌خواهم با فرض بودن این سه نفر، در باره انتخابات مطلبی بنویسم. ابتدا بطور خلاصه مواضعم در مورد انتخابات ریاست‌جمهوری را که در چندین یادداشت مختلف نوشته‌ام، بصورتی گذرا مرور می‌کنم.

از ابتدا من بدنبال راهی بودم که نه تنها نیروی تحریم‌کنندگان و ترقی‌خواهان هوادار شرکت در انتخابات که حتی بخشی از جناح مقابل را نیز در برگیرد. راهبرد پیشنهادی من، شعار برای "سلامت انتخابات و مبارزه با تقلب" بود (برای بحث مفصل‌تر من در باره نقش انتخابات و بحث شرکت-تحریم اینجا را ببینید). هنوز هم فکر می‌کنم هر قدمی در جهت نزدیک‌تر شدن روند رأی‌گیری در ایران به انتخاباتی دمکراتیک از انتخاب این یا آن کاندیدا مهم‌تر است. از طرفی همواره با به صحنه آمدن خاتمی مخالف بودم و آن را منجر به دو قطبی شدن انتخابات، جلوگیری از واگرایی جناح راست و تمرکز دوباره قدرت می‌دانستم ولی در نهایت گفته بودم که در یک انتخابات دوقطبی بین احمدی‌نژاد و خاتمی، مجبورم که به خاتمی رأی بدهم. به عبارتی در چنان شرایطی حتی اگر پیروزی خاتمی پیروزی و مطلوب من نباشد، قطعاً شکستش، شکست ما خواهد بود.

قبل از ورود به بحث "خاک"، اشاره کنم که من "خاک" را به "خا" ترجیح می‌دهم و اصلا نمی‌فهمم که چرا اصلاح‌طلبان بدنبال وحدت هستند (بودند). آیا کسی می‌تواند یک نفر را نشان دهد که در صورت کاندیدا بودن هر دو نفر،خاتمی و کروبی، به هیچ یک از آن‌دو رأی ندهد اما اگر فقط یک نفر از آنها باشد، به او رأی بدهد؟ بوضوح، بودن هر دو نفر آنها سلایق بیشتری را پوشش می‌دهد و بنابر این رأی ِ مجموع این‌دو از رأی یک نفر آنان بیشتر خواهد بود (البته به شرطی که بر علیه هم تبلیغ و عمل نکنند). اگر تصور کنیم که رئیس‌جمهور فعلی میتواند بیش از نصف آرا را در شرایط "خاک" بدست آورد چرا نتواند آن را در حالات "خا" یا "کا" بدست آورد. دقت کنیم که انتخابات دو مرحله‌ای است و کاهش رأی طرف مقابل به نسبت کل آرا اهمیت دارد و نه رأی مطلق هر نفر. در واقع فکر می‌کنم بازی ظاهراً تک‌روانه کروبی، جلوی اشتباه اساسی مشارکت و مجاهدین‌انقلاب را گرفته است. وجود کروبی شاید منجر به شهامت در بخش‌های ناراضی جناح راست شود که کاندیداهای خود را به میدان بفرستند، کاندیداهایی که اگر خاتمی به تنهایی وارد می‌شد، احتمالاً نمی‌آمدند.

اما در شرایط "خاک"چه کنیم؟ به نظر من باید دو بحث "شرکت یا عدم شرکت" و "خاتمی یا کروبی" را فراموش کرد و به جای آن سؤالات مشخص از کاندیداها کرد و آن ها را مجبور کرد تا در مورد این سؤالات حرف بزنند و اعلام موضع کنند. البته منظورم صرفاً همان سؤالات همیشگی، یعنی سؤالاتی درباره برنامه‌ی اقتصادی، شیوه عمل در مقابل بی قانونی نهادهای انتصابی، سیاست‌خارجی و… نیست (گر چه این سؤالات هم مهم و مطرح کردنشان مفید است). سؤال مشخصی که پرسیدن آن بسیار اهمیت دارد، اینست که «شما در باره تقلب احتمالی در انتخابات "چه" خواهید کرد؟ و از رأی ما "چگونه" محافظت خواهید نمود؟»

