تبليغاتX
پله برقی - نظام در مقابل نظام

پله برقی

یادداشت های پراکنده بهمن هاتفی

نظام در مقابل نظام

 

 نامه هاشمی رفسنجانی به رهبر جمهوری اسلامی آنقدر مهم است که باید در مورد آن حتماً نوشت و دوستان هم در کامنتهایی به مطلب قبلی این اهمیت را یاداور شده و از من خواسته‌اند تا در مورد آن بنویسم.

این نامه یکی از پیامدهای به سیم‌آخر زدن احمدی‌نژاد است. برای بهتر دیدن نامه یکبار دیگر باید به این سیم‌آخر و چرایی آن پرداخت تا بتوان در باره ایران بعد از سیم‌آخر حرفی زد. اگر از حافظه کمی کمک گیریم به راحتی بیاد می‌آوریم که تا چند ماه پیش دولت نهم خود را نه تنها معادل "نظام" که حتی معادل "مردم" فرض می‌کرد. تصور احمدی‌نژاد و برنامه‌ریزانش این بود که براحتی چهار سال دوم آنان تمدید می‌شود. او به‌راحتی پول توزیع می‌کرد و خیلی راحت‌تر نیز وعده پول بیشتر می‌داد. از طرفی او و اطرافیانش تمامی سعی خود را بکار بردند تا احمدی‌نژاد تنها کاندیدای اصول‌گرا باشد. با این دو نقطه مثبت فرضی، آنان رأی محرومان، حاشیه‌نشینان و روستاییان را از طرفی و رأی هواداران سنتی جناح اصول‌گرا را از طرفی دیگر از آن خود می‌دانستند. از سویی دیگر انتخابات‌های مجلس هشتم و شوراهای سوم در مخالفان اجتماعی حرکتی برنیانگیخته بود و تصور نمی‌شد که کاندیداهای موجودی که از صافی شورای نگهبان بگذرند بتوانند موجی ایجاد کنند که ناراضیان شهریِ معمولاً قهر با صندوق رأی را به میدان بکشد. بنابراین قرار بود بار دیگر "نظام" و "مردم" مشت محکمی بر دهان "استکبار" و ایادی داخلی آنها" بکوبند.

کاندیداتوری میر حسین موسوی ورق را برگرداند. او در تبلیغات و گفتارهای خود بر همان جایی دست گذاشت که دولت خیالش راحت بود، محرومین و مومنین. برای آنان که از بیرون  نگاه می‌کردند واضح بود که این نقاط قوت (فرضی) احمدی‌نژاد پوشالی‌اند و مانند حباب می‌ترکند اما دولتی‌ها در چنبره تبلیغات خود دست و پا می‌زدند و آن‌را نمی‌دیدند. کاندیداتوری موسوی و گفتمان او به‌راحتی در صفوف آن‌ها اختلاف ایجاد کرد و احمدی‌نژاد با وجود تلاش فراوان حتی نتوانست از حمایت جامعه مدرسین حوزه علمیه قم با وجود عضویت مصباح، یزدی و جنتی در آن بر خوردار شود.  برخلاف تصور دولتی‌ها موسوی این قابلیت را نیز داشت (به خاطر حمایت خاتمی و احزاب اصلی اصلاح‌طلب و فاکتورهای هوشمندانه‌ای مانند حضور رهنورد در کمپین تبلیغاتی و استفاده از رنگ در تبلیغات) تا جوانان و ناراضیان اجتماعی را نیز با خود همراه کند. کار دولت تمام شده بود و دیگر نه نمی‌توانست از موضع نظام حرف بزند و نه از زبان مردم. در این‌جا بود که احمدی‌نژاد  از موضع رئیس‌جمهور پایین آمد و به کاندیدای ریاست‌جمهوری  تبدیل شد و باید ژشت اپوزسیون می‌گرفت. او به چهار سال قبل بازگشت و دوباره تبلیغات علیه هاشمی محور مبارزه انتخاباتی او شد (گرچه این تبلیغات هیچگاه کاملاً قطع نشده بود و او همواره برای مشروعیت خود  از عدم مشروعیت هاشمی استفاده کرده است). پس باید موسوی را به او منسوب کرد و بازی را با شکل جدید ادامه داد. او آگاهانه در اولین قسمت از حرف‌هایش در اولین مناظره خود، فقط به رفسنجانی حمله کرد و موسوی را عامل او نامید. احمدی‌نژاد در این کار موفق بود و باز هم از عدم محبوبیت دیگران سود برد.

