تبليغاتX
پله برقی

پله برقی

یادداشت های پراکنده بهمن هاتفی

توطئه موسوی!

روزنامه یاس‌نو پس از یک روز انتشار دوباره توقیف شد. نعمت احمدی وکیل روزنامه از غیرقانونی بودن این توقیف صحبت کرده است ولی قاضی مرتضوی گفته است که حکم دادگاه تجدیدنظر به موقع به دست وی نرسیده است وگرنه وی در زمان قانونی به آن اعتراض می‌کرده است. کدام‌یک از این خبرها جدید است؟ در واقع هیچ‌کدام و شاید صد بار دیگر هم حکم بستن روزنامه‌ای را شنیده باشیم  یا مصاحبه‌ای از نعمت احمدی خوانده باشیم که از غیر‌قانونی بودن حکم توقیف می‌گوید. پس چه چیزی جدید است؟ توقیف روزنامه در شرایط زمانی تبلیغات انتخاباتی؟ نه آن‌هم جدید نیست، در انتخابات قبلی هم درست در چند روز آخر تنها روزنامه حامی معین را بستند (همین یاس نو بود اگر اشتباه نکنم).

آنچه امروز تفاوت کرده، آنست که عده‌ای ادعا می‌کنند موسوی کاندیدای نظام است و یا رهبری نظام به وی نظر دارد. خیلی جالب است اگر نظام نتواند جلوی توقیف روزنامه‌ای را که قرار است عصای دست کاندیدایش باشد،  سد کند. تا الان نمی‌دانستم چقدر این نظام دست‌و‌پا چلفتی است که نه تنها می‌شود بر علیه نظر او فعالیت کرد که حتی می‌توان کار غیر قانونی بر ضد او هم انجام داد. آهان الان فهمیدم! مردم ما لج‌بازند و اگر همه تبلیغات برعلیه یک نفر باشد و امکانات در اختیار دیگری، مردم کاندیدای مظلوم را انتخاب می‌کنند. پس باید بازی راه انداخت که اینها مظلومند تا ببرند؟ اما چی می‌شد اگر یاس‌نو هم روی دکه روزنامه‌فروشی می‌رفت و در یاس‌نو هم هر روز می‌نوشتند ما مظلومیم؟ خبر توقیف روزنامه را مردم بیشتری می‌شنوند یا خود روزنامه را؟ بگذریم این بحث به جایی نمی‌رسد، می‌دانید چرا؟ برای آنکه نگاه با تئوری توطئه تمامی درها را می‌بندد و حرف به هیچ جا نمی‌رسد. مهم نیست بحث چه باشد، می‌توان آن را رد کرد، چرا که توطئه است.

مثالی دیگر بزنم. فاطمه رجبی همسر معروف سخنگوی دولت، در چند روز اول بعد از کاندیداتوری موسوی، با همان ادبیات مخصوص خود، موسوی را نواخت. آنان که از قبل فرض کرده بودند که موسوی "آدم" خودشان است به‌راحتی می‌گفتند که رجبی را فرستاده‌اند وسط تا با فحش‌های او، از موسوی چهره‌ای متفاوت و اصلاح‌طلب بسازند. چند صباحی است که جناب رجبی ساکت شده وعده‌ای دیگر باز می‌گویند: «به او گفتند ساکت باش، فلانی از خودمان است» و بالاخره من نفهمیدم که خانم رجبی اگر برعلیه کسی قلم‌فرسایی کند به او لطف کرده و یا اگر نکند هوایش را داشته است. مشکل تئوری توطئه همین است. مهم نیست فاکت اصلی چیست، هر چه باشد در خدمت تحلیل قرار می‌گیرد و به آن کمک می‌کند.

توهم توطئه فراگیر است. اگر شما دقیق شوید رد آن‌را در برخی از تحلیل‌های این وبلاگ نیز می‌یابید. بخشی از آن طبیعی است چرا که نمی‌توان توطئه را از اساس منکر شد. اما چرا در تحلیل‌های ما اینقدر توطئه پررنگ است. می‌گویند اگر کسی یک‌بار پذیرفت که توطئه‌ای در کار است بسیار راحت‌تر از کسی که هیچ‌گاه به وجود توطئه اذعان نکرده، توطئه‌ای جدید را می‌پذیرد. برخی از ما هنوز دوم خرداد را "توطئه خاتمی" می‌نامیم! وقتی وجه غالب نگاه نه فقط "کیهان" که حتی صدا و سیما بر اساس تئوری توطئه و بنابراین امنیتی است چگونه می‌توان انتظار داشت که ما متفاوت باشیم. تئوری توطئه نگاه غالب همه ماست و باید با خود کلنجار برویم تا بتوانیم بدون آن به واقعه‌ای بیندیشیم.

تئوری توطئه هم یکی از اشکال ساده کردن رخدادها برای تحلیل است و هم گاهی در اثر دیگر ساده‌کردن‌ها باعث می‌شود تا تحلیل‌گر در‌بماند و به توطئه روی ‌آورد. البته ساده کردن به خودی‌خود بد نیست و برای تجزیه و تحلیل لازم است، اما باید تا آنجا شرایط را ساده کرد، که ماهیت اصلی پدیده حفظ شود. این جمله منسوب به اینشتین را یکبار دیگر استفاده کرده بودم که «همه چیز را تا آنجا که می‌توانی ساده کن، اما  از آن ساده‌ترش نکن». برای مثال نظام "جمهوری اسلامی و حاکمیت آن" موجودات بشدت پیچیده‌ای هستند و فروکاستن آنان به "نظام فردی یا سلطانی" و یا "شخص رهبر" یکی از اصلی‌ترین دلایل نگاه توطئه‌آلود مردم و اپوزیسیون به پدیده‌هاست؛ چرا که در این مدل رایج، بسیاری از سؤال‌ها بی‌پاسخ می‌مانند و باید برایشان توجیهی تراشید. پس اگر رهبر حرفی بزند که به‌وضوح نشانه حمایت از زید باشد باز یکی می‌گوید که او طرفدار زید است و دیگری می‌گوید نه او می‌داند که مردم عکس آن عمل می‌کند، او می خواهد عمر به قدرت برسد.

حمایت بخشی از حاکمیت از موسوی طبیعی است. راست افراطی اولاً نتوانسته خود را با برآیند "نیروهای راست" هماهنگ کند و از طرفی در بسیاری از زمینه‌ها "ناکارایی" قابل ملاحظه‌ای از خود بروز داده است (انتخاب احمدی‌نژاد به همراه سه سال قیمت سرسام‌آور نفت فرصتی طلایی برای راست بود تا خود را برای سال‌ها بیمه کند، اما همین ناکارایی فرصت آنان را هدر داد). حمایت بخشی از حاکمیت از موسوی هزینه ناگزیر این عدم موفقیت است. مشکلات کشور و بالطبع حاکمیت در اثر مدل حکمرانی احمدی‌نژاد آنقدر عمیق‌تر گشته که حتی بخشی از اپوزیسیون تصور می‌کردند که امکان طرح کاندیدایی رادیکال مانند عبدالله نوری نیز وجود دارد (که به نظر من وجود نداشت) ولی حتی بسیاری از همین تحلیل‌گران هم تحلیل‌های خود را فراموش کرده و حمایت بخشی از حاکمیت از موسوی را توطئه‌آلود دیدند.