مسلماً اگر بعد از انتخابات بتوانند "شکایت نزد خدا برند" و یا از "بد اخلاقی در دوران انتخابات" بگویند، امروز نمی‌توانند چنین جواب‌هایی دهند. فراگیر شدن این سؤالات می‌تواند در کل فضای سیاسی تأثیر بگذارد. توجه کنیم که ورود خاتمی به انتخابات، چه خودش بخواهد و چه نخواهد، فضا را (از نظر سیاسی) رادیکال خواهد کرد. نباید اجازه دهیم که از این آتش فقط دودش به چشم ما برود. باید محمد خاتمی را مجبور کرد که بگوید "جلوی تقلب خواهد ایستاد" و نشان دهد که "چگونه خواهد ایستاد" و اگر نمی‌خواهد مرد این میدان باشد، "کنار بکشد". حال که خاتمی می‌گوید آمده است باید بقول خودش "بازی آن‌ها را بهم بزند".

اگر خاتمی بتواند (و یا درست‌تر بگویم ما بتوانیم او را مجبور کنیم) تا با شعار "مبارزه با تقلب" و "انتخابات سالم" وارد صحنه انتخابات آتی شود، به پیروزی بزرگی دست یافته‌ایم. به نظر من، از آنجا که خاتمی هنوز توان بسیج نیرو دارد و از منظر جهانی نیز تفاوت‌های معنی‌داری با حاکمان فعلی دارد، خطری بلقوه برای حاکمیت محسوب می‌شود. خطری که فردای انتخابات می‌تواند حتی به شورش‌هایی شبیه انقلاب نارنجی اوکراین (که اتفاقاً در حاشیه انتخابات بوجود آمدند) بیانجامد. این پتانسیل محمد خاتمی را قادر می‌سازد تا بتواند از حاکمیت "امتیاز بگیرد". البته باید بگویم که التهاب و شورش انتخاباتی گزینه مطلوب من نیست، اما باید فراموش نکنیم که این ما نیستیم که باید از فضای ملتهب بترسیم و متولی آن کس دیگری (حاکمیت) است. من به عقلانیت حاکمیت (در جهت حفظ موقعیت خودش) باور دارم. وجود خاتمی‌ای با حتی درصدی از احتمال مقاومت در برابر حوادث روز انتخابات، برای حاکمان خطرناک است. با افزایش این خطر باید آن‌ها را به سمت "معامله" فرستاد و همانگونه که قبلاً هم نوشته بودم، هنرمندی سیاسی خاتمی در آن خواهد بود که حاکمیت به معامله "نه خاتمی و نه احمدی‌نژاد" تن دهد.

دیگر مطالب مرتبط با انتخابات در این وبلاگ

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 18:18  توسط بهمن هاتفی  | 

نیمه‌درست، جادوی رسانه‌ها

روزنامه‌ها و دیگر رسانه‌ها گاهی اخباری را منتشر می‌کنند که "راست" نیست و یا قسمت‌هایی از آن "دروغ" است. این اخبار جعلی بر افکار عمومی اثر می‌گذارند، حتی اگر بعداً تکذیب شوند و یا رسانه دیگری درست نبودن آن‌ها را نشان دهد. اما نوع دیگری از اخبار هستند که "نیمه‌درست" هستند. نیمه‌درست اشکال گوناگون دارد و معمولاً یا قسمتی از خبر را منعکس می‌کند و یا چیزی به خبر اضافه می‌کند. در حالت اول با منتشر نشدن تمامی خبر، قضاوت شنونده هدایت می‌شود و در حالت دوم با افزودن به خبر، این قضاوت جهت می‌یابد. به همین علت می‌گویند نیمه‌درست یا نصف حقیقت است و یا حقیقت و یک نصفه. اگر به اخبار دقت کنیم (فرقی نمی‌کند کدام روزنامه، کدام رسانه اینترنتی و یا کدام شبکه تلویزیونی) براحتی می‌توانیم نیمه‌درست‌ها را تشخیص دهیم.  