به نظر من از مرحله مناظره به بعد، ابتکار عمل از دست اطرافیان موسوی خارج شده و همه باز در میدانی که  احمدی‌نژاد تعیین کرد، در حال بازی هستند. صحبت‌هایی مانند "مدیریت به شیوه قجری" و یا "گم شدن یک میلیارد دلار" که دیوان محاسبات اعلام کرده پس از آن پژواکی مناسب در جامعه پیدا نکرد، چرا که بسیاری فکر می‌کنند احمدی‌نژاد به "اصل" فساد حمله کرده است. این‌که می‌گویم ابتکار از دست موسوی خارج شده به معنی شکست او و یا پیروزی احمدی‌نژاد نیست. مسأله اینست که موسوی با تأکید بر اینکه هم اصلاح‌طلب است و هم اصول‌گرا می‌خواست تا شکاف بین این دو جبهه را زیادتر نکند و فردای پیروزی، با صف متحد نظامیان و کفن‌پوشان مواجه نشود. برنامه او، برنامه‌ای معتدل و آشتی‌جویانه (با جناح اصول‌گرا و نه با احمدی‌نژاد و اطرافیان محدودش) بود. اما در نقطه مقابل سیم‌آخر احمدی‌نژاد تلاش کرد تا این شکاف را به حداکثر برساند. احمدی‌نژاد بسیاری را که چندان هم تمایلی نداشتند که از او دور شوند، از خود دور کرد تا دوباره حمایت بخشی از جمعیت خاموش را به خود جلب کند. برخلاف آنچه موسوی در ذهن می‌پروراند، احمدی‌نژاد بازی ماندن و رفتن خود را به بازی مرگ و زندگی برای خیلی‌ها تبدیل کرد. او به پشت‌گرمی بازوی اجرایی حکومت و نظامیان تصور می‌کند که می‌تواند با تشر و رکب دیگران را بر سر جای خود بنشاند و دارد تلاشش را می‌کند.

تصور عمومی جناح راست و به خصوص بخش نظامی-امنیتی حاکم اینست که دیگران را با تهدید به‌راحتی می‌توان از میدان به‌در کرد. بعلاوه آن‌ها تصور می‌کنند  که جناح متقابل به خاطر ترس از از دست رفتن کل نظام در نهایت کوتاه می‌آید و  تجربه‌های قبلی آن‌ها نیز همین را نشان می‌دهد. آنها تجربه انتخابات مجلس چهارم را دارند که حتی با وجود نبود قانونی برای نظارت استصوابی (که بعداً توسط همین مجلس تصویب شد) بیش از نیمی از کاندیداهای اصلی رقیب را از دور خارج کرد و آنها هیچ کاری نکردند. آنها تجربه دولت اصلاحات را دارند که قدم به قدم عقب نشست و با وجود تهدید و حتی استعفای نمایندگان و تهدید استعفای استانداران غیر رقابتی‌ترین انتخابات تاریخ جمهوری اسلامی (مجلس هفتم) را برگزار کرد. آنها تصور می‌کنند که طرف مقابل به هر حال کم می‌اورد و حفظ مصالح نظام را به هر چیز دیگر ترجیح می‌دهد و بنابر این همواره با برگ "دیگی که برای من نجوشد، سر سگ در آن بجوشد" بازی می‌کنند. اما تصور من اینست که اینبار اشتباه‌ کرده‌اند و بازی را آنقدر جلو برده‌اند که برخی دیگر نمی‌توانند کوتاه بیایند. فکر نمی‌کنم که تهدیدی مانند اگر سیل راه بیافتد فقط ما را آب نمی‌برد (کیهان امروز و در ترساندن از انقلاب مخملی سبزها) این‌بار اثر دهد.