آنچه در اینجا می‌خواهم تأکید کنم اینست که وقتی واقعه‌ای (حتی بدون دانستن اخبار پشت پرده) قابل پیش‌بینی است، نشانگر آنست که وقوع آن کاملاً طبیعی است و برای تحلیل آن رویداد قطعاً تمسک به تئوری توطئه خنده‌دار خواهد بود. کاندیداتوری مهندس موسوی یکی از این موارد است. در این مورد و روزها قبل از آن نوشته بودم :«بطور خلاصه حضور موسوی چه در عرصه انتخابات و چه پس از آن در رأس قدرت اجرایی به تجزیه قدرت و پیشبرد دمکراسی  کمک می‌کند و حضور خاتمی به تمرکز دوباره قدرت».

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 18:14  توسط بهمن هاتفی  | 

نظرسنجی

یادداشت قبلی  و کامنت آقای محمدحسین مرا به نوشتن در مورد "نظرسنجی" تشویق کرد. من متخصص نظرسنجی نیستم ولی نکاتی را که در این باره می‌دانم، می‌نویسم. از آنجا که این‌روزها بحث نظرسنجی انتخاباتی داغ است، شاید مفید باشد.

بحث پست قبلی در مورد پیش‌بینی بود. "بررسی آماری یک نمونه" یکی از روشهای پیش‌بینی است. معمولاً ما وقتی از یک "نمونه" استفاده می‌کنیم که دسترسی به "کل" امکان‌پذیر نباشد. این روش در حقیقت همان ‌است که ما در مثل می‌گوییم: "مشت نمونه خروار است". اساس استدلال برای درستی "مشت نمونه خروار است" در این است که همه مشت‌ها باید تقریباً مشابه باشند. به‌عبارت دیگر نمونه باید حتی‌المقدور مشخصات کل را داشته باشد.

به عنوان مثال اگر در مورد محصول کارخانه‌ای با پنج خط تولید مختلف تحقیق می‌کنیم در صورتی می‌توانیم تمامی نمونه را از یک خط انتخاب کنیم که تفاوت معناداری بین این خطوط نباشد. اگر از این یکسانی مطمئن نباشیم باید نمونه خود را از همه خطوط تولید انتخاب کنیم. این دقت می‌تواند بیشتر شود مثلاً تولیدات ممکن است در ساعات مختلف به خاطر عواملی مانند خستگی کارگران یا گرم شدن ماشین‌ها‌ یکسان نباشند، در این صورت در انتخاب نمونه باید عامل زمان را هم در نظر گرفت و در ساعات مختلف نمونه‌ها را برگزید. درستی تحقیق در گرو انتخاب درست نمونه است و برای انتخاب درست نمونه، احتیاج به دانش کافی از محصول مورد نظر و مراحل تولید آن داریم.

اگر سؤال ما در مورد عقاید و نظرات دسته‌ای از مردم باشد، بررسی آماری یک نمونه را نظرسنجی می‌نامیم. درستی یک نظرسنجی هم مانند مورد فوق به انتخاب درست نمونه بستگی دارد و صرفاً یک کار مکانیکی نیست. در انتخاب نمونه  باید شانس انتخاب تمامی افراد مساوی باشد. مثلاً  در یک نظرسنجی تلفنی، شانس انتخاب کسانی که تلفن ندارند صفر است. در این صورت باید بگوییم که نتایج بدست آمده بین دارندگان تلفن معتبر است. اگر اکثریت قریب به اتفاق جامعه مثلا ۹۹ درصد به تلفن دسترسی داشته باشند، شما می‌توانید نتیجه را به کل تعمیم دهید. دقیقاً به همین دلیل است که در هر نظرسنجی وجود "جامعه‌شناس" و نگاه جامعه‌شناسی لازم است. جامعه‌شناس باید به ما بگوید که انتخاب نمونه منطبق با مشخصات جامعه است و شانس انتخاب تمامی افراد یکسان است.

نظرسنجی‌ها دو نوعند: در نوع اول نمونه کاملاً "تصادفی" انتخاب می‌شوند و در نوع دوم در انتخاب نمونه بدنبال فاکتورهای خاصی هستیم. این نوع دوم انتخاب نمونه را "سهمیه‌ای" می‌نامند. برای مشخص شدن موضوع و تفاوت این دو نوع، متداول‌ترین کاربرد نظرسنجی که همان نظرسنجی در مورد انتخابات است را در نظر بگیرید. شما می‌توانید گوشه یک خیابان بایستید و از اولین ۱۰۰۰ نفری که می‌بینید، سؤالی را بپرسید. این شکل برخورد را تصادفی می‌نامیم. واضح است که پرسیدن از اولین ۱۰۰۰ نفر عابر فلان خیابان نمونه‌گیری خوبی نیست. بدی این روش ربطی به تصادفی بودن ندارد. این انتخاب تصادفی است اما شانس انتخاب‌ها با هم برابر نیستند.

فرض کنید که ما "می‌دانیم" و یا جامعه‌شناسان به ما می‌گویند که  زنان و مردان شبیه به هم رأی نمی‌دهند، در این صورت بهتر است به جای انتخاب تصادفی ۱۰۰۰ نفر ، از ۵۰۰ مرد و ۵۰۰ زن سؤال کنیم. پس اگر ما قبلاً نظر ۵۰۰ مرد و ۳۰۰ زن را پرسیده‌ایم، بدنبال مرد دیگری نمی‌گردیم تا نظر او را بپرسیم. به این دلیل است که می‌گوییم "به دنبال شخص خاصی" هستیم (نمونه‌گیری سهمیه‌ای). واضح است که تنها فاکتور مهم جنسیت نیست. مثلاً اگر ۴۰ درصد واجدین حق رأی روستایی هستند، باید ۴۰ درصد نمونه آماری نیز روستایی باشند. اگر ۲۰ درصد واجدین حق رأی کمتر از ۲۵ سال سن دارند، باید این درصد در نمونه نیز رعایت شود و الی‌آخر. فاکتورهایی نظیر جنسیت، سن، میزان سواد، میزان درآمد، طبقه اجتماعی، محل سکونت معمولاً در هر نظرسنجی باید در نظر گرفته ‌شوند. هر چه تعداد این فاکتورها بیشتر باشد نمونه انتخاب شده بیشتر شبیه جامعه اصلی است و نتیجه بدست آمده دقیق‌تر خواهد بود. در هر کشوری نیز مؤلفه‌هایی وجود دارند که در جاهای دیگر ممکن است اهمیت نداشته باشد. مثلاً در کشور ما قومیت قطعاً اهمیت دارد و شما نمی‌توانید فرض کنید که مثلاً رفتار انتخاباتی کردها و بلوچ‌ها یکسان است. همچنین مذهب مهم است و نمی‌توان رفتار انتخاباتی شیعه، سنی و یا مسیحی و یهودی را یکسان پنداشت. در حال حاضر اکثریت سازمان‌های نظرسنجی معتبر از روش سهمیه‌ای در انتخاب نمونه استفاده می‌کنند.

پس برگزاری یک نظرسنجی خوب کار ساده‌ای نیست و انتخاب نمونه‌ای که بتواند مصداق جامعه باشد، کاری کاملاً حرفه‌ای است. به همین دلیل در نظرسنجی‌های معتبر ده‌ها سؤال پرسیده می‌شود تا در نهایت به سؤال اصلی برسند که مثلاً به چه کسی رأی می‌دهید و جالب این‌که شما ممکن است وقت بگذارید و فرم بلندبالای نظرسنجی را پر کنید، اما نظر شما به حساب نیاید چرا که "به دنبال کسی با مشخصات شما نمی‌گشته‌اند".