بعضی از نیمه‌درست‌ها بسیار ابتدایی هستند و مثلاً فقط قسمت‌هایی که مورد علاقه است پخش می شود. اما برخی از آنها کمی پیچیده‌تر هستند. برای روشن شدن موضوع می‌خواهم به خبری در سایت تابناک اشاره کنم.  خلاصه خبر این است که جک استراو (وزیر خارجه سابق بریتانیا) رسماً نمايشگاه «ايران در دوره شاه عباس» را در لندن افتتاح کرده است و در سخنرانی افتتاحیه گفته که غرب در مورد ایران اشتباه کرده است. او از اهمیت ایران، نقش تاریخی ایران در منطقه و مناسبات تجاری بین ایران و انگلیس در آن دوره سخن گفته است. جک استراو انحصار تنباكو را  بسيار خنده‌دار و نامعقول و قرارداد دارسی را اخاذی خوانده است و در نهایت هم گفته است: « امروز نيز (ایران) از اهميت عظيم راهبردی برای حل مناقشات در افغانستان، فلسطين و مسائل لبنان و ثبات عراق برخوردار است و هرچه ما ايران را بيشتر بفهميم برای روابط غرب با ديگران بهتر خواهد بود».

اگر بگردیم و اصل خبر را پیدا کنیم و ببینیم جک استراو فلان حرف را هم زده که بازتاب پیدا نکرده، و یا اینکه فلان کلمه را فلان‌جور بکار برده و بد منعکس شده است، آنوقت این خبر یک نیمه راست معمولی خواهد بود. البته اگر اشکالات زیاد باشد آنگاه ممکن است حتی آنرا دروغ هم بنامیم. اما من چنین مقایسه‌ای نکرده‌ام و فرض می‌کنم کل خبر "دقیقا" منتقل شده است. اما باز هم من آن را یک نیمه‌درست می‌نامم. چرا؟  به کامنت‌های (منتشر شده) مطلب تابناک توجه کنید. مهمترین خط مشترک در کامنت‌ها اینست که چرا حالا که مسؤلیتی ندارد چنین حرف‌هایی را می‌زند (- …کاش وقتی‌ وزیر بودند اینها را می گفتند و کاش دولتمردان فعلی‌ غربی گوش کنند… - عجیب این است که این ها به محض برکناری با ایران مهربان می شوند… -… همین امروز اگر جک استراو دارای مسئولیتی در انگلیس شود دچار همان فراموشی تاریخی می شود. - وقتی از سر کار کنار می روند اکثرا وارد بازار کار دیگری می شوند که… -… حیف شد که برکنار شد - … خدائیش یک نفر را نشان بدهید که حرف این مسئول سابق انگلیسی رو باور کند - اگه مي بينيد الان خيلي راحت صحبت مي كنه واسه اينه كه هيچ مسووليت سياسي نداره و مي تونه آزادانه صحبت كنه اما اگه همين شخص فردا دوباره مسووليت بگيره ديگه نمي تونه اين حرف ها رو تكرار كنه… - … اقا به این کارتهای سوخته دل خوش نکنید . من نمی دونم چرا هر که بازنشسته می شده مهربون می شه) .

مسئله اینجاست که خبر دروغی نگفته است و نوشته است که جک استراو وزیر خارجه سابق بریتانیا (که کاملاً درست است)، اما نگفته است که وی "وزیر فعلی دادگستری" است. در واقع جک استراو یکی از وزرای ارشد و پر نفوذ کابینه حزب کارگر است. جک استراو در دولت اول بلر وزیر کشور بود و پس از آن به وزارت خارجه رسید و بعد از اختلاف با بلر از وزارت خارجه کنارگذاشته شد. بلافاصله پس از آن به رهبری مجلس عوام رسید و در دولت براون نیز به وزارت دادگستری. بنابراین با ننوشتن "وزیر فعلی دادگستری"، قضاوت تعداد زیادی از خوانندگان به سمت خاصی رفته است. در تعداد دیگری از کامنت‌ها "قدرتمند شدن ایران" دلیل حرف‌های استراو عنوان شده است. دلیل این برداشت هم چیزی نیست جز اینکه تنظیم‌کننده خبر نگفته که جک استراو قبلاً هم این حرف‌ها را زده بوده است (در افتتاح نمایشگاه هخامنشی در لندن) و حتی اختلاف او با بلر بر سر ایران و جمله معروف او که گزینه نظامی علیه ایران را مردود دانسته بود، اوج گرفت. (گرچه به بحث ما ارتباط ندارد، باید اشاره کنم که تعلق استراو به جناح براون در برکناری وی بسیار مهم بود چرا که برکناری از وزارت خارجه در اوج فشار بر تونی‌بلر برای استعفا که به نخست‌وزیری براون می‌انجامید، صورت پذیرفت).