آنها می‌دانند که دیگر نمی‌توانند انتخابات را با تقلب ببرند و از درگیری خیابانی اجتناب کنند. واقعیت آنست که سیم‌آخر احمدی‌نژاد آگاهانه فرصت‌های یک انتقال قدرت مسالمت‌آمیز را تا حد زیادی از بین برده است. شواهد پیداست که این‌بار کسی هم قرار نیست کوتاه بیاید. کمیته صیانت از آرا پشت سر هم اطلاعیه می‌دهد که اگر فلان اتفاق افتاد بهمان کنید و خبر دهید. (قبلا در موسوی یا خاتمی؟  که قبل از کاندیداتوری هر دو نوشته شده بود گفته بودم که «فهم مهندس موسوی از قدرت سیاسی بسیار واقع‌بینانه‌تر از درک خاتمی از این مقوله است»، موسوی بسیار راحت از قدرت سیاسی خود که در اینجا ناشی از حضور مردم است، استفاده می کند)

نامه رفسنجانی نیز در همین زمین بازی (فضایی که احمدی نژاد آن را طراحی کرده و ساخته است)نوشته شده است. در این وضع بحرانی واضح است که در بالا هم چقدر دعواست. رفسنجانی نامه بنویسد یا ننویسد در نشان دادن این دعوا و یا کم و زیاد نشان دادن آن اثری ندارد. نکته مهم در نامه رفسنجانی اینست که او هم به‌عنوان نظام نامه نوشته است و احمدی‌نژاد را با بنی‌صدر مقایسه کرده است. او حتی در همین نامه و با اشاره به انتخابات مجلس ششم و قراردادن مخالفت اصلاح‌طلبان در آن‌دوره با خودش در ردیف ضدانقلاب اوایل انقلاب و پالیزدار و احمدی‌نژاد سعی کرده باز هم خود را بالاتر و مجزا از گروه‌های حامی موسوی نشان دهد و اصطلاحاً حساب خود را از آنها جدا کند. او که همچون احمدی‌نژاد از موضع "نظام" حرف می‌زند و نامه را با عنوان "دوست، همراه، و هم سنگر دیروز، امروز و فردای رهبر" امضا می‌کند، احمدی نژاد را به جایگاه "ضدنظام" می‌نشاند. این‌که نامه هاشمی چه اثری در اتفاقات این یکی دو روز آینده بگذارد، مشخص نیست (تصور نمی‌کنم که حتی خود وی هم بتواند براوردی از اثر آن داشته باشد) اما هدف او از نوشتن و انتشار "علنی" آن واضح است. هاشمی می‌خواهد رهبر را مجبور کند تا به صورت رسمی به بازی بپیوندد. او نامه را (در واقع دعوای پشت پرده را) علنی می‌کند تا بگوید "هر که غنیمت می‌برد باید غرامت هم بپردازد" و بگوید که اگر فردا رهبر می‌خواهد انتخاب موسوی را نیز به پای نظام بگذارد باید امروز چیزی بگوید و مثلاً از تقلب احتمالی جلوگیری کند.

خلاصه آن‌که اثر واقعی نامه را نمی‌توانم حدس بزنم، اما نامه از موضع "نظام" به ارودگاه دیگری که خود را عین "نظام" می‌داند، حمله کرده است و با زبان بی زبانی می‌گوید که کسی نمی‌تواند رهبر هر دو نظام باشد.  

 پی نوشت: اگر فرصت دارید این دو یادداشت قدیمی‌تر این وبلاگ را نیز بخوانید: هزینه ای ناگزیر که در باره افشاگری های آن روز (یکسال پیش) است و فرصت از دست رفته که یادداشتی به مناسبت سومین سالگرد پیروزی احمدی‌نژاد نوشته بودم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 17:38  توسط بهمن هاتفی  |