 مدتی قبل خبری در سایت‌های آینده و تابناک دیدم که با نگاه کاملاً پلیسی و امنیتی خبر داده بود که تلفن‌هایی از آلمان به بهانه نظرسنجی انتخاباتی به برخی از شهروندان ایرانی شده است که تعداد زیادی سؤال پرسیده‌اند و باید معلوم شود که این اطلاعات را آلمانی‌ها برای چه منظوری طبقه‌بندی می‌کنند! تنظیم کننده خبر با تعجب نوشته بود که در برخی موارد مصاحبه کننده درخواست داشته تا فقط با خانم‌ها مصاحبه کند و از نظرسنجی آقایان امتناع کرده است. این خبر نشان می‌دهد که تنظیم‌کننده خبر هیچ تصور درستی از نظرسنجی ندارد و همه مراحل کاملاً عادی در یک نظرسنجی، برایش عجیب است. نکته جالب اینست که این‌گونه سایت‌ها دائماً از نتایج فلان نظرسنجی هم خبر می‌دهند و خود نیز گاهی به نظرسنجی مشغولند.

شرایط و فاکتورهای خاص دیگری نیز وجود دارند که در نگاه اول چندان خود را نشان نمی‌دهند. بعنوان مثال ممکن است ما درصد بیسوادان را در نمونه درست در نظر بگیریم ولی توجه نکنیم که چه کسی رأی آن‌ها را خواهد نوشت. واضح است که وجود رأی نویسان حرفه‌ای در پای صندوق‌های رأی در سیستم انتخاباتی ایران را نمی‌توان نادیده گرفت. پس فرم نظرخواهی را باید به گونه‌ای طراحی کرد که بتواند مشخص کند که فرد بیسواد چگونه به حوزه رأی‌گیری می‌رود. آیا به همراه فردی مورد اعتماد به پای صندوق می‌رود یا می‌گوید کسی را پیدا می‌کنم تا برایم بنویسد. (در مورد تقلب انتخاباتی این مطلب مرا می‌توانید بخوانید). فاکتور دیگری که به عنوان مثال در انتخابات دوم خرداد و نظرسنجی‌های قبل از آن خیلی اهمیت داشت، مسأله احساس امنیت است. مصاحبه شونده در موارد بسیاری احساس امنیت نمی‌کند تا نظر خود را دقیقاً بیان کند. ممکن است اصلاً در انتخابات شرکت نکند اما بترسد آن را بازگو کند و یا به جای این کاندیدا از آن یکی نام ببرد (مسأله احساس عدم امنیت همچنان هم باقی است اما به نظر من کمتر از قبل از دوم خرداد شده و مردم راحت‌تر نظر خود را ابراز می‌کنند).

سؤالی که در انتها می‌خواهم به آن بپردازم، اینست که اگر همه این‌گونه شرایط رعایت شود، آیا می‌توان مطمئن بود که نتایج نظرسنجی با نتایج انتخابات یکسان و یا حداقل نزدیک است؟ جواب نظری به این سؤال مثبت است. زیرا در فرض سؤال آمده است که " اگر همه این‌گونه شرایط رعایت شود"، اما چگونه می‌توان اطمینان یافت که همه اینگونه شرایط رعایت شده است؟ فرض کنید که یک مرکز نظرسنجی کاملاً کار خود را بلد باشد اما به روانشناسی جامعه ایرانی آشنا نباشد و مثلاً احساس عدم امنیت در هنگام اظهار نظر را نشناسد. بوضوح حاصل کار واقعی نخواهد بود. برای این که تصور نکنید که اختلاف زیاد بین نتایج نظرسنجی و نتایج واقعی در جاهای دیگر پیش نمی‌آید، می‌توان به نتایج انتخابات ۱۹۹۲ در بریتانیا نگاه کرد.

حزب محافظه‌کار بریتانیا با بحران‌های زیادی در جامعه و در حزب روبروست که ناچار می‌شود در میانه دوره جان میجر را به نخست‌وزیری برساند (با فشارهای درون حزبی، مارگارت تاچر مجبور به استعفا می‌شود). تمامی نظرسنجی‌ها بر عقب بودن حزب محافظه‌کار از رقیب کارگر خود دلالت دارد. به همین علت میجر انتخابات را تا آنجا که قانون اجازه می‌دهد به تعویق می‌اندازد. نظرسنجی‌های تمامی مؤسسات نظرسنجی در شب انتخابات از پیروزی حزب کارگر خبر می‌دهند، اما میجر انتخابات را می‌برد. اختلاف میانگین پیش‌بینی شش مؤسسه اصلی و معروف نظرسنجی با آرای واقعی هشت و نیم درصد است.

چه اتفاقی افتاده بود، آیا می‌توان گفت که تمامی این مؤسسات به اندازه کافی دقت نکرده‌اند؟ قطعاً نه، چون آنان رقیب یکدیگرند و به دنبال ارائه نتیجه بهتر هستند. بررسی‌های بعدی نشان داد که فاکتوری بسیار مهم وجود داشته است که کسی به آن توجه نکرده است. شرایط بد اقتصادی، باعث شده بود تا بسیاری از مردم خانه‌های خود را از دست بدهند و یا بیکار شوند. بوضوح تمامی این مشکلات به حساب دولت و حزب حاکم نوشته می‌شود. تصور کنید که شما یک رأی دهنده به حزب حاکم هستید که همچنان معتقدید که باید به آن‌ها دوباره رأی داد، اما دوست بغل دستی شما بی‌خانمان شده است و یا برادر شما کار خود را از دست داده است. به طور طبیعی شما دیگر تمایلی ندارید که از حزب حاکم دفاع کنید و سکوت پیشه می‌کنید. اگر هم از شما بپرسند که به چه کسی رأی می‌دهید، نظر واقعی خود را ابراز نمی‌کنید. پس در واقع فاکتوری که مؤسسات نظرسنجی از آن غافل شده بودند، فاکتور "خجالت" و "تمایل به سکوت" بود. پس از این تجربه عجیب که اعتبار نظرسنجی را زیر سؤال برده بود این مؤسسات به این نتیجه رسیدند که مردم در برخوردهای رودررو همیشه نظرشان را نمی‌گویند و مراعات دیگران را می‌کنند. این تجربه باعث شد که نظرسنجی‌ها به سمت نظرسنجی تلفنی متمایل شود، چرا که مردم در این حالت راحت‌تر حرف می‌زنند.  اما آیا مشکلات کلاً حل شده است؟ نه هنوز هم نمی‌توان مطمئن بود و به ادعای خود مؤسسات نظرسنجی آنهادر ۹۵ درصد اوقات درست (با اختلاف کمتر از ۳ درصد خطا) پیش‌بینی می‌کنند.

به نظر می‌رسد هیچ نظرسنجی بی‌طرفانه و علمی‌ای در ایران صورت نمی‌گیرد (من اطلاع دقیقی ندارم، حدس خود را نوشتم. دوستانی که اطلاع دارند، اگر اشاره به مؤسسات ایرانی نظرسنجی کنند، ممنون خواهم شد) و نظرسنجی‌های یک‌طرفه و جانب‌دارانه و یا غیر دقیق باعث شده است تا برخی به جایگاه اصلی نظرسنجی شک کنند. در نظرسنجی علمی، احتمال خطا وجود دارد اما در بسیاری از کشورهای دنیا از آن در برنامه‌ریزی‌ استفاده می‌کنند. علت هم واضح است، هیچ جایگزین دیگری برای آن وجود ندارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 3:44  توسط بهمن هاتفی  | 

همینه! اینه که من بهت می‌گم!

ازار پیش‌بینی همیشه خریدار دارد، اما در موسم انتخابات این بازار داغ‌تر می‌شود. اما در این نوشته قرار نیست چیزی را پیش‌بینی کنم، بلکه می‌خواهم در مورد پیش‌بینی آقای منتجبی که از روزنامه‌نگاران معروف و فعال حال حاضر ایران هستند، بنویسم. قبل از آنکه به مطلب مورد اشاره برسم، مقدمه‌ای نسیتاً طولانی را در باره پیش‌بینی می‌آورم.

پیش‌بینی و پیش‌گویی وقایع آینده همواره برای بشر جذاب بوده است اما تمایز بین پیش‌بینی و پیش‌گویی برای بسیاری چندان مشخص نیست. بازار رمالی همچنان پررونق است. اگر این رونق را باور نمی‌کنید و فکر می‌کنید دوران خرافات بسر آمده است و نسل‌های جدید کمتر بدنبال آن هستند، بهتر است نگاهی به اطرافتان بیاندازید تا براحتی مثلاً مشتاقان فال قهوه و یا فال ورق را ببینید.  صفحه طالع‌بینی، صفحه‌ای ثابت در تقریباً تمامی هفته‌نامه‌ و بسیاری از روزنامه‌های بریتانیاست. بله آنها هر روز به این امر مهم می‌پردازند و به شما می‌گویند که اگر متولد شهریور هستید باید این روزها بیشتر مواظب باشید و اگر متولد آذرید فرصتی استثنایی در انتظار شماست و الی‌آخر. شاید بگویید که همه اینها بازی است و کسان زیادی به آن‌ها اعتقاد ندارند اما حتی در این صورت هم این بازی نشان از شوق بی‌پایان بشر برای پیش‌بینی (یا پیش‌گویی) است.

 اگر دویست سال پیش فردی ادعا می‌کرد که مثلاً روز یکشنبه باران می‌بارد، صرفاً پیش‌گویی کرده بود اما امروز اگر یک متخصص هواشناسی بگوید روز یکشنبه بین ۱۰ تا ۱۵ میلیمتر باران می‌بارد، پیش‌بینی کرده است. آن پیش‌گویی می‌توانست درست یا غلط از آب ازدربیاید و این پیش‌بینی نیز ممکن است درست یا نادرست باشد. نکته مهم که می‌خواهم به آن اشاره کنم این است که "نتیجه" و درستی یا نادرستی ادعا نیست که مشخص می‌کند چه حکمی پیش‌بینی است و چه حکمی پیش‌گویی. آنچه باعث تمایز این دو می‌شود "علم" است. فرض کنید روز یکشنبه ۲۰۰ سال پیش باران نباریده باشد و در یکشنبه مورد بحث متخصص هواشناسی نیز خبری از باران نبوده باشد. پیش‌گوی اولی هیچ توضیحی برای آن عدم رخداد ندارد، اما متخصص دومی می‌تواند بگوید که "کجا اشتباه کرده است" و یا "کدام فاکتور را در نظر نگرفته است" و یا "کدام عامل وجود داشته که در سطح دانش امروز او نبوده است". به طور خلاصه پیش‌بینی از دانش می‌آید و پیش‌گویی از جهل.

 فرض کنید دوست شما قصد خرید مسکن دارد و در مورد بالا یا پایین رفتن قیمت مسکن در سال آینده از شما نظر بخواهد. شما می‌توانید با آوردن دلایلی به این نتیجه برسید که قیمت بالا می‌رود. یا اینکه می‌توانید بگویید: «بخر، من بهت می‌گم بخر». برخورد اول، حتی اگر نتیجه درستی در بر نداشته باشد یک پیش بینی است. ممکن است که فقط ایراد بگیریم که دانش شما برای این پیش‌بینی کافی نبوده است. اما برخورد دوم یا یک "پیش‌گویی" است و یا اینکه اگر شما برای خودتان دلیلی دارید، طرف مقابل را در حد فهم دلایل خود نمی‌دانید و "از بالا" به دوست خود نگاه کرده‌اید.

پس اگر ما پیشامدی را پیش‌بینی می‌کنیم در حقیقت دانسته‌هایمان را به محک می‌گزاریم. اما باید بدانیم وقتی که در مورد جامعه صحبت می‌کنیم، به خاطر ماهیت پیچیده جامعه و روابط درون آن و همچنین غیر قطعی بودن علوم انسانی، نمی‌توانیم برای بسیاری از احکاممان (پیش‌بینی‌هایمان) قطعیت قائل شویم. در این‌جاست که فراتر از خود پیش‌بینی ،  شیوه استدلال و راه رسیدن به آن نیز اهمیت می‌یابد و ما را مجبور می‌کند تا استدلال‌هایمان را نیز به همراه حکم مطرح کنیم (در حالی‌که مثلاً یک متخصص نجوم لزومی ندارد تا محاسبات خود در مورد زمان خسوف بعدی را به ما نشان دهد تا حرفش را معتبر بدانیم). در اینگونه بحث‌ها دانسته‌هایمان (که به پیش‌بینی منجر می‌شوند) بلافاصله بعد از وقوع هر واقعه محک می‌خورند و "تغییر" می‌یابند. نکته مهم این است که "تغییر" ممکن است آنقدر بزرگ باشد که دانسته‌های قبلی‌مان دیگر دانایی محسوب نشوند و جای خود را به باورهای جدیدی بدهند. اما این تغییرات لزوم وجود "دلیل" را نه تنها رد نمی‌کند که چه بسا منشأ آن تغییرات همان استدلال‌ها بوده‌اند.

همان گونه که اشاره کردم، آن چه بهانه شد تا در این یادداشت به پیش‌بینی و پیش‌گویی بپردازم، مطلبی بود از آقای اکبر منتجبی با عنوان باور کنید یا نکنید همین است که در بحث با خانم سمیه توحیدلو نوشته‌اند. لازم است یادآوری کنم که به محتوای بحث ایشان با خانم توحیدلو و درستی و نادرستی احکام ردوبدل شده نمی‌پردازم، چرا که هر گونه بحث سلبی در مورد یکی از کاندیداهای اصلاح‌طلب را به سود رئیس‌جمهور فعلی می‌دانم و باید بگویم که من از طرفداران تعدد کاندیداها بوده و هستم* و در حال حاضر نیز امیدوارم هر دو کاندیدا بدون مقابله با یکدیگر تا پایان در میدان رقابت بمانند.

 شاید با دیدن تیتر مطلب آقای منتجبی (باور کنید یا نکنید همین است) باید بفهمیم که با چه نوع نوشته‌ای سروکار داریم. ایشان ابتدا از واقعه "انصراف آقای خاتمی"  استفاده کرده** و با بکاربردن عبارات "پیش‌بینی کردم"، " به کرات نوشتم" و "شرط بستم"، قدرت پیش‌گویی خود را به رخ می‌کشد. این شکل برخورد آقای منتجبی را می‌توانید در جاهای دیگر هم ببینید. به عنوان مثال در جواب کامنتی در یکی از پست‌های قبلی می‌گوید: «اما دیدیم و دیدند که انتخاب من درست بود. کسانی که آن روزها به هاشمی انتقاد می کردند مجبور شدند به خیابانها بیایند و از او حمایت کنند. اکنون نیز همین طور خواهد شد***».  ایشان سپس در بحث با خانم توحیدلو با گفتن جمله « استدلال خودم را الان نمی گویم. اما دلایل زیادی برای این موضوع دارم و شواهد آن نیز کم نیست» خود را در جایگاه برتری از مخاطب (و شخصی که با وی در حال بحث است) قرار می‌دهد.

 

دنیای سیاست، دنیای پیش‌بینی و پیش‌گویی است. در این دنیا نه فقط مرزهای پیش‌بینی و پیش‌گویی مخدوشند  که مرزهای میان "هدف" نیز با پیش‌گویی نامشخصند. این حق هر کسی است که ایده سیاسی خود را داشته باشد و به تبلیغ آن بپردازد و به پیروزی راه خود امید ببندد. اما گاهی باید به برخی گوشزد کرد که پیش‌بینی‌هایشان تا چه حد پیش‌گویی است و پیش‌گوی آن‌ها چقدر متأثر از آرزوی سیاسی‌شان است.

 

پانوشت‌ها:

(*) آقای منتجبی همواره فکر می‌کرد که باید در جبهه اصلاحات وحدت بر سر یک کاندیدا شکل گیرد و تنها تفاوت ایشان با اکثریت اصلاح‌طلبان و از جمله خانم توحیدلو این بود که ایشان "خاتمی" را مناسب نمی‌دانست. به‌ عنوان مثال ایشان پس از کاندیداتوری میرحسین موسوی از استعفای خاتمی و کروبی بسود او حمایت کرد و حتی نوشته بود که در غیر این‌صورت "چون آرای اين طرف پراكنده می شود و فاتحه همه خوانده است". فکر می‌کتم هنوز هم ایشان دقیقاً به دلایل و فواید "تعدد نامزدها" پی نبرده است و آن را صرفاً به عنوان "شرایط موجود" پذیرفته است.

برای آشنایی با موضع من به دیگر یادداشت‌های این وبلاگ در مورد انتخابات مثلاً بازی اجماع یا بازی تکثر  و یا خاک مراجعه کنید.

(**) برای تحلیل من از اینکه "چرا خاتمی استعفا خواهد داد"، اینجا را ببینید. آقای منتجبی فقط به دودلی، عدم ایستادگی و عدم توانایی خاتمی اشاره کرده است. از دید ایشان تمامی مشکل اصلاحات خصوصیات فردی آقای خاتمی بوده است.

(***) آقای منتجبی که در مرحله اول انتخابات نهم به هاشمی رأی داده است می‌گوید دیدیم که انتخاب من درست بود. دلیلی که برای این درستی می‌آورد نیز اینست که کسانی که آن روزها به هاشمی انتقاد می کردند مجبور شدند به خیابانها بیایند و از او حمایت کنند. او نمی‌گوید که چرا با وجود همه حمایت‌ها در دور دوم انتخابات، هاشمی باز هم نیمی از آرا را نیاورده است و چرا فکر می‌کند که اگر دیگران نیز در جبهه اصلاحات مثل او فکر و عمل کرده بودند (غیر واقعی بودن و غیر ممکن بودن این فرض به کنار) آقای هاشمی رفسنجانی انتخاب می‌شد. در حقیقت آقای منتجبی واقعه‌ای را که دلیل بر "عدم قضاوت صحیح سیاسی" ایشان و دیگر طرفداران هاشمی در انتخابات قبلی است، جزو افتخارات تحلیلی خویش بشمار می‌آورد.

 دیگر مطالب مرتبط با انتخابات در این وبلاگ

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 1:59  توسط بهمن هاتفی  | 

دوست اتیوپیایی من و پرتقال

و سه هفته پیش، در خانه دوستی ایرانی مهمان بودم. دیوید اهل اتیوبی نیز یکی از مهمان‌ها بود. او را چند سال پیش یک بار دیده‌بودم و می‌دانستم که فردی سیاسی است. بیشتر وقتم را در گفتگو با او گذراندم. من بیشتر تمایل داشتم تا در مورد شمال آفریقا حرف بزنم (سؤال کنم) و او برعکس حرف را به سمت ایران می‌برد. بعد از صحبتی گذرا در ماجرای سودان و دارفور و سپس دلایل ارتباط راستافارین‌ها با هایله سلاسی پادشاه سابق اریتره، او پیروز شده و بحث را به مسائل مربوط به ایران برد. در کمال تعجب دیدم که اطلاعاتش در مورد ایران شباهتی به انگلیسی‌هایی که گاهی با آنان حرف زده‌ام ندارد که فقط احمدی‌نژاد را می‌شناسند و وقتی به خود فشار می‌آورند می‌گویند " خمینی را نیز بیاد می‌آورند" و سپس نام رهبر فعلی را می‌پرسند. او نه تنها رفسنجانی و خاتمی را می‌شناخت که حتی از احوالات مهندس بازرگان و بنی صدر نیز سؤال می‌کرد. او که سؤالات زیادی در مورد پایگاه اجتماعی رئیس‌جمهور و چگونگی به قدرت رسیدن او داشت، در مجموع تصویری منفی از احمدی‌نژاد در ذهن نداشت. مکالمه با دیوید برایم بسیار جالب بود و کم‌کم متوجه شدم که در جواب بسیاری از سؤالات بی‌پایانش، باید بگویم نمی‌دانم و سپس جوابی تقریبی دست و پا کنم. نداشتن جواب دقیق برای سؤالاتی مانند صادرات نفت خام ایران چند بشکه در روز است و متوسط درآمد سرانه در ایران چقدر است، باعث تعجب وی شد. اما او کم‌کم چیزهایی شنید که باورکردنش برایش غیر ممکن بود.

او وقتی شنید که حجم واردات ایران در چند سال اخیر، رشدی نجومی داشته است، فقط شاخ در نیاورد. او دو سه بار پرسید که آیا من مطمئنم که ما پول نفت را صرف واردات پرتقال و موز کرده‌ایم و باز هم ناباورانه به من نگاه می‌کرد. وقتی گفتم که طبق آمار رسمی بانک مرکزی ایران، تورم در سال گذشته ۲۵ درصد بوده است، گفت این غیر ممکن است و اجازه نداد تا بگویم که مردم و کارشناسان مستقل نرخ واقعی تورم را بیش از آمار رسمی می‌دانند. او دوباره پرسید ۲۵ درصد و پس از تأیید من دوباره گفت این ممکن نیست. او که کاملاً مطمئن بود من اشتباه می‌کنم و حدس می‌زد ایراد از گفتگو به زبان انگلیسی است، کاغذی از جیب در آورد و روی آن نوشت ۲۵ و از من تأیید مجدد خواست. او باور نمی‌کرد که صدها کارخانه تعطیل شده‌اند و یا در شرف تعطیل شدن هستند و این تعطیل شدن ها ربطی به بحران فعلی جهان سرمایه داری ندارد و سال هاست که همین گونه است. البته من نیز آمار دقیق نداشتم و او حق داشت تا باور نکند.

دیروز وقتی در خبر‌ها، خبر منفی شدن صندوق ذخیره ارزی (منفی پانزده میلیارد دلار) را خواندم، قبل از هر چیز یاد قیافه بهت زده دیوید افتادم. بیاد آوردم که به وی از صندوق ذخیره ارزی چیزی نگفته‌ام و این‌که این دولت علاوه بر پول افسانه‌ای نفت در سه سال اخیر، وارث صندوقی ارزی نیز بود. داشتم فکر می‌کردم که وقتی از کسری بودجه دولت و واردات کالاهای مصرفی حرف زده بودم، پرسیده بود: «مگر چقدر می‌توان وارد کرد، چقدر می‌توان پرتقال خورد» که به خبری برخوردم: سعید لیلاز کارشناس اقتصادی در سخنرانی‌اش در ابهر گفت: « در سال گذشته بیش از ۶ میلیارد دلار هزینه سفر مدیران به خارج از کشور بوده است در حالی که در برخی از سال‌ها مجموع درآمد دولت موسوی کمتر از ۶ میلیارد دلار بود».

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 11:0  توسط بهمن هاتفی  | 

بستن سنگ‌ها و رها کردن سگ‌ها

شاید این حکایت را شنیده‌اید که فردی در سرمای شدید موردحمله سگ‌ها قرار می‌گیرد و وقتی دست دراز می‌کند تا سنگی برای دفاع از زمین بردارد، سنگ بر روی زمین چسبیده است (به علت سرما) و می‌گوید «بی‌انصاف‌ها سگ‌‌ها را رها کرده و سنگ‌ها را بسته‌اند». دفاع از خود یکی از اولین حقوق انسانی است و برای همین باید توقع داشت که اگر سگ‌ها آزادند، لااقل سنگی برای پرتاب در دسترس باشد.

"اعتصاب" یکی از این سنگ‌هاست و "حق اعتصاب" سال‌هاست که در بسیاری از جاها ، از جمله درمنشور اجتماعی اتحادیه اروپا و قانون اساسی اکثر کشورهای اروپایی به رسمیت شناخته شده است. اما آن‌گونه که ویکی‌پیدیا می‌گوید قانون اساسی مکزیک در سال ۱۹۱۷ اولین قانون اساسی بود که حق اعتصاب را برسمیت شناخت. در شوروی، چین و کشورهای بلوک شرق اعتصاب ممنوع بود و ضد انقلابی محسوب می‌شد، چرا که آن دولت‌ها مدعی نمایندگی طبقه کارگر بودند و فرض بر این بود که اعتصاب لازم نیست. تقریباً در تمامی حکومت‌های توتالیتر اعتصاب غیرقانونی است. در برخی از کشورها هم که اعتصاب آزاد است، محدودیت‌هایی برای آن وجود دارد. قانونی‌بودن اعتصاب در بریتانیا به قانونی مصوبه ۱۹۰۵ برمی‌گردد (بریتانیا قانون اساسی مدون ندارد) و طبق سنت سیاسی اعتصاب آزاد بوده است که البته در دهه‌های هشتاد و نود و در دوران استیلای کامل تاچریسم چندین قانون برضد اعتصاب تصویب شد و در واقع بسیاری از حقوق اولیه را از بین برد. به‌عنوان مثال اعتصاب برای همدردی و یا حمایت از اعتصابی دیگر ممنوع شده است و یا اعتصابی که طرف مقابل آن (کارفرمای مورد نظر) دقیقاً تعریف نشده باشد، قانونی نیست. اما مهم‌ترین تغییر ایجاد شده در قوانین بریتانیا، محفوظ نبودن شغل اعتصابیون بود که به شکل چشم گیری ایمنی کارگران برای اعتصاب را کم کرده است. در ایالات متحده اعتصاب در خطوط هوایی و راه آهن به جز حالات خاص ممنوع است. همچنین در برخی ایالات آن اعتصاب تمامی بخش‌های عمومی و در برخی دیگر اعتصاب پلیس و آتش‌نشانی ممنوع است (در بریتانیا اعتصاب پلیس غیرقانونی است اما آتش‌نشانی حق اعتصاب دارد). البته در بریتانیا و آمریکا اعتصاب به فراگیری کشورهایی مانند ایتالیا و فرانسه نیست. تعدد اعتصابات در این کشورها برای برخی از مردم به مشکلی اساسی تبدیل شده تا جایی که "وجود حداقلی از خدمات در رفت و آمد شهری" در خلال اعتصاب از جمله قول‌هایی بود که نیکولاس سارکوزی در مبارزه انتخاباتی خود داد.

حق اعتصاب چیست؟

واضح است که هر قشری که کار می‌کنند، در هر شرایطی و در هر حکومتی، می‌توانند دست از کار بکشند و اعتصاب کنند. آنچه حق اعتصاب خوانده می‌شود، در حقیقت عدم پیگرد و کیفر برای اعتصاب است. این عدم پیگرد نه تنها باید از طرف مراجع انتظامی و قضایی برسمیت شناخته شود که حتی (و مهم‌تر) باید امنیت کاری اعتصاب کننده از بین نرود و پس از اعتصاب کار خود را از دست ندهد. به عبارت دیگر کارفرما به بهانه اعتصاب حق فسخ قرارداد و یا اعمال جریمه‌ای را نداشته باشد و همچنین کسی نتواند از اعتصاب کننده بابت از دست رفتن منافع کارفرما در اثر اعتصاب، بازخواست کند. بوضوح حق اعتصاب شامل تبلیغ برای آن نیز می‌شود. در بسیاری از جاها برای اعتصاب از همه کارگران رأی‌گیری (با رأی مخفی) می‌شود و اتحادیه صرفاً مجری انتخابات است و نه تصمیم گیرنده نهایی آن.  بنابرین آنان که معتقدند باید آخرین گام را برداشت (اعتصاب کرد) باید حق داشته باشند که نظر خود را تبلیغ کنند.

اما چرا اعتصاب "مشروع" است و چرا آن را "حق" می‌نامیم؟

حق پیوستن به اتحادیه و حق اعتصاب همانقدر اساسی‌اند که "آزادی بیان". اگر شما این حقوق را نداشته باشید، شما یک "مزد‌بگیر" نیستید و یک "برده" هستید. برده باید کار کند، بخواهد یا نخواهد. با برده همانند ابزار کار برخورد می شود و از خود اختیار ندارد. ارباب دستور می‌دهد که او چه کند و کجا کار کند و اگر لازم باشد از زور هم استفاده می‌کند. انسان آزاد ممکن است دست از کار بکشد. او قرارداد می‌بندد و در ازای مبلغ معینی دستمزد کار می‌کند. این حق لازم هر شهروند مزدبگیری است که دست از کار بکشد و اعتصاب کند، چرا که کار اجباری بردگی است.

فروشنده نیروی کار حق دارد که در مورد دستمزدش چانه بزند. حق اعتصاب قدرت چانه‌زنی جمعی را افزایش می‌دهد. ممکن است بگویند که بازار باید قیمت مزد را آزادانه تعیین کند اما بخصوص وقتی که کارفرما مونوپولی دارد و ارائه کار انحصاری است، قدرت چانه‌زنی فردی به صفر نزدیک می‌شود. مثلاً فرض کنید که تخصص شخصی رانندگی قطار است و یک شرکت بیشتر وجود ندارد که وی بتواند در آن کار کند. این شخص چگونه می‌تواند از "قیمت" نیروی کارش محافظت کند و اصولاً چگونه می‌تواند بر سر دستمزدش چانه بزند. از طرفی آنان که از بازار و تنظیم قیمت مزد در آن حرف می‌زنند خوب می‌دانند که اگر تنظیمی هم وجود داشته باشد در شرایط "رقابت" است و در شرایط انحصار نمی‌توان از تنظیم صحبتی کرد. حتی در مواردی هم که رقابت بین چند کارفرما وجود دارد، وجود "لشکر بیکاران" جایی برای چانه‌زنی فردی باقی نمی‌گذارد.

علاوه بر میزان دستمزد، موارد بسیار دیگری وجود دارد که بدون پیگیری جمعی نیروی کار راه به‌جایی نمی‌برد. حدود ساعات کار، تعطیلی هفتگی، مرخصی سالانه، شرایط کار و بخصوص ایمنی کار هیچگاه داوطلبانه توسط کارفرما بسود نیروی کار تعیین نمی‌شود و بخش لاینفک و همیشگی مذاکرات (چانه‌زنی) اتحادیه‌های کارگری با کارفرماها ( یا اتحادیه‌های کارفرمایی و یا دولت از طرف آنان) هستند.

مزدبگیران مانند هر فرد آزاد دیگر حق دارند که نمایندگان خود را انتخاب کنند و سازمان‌های خود را (سندیکاها و اتحادیه‌ها) تشکیل دهند، حقی که در اعلامیه جهانی حقوق بشر نیز تصریح شده است. این سازمان‌ها و نمایندگان آنها از جانب نیروی کار در مذاکرات شرکت می‌کنند. در هر مذاکره، هر طرف ِ مذاکره نیرو و قدرتی دارد که از آن در جهت منافع خود استفاده می‌کند. قدرت اتحادیه و یا سندیکای کارگری در هنگام مذاکره از کجا می‌آید؟ اگر خوب دقت کنیم تنها منشأ قدرت این سازمان‌ها از امتناع در انجام کار و به عبارتی از "اعتصاب" می‌آید و اگر این ابزار را از آنها بگیریم دیگر هیچ قدرتی برای آنان باقی نمی‌ماند. بدون وجود ابزارِ حق اعتصاب اتحادیه چگونه می‌تواند از موضعی برابر برسر حقوق موکلین خود مذاکره کند. بدون این ابزار، اتحادیه ارزش وجودی خود را از دست می‌دهد و به نهادی که موعظه می‌کند و از طرف مقابل می‌خواهد که اخلاقاً رعایت حال موکلینش را بکند، تبدیل می‌شود. چنین سازمان‌‌هایی خیلی سریع به سازمان‌هایی "زرد" تبدیل می‌شوند که حداکثر حلقه ارتباطی کارگران با "بالا" هستند و کار دیگری از پیش نمی‌برند. اکثریت سندیکاها در آخرین سال‌های حکومت پهلوی این‌گونه بودند. بی‌اثر شدن "خانه‌کارگر" در جمهوری اسلامی نیز بیش از آن‌که محصول وابستگی رهبران آن به حکومت باشد، در اثر برسمیت نشناختن ابزار اعتصاب است و دقیقاً به همین دلیل است که به محض تشکیل سازمانی مستقل، اعتصاب (حتی با وجود غیرقانونی بودن آن) از راه می‌رسد. اعتصاب رانندگان شرکت واحد اتوبوس‌رانی تهران و حومه و اعتصاب معلمان که پس از تشکیل سندیکای کارگران واحد و سازمان مستقل معلمان بوقوع پیوستند، مثال‌های خوبی هستند که نشان می‌دهند سازمان‌های کار مجبورند از ابزار اعتصاب استفاده کنند.  

در انتخابات ریاست‌جمهوری قبلی، دکتر مصطفی معین در کنار حق تشکل‌های کارگری از حق اعتصاب نیز، البته به صورتی گذرا و بدون تأکید، سخن گفت. اما این شعار چپ گرا در مقابل شعارهای چپ‌نمای پوپولیستی که وعده "پول نفت بر سرسفره" و یا " ۵۰ هزار تومان برای هر نفر" سر داده بودند، راه به جایی نبرد و زحمتکشان جامعه به کسانی دیگر رأی دادند. این‌بار هم، در انتخابات فعلی میرحسین موسوی به حق تشکیل سازمان‌های مستقل اشاره‌ای کرده ولی هنوز از "حق اعتصاب" سخنی به‌میان نیاورده‌است (و فکر هم نمی‌کنم در نهایت شعاری در این زمینه سر دهد). باید به مهندس موسوی و دیگران گفت که اگر سندیکاهای مستقل از راه برسند، اعتصاب هم خواهد آمد و یکی از اولین خواسته‌های اعتصاب کنندگان، "حق اعتصاب" خواهد بود. جای اتحادیه‌های مستقل و حق اعتصاب در جامعه ما بوضوح خالی است و اصلاح‌طلبان می‌توانند با پیگیری آن به  جایگاه نیروی کار جامعه در موازنه قدرت کمک کنند. جایگاهی که در نهایت به سود دمکراسی خواهد بود.

این را نیز ببینید: موسوی و سندیکا

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:44  توسط بهمن هاتفی  | 

موسوی و سندیکا

حاشیه ای بر پیام میرحسین موسوی به مناسبت روز جهانی کارگر:

میرحسین موسوی در پیام روز جهانی کارگر خود از "لزوم اصلاح  قوانين و مقررات حاکم بر شکل‌گيری تشکل‌های صنفی کارگری و کارفرمايی مستقل" صحبت کرده است.  لازم به ذکر نیست که وضعیت تشکل‌های صنفی و سندیکاهای کارگری در کشور ما چگونه است چرا که همه می‌دانند نه تنها کارگران از حق داشتن سندیکاهای مستقل محرومند که کارفرمایان هم نمی توانند به صورت متشکل از منافع خود دفاع کنند. موسوی قبلا هم چندین بار از کارگران دفاع کرده بود و مثلاً در مصاجبه با ایلنا (خبرگزاری کار ایران) از رابطه ارگانیک آزادی و عدالت گفته بود و حتی این‌که « كارگر نبايد نيروي كار خود را ارزان بفروشد».  شاید شما این سخنان را تبلیغاتی بدانید و آن را از جملات مرسوم کاندیداهای ریاست جمهوری محسوب کنید. اما حمایت از تشکیل تشکل‌های کارگری مستقل نمی تواند از آن دست باشد.

این سخن موسوی از دو جهت متفاوت است و نمی‌تواند صرفاً یک شعار انتخاباتی توخالی باشد. اول این‌که شعاری نیست که بتوان حول آن تبلیغات کرد. به عبارتی دیگر شعاری پوپولیستی نیست که بتوان گفت که با آن می‌خواهد رأی جمع کند و به همین علت هم بازتاب رسانه‌ای چندانی پیدا نمی‌کند. به این سخن موسوی  از بعد دیگری هم باید نگاه کرد و آن اینکه "خانه کارگر" به نوعی حق ایجاد تشکل‌های کارگری را حق انحصاری خود می‌داند و تشکیلات "خانه کارگر" به همراه حزب اسلامی کار و خبرگزاری ایلنا که هر دو به خانه کارگر نزدیکند، از اولین حامیان موسوی بوده‌اند. خانه کارگر از شعار "دفاع از تشکلات مستقل کارگری" چندان خوشش نمی‌آید. در اینجا نمی‌خواهم نبش قبر کنم و از برخورد خانه کارگر در سال‌های دور حرف بزنم. نمونه برخوردهای اخیر خانه کارگر با سندیکای مستقل را می‌توان در برخورد آن با سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوس‌رانی دید. خانه کارگر نه تنها از سندیکای کارگران شرکت واحد حمایت نکرد که حتی آن را غیرقانونی می‌دانست و عملاً در سرکوب آن به حکومت کمک کرد. بنابرین حمایت از تشکل‌های مستقل کارگری شعاری تبلیغاتی نیست و فقط نشان می‌دهد که موسوی (یا مشاورانش) به این نکته پی‌برده‌اند که برای توازن قوا در جامعه باید این تشکل‌ها تقویت (و در حقیقت مجدداً تأسیس) شوند.

سندیکا چیزی بیش از یک نهاد مدنی صرف است و آن را با هیچ NGO  دیگری نباید مقایسه کرد. وجود تشکل‌های کارگری مطالبات چپ را در جامعه سازماندهی می‌کند. ایستادگی و مقاومت اعضای اتحادیه‌های کارگری را با هیچ نهاد مدنی دیگر نمی‌توان مقایسه کرد. تصور کنید که حتی درصدی از توان طبقه کارگر ایران متشکل بود، آنگاه آیا بستن ده‌ها کارخانه در این سال‌ها به همین سادگی بود که دیده‌ایم و یا آیا "راست افراطی پوپولیست" می‌توانست رأی محرومان را بسادگی از آن خود کند.

سخن آخر آنکه تشکل‌های کارگری بازوی اجرایی جناح چپ ِ جامعه برای چانه‌زنی هستند. نیروی متشکل در سندیکاها و اتحادیه های کارگری، نیروی اصلی احزاب چپ در تمامی دمکراسی‌های لیبرال هستند. بدون وجود اتحادیه‌های کارگری وجود احزاب چپ و حتی لیبرال غیر قابل تصور است و بدون احزاب سیاسی که اکثریت مردم را نمایندگی کنند، دمکراسی قابل تصور نیست. آنان که خیال می‌کنند صرفأ با تشکیل احزاب و گروه‌های طبقه متوسط می‌توانند به دمکراسی دست یابند، منابع قدرت در جامعه را به‌درستی نمی شناسند.

پی‌نوشت ۱.  با یک روز تأخیر، روز اول ماه مه را به کارگران (گرچه بعید است کارگری این سطور را ببیند) و روشنفکرانی که دل در گرو زحمتکشان دارند (که شاید از این دسته چند تایی این مطلب را بخوانند) تبریک می گویم.

پی‌نوشت ۲. تصمیم داشتم به مناسبت روز جهانی کارگر مطلبی در باره حق اعتصاب بنویسم که متأسفانه فرصت نشد. امیدوارم تا یکی دو روز آینده آن را، که به نوعی در ادامه این یادداشت است، تقدیم کنم.

 دیگر مطالب مرتبط با انتخابات در این وبلاگ

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 6:57  توسط بهمن هاتفی  | 

کودکان و "اخراجی‌ها"

دو سه روز قبل خواهرم که پسری شش هفت ساله دارد، در تماس تلفنی‌اش در میان حرف‌های دیگر گفته بود که مدرسه پسرش، دانش‌آموزان را به تماشای فیلم اخراجی‌ها ۲ * برده است.

سؤال طبیعی که پیش می‌آید اینست که آیا این فیلمی مناسب برای یک بچه کلاس اول دبستان است؟ یک کودک هفت ساله چه چیزی از این فیلم برداشت می‌کند؟ آیا صرف کمدی بودن و یا طنز بودن اثری دلیلی برای توصیه آن برای کودکان است؟ توجه کنید که اگر حتی اثری برای یک محدوده سنی "نامناسب" تشخیص داده نشود بدان معنی نیست که "مناسب" آن رده سنی است. برای این‌که کودکان را از سر کلاس درس برداشته و به "صورت جمعی" به تماشای چیزی ببریم باید توجیهی بیش از سرگرمی وجود داشته باشد.

به نظر می‌رسد این‌که چه نوع فیلمی برای کودکان مناسب است در ایران مورد توجه و یا دقت کافی نیست. این فقط به حکومت، دولت و یا رادیو تلویزیون مربوط نیست، مردم هم تصور روشنی از خوب و بد برای بچه‌ها ندارند. ظاهراً مسائل جنسی و یا آنچه آن را "اختلاط زن و مرد" می‌نامند، تنها چیزی است که ممنوعیت دارد و ابتذال شمرده می‌شود و مثلا ً جامعه هیچ واکنشی در برابر "خشونت" از خود نشان نمی‌دهد و کسی آن را مبتذل نمی‌داند.  در حالی‌که تأثیر آن در روح و روان کودک و نوجوان آن‌چنان زیاد است که در بسیاری از کشورهای جهان، نمایش صحنه‌های خشن خبری در اخبار، در طول ساعاتی که احتمال دیدن آن‌ها توسط کودکان وجود دارد، ممنوع است.

بردن بچه‌ها به سینما برای دیدن فیلمی که فیلم کودک نیست را به حساب کج‌سلیقگی مسؤلین مدرسه گذاشته بودم و پیروی از مد. تصور می‌کردم اثری پرفروش بوده و همه حرفش را می‌زده‌اند.  خانم یا آقای مدیر هم جوگیر شده و خلاصه دانش‌آموزان را برای تماشای آن به سینما برده است تا اینکه امروز این خبر را دیدم. بخشنامه‌ای از اداره آموزش و پرورش به برخی مدارس دستور داده است تا دانش‌آموزان را به تماشای فیلم اخراجی‌ها ۲ ببرد.

 

پانوشت:

(*) اخراجی‌ها ۲ فیلم دوم داستانی ـ سینمایی مسعود ده‌نمکی تمامی رکوردهای فروش فیلم را در ایران شکسته است. ده‌نمکی یکی از چهره‌های شناخته شده انصار حزب‌الله تهران ( و احتمالا ً بعد از الله کرم، معروف‌ترین آنان) است که سابقه کار مطبوعاتی و سردبیری نشریات وابسته به انصار را در کارنامه دارد. او با ساختن فیلمی مستند در باره فحشا کار سینمایی خود را آغاز کرده و با ساخت دو فیلم "اخراجی‌ها" و "اخراجی‌ها ۲ " به عرصه سینمای حرفه‌ای وارد شده است. من هیچ‌کدام از فیلم‌هایش را ندیده‌ام و بنابر‌این حرفی برای گفتن در مورد آنان و بخصوص اخراجی‌ها ۲ ندارم. ده‌نمکی اما هنوز هم برایم همان چهره را دارد که در "شلمچه" داشت، فردی که فکر می‌کند که تمامی حقیقت نزد خودش است و او به خودش حق می‌دهد تا با رویه‌ای تهاجمی و پرخاشگرانه نظرش را اعلام کند. او عدم استقبال منتقدین و یا داوران جشنواره‌ فجر را به حساب توطئه و حداکثر حسادت آن‌ها می‌گذارد. جزئیات حرف‌هایش را بیاد ندارم اما مصاحبه‌هایش و بخصوص صحبت‌هایش بعد از نگرفتن جایزه‌ای در جشنواره‌ فجر (برای فیلم اولش) این تصویر را در ذهن من پایدار کرده است. او ادعا می‌کند که هر کس دیگر این فیلم ها را ساخته بود، همگان به‌به و چه‌چه می‌زدند و خلاصه از او هیچ حمایتی نمی‌شود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 5:40  توسط بهمن هاتفی  |