همان‌گونه که از کامنت‌های مطلب تابناک پیداست، خواننده از خبری که کاملاً به نظر "درست" می‌آید و احتمالاً کسی نمی‌تواند بگوید جایی از آن غلط است، برداشت‌های بی‌راهی کرده‌است. مثال فوق نمونه خوبی از یک خبر "نیمه‌درست" است که نیمه‌درستی آن چندان هم ابتدایی نیست. البته باید تأکید کنم که اینگونه خبرها مختص ایران و یا رسانه‌هایی خاص نیست و بارها خبری در باره ایران، مثلاً از بی‌بی‌سی، شنیده‌ام که نمی‌توانم هیچ جزیی از آن را نادرست بدانم، اما تأثیری که در مخاطب می‌گذارد، جانبدارانه و هدایت شده است.

اگر "نیمه‌درست" را هم غلط بیانگاریم، به جرأت می‌توان گفت که اکثریت اخبار رسانه‌ها نادرستند. در حقیقت رسانه‌ها با اخبار "نیمه‌درست"، افکار عمومی را هدایت می‌کنند و نه صرفاً با اخبار غلط که وجهه‌ی حرفه‌ای آن‌ها را مخدوش می کند.

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 19:10  توسط بهمن هاتفی  | 

چه بود این تیر بی‌رحم از کجا آمد (۲)

زندگی پر نشاط، محبت بی‌پایان، و رفاقت پر شور از ویژگی‌های رفیقی دوست داشتنی بود که دیگر در میان ما نیست. او که هیچ‌گاه مرعوب روزمرگی زندگی‌ نشد، ما را با خاطراتش تنها گذاشت. من توانایی توصیف او را ندارم و در اینجا فقط خاطراتی از او را مرور می‌کنم. در همین‌جا از ابراز همدردی همه دوستانی که بر مطلب قبلی کامنت گذاشتند، ایمیل فرستادند و تلفن زدند، تشکر می‌کنم.

***

هفته‌ای طولانی تمام شد. وقتی روزهای هفته را مرور می‌کنم باورم نمی‌شود که فقط یک هفته بوده است. نمی‌دانم چند بار در این هفته با ایران تلفنی صحبت کرده‌ام. آخر هفته‌ی قبل بود که خبر دردناک مرگ رفیق عزیزم را شنیدم، عزیزی از بازماندگان سال ۶۷.  شب اول تا صبح نشستم و در تنهایی خاطراتش را بیاد آوردم. دلم می‌خواست برایش (و برای دل خودم) چیزی بنویسم، همان‌گونه که ۱۲ سال پیش،درست در چنین روزهایی، با او نشسته بودیم و در مرگ عزیز دیگری چیزهایی نوشته بودیم. اما نوشته‌ای از آب در نیامد و حاصلش شد یک پست یک خطی که نزدیک صبح در وبلاگم گذاشتم. 

خاطرات بسیاری از او بیاد آوردم. خاطره یک شب مهتابی در بهار ۷۰ ، در "کوه‌های اطراف سمیرم" که تا صبح برایم از جزئیات ۶۷ گفته بود، از دیگر خاطراتم پررنگ‌تر بود. بیست و چند نفر بودیم و برای احتیاط از حمله گرگ یا گراز قرار شد، چند نفر نگهبانی بدهیم تا بقیه دوستان بخوابند. دو نگهبان اول من و او بودیم. کنار آتش نشستیم و تا صبح حرف زدیم و نوبت‌های بعدی نگهبانی را بیدار نکردیم.

اولین باری که نامش را شنیدم را بخوبی بیاد دارم. دوستی دیگر از او به عنوان یکی از اعدام‌شدگان اوایل دهه ۶۰ نام می‌برد و از او خاطره‌ای تعریف می‌کرد. اما او سال ۶۸ برگشته بود و او که تا آن روز "گذشته و تاریخ" دانشکده ما بود، شد سال پایینی ما. وقتی که فقط چند ماه بعد، چهارده پانزده نفری برای شرکت در مراسم سالگرد مرگ پدر یکی دیگر از دوستان با اتوبوس به شیراز می‌رفتیم او یکی از "ما" بود. در اتوبوس تا صبح با هم حرف زده بودیم و او تشکر کرده بود که چنین ساده به جمعی جدید راه پیدا کرده است و من گفته بودم که ما "روحیه جمعی" را از شماها آموخته‌ایم.

"دشت هویج" بودیم که از آشنائی‌اش با همسر آینده‌اش برایم گفت. همسری که نه تنها شریک زندگی‌اش که یار کوه و دشتش هم شد. با او و همسرش و رفیقی دیگر که سال‌هاست به آلمان مهاجرت کرده‌ است، به قله "دماوند" صعود کردم. به او گفته بودم که «نمی‌توانم، وزنم زیاد است و برنامه شما را خراب می‌کنم» و او گفته بود که « دو سه هفته وقت داریم. این هفته کوه عادیت را برو، هفته بعد می‌ریم قله توچال و هفته سوم "شبانه توچال- شهرستونک". اونوقت می‌تونی بیای» و توانسته بودم. آشنای دیگری را قله دیدیم که با اشاره به من گفت: «من دیگر هر چیزی را باور می‌کنم، وقتی یک آدم ۱۲۰ کلیویی را روی قله دماوند ببینم». من ناراحت شدم ولی او خندید و گفت « ناراحت نشو منظوری نداره، اگر خوب فکر کنی جمله‌اش بیش از آنکه تمسخر باشه، تعریف است».

یکی دو هفته‌ای قبل از ازدواجم، با همسرم، اسفند، رفته بودیم تا خانه‌ای را که اجاره کرده‌بودیم، تمیز کنیم. بعد از چند دقیقه سروکله‌اش پیدا شد. چند تا سطل و شوینده و چیزهای دیگر هم خریده بود. گفتم: «اینارو چرا خریدی، فکر کردی اینجا سطل و تاید پیدا نمی‌شه؟» که جواب داد: «از روی سادگی برای قوم و خویش». از روزی که رابطه من را با اسفند فهمید او را "قوم و خویش" خطاب می‌کرد و "از روی سادگی" هم یکی از تکیه کلام‌هایش بود. حسابی پای ِ کار بود و هیچ‌کدام از اسباب‌کشی‌های دوستان را که یکی پس از دیگری سرمی‌رسید از دست نمی‌داد، دوستانی که یکی بعد از دیگری زندگی دانشجویی را ترک می‌کردند. با خنده می‌پرسید: «این دفعه بهمون کجا بار خورده ؟»

نوروز گذشته که به تهران رفتم، چند بار دیدمش. بار آخر روز قبل از پروازم بود و سه‌ چهار ساعتی با هم بودیم و حرف زدیم، از زندگی خودمان گرفته تا تاریخ و جهانی شدن. پرسید که آیا "پیشینه‌های اقتصادی و اجتماعی جنبش مشروطیت و انکشاف سوسیال دمکراسی" اثر خسرو شاکری را خوانده ام یا نه. پس از جواب منفی من، آدرس منزل پدر همسرم را خواست تا برایم بفرستد. گفتم: «بارم زیاد است و امکان بردن کتاب ندارم» که گفت: «یکی دو تا کتاب را دستت بگیر برو». چند ساعت بعد پنج شش کتاب مورد نظرش را با آژانس برایم فرستاد.

لحظه خداحافظی تسبیح سبزرنگی را که در دست داشت به من داد و گفت مال تو. من تسبیح دست نمی‌گیرم، ولی نشان محبتش را رد نکردم. آن تسبیح چند ماهی است که از چارچوب کتابخانه‌‌مان آویزان است. دیشب در کاغذهایم کاغذ کوچکی را پیدا کردم که آدرس ایمیلش را آنروز روی آن نوشت و به من داد. من هم گفتم که وبلاگی دارم و گاهی چیزی می‌نویسم و آدرس وبلاگ را برایش نوشتم. من در این چند ماه ایمیلی به او نزدم و نمی‌دانم که آیا او هیچگاه سری به "پله برقی" زد یا نه، ولی یکی از کسانی بود که همیشه دلم می‌خواست نظرش را در باره نوشته‌ام بدانم. او قطعاً آن تسبیح سبز رنگ را برای یادگار به من داد، اما آن تکه کاغذ کوچک و ایملش برای یادگاری نبود. قرار بود ایمیل بزنم و نزده‌ام. چقدر از دست خودم (تنبلی، کم‌توجهی یا فراموشی، فرقی نمی‌کند نام آن را چه بگذاریم) عصبانی‌ام.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 21:29  توسط بهمن هاتفی  |