تبليغاتX
پله برقی

پله برقی

یادداشت های پراکنده بهمن هاتفی

ماهی‌ را هر وقت از آب بگیری، چه یک وجب، چه صد وجب!

"ماهی‌ را هر وقت از آب بگیری، تازه است" و "آب که از سر گذشت چه یک وجب، چه صد وجب" دو ضرب‌المثلی هستند که کاملاً متضاد یکدیگرند. فرض کنید که در میانه یک سال تحصیلی، فردی با دو دوست خود مشورت می‌کند و می‌گوید که در ماه‌های گذشته درس نخوانده است. اولی جواب می‌دهد که  ماهی‌ را هر وقت از آب بگیری، تازه است و دومی می‌گوید که آب که از سر گذشت چه یک وجب، چه صد وجب. می‌خواهم بگویم که درستی و یا نادرستی استدلال ربطی به ضرب‌المثل یا تمثیل بکار رفته ندارد و فقط با استفاده از تمثیل ما حرف، استدلال یا پیشنهاد خود را راحت‌تر توضیح می‌دهیم.

به عنوان مثال "سگ زرد برادر شغاله" در دوران انتخابات بیش از هر زمان دیگری شنیده می‌شود و صرفاً نظر گوینده را در مورد شرایط، کاندیداها و شرکت یا عدم شرکت بطور فشرده و موجز می‌گوید و گرنه استدلالی در آن نهفته نیست. گوینده نه می‌تواند بگوید که چرا این یکی سگ زرد است و مثلاً  سگ سفید نیست، و چرا دیگری شغال است و مثلاً گربه نیست. ما می‌گوییم سگ زرد برادر شغال تا به جای چندین جمله، حرف و نظرمان را یک‌دفعه و سریع بیان کنیم.

استفاده از تمثیل و ضرب‌المثل در بحث همانقدر که می‌تواند برای بیان منظور راه‌گشا باشد، می‌تواند گمراه کننده هم باشد و بسیار پیش می‌آید که شخصی با بکار بردن تمثیلی فکر می‌کند استدلال کرده و طرف مقابل باید قانع شود. بیاد بحث‌های داغ ۱۲ سال پیش، روزهای قبل از دوم خرداد، افتادم. با دوستی برای شرکت در انتخابات بحث می‌کردم و او با هیجان گفت: «چاقو دسته خودش را نمی‌بُرد، می‌برد؟ جواب بده!» و من نمی دانستم چه بگویم. چاقو کدام است و دسته کدام. او که می‌خواست مرا از سر در گمی در آورد توضیح داد: «خاتمی آخوند است و نمی‌تواند آن‌که ما می خواهیم باشد و به اصل خودش ضربه بزند». سپس در جواب سکوت من، گفت: «فکر نمی‌کردم اینقدر زود متقاعد شوی!». من هم به زبان خودش گفتم: «اما ما ضرب‌المثل دیگری هم داریم و می‌گوییم "گردو خونسار، سنگ خونسار" که یعنی برای شکستن گردوی خونسار، هر سنگی بدرد نمی‌خورد و سنگ خونسار احتیاج است». جواب داد که از کجا معلوم است که فلانی سنگ خونسار است که جواب دادم از همان‌جایی که معلوم است چه کسی تیغه چاقو است و چه کسی دسته.

 

محمد آقازاده عزیز دو سه روز پیش مطلبی نوشته بود در مورد انتخابات و میر حسین موسوی. وی گفته بود که اگر دستمان به چلوکباب نمی‌رسد دلیلی ندارد که گرسنگی بکشیم و "نان و پنیر و انگور" هم نخوریم. نوشته‌اش را خیلی دوست داشتم و به‌نظرم بخوبی با این مثال نظرش را گفته است. اما باید فراموش نکنیم که این تمثیل بدرد کسانی می‌خورد که قبول داشته باشند که میر حسین موسوی حداقل بخشی از مشکلات آن‌ها را حل می‌کند و با این استدلال فقط به آن‌ها می‌گوییم که ایده‌آلیست نباشند و شرایط موجود را در نظر بگیرند. وگرنه اگر کسی فکر کند که مثلاً یک گزینه زهری بدمزه است و دیگری سمی خوشمزه، دلیلی نمی‌بیند که یکی را انتخاب و نوش‌جان کند.

نکته ای که در بالا و در مورد ضرب‌المثل گفتم در باره هرگونه تمثیل دیگر و یا استفاده از نقل ِقول بزرگان و یا بکاربردن شعر و دیگر موارد مشابه صدق می‌کند. تصور نکنید که من مخالف آوردن تمثیل، نقل‌ ِقول و یا شعر در نوشته هستم. یکی از تفاوت‌های شخصی مانند آقازاده با امثال من در همین است که کسی مثل او که "نویسنده" است می‌داند چگونه از ظرایف زبان استفاده کند تا متنش خواندنی شود. در حالی که نوشته‌های من خشک هستند و خواننده را جذب نمی‌کند. آنچه می‌خواهم بگویم آنست که متوجه باشیم که این‌گونه کاربردهای زبانی، جای استدلال را نمی‌گیرد.

پی‌نوشت ۱

نوشته مورد اشاره از محمد آقازاده تنها نوشته وی در مورد "موسوی" نیست. او چندین مطلب دیگر خواندنی هم در باره وی و انتخابات نوشته است. کافی است سری به وبلاگ ایشان بزنید و آن‌ها را بخوانید.

پی‌نوشت ۲

اگر نان و پنیر و انگور، نان سنگک و پنیر لیقوان و انگور بی‌دانه قزوین باشد، من دربیشتر اوقات، آن‌را به چلوکباب ترجیح می‌دهم!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 1:11  توسط بهمن هاتفی  | 

بازی اجماع یا بازی تکثر

آرایش انتخاباتی با حضور موسوی و کروبی و پیش‌فرض حضور احمدی‌نژاد (که البته هنوز صد در صد نشده و به نظر من هنوز هم احتمال عدم حضور وی وجود دارد) کمی شکل پیدا کرده و بیشتر می‌توان در مورد کم و کیف آن حرف زد.

به نظر می‌رسد که محدود ماندن کاندیداهای اصلی به این سه نفر در فضای فعلی غیر طبیعی باشد.  سلایق سیاسی در جامعه ایران، حتی در چارچوب به ظاهر تنگ نظام جمهوری اسلامی، کاملاً متکثر است و دسته‌بندی‌های چپ- راست و یا اصلاح‌طلب- اصول‌گرا نمی‌تواند واقعیت سیاسی جامعه را بخوبی نشان دهد و فقط در حالات غیر طبیعی و تحمیلی فضای سیاسی کاملاً دوقطبی می‌شود. حضور محمد خاتمی می‌توانست کل جبهه مخالف وی را به ارودگاه دولت بفرستد و جبهه متحد راست را دوباره احیا کند، جبهه‌ای که مدت‌هاست وجود خارجی ندارد. اما در موسوی و کروبی خوشبختانه چنین قابلیتی وجود ندارد، همان‌گونه که بارها به آن اشاره کرده‌ام، و بنابر این قدرت تجزیه شده در حاکمیت، براحتی دوباره یک کاسه نخواهد شد و این انشقاق منهای نتایج انتخابات، برای پیشبرد دمکراسی مفید خواهد بود.

با این مقدمه می‌خواهم بگویم که عدم کاندیداتوری فرد جدیدی در میان راست‌گرایان، اصلاً طبیعی نیست و از نوعی فشار برای اجماع دستوری، حول محور رئیس دولت، خبر می‌دهد. بسیاری از فعالین سیاسی تمایل دارند تا افراد جناح راست را تماماً تابع دستور و گوش‌به‌فرمان تصویر کنند، تصویری که به نظر من با واقعیت خوانایی ندارد. برداشت من اینست که در حال حاضر احمدی‌نژاد آنقدر از برایند نیروهای جناح راست فاصله دارد که نمی‌تواند آنها را نمایندگی کند. بنابر این کاندیداهای دیگر این جناح هم، اگرچه دیر، به صحنه خواهند آمد. این نتیجه فقط از تفاوت سلیقه در میان شخصیت‌های سیاسی این جناح بدست نمی‌آید. نکته اصلی آنست که رأی‌دهندگان زیادی وجود دارند که حاضر به انتخاب احمدی‌نژاد نیستند ولی احتمال اینکه به کاندیدای دیگری در این جبهه رأی دهند، وجود دارد. این رأی دهندگان ناراضی فقط شامل پیروان روحانیت و راست سنتی که این روزها چندان دل خوشی از دولتی‌ها ندارد، نیست. این دسته اولاً چندان بزرگ نیست و ثانیاً در نهایت به "تکلیف" عمل می‌کند. دسته بزرگ‌تر کسانی هستند که چندان سیاسی نیستند و می‌توان رأی آن‌ها را با فردی با ظاهری تکنوکرات و کارا، بدست آورد. کسانی مانند "قالیباف" در اردوگاه راست‌گرایان کاندیدای مناسب برای این منظور هستند. توجه کنید که تحلیل من فقط به اختلافات در بالا تکیه ندارد، رأی بلقوه‌ای در متن جامعه وجود دارد که باید راه "نقد کردن" آن و ریختنش به حساب را پیدا کرد. از این پتانسیل نمی‌توان صرفه‌نظر کرد و بنابر این، حال که اجباری صد در صد (مانند رقیبی بشدت قدر مانند خاتمی) وجود ندارد، منجر به ورود کاندیداهایی دیگر می‌شود. نکته‌ای که در نوشته کوتاه قبلی و اجازه کاندیداتوری زنان توسط شورای نگهبان طرح کرده بودم از این واقعیت ناشی می‌شود. شاید خانم "رفعت بیات" کاندیدای خوبی از جانب جناح راست برای جمع کردن بخشی از این آرا باشد.

در جبهه مقابل هم وضعیت مشابه است. موسوی و یا کروبی نه تنها به تنهایی نمی‌توانند اکثریت را نمایندگی کنند که حتی با وجود حضور هر دو در انتخابات، کسانی وجود دارند که نمی‌خواهند به یکی از این دو رأی دهند. در اینجا منظورم کسانی که معمولاً شعارهای پیشروانه‌تری از بدنه اصلی جبهه اصلاحات سر می‌دهند و معمولاً در لبه خط تحریم حرکت می‌کنند، نیست. منظورم امثال کسانی است که در دور اول انتخابات قبلی به هاشمی‌رفسنجانی رأی دادند، کسانی که کاندیدای طبیعی شان در جبهه اصلاحات از حزب کارگزاران می‌آید و در جبهه راست افرادی مانند حسن روحانی و یا محمد باقر نوبخت کاندیدای آن‌هاست (راست مدرن، لطفاً در مورد نام‌گذاری بحث نکنید، مجبوریم به آن‌ها نامی بدهیم). گرچه تعداد این افراد کم نیست، اما مهم‌تر از تعدادشان نفوذ آن‌ها در جامعه و البته در هر دو جناح است. بسیاری از مدیران و کارمندان عالی‌رتبه دستگاه‌ها و همچنین بخش بزرگی از سرمایه‌داران به آنها تمایل دارند. گرچه کروبی در این دوره سعی می‌کند تا بخشی از آنان را جذب کند و پیوستن کرباسچی و سپس مهاجرانی و نجفی به او، این امر را کمی تسهیل کرده اما به نظر من، وی چندان موفق نخواهد شد. دلیلش بیشتر روانی است و رأی‌دهندگان غیر سیاسی ِ راست مدرن به حافظه خود بیشتر اعتماد دارند تا توصیه‌های کرباسچی و یا شعارهای متفاوت کروبی در این دوره.

بنابر این حتی در جبهه اصلاحات نیز (مانند جناح راست) حضور کاندیدایی دیگر لازم است. کاندیدایی که در واقع باید به کارگزاران نزدیک و شخصی مانند نجفی می‌بود. اما ظاهراً کسانی مانند نجفی در این جبهه و قالیباف در آن جبهه، خود را بزرگ‌تر از آن می‌دانند که کاندیدای باخت باشند و می‌خواهند خود را نسوزانند تا دوره‌های بعد شانس داشته باشند. اما به نظر من سیلی واقعیت که همانا چند میلیون رأی سردرگمی است که وجود دارد و جایی هم برای سامان یافتن ندارد، کار خود را خواهد کرد و نامزدهای جدیدی را به بازی خواهد آورد.

تعدد نامزدها بسود جامعه است. کافی است نگاهی به شعارهای کروبی بیاندازیم تا متوجه شویم که بازی دو نفر در یک زمین چقدر سخت است و یکی از نفرات مجبور است زمین جدیدی را برای بازی انتخاب کند. از آنجا که خواست‌گاه موسوی و کروبی هر دو بشدت بهم نزدیک است و کروبی در بین حامیان مشترک این‌دو نفر دوم می‌باشد، اگر کروبی می‌خواست صرفاً خودش باشد براحتی حذف می‌شد. بنابر این مجبور است شعارهای جدیدی بدهد و زمین بازی خود را گسترش دهد. یک بار دیگر به شعارهای وی توجه کنید. "احیای حاکمیت قانون" و "مردمی كردن درآمدهای نفتی" شعارهایی است که بطور طبیعی و با توجه به سابقه وی از وی انتظار می‌رود. اما تأکید وی بر حقوق شهروندی با عنوان "احيا و بسط حقوق شهروندی"، از آزادی‌های سیاسی گرفته تا حمایت از نهادهای مدنی، از دفاع از انتخابات آزاد حتی با نظارت بین‌المللی گرفته تا حق دسترسی آزاد به اطلاعات و بالاخره پیشنهاد تغییر در برخی اصول قانون اساسی از جمله اعطای حقوق بیشتر به استان‌ها و قانونی شدن تلویزیون خصوصی کاملاً با روح و منش کروبی ِ انتخابات نهم متفاوت است. در انتخابات نهم شعارهای شهروندی را مصطفی معین نمایندگی می‌کرد و کروبی زمین جدیدی برای بازی در آن یافت که همان شعار معروف ۵۰ هزار تومانی بود. این‌بار که موسوی (کاندیدای اصلی‌تر) قیافه حمایت از محرومان دارد، کروبی مجبور به شیفت به جایی دیگر شده است.

بسیاری از اصلاح‌طلبان از این بازی متکثر می‌ترسند و همچنان بدنبال (و یا حداقل در آرزوی) کوتاه آمدن شیخ و کنار رفتن وی بسود موسوی هستند. مصاحبه مصطفی تاج‌زاده با ایلنا مثال خوبی در این رابطه است. وی فکر می‌کند که اگر قرار است در دور دوم طرفداران یکی از این‌دو به سود دیگری رأی دهند، پس در مرحله اول نیز این امکان وجود دارد. به نظر من برخورد وی کاملاً مکانیکی است و متوجه نیست که همواره مجموع رأی دو نفر از رأی تک تک آنان بیشتر است. اگر نگوییم که تاج‌زاده و رفقایش فقط بازی "دو قطبی" را بلدند، باید بگوییم که کلید اصلی تحلیل تاج‌زاده آنجاست که می‌گوید: «کاری كه جناح اصولگرا انجام مي‌دهد و قصد دارد ولو با فشار با يك نامزد در انتخابات حاضر شود، با اينكه همه امكانات را در اختيار دارد (پس ما هم باید چنین کنیم)» به عبارت دیگر تاج‌زاده همچنان قدرت را یک‌پارچه می‌داند و بنابر این به بازی "ما بر علیه آن‌ها" می‌رسد. از طرفی خود وی می‌گوید که «برخی از اصولگرایان به موسوی رأی می‌دهند». در واقع تاج‌زاده می‌خواهد تمام بازی را به بازی احمدی‌نژاد بر ضد مخالفینش تقلیل دهد و اصلاً معلوم نیست که چرا برایند تمامی نیروهای مخالف احمدی‌نژاد، میر حسین موسوی است.

باید به تاج‌زاده گفت که اگر دغدغه شما عدم انتخاب دوباره احمدی نژاد و یا حضور هر چه بیشتر مخالفین وی بر سر صندوق‌هاست، صحنه بازی را گسترش دهید و قبل از آن‌که کاندیداهای دوم و سوم جبهه راست از راه برسند، به تشویق یک  کاندیدای دیگر که بتواند بخشی دیگر از ناراضیان دولت را جذب کند، بپردازید.

 دیگر مطالب مرتبط با انتخابات در این وبلاگ

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 5:44  توسط بهمن هاتفی  | 

کاندیداتوری زنان

سخنگوی شورای نگهبان از غیر قانونی نبودن کاندیداتوری زنان برای انتخابات ریاست جمهوری خبر داده است. البته هنوز زود است تا پیامدهای احتمالی این تصمیم را ارزیابی کنیم و همچنین ممکن است اصلاً به مرحله اجرا نرسد و حتی چند روز دیگر تکذیب هم شود. اما جدا از هرگونه تحلیل در باره علت وقوع، این تصمیم اگر به مرحله اجرا برسد، گامی بزرگ و تقریباً باور نکردنی در تفسیر قانون اساسی خواهد بود. شاید اولین فرض این باشد که به دلیل عدم حضور کاندیدایی که اقشار غیر سیاسی شهری براحتی به وی رأی دهند، این تصمیم اتخاذ شده تا بخشی از آرای ریزش یافته‌ی احمدی‌نژاد به حساب مخالفین ریخته نشود. حتی اگر این فرض و یا دیگر مفروضات درست باشد که این تصمیم به نوعی به مهندسی انتخابات ارتباط دارد، باز هم از اهمیت موضوع نمی‌کاهد و باید از آن استقبال کرد.

برای دغدغه‌ی مشابه پسرک من اینجا را ببینید!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 3:46  توسط بهمن هاتفی  | 

بحثی در احتمال کاندیداتوری عبدالله نوری

تاکنون چندین یادداشت ریز و درشت در باره انتخابات نوشته‌ام و از زوایه‌های مختلفی در آن باره بحث کرده‌ام، اما حتی اشاره‌ای هم به عبدالله نوری* نکرده‌ام. در یادداشت امروز می‌خواهم به او و طرح کاندیداتوریش بپردازم. این روزها دوباره برخی از فعالین سیاسی، کاندیداتوری وی را مطرح کرده‌اند و عیسی سحرخیز گفته است که نوری نظر خود را احتمالاً تا اواخر فروردین اعلام می‌کند.

از همان ابتدای طرح نام نوری، برخی او را "کاندیدای تحریم" نامیدند. آن‌ها استدلال می‌کردند که نوری حتماً رد صلاحیت خواهد شد و آنان که او را مطرح می‌کنند، به دنبال تحریم انتخابات هستند. من این نظر را چندان نمی‌پسندیدم زیرا اولاً بسیاری از مدافعین کاندیداتوری نوری در پاره‌ای از رأی‌گیری‌های قبلی شرکت نکردند و خلاصه عدم شرکت و یا تحریم بهانه نمی‌خواهد. طرح کاندیداتوری نوری نشان از رویکردی جدید بین این فعالین سیاسی است. دوم آن‌که رد صلاحیت نوری چندان هم قطعی نبود و هنوز هم نیست. شرایط می‌توانست به گونه‌ای پیش برود که این رد صلاحیت فرضی کاملاً پر هزینه باشد. تصور کنید که اجماعی فراگیر بر روی نوری بوجود می‌آمد و هم‌زمان نظام هم تحت فشار قرار می‌گرفت، در این صورت یکی از رویکردها در مقابل فشار می‌توانست تأیید صلاحیت نوری باشد.  

برخلاف آنان که او را کاندیدای تحریم نامیدند، من او را "کاندیدای مقابله" می‌خوانم. به میدان آمدن کسی مانند نوری در شرایط فعلی به معنای تقابل صریح است. این تقابل چه در صورت رد صلاحیت و چه در صورت تأیید آن توسط شورای نگهبان می‌تواند فعال شود. تصور نتایجی از این مقابله در صورت قرار گرفتن رأی کل مخالفان در سبد نوری، منهای بحث موافقت یا مخالفت با این نتایج، چندان مشکل نمی‌باشد. اما به نظر نمی‌رسد که این طرح و این اجماع به جایی در میان فعالین سیاسی اصلاح‌طلب رسیده باشد. دلیل آن با اینکه مفصل است، ولی از نظر من ساده است ولی به خاطر اینکه فعلاً این بحث اهمیتی ندارد از آن می‌گذرم و به شرایط امروز می‌پردازم.

کاندیدا شدن حق هر شخصیت سیاسی است، بخصوص آن‌که بخش‌هایی از جامعه در میان کاندیداهای موجود یا احتمالی، برای خود نماینده‌ای نیابند و او بتواند برخی از این سلایق را نمایندگی کند. انتخابات فرصتی است تا اینگونه افراد برنامه و یا حتی اعتراض خود را به گوش مردم برسانند. از این منظر عدم صلاحیت هم اهمیتی ندارد چرا که کاندیدا حرف‌هایش را زده است و همچنین ظرفیت سیاسی سیستم در لحظه محک نیز می‌خورد.  احمد قابل، یکی از پیگیرترین مدافعان این کاندیداتوری دقیقاً به این شکل برخورد کرده است. او گفته است که اگر نوری ردصلاحیت شد، آنوقت فکر می‌کنیم که از چه کسی حمایت کنیم. با این‌که در عمل به این سادگی نیست و معلوم نیست که علاقمندان یک کاندیدا بعد از رد صلاحیت وی، همچنان در صحنه بمانند، اما این قسمت بحث برای من چندان اهمیت ندارد. می‌خواهم بحث رد صلاحیت را کلاً کنار بگذارم و بدون وجود آن بحث کنم.

سؤال مهمی که وجود دارد آنست که مدافعین این کاندیداتوری چه تصوری ازآمدن نوری دارند. نکته اینجاست که بسیاری از آنان برای خود یک تعریف اصلاح‌طلبی دارند که نوری در آن صدق می‌کند ولی دیگر کاندیداها در آن نمی‌گنجند. در حقیقت این رویکرد مسأله اصلاحات را به شخص تقلیل می‌دهد. انگار تنها اشکال آن بوده که مثلاً خاتمی خوب مقاومت نمی‌کرده و نوری می‌تواند این کار را بکند. مسأله اینست که اگر شما مدعی باشید که با یک رأی و یک انتخاب بتوانید  "اصلاحات ساختاری" انجام دهید، باید در معیوب بودن آن ساختار شک کرد. اصلاحات (حتی غیر ساختاریش) وقتی شدنی است که "حفظ وضع موجود" برای ارباب قدرت غیرممکن و یا پرهزینه باشد. این اتفاق وقتی پیش می‌آید که موازنه قوا در جامعه بسود اصلاح تغییر کرده باشد و فقط در این صورت است که قدرت با وجود عدم تمایل به آن تن می‌دهد.

شرایط جامعه اصلاً با ۱۲ سال پیش قابل مقایسه نیست. در مختصات زمانه نوشته بودم که کافی است انتخابات مجلس پنجم (قبل از آغاز اصلاحات) و مجلس هفتم (در سال‌های انتهایی آن) را با هم مقایسه کنیم تا ببینیم که چقدر پیش‌رفته‌ایم. طرفداران هر کاندیدایی که دم از تغییرات می‌زند، باید بگویند که قدرت آنان در چیست و قرار است از کجا بیاید؟  آیا جامعه مدنی قوی‌تر شده است؟ آیا واقعاً با یک انتخابات "قدرت" نیز انتقال می‌یابد؟ البته شاید آنها از تشکل‌ها و یا دیگر مؤلفه‌هایی در جامعه خبر دارند که ما خبر نداریم.

برای مشخص شدن بحث توازن قوا، بد نیست که به منابع قدرت در جامعه نگاهی گذرا بیاندازیم که در این صورت منابع قدرت هر گروه سیاسی در جامعه نیز مشخص می‌شود. از "سرمایه" بصورت عام  و آریستوکراسی جدید در ایران بطور اخص، "روحانیت" ، "نظامیان" با پشتوانه چند میلیونی بسیج، "ماشین اداری" بخصوص در بخش‌های امنیتی و قضایی، "ماشین تبلیغاتی" بخصوص رادیو و تلویزیون، می‌توان به عنوان مهم‌ترین منابع قدرت در فضای سیاسی فعلی ایران نام برد. اما این منابع قدرت، کم و بیش و به اشکال مختلف، در همه جا وجود دارند. اینکه در کشورهایی وضع را متفاوت می‌بینیم به این علت است که علاوه بر قدرت‌های مورد اشاره در فوق، منابع دیگری از قدرت هم وجود دارند که باعث موازنه می‌شوند. قدرت تمامی نهاد‌های مدنی را باید در این چارچوب دید.** اما در ایران در نقطه مقابل چه چیزی وجود دارد؟ آیا از اتحادیه‌ها، سندیکاها، احزاب، مطبوعات آزاد خبری هست؟ یا باید به نیروی خام و غیر متشکل مردم که قرار است رأی دهند و سپس منتظر شوند تا همه چیز اصلاح شود، بسنده کرد؟

حتی در دمکراسی‌های تثبیت شده نیز، طرف برنده هر کار که بخواهد (حتی در چارچوب قوانین) نمی‌تواند انجام دهد. اقدامات اساسی و تغییرات رادیکال احتیاج به زمینه‌ای بیش از رأی اکثریت دارد. مثال‌های فراوانی در دیگر کشورها می‌توان زد که دولت‌ها نتوانسته‌اند برنامه‌های خود را پیش ببرند، چرا که شدنی نبوده‌اند. تغییراتی که  از نظر جناح مقابل بیش از اندازه رادیکال باشند مشکلاتی اساسی برای اجرا دارند. مثلاً دولت راست‌گرای شیراک دستمزد دانش‌آموزان در ساعات کارآموزی را کاهش داد ولی اعتصاب سراسری دانش‌آموزان و دانشجویان همه جامعه را فلج کرد. پس تغییر در جامعه به چیزی بیش از "قانون" و یا "راه‌کارهای قانونی" نیاز دارد. دینامیسم نیروهای موجود در جامعه، یک کار را "شدنی" و یا "نشدنی" می‌کند. این بحثی است که در چارچوب بحث "رژیم حقوقی" و "رژیم حقیقی" بارها به آن پرداخته شده ولی حتی بسیاری از بحث‌کنندگان نیز در موسم انتخابات آن را فراموش می‌کنند.

باید در این‌جا تأکید کنم که من با کاندیداتوری عبدالله نوری نه تنها مخالفتی ندارم که حتی ممکن است در صورت حضور به وی رأی دهم. در اینجا من سعی می‌کنم تا بگویم که دوران امید خیالبافانه نیست. فعالان سیاسی حق ندارند پیش از پیش مردم را ناامید کنند. در شرایط امروز شخصی مانند نوری اگر اعلام کاندیداتوری کند، باید بداند که برای برد نمی‌آید. می‌آید تا بگوید حرف‌ها و برنامه‌های ما این‌هاست و ما "این قدر" نفریم و سپس تلاش کند تا بخشی از این طرفداران را متشکل کند.

بسیاری از آنان که از آمدن نوری دفاع می‌کنند، در انتخابات نهم موضع "تحریم" و یا "عدم شرکت" داشتند.  آنان بخوبی می‌دانند که نوری چه کارهایی "می‌تواند" و چه کارهایی "نمی‌تواند" انجام دهد. تغییر موضع تحریم به شرکت نباید به این بیانجامد که استدلال‌های تحریم فراموش شود. نه تنها چیزی عوض نشده است و بخش‌های انتصابی، سهم بزرگتری از قدرت را در رژیم حقوقی موجود دارند، بلکه وضعیت در رژیم حقیقی بدتر هم شده است. رشد بخش جیره‌ و مواجب‌بگیر، به مدد دلارهای نفتی، غیر قابل انکار است. اگرچه این رشد بادکنکی بوده و براحتی و با کاهش درآمدهای نفتی خواهد ترکید، اما در حال حاضر همچنان مؤثر است و برعلیه تغییرعمل می‌کند. نه تنها پول نفت به سر سفره برخی افراد آمده است که بسیاری از سازمان‌ها و شرکت‌های "خاص"، بخصوص وابسته به بخش‌های نظامی حاکمیت، در پناه قراردادهای دولتی فربه‌تر شده‌اند. البته در عوض حاکمیت دچار انشقاق و ضعف شده است. استفاده از چندپارگی حاکمیت می‌تواند فرصت‌هایی را برای تغییر (البته نه چندان بزرگ اما قطعاً اساسی) ایجاد کرده است. اما این چندپارگی در مقابل اصلاح‌طلبی رادیکال براحتی و بشدت متحد می‌شود و اثر مثبت خود را از دست می‌دهد.

به نظر میرسد « رمانتیسم در عرضه سیاست در ایران حضوری ماندگار دارد. سال‌ها صحنه سیاست عرصه جولان رمانتیسم انقلابی بود. چند صباحی است که رومانتیسم اصلاحی جای آن را گرفته است».

 پانوشت

*) نوری اولین وزیر کشور دولت خاتمی، پروژه توسعه سیاسی را جدی گرفت. در دوران وزارت او در روزهای فراوانی گوشه‌ای از پارک لاله تهران، صحنه سخنرانی و متینگ و یا بحث (و بنابر این درگیری) بود. وزارت کشور او ساده تر از تمامی قبلی‌ها و بعدی‌ها اجازه متینگ صادر می‌کرد. او به سرعت و توسط مجلس پنجم (که خود قبل از وزارت، نماینده آن بود و بیش از صد رأی برای ریاست آن بدست آورده بود) استیضاح و از کار برکنار شد.  نوری پس از آن به عنوان نماینده اول در اولین شورای شهر تهران انتخاب شد و به ریاست این شورا رسید. روزنامه پیشرو خرداد را تأسیس کرد که توقیف شد و دادگاه ویژه روحانیت وی را به پنج سال زندان محکوم کرد. رأی بالای مردم تهران به برادر وی در انتخابات مجلس ششم، که فرد چندان مشهوری نبود، نشان از احترام و اهمیت عبدالله نوری در بین مردم و جبهه اصلاحات بود. عدم درخواست عفو، چهره‌ای استوارتر از وی در بین فعالین سیاسی ترسیم کرد. نوری بعد از آزادی از زندان، سکوت پیشه کرد و چند انتخابات بعدی (از جمله انتخابات ریاست جمهوری نهم) را عملاً تحریم کرد. در این سال‌ها او بارها گفته است که اشکالات اساسی‌تر انتخاب بین این و آن است. اما در چند ماه گذشته با طرح کاندیداتوری وی توسط ادوار تحکیم، وی بر فعالیتش کمی افزوده و کاندیدا بودن و یا نبودن خود را رد نکرده است. دو اظهار نظر از وی در مورد کاندیاتوریش بیاد دارم. یکی این‌که گفته بود:« خط قرمز من خاتمی است» و دیگر آن‌که «در صورتی کاندیدا می‌شوم که اجماعی در بین اصلاح‌طلبان در این مورد شکل بگیرد». مانع اول بوضوح برطرف شده است. گزاره دوم نیز با وجود تعریف کشدار اصلاح‌طلب، همواره قابل بحث است، پس شاید طبیعی باشد که گروهی از فعالین سیاسی پس از انصراف خاتمی، به تلاش برای به صحنه آوردن وی افزوده‌اند.

**) تصور کنید (تصور تقریباً محال) که دولت بریتانیا با اکثریت موافق در مجلس عوام این کشور بخواهد قانونی را بگذراند که مردم مجبور باشند بخشی از هزینه آموزش ابتدایی در این کشور را به عنوان شهریه بپردازند. حتی اگر فکر کنیم که مردم واکنشی نشان نمی‌دهند، اعتصاب تقریباً قطعی معلمان این عمل را غیر ممکن می‌کند. بنابر این مهم نیست که معلمان چند نفرند و یا چه درصدی از جمعیت را تشکیل می‌دهند. اگر تصمیمی با مخالفت کامل آنها مواجه شود و آن‌ها نتوانند در باره آن اغماض کنند، آن عمل "غیر ممکن" می‌شود. بنابر این "اتحادیه معلمان" نه تنها در مسائل رفاهی اعضایش، بلکه در تمامی مسائل آموزشی قدرت "چانه‌زنی" پیدا می‌کند. این قدرت‌ها معمولاً قبل از تصویب قوانین کار خود را می‌کنند و کمتر مجبور به اعلام اعتصاب می شوند.

دیگر مطالب مرتبط با انتخابات در این وبلاگ

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 16:14  توسط بهمن هاتفی  | 

حقوق بشر- منظری دیگر

چندی پیش دوستی برایم نوشته بود که دوران چپ و راست تمام شده و نگاه از این زاویه به‌درد ایران نمی‌خورد و بهتر است مسائل سیاسی و اجتماعی را از موضع "حقوق بشر" و نزدیکی و دوری آدم‌ها و جریانات سیاسی به آن، تحلیل کنیم.

در باره اینکه حقوق بشر چیست و چگونه تعیین و تبیین می‌شود، ریشه‌های فلسفی آن از کجا می‌آید، آیا شرایط زمانی، مکانی و همچنین جنسیت، نژاد، مذهب و یا دیگر تفاوت‌های انسانها در تعیین مصادیق آن اثری دارند یا نه، و بسیاری دیگر از موضوعات کلی بسیار بحث شده و هنوز هم سؤال‌ها و اختلاف نظرهای فراوانی وجود دارد، اما من نمی‌خواهم به این‌گونه مباحث بپردازم. در این‌جا می‌خواهم تعریفی را برای حقوق بشر "فرض" کرده و بر اساس آن بحثم را به پیش برم. برای این منظور اعلامیه جهانی حقوق بشر (۱۹۴۸) را مبنا قرار داده و مواد این اعلامیه جهانی را به عنوان "حداقل" حقوق یک انسان در جامعه فرض می‌کنم. واضح است که واژه حداقل را بکار بردم تا خود را در بحث جامع و کامل بودن یا نبودن این اعلامیه درگیر نکنیم.

بارها در بحث‌های سیاسی و اجتماعی، اشاره به اعلامیه جهانی حقوق بشر را شاهد بوده‌ایم. در این اشارات از آزادی بشر و تساوی همه انسانها در مقابل قانون بارها شنیده‌ایم، همین‌طور از حق آزادی اندیشه و حق آزادی بیان، از اصل بر بی‌گناهی تا زمان بررسی در دادگاه و عدم مداخله در زندگی خصوصی افراد، از حق تشکیل آزادانه مجامع و جمعيت‌های مسالمت آميز و بالاخره از  حق انتخاب و شرکت در تعیین سرنوشت سیاسی کشور خود. بطور خلاصه در اشاره به اعلامیه جهانی حقوق بشر و به طور کلی در بحث حقوق بشر، بیشتر به مسائلی در حوزه سیاست و یا حداکثر به مسائلی در حوزه "حقوق شهروندی" پرداخته می‌شود و دیگر حقوق اجتماعی بشر از قلم می‌افتد.

من خود را سیاسی‌تر از بسیاری دیگر از شهروندان می‌دانم و به احتمال قوی بیشتر از میانگین مردم نسبت به آزادی‌های سیاسی حساسم. اما حتی من هم، سلامت و درمان فرزندم برایم الویتی بالاتر از سیاست دارد. امیدوارم خواننده تصور نکند که من نمی‌دانم که تک‌تک مسائل ریز و درشت اجتماع هم در نهایت به سیاست ارتباط دارند. منظورم از این الویت اینست که حق دسترسی به بهداشت و درمان فرزندم، برایم حقی بدیهی‌تر، ابتدایی‌تر و در نتیجه انسانی‌تر است. برای‌ من واضح است و امیدوارم برای خواننده هم واضح باشد که حق درمان، حق آموزش و حق تلاش برای معاش (ودر نتیجه حق کار و انتخاب شغل) از حقوق ابتدایی انسان است. این حقوق کاملا طبیعی و ابتدایی هستند و شاید فقط حق حیات را بتوان مقدم بر آنان دانست.

اما وقتی از حقوق بشر حرف زده می‌شود حقوق اساسی مورد اشاره در فوق (به صورت سهوی یا عمدی) کاملاً فراموش می‌شوند. به استثنای پاره‌ای از فعالین حقوق بشر، برای دیگران و به خصوص برای "غرب"، دفاع از حقوق بشر به سطح یک شعار سیاسی بر علیه دشمنانی خاص، تقلیل یافته و ماهیت اصلی خود را از دست داده است. شاید خواننده بگوید که منظور از حقوق بشر و شعارهای حقوق بشری همین نگاه است و من بدون جهت بحثی انحرافی را به وسط کشیده‌ام. در جواب خواننده را به موادی از اعلامیه جهانی حقوق بشر ارجاع می‌دهم که در زیر می‌آورم:

ماده ۲۳:

۱- همه انسانها حق کار، حق انتخاب آزادانه شغل، و حق برخورداری از شرایط منصفانه و مطلوب کار و برخورداری از حمایت در برابر بیکاری را دارند. 

۲- همه کس، بدون هیچ استثتایی، حق برخورداری ازدرآمد مساوی را در برابر کار مساوی دارد.

۳-  هر شخصی که کار می‌کند، حق دریافت دستمزدی منصفانه و رضایت‌بخش را برای خود و خانواده‌اش دارد که تضمین کننده یک زندگی برخوردار از شئون انسانی  باشد و در صورت لزوم، توسط دیگر ابزار‌های حمایت اجتماعی تکمیل شود.

۴- هر کس حق تشکیل یا پیوستن به اتحادیه‌های صنفی برای حفظ منافع شخصی‌اش را دارد.  

 ماده ۲۴:

همگان حق استراحت و تفریح ،‌ شامل محدودیت معقول ساعات کار و برخورداری از تعطیلات ادواری با پرداخت دستمزد، را دارند.

ماده ۲۵:

۱- هر کس حق برخورداری از یک زندگی مطلوب را که برای سلامتی و رفاه خود و خانواده‌اش کفایت کند، دارد که شامل غذا، لباس، مسکن و مراقبت‌های پزشکی و خدمات اجتماعی ضروری و حق امنیت در مواقع بیکاری، بیماری، معلولیت، بیوه‌شدن، کهولت یا سایر مصادیق غیر اختیاری عدم دسترسی به معاش می‌باشد.

۲- مادران و کودکان حق برخورداری از مراقبت‌ و مساعدت ویژه را دارند. همه کودکان،  چه حاصل ازدواج باشند و چه خارج از آن به وجود آمده باشند، باید از حمایت‌‌های اجتماعی یکسانی برخوردار باشند.  

ماده ۲۶:

۱- همه حق برخورداری از تحصیل را دارند. آموزش، حداقل در دوران ابتدایی و مراحل پایه‌ای، باید رایگان باشد. تحصیلات ابتدایی باید اجباری باشد. آموزش‌های تکنیکی و تخصصی باید باید برای عموم فراهم باشد و تحصیلات عالی باید به تساوی برای همه بر اساس شایستگی  قابل دسترسی باشد.

۲- آموزش باید در جهت رشد کامل شخصیت انسانی و استحکام یافتن احترام به حقوق بشر و آزادی‌های اساسی هدایت شود. آموزش باید جهت ترویج  تفاهم، مدارا و دوستی در میان همه ملت‌‌ها، گروه‌های نژادی و مذهبی بوده و باید در ادامه مساعی سازمان ملل متحد در راستای حفظ صلح انجام گیرد.

۳- حق والدین در انتخاب نوع آموزش برای فرزندان خود بر دیگران الویت دارد. 

سؤال اینجاست که کدام مدافع حقوق بشر در ایران، به قراردادهای موقت کار اعتراض کرده است. کدامیک دغدغه پرداخت دستمزد عادلانه، کمک هزینه بیکاری و یا آموزش رایگان را داشته است و یا کدامیک از سرانه درمان در ایران پرسیده است؟ آیا هیچ‌گاه به بسته شدن صدها کارخانه و بیکار شدن کارگران آن‌ها در سال‌های اخیر، کسی از موضع حقوق بشر پرداخته است. وقتی جناح راست، از صورت افراطی دولت فعلی تا شکل سنتی آن و حتی تکنوکرات‌های راستگرایی که ادعای اصلاح‌طلبی دارند، همگی بر علیه قانون کار موضع می‌گیرند و آن را از مهمترین موانع صنعت در ایران می‌دانند، کدام روشنفکر و فعال حقوق بشر، ازموضع حقوق بشر و نه احتمالاً از موضع "چپ" یا موضع "حفظ نظام"، از مسائل رفاهی کارگران دفاع کرده است؟

دلم می‌خواست در جواب دوستی که گفته بود حقوق بشر مهم است و نه چپ و راست، بگویم که اعلامیه جهانی حقوق بشر، انسان‌ها را مساوی می‌انگارد اما بسیاری از مدعیان آن، نه تنها به آدمیان که به مواد اعلامیه هم نمیتوانند به صورتی برابر نگاه کنند. مواد اعلامیه هم مانند آدم‌ها برخی ارج و قرب بیشتری دارند و برخی باید فراموش شوند. یکی از این مواد عزیز، ماده هفدهم اعلامیه است:

ماده ۱۷:

۱. همگان حق مالکیت دارند چه به‌صورت فردی و چه به صورت شراکت با دیگران

۲.  هیچ‌کس را نمی‌توان به زور از حق مالکیت بر اموالش محروم کرد.

 ***

در سال‌های اخیر فضای گفتمان غالب جامعه ایران در تسلط طبقه متوسط بوده است. قریب به اتفاق تشکل‌های سیاسی، از اصلاح‌طلب تا اصولگرا و حتی اپوزسیون، بخش‌های مختلفی از طبقه متوسط را نمایندگی کرده‌اند (گرچه بخش عظیمی از آنان همچنان نماینده‌ای برای خود نمی شناسند). یکی از مهم‌ترین دلایلی که طبقه متوسط و بخصوص تشکل‌های اصلاح‌گرای وابسته به آن نتوانسته‌اند پروژه اصلاحی خود را به سرانجامی برسانند، عدم حمایت آنان از نیروی کار بوده است. آنچه طبقه متوسط را قادر می‌سازد تا پیگیر پروژه دمکراتیزاسیون باشد، حمایت نیروی کار از آنان، به علت همراستا بودن مطالبات زحمتکشان با آنان، است. خصیصه‌ای که طبقه متوسط ایران و تشکل‌های سیاسی وابسته‌اش، فاقد آن بوده است.  

دمکراسی بسیار بیش از قوانین نوشته شده، بر قانون نانوشته‌ی "موازنه نیروها در جامعه" متکی و استوار است. اتحادیه‌های صنفی و سندیکاهای کارگری همچون دیگر نهاد‌های مدنی و در حقیقت بیش از هر نهاد دیگری، می‌توانند ابزاری برای حفظ توازن قوا در جامعه باشند، توازنی که می‌تواند و باید در خدمت مردم‌سالاری باشد.

***

گفتمان میرحسین موسوی در انتخابات از زاویه نگاه دوباره به فرودستان (هرچند بسیار ابتدایی و غیر مشخص عنوان شده است) می‌تواند کلیدی برای راه گمشده و تحولی در بن بست سیاسی اصلاح‌طلبان باشد. (مختصات زمانه (۱) و (۲) را در نیز نگاه کنید)

دیگر مطالب مرتبط در این وبلاگ :

بحثی در مفهوم دوقطبی چپ - راست

طبقه متوسط و نقش آن در پیشبرد دمکراسی

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 5:0  توسط بهمن هاتفی  | 

اعتراف یا درددل، هنوز نمی‌دانم


اعتراف یا درددل، هنوز نمی‌دانم*

در ده روز ابتدایی سال جدید شمسی چیزی ننوشتم. نه به مسافرت رفته بودم و نه بیش از حد سرم شلوغ بود و نه این‌که خبری وجود نداشت که دلم بخواهد در باره آن بنویسم. به طور خلاصه نوشتنم نمی‌آمد! البته همسرم برای شرکت در کنفرانسی به مسافرت رفت و دوسه روز روال عادی زندگی دست‌خوش تغییر شد و پس از آن هم پسرکم چند روزی بیمار بود و خانه‌نشین که توجه تمام وقت را انتظار داشت. اما هیچ‌کدام دلیل اصلی نبود.

پریشب خواهرم تلفن زد که "خبری از تو نیست" و متوجه شدم که نوشتن در این وبلاگ حتی بیش از صحبت تلفنی خبر از حال و روز من می‌دهد (چرا که در این ده روز با ایران تلفنی در تماس بوده‌ام). خوشبختانه یک بازی وبلاگی بهانه شد تا پست قبلی را بنویسم و حالا دارم باز دوباره می‌نویسم.

پس از وقوع هر رویدادی، اگر حرفی برای گفتن داشته باشم، شروع به نوشتن می‌کنم. اما اگر در سایتی یا وبلاگی، مطلبی ببینم که نزدیک به زاویه دید من باشد، انگیزه نوشتن در باره آن موضوع برایم پایان می‌یابد. واضح است که پله برقی روزنامه نیست که مجبور باشد اخبار را پوشش دهد و حزب سیاسی هم نیست که در مورد همه چیز مجبور به موضع‌گیری باشد. پس ننوشتن در باره پیام نوروزی اوباما یا جواب رهبر جمهوری اسلامی و یا دیگر اتفاقات ریز و درشت این چند روزه می‌تواند کاملاً طبیعی باشد. البته گاهی هم موضوعی را که به‌نظرم مهم می‌آید، مانند موضوع انشاء برای خودم تعیین می‌کنم و در حواشی آن می‌خوانم و در باره‌اش فکر می‌کنم و سپس چیزی در آن موضوع می‌نویسم. مشغله‌های روزمره بوضوح می‌تواند چنین پروژه‌هایی را به تأخیر بیاندازد. پس نبودن نوشته‌ای جدید از این دست هم می‌تواند اتفاقی باشد.

اما از این حرف‌ها گذشته باید اعتراف کنم که این آمارگیرهای وبلاگ نقش اصلی را در ننوشتن من داشته‌اند. مدت‌هاست عادت کرده‌ام که آمار کلیک روزانه پله برقی را مرتب چک کنم و بخصوص آمار بازدید از هر نوشته برایم اهمیت پیدا کرده است. وقتی شروع به نوشتن در اینجا کردم فکر نمی‌کردم که روزی برایم اینقدر مهم شود که چند نفر مطلب مرا خوانده‌اند ولی متأسفانه برایم مهم شده است. می‌دانستم که عید بوده و تعطیل، ولی یک سوم شدن بازدید از پله‌ برقی بوضوح انگیزه نوشتنم را کم کرده بود، بخصوص که دلم می‌خواست مختصات زمانه ۱ و ۲ خوانده شوند و تجربه به من نشان داده است که خوانندگان بیشتر به مطلب آخری (و حداکثر چند مطلب آخری) توجه می‌کنند و بس.

واقعیت اینست که من همواره فکر می‌کردم که "دیده شدن" برایم اهمیت ندارم. مثلاً فکر می‌کردم در تمامی دوران تحصیل، هیچ‌گاه برای آوردن رتبه‌ تلاش خاصی نکرده‌ام و اگر جایی مطرح شده‌ام به صورت طبیعی بوده است. تصور می‌کردم (و هنوز هم بر این باورم) که شهرت را دوست ندارم و اگر در موردی و در میان  جمعی معروف شده‌ام، نتیجه فعل و انفعال طبیعی وقایع بوده است و من برنامه‌ای در آن جهت نداشته‌ام. حتی بارها در بازخوانی رویدادها به این نتیجه رسیده‌ام و یا همسرم به آن اشاره کرده است که به اندازه کافی "بلند پروازی" ندارم. اما برخلاف این خلق و خو، در هفته گذشته متوجه شدم (چند ماه است که این اتفاق افتاده است اما هفته پیش اوج آن بود) که چقدر برایم مهم است که پله برقی خوانده شود.

نمی‌دانم شاید این حس کاملاً طبیعی باشد و حتی شاید همیشه همین‌گونه بوده است و من در گذشته خودم را گول می‌زده‌ام، اما به هر حال این حس، آن‌هم با این غلظت، برایم ناآشناست و تکلیف خود را با آن نمی‌فهمم.

 

پی نوشت: در اولین نوشته‌ام برای وبلاگ پسرک، نوشته بودم که می خواهم در مورد پسرک و زندگی بنویسم. امید یکی از خوانندگان همیشگی این وبلاگ، در کامنتی نوشته بود: «منتظرم ببینم آقا بهمن می تونه در مورد چیزی بنویسه و مطلبش یه جورایی سیاسی نشه». ظاهراً امروز یک مطلب کاملاً غیر سیاسی نوشته‌ام و چون می‌خواهم حرف "امید" نقض نشود یک پی‌نوشت سیاسی برای آن می‌نویسم: فردا (چهارشنبه) کنفرانس G20 در لندن برگذار می‌شود که قرار است رهبران بیست کشور بزرگ دنیا در مورد عکس العمل به بحران جهانی تصمیم گیری کنند.در حاشیه این کنفرانس قرار است تظاهرات بزرگی در لندن برقرار باشد. من متأسفانه نمی‌توانم این رویداد را از نزدیک ببینم.  اما احتمالا در یکی دو روز آینده در باره آن خواهم نوشت.

پانوشت:

*) درددل را دردودل نوشته بودم. با تشکر از جناب جامی به خاطر تذکر

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 18:41  توسط بهمن هاتفی  | 

اعتراف سبز، برای یک بازی وبلاگی

در یک بازی وبلاگی توسط وبلاگ شهر سالم، خواسته شده بود که وبلاگ‌نویسان اعتراف کنند که چه کارهایی بر خلاف محیط زیست انجام می‌دهند. با این‌که چند روزی از شروع آن بازی گذشته است، می‌خواهم (بدون دعوت) به این بازی بپیوندم و کمی در باره محیط زیست و حفظ آن بنویسم سپس با اعترافاتم مطلب را خاتمه دهم.

وقتی از محیط زیست و حفظ آن صحبت می‌شود، تقریباً ‌همه افراد، قبل از هر چیز دیگر، به فکر استفاده کمتر از پلاستیک و صرفه‌جویی در استفاده از انرژی می‌افتند. به جای پاکت‌های پلاستیکی یک بار مصرف، استفاده از ساک‌های دستی که به دفعات مختلف قابل استفاده‌اند، این روزها در انگلستان کم‌کم فراگیر شده است. وقتی از یک فروشگاه خارج می‌شوید، مشاهده فردی که چندین و چند ساک کنفی مملو از کالا را در صندوق عقب خودرو خود قرار می‌دهد، تقریباً عادی شده است. خریدار در زمان خرید، حداکثر به قیمت و قدرت خرید خود فکر می‌کند و کالا را می‌خرد و سپس با صرفه‌جویی در مصرف پاکت پلاستیکی به حفظ طبیعت کمک می‌کند! به او نمی‌گویند و یا او نمی‌خواهد بداند که اهمیت الگوی مصرف در رابطه با محیط زیست، فقط محدود به مصرف آب و گاز و بنزین و پلاستیک نیست. از این‌که چقدر آب باید مصرف شود تا صد گرم غله تولید شود، کمتر صحبت می‌کنند و همزمان با چسباندن لوبیا و ماکارونی روی کاغذ و درست کردن یک کاردستی زشت بر استفاده مجدد از بطری‌ها و شیشه‌های خالی تأکید می‌کنند! به این‌که چقدر غله باید تولید و به خوراک دام برسد، تا صد گرم گوشت تولید شود، اهمیتی نمی‌دهند و همزمان با انداختن همبرگر نصفه در سطل آشغال، دقت می‌کنند تا جعبه کاغذی غذایشان را در سطل جداگانه بازیافت بیاندازند!

روزگاری شکلات و کاکائو کالایی کوکس بود و به مناسبت‌هایی خریده و خورده می‌شد. نمی‌شود انتظار داشت تا با سکه‌های ته جیب‌مان یک بسته صد‌گرمی شکلات بخریم و همزمان ناله کنیم که تخریب جنگل‌ها در برزیل فلان مقدار به گرم شدن زمین منجر شده و چه بر سر لایه اوزون آورده است، چرا که جنگل‌ها تخریب شده‌اند تا به کشتزارهای مکانیزه قهوه و کاکائو تبدیل شوند.

اینگونه شعارها و رفتارهای "سبز" در نگاه من مانند "خیریه" است. این‌که جماعتی را بچاپیم و در آخر بخش کوچکی از آنچه را بدست آورده‌ایم، در راه خیر صرف کنیم، اگر عوام‌فریبی نباشد، فقط بدرد آن می‌خورد که احساس کنیم انسان شریفی هستیم و راحت بخوابیم. "سبز بودن" بسیاری از مردم نیز همین‌گونه است. البته همان‌گونه که افرادی را می‌شناسیم که کمک به دیگران بخشی از ارزش‌های آنهاست و حتی از زندگی خود کم می‌گذارند تا به دیگران کمک کنند، کسانی هم هستند که کاملاً آگاهانه و فعالانه سعی در حفظ میحط زیست دارند. اما نکته‌ای که می‌خواهم اینجا تأکید کنم اینست که احترام به انسان‌های نیکوکار هیچ‌گاه باعث نشده است تا تصور کنم که "فقر" با خیریه از بین می‌رود. به همین ترتیب انتظار ندارم که روند تخریب محیط زیست با کارهای داوطلبانه دوستداران محیط زیست، متوقف شود.  همان‌گونه که در طول تاریخ مثلاً برای مبارزه با برده‌داری، توصیه اخلاقی به خوش‌رفتاری و آزادکردن داوطلبانه برده‌ها راه به جایی نبرده است، توصیه‌های زیست‌محیطی (گرچه قطعاً در مقیاس‌های کوچک مفید خواهند بود) هم کاری پیش نخواهند برد. ما انسان‌ها احتیاج به بازنگری اساسی در رابطه خود با طبیعت داریم.

اما اعترفات: مسافتی که کالا طی کرده تا به دست مصرف‌کننده برسد، بخصوص در مورد کالاهایی که به صورت هوایی حمل می شوند، اهمیت فراوانی دارد. من در موقع خرید به این مسافت بی‌توجه بوده‌ام.

دمای آپارتمان مسکونی‌ام در زمستان بالاتر از میانگین مردمانی است که این محیط زندگی می‌کنند.  کاهش ۲ درجه سانتی‌گراد از دمای منزل در طول زمستان، احتمالاً براحتی قابل تحمل بود و منجر به صرفه‌جویی قابل ملاحظه‌ای در مصرف انرژی می‌شد.

و از همه مهم‌تر بسیاری اوقات در دام خرید بیشتر و مصرف بیشتر افتاده‌ام. این دام، در این‌جا بسیار گسترده است. وقتی با پرداخت مثلاً ۳۰ درصد  اضافه بها، می‌توانید دو برابر حجم یا وزن مورد نظر خرید کنید، شما تشویق می‌شوید که بسته‌بندی بزرگتر را بردارید. این اضافه خرید یا به مصرف بیشتر منجر می‌شود و یا به سطل زباله ختم می‌گردد. همین طور خرید کالا (به خصوص لباس) در حراج، عادتی است که گاهی منجر به خرید غیر ضروری می‌شود.

پی‌نوشت: این پست نیشابور را هم ببینید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 5:42  توسط بهمن هاتفی